احتمالی که خواننده به آن نخواهد رسید




عنوان داستان : بخشش ،
نویسنده داستان : ابوذر چشم پنام

با جثه ای نحیف و لاغر و قد و قامتی خمیده ، با قوزی بر پشت ، خود را مهیای سفر کرد. اولین بارش بود که به سفر می رفت .از ده که دور شد به دو راهی رسید ، راهش را به سمت روستایی که برادرش ؛ در آنجا منتظر اجرای حکم اعدام بود ، ادامه داد.امروزصبح بود که خبر داده بودند که برادرش با یکی از مامورین پادشاه بر سر کتک زدن بچه یتیمی که به اسب پادشاه گفته بود یابو درگیر شده بود و به طوراتفاقی باعث مرگش شده بود. اصلاً باورش نمیشد ، با چشمانی اشک بار و با لبهایی خشک و پاهای تاول زده، به انتهای جاده رسید. ایستاد ، دستش را بالای ابروهایش به حالت سایه بان قرار داد. منظره ی پیش رو برایش خیلی عجیب بود، .به هر کجا که نگاه می کرد وتا جایی که چشم کار می‌کرد، بیابان‌بود. بیابانی سرتاسر به رنگ سفید، هموار و یکنواخت ، بدون هیچگونه پستی و بلندی. به راحتی می‌توانست دور دست ها را ببیند ، بی آنکه کوهی یا تپه ای مانع دیدنش شود ، کل بیابان را با دقت شخم زده بودند . شخم ها به طرز عجیبی در موازات یکدیگر بدون کمترین انحرافی در کناردیگر قرار گرفته بودند. جالب تر از همه تضاد رنگ شخم ها با رنگ سفید زمین بود؛ که منظره جالبی را رقم زده بود. بعد ازطی کردن مسافتی طولانی به مقصد رسید. هوا تاریک شده بود. از شدت ضعف و خستگی و گرسنگی از هوش رفت و بر روی زمین افتاد . چشمانش را که باز کرد، خودش را روی تختی دید. پیرمردی قد بلند و لاغر اندام و کلاهی برسر، بالای سرش ایستاده بود . پیرمرد گفت: "خدا را شکر که به هوش اومدی الان چند ساعتی میشه ؛که بیهوشی، اسمت چیه پسرم؟ از کجا اومدی؟ دلیل اومدنت به این ده چیه؟" جواب داد: بهم میگن قوزی! امروز صبح خبر آوردند که برادرم رو سربازهای پادشاه به جرم قتل ؛ گرفتن و میخوان اعدامش کنند. پیرمرد کلاه لبه دارش را از روی سرش برداشت و با دقت لبه های کلاه را به سمت بالا فشار داد و دوباره کلاه را بر روی سرش گذاشت و به سمت تنها پنجره ی کلبه که منظره شب را به نمایش گذاشته بود رفت. به آسمان نگاهی کرد و بی مقدمه گفت:"فکر نمی کردم که به این زودی خودتو برسونی،سپس با ناراحتی ادامه داد: "پسر خیلی خوبی بود." بلافاصله حرفش را تصحیح کرد وگفت:" پسر خیلی خوبیه! این چند سالی که اینجا توی این ده زندگی می کنه هیچکس بدی ازش ندیده" و یک نگاه به قوزی که بر روی تخت افتاده بود کرد و گفت: "یک جوانمرد به تمام معناست ، کاش تو اون روز شوم، پادشاه برای شکار به ده ما نمی‌آمد. سپس روکرد به قوزی و ادامه داد:" ببین پسرم مرگ شتریه که درخونه هر کسی می خوابه" در این لحظه چشمهای قوزی پر از آب شد و به حالت چمباتمه بر روی تخت نشست. پیرمرد گفت:" اما تا جایی که تونستیم هرکاری که از دستمان بر آمد برای نجات جون برادرت انجام دادیم" و برگه کاغذی را از کشوی میزش بیرون آورد و به قوزی نشان داد که "بین ما حتی برای بخشش برادرت به پادشاه نامه نوشتیم ، ولی متاسفانه با بخشش وعفو برادرت موافقت نکرده ، این جواب نامه ای است که ما برای بخشش برادرت به دربار فرستادیم ، ولی متاسفانه دستور داده که فردا حکم اعدام اجرا بشه"قوزی با دستانی لرزان نامه را از دست پیرمرد گرفت ، یک نامه با مضمونی بسیار کوتاه که خبرمرگ برادرش را آورده بود. با خواندن نامه دوباره اشک مثل سیل از چشمانش جاری شد و دستانش را بر روی چشم هایش گذاشت وبا ناله ضعیفی بدنش شروع کرد به لرزیدن. آن شب را تا صبح در خانه آقای کلاهی ماند ، از فکر اتفاقی که فردا قرار بود بیفتد تا صبح خوابش نبرد. آقای کلاهی صبح زود از خواب بیدار شد سرش را به دنبال قوزی در چهارگوشه کلبه چرخاند ولی خبری ازاو نبود. نامه پادشاه را که بر روی میز بود برداشت و به میدان ده رفت . اعدامی را تازه آورده بودند. جمعیت همه منتظر آقای کلاهی بود. همه چیز مهیای انجام مراسم بود.جمعیت راه را برای آقای کلاهی که که کدخدای ده بود باز کرد. آقای کلاهی سری بین جمعیت که با نگرانی شاهد ماجرا بودند چرخاند ولی قوزی را ندید . با چهره ای ناراحت و دستانی لرزان بالای سکوی وسط میدان رفت و نامه را باز کرد تا دستور پادشاه را برای جمعیت بخواند. همین که نامه را باز کرد چشمانش گرد شد، نامه را به چشم هایش نزدیک کرد و دوباره آن را دور کرد. چشمانش نزدیک بود از تعجب از حدقه بیرون بیاید. باورش نمیشد زیرلب گفت :" مگه میشه؟! من که دیشب این نامه را چندین بار خوانده بودم؟" در پایین نامه به دنبال مهر مخصوص پادشاه بود با دیدن مهر پادشاه پایین نامه مطمئن شد که نامه عوض نشده؛ ولی باورش نمیشد. با صدای بلند نامه را خواند" بخشش ، لازم نیست اعدامش کنید." از آن روز به بعد هیچ کس قوزی را ندید.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای ابوذر چشم‌پنام سلام

