پایان خوب و ماندگاری داستان در ذهن مخاطب




عنوان داستان : رها
نویسنده داستان : زهره فرهادی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «آن که باید باشم» منتشر شده است.

به نام خدا


نصف شبی از شدت بدن‌درد بیدار شده و از تخت پایین می‌آیم تا کش و قوسی به آن بدهم؛ اما در همین حین چشمانم به بیرون از پنجره می‌افتد که مردی جوان، روی نیمکت چوبی گوشه خیابان دراز کشیده و به خود می‌لرزد. کاپشنم را دست گرفته و از میان غریبه‌های خوابیده می‌گذرم. اولین قدم را که بیرون می‌گذارم، سرما تا مغز استخوانم پیش می‌رود.
از خیابان خلوت عبور کرده و نزدیکش می‌شوم. پلک‌هایش باز است و به آسمان خیره شده و هیچ حواسش نیست که زیپ کیف زیر سرش، باز شده و تمام وسایل آرایشی‌ روی زمین ریخته.
کاپشن را که روی تنش می‌گذارم، بهت‌زده نگاهم می‌کند و سریع بلند می‌شود. چند ثانیه خیره می‌ماند و سپس با صدای نازکی می‌گوید:
_خیلی وقت بود کسی بهم لطف نکرد. تقریباً یادم رفت که چه حسی داره.
بخار از دهانم بیرون می‌آید و کوتاه می‌گویم:
_تو هم مثل پسرم می‌مونی.
لبخند سردی می‌زند و دسته‌ای از موهایش را پشت گوش می‌اندازد. کنارش می‌نشینم و می‌گویم:
_سه شبه که روی همین نیمکت‌‌، روبروی گرم‌خونه زنونه می‌بینمت. منتظر کسی هستی؟!
سرش را به نشانه منفی تکان می‌دهد. می‌گویم:
_پس دنبال یه جا می‌گردی؛ درسته؟ یه استراحتگاه مردونه همین نزدیکی هست؛ درست یه خیابون اون‌طرف‌تر. اونجا رفتی؟
دستان لاغر و نحیفش را جلوی دهان می‌گیرد تا با هوای آن گرمش کند:
_رفتم، اما بیرونم کردن. میگن اونجا جای من نیست... البته خودمم همین فکر رو می‌کنم.
لب و لوچه‌ام را کج می‌کنم و سر و رویش را بطور کامل ورانداز می‌کنم:
_شاید اگه... ظاهرت رو طبیعی‌تر نشون بدی، راهت بدن. اون‌وقت حداقل یه جا برای خوابیدن و گرم شدن داری.
در سکوت، ماشینی را که از جلویمان عبور می‌کند با چشم دنبال می‌کند. پایش را طمانینه، روی دیگری می‌اندازد و در عین حال، غمزده می‌گوید:
_ظاهرم رو تغییر بدم؛ اونوقت درونم رو چی؟ خودم نمی‌تونم تحمل کنم.
هیچ نمی‌فهمم منظورش چیست اما در گرم‌خانه که باز می‌شود و یکی از کارکنان زن اشاره می‌کند که برگردم، از جایم بلند می‌شوم و می‌پرسم:
_فردا هم می‌بینمت؟ روی همین نیمکت؟!
مکث طولانی‌اش احساس بدی به من می‌دهد اما در نهایت با لحن خشک و نگرانی می‌گوید:
_اگه بازم کاری پیدا نکنم، شاید.
به کاپشن دست می‌برد تا آن را درآورده و پس بدهد اما من مانعش