هم «بخشش» را خواندم و هم پیامی که برای منتقد گذاشته بودید. خوشحالم که به نوشتن علاقمند هستید. اشتیاق شما برای آموختن و تجربه کردن تحسین است و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. نخستین نکته‌ای که مایلم به آن اشاره کنم همان یادداشتی است که برای منتقد گذاشته‌اید. در یادداشت به مضمون اثر اشاره کرده‌اید و توضیح داده‌اید که این داستان دربارۀ حروف الفبا و به ویژه دربارۀ ویرگول است. خوب داستان خودش باید خودش را توضیح بدهد و در واقع پاسخ هر پرسش احتمالی باید در خود متن موجود باشد. وقتی متنی دارای ابهام و پیچیدگی‌های غیر قابل درک می‌شود، مخاطب نمی‌تواند بفهمد ماجرا از چه قرار است و به اصطلاح متوجه نمی‌شود چی به چی است و ممکن است اثر را پس بزند و با آن ارتباط برقرار نکند. در اینجا هم چنین اتفاقی افتاده است. اگر شما این یادداشت را نمی‌گذاشتید نمی‌شد پی‌برد که داستان دربارۀ چه چیزی است. به یک آدمی خبر می‌دهند که شاه و عوامل او برادرش را گرفته‌اند و قرار است او را اعدام کنند. این آدم راه می‌افتد تا خودش را به شهر مورد نظر برساند و سر راهش بیابانی سفید است که آن را شخم زده‌اند. خوب خواننده از کجا بداند که این آدم مثلا ویرگول است یا این بیابان دفتر است؟ هیچ کُد و هیچ نشانه‌ای برای اینکه مخاطب بفهمد اینجا کجاست و این شخصیت‌ها حروف الف‌با هستند وجود ندارد. ویرگول می‌گوید به من می‌گویند «قوزی» خوب روی هر کسی ممکن است چنین لقبی گذاشته باشند چرا باید فکر کنیم ویرگول است؟ و یا مثلا چرا باید فکر کنیم این زمین شخم زده دفتر است؟ یا از کجا معلوم آدمی که کلاه روی سرش دارد، حرف آی با کلاه است؟ هر کسی ممکن است کلاه لبه‌دار روی سرش بگذارد. حروف الف‌با و دفتر بعیدترین احتمالاتی هستند که خواننده ممکن است به آن‌ها برسد و به عقیدۀ من اصلا غیرممکن است خواننده چنین احتمالی بدهد. یادداشت شما هم که قرار نیست همیشه همراه متن باشد پس تکلیف چیست؟ نکتۀ دیگر اینکه به طور کلی استفاده از حروف الف‌با و جان بخشیدن به آن و ...یک جور تمرین کارگاهی است و شاید برای دستگرمی بد نباشد اما شما را به داستان شسته‌رفته و قابل بحث نخواهد رساند. برای انتخاب فکر اولیه انرژی بیشتری بگذارید. زندگی همۀ ما پر است از سوژه‌های داستانی با پتانسیل بالا. داستان‌ها و شخصیت‌های داستانی را از دل همین روزمرگی‌ها بیرون بکشید. برای سوژه‌هایتان یک اتفاق داستانی و یک شخصیت محوری طراحی کنید و داستان را با جزییات درست و پرکشش به خواننده نشان بدهید؛ اما کمک بزرگ دیگری که می‌توانید به خودتان بکنید، مطالعۀ جدی داستان‌های خوب است. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به چکونگی بیان داستان دقت کنید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » چهارشنبه 23 بهمن 1398
سلام دوست عزیز ، آقای چشم پنام داستانتان را خواندم . فارغ از مضمون اثر، نثر و زبان شما پیشرفت چشمگیری داشته است . جمله ای معروفی از کافکا ست که می گوید؛ « ادبیات مسئله زبان است.» این داستان نیز گویای این است که شما به ارزش نثر پی برده اید و تلاش شما موثر واقع شده است . به نظر من اگر تسلط به زبان داستانی خود را حفظ کنید در آینده ای نزدیک باید شاهد داستان های کوتاه و جذابتری از شما باشیم . با آرزوی موفقیت

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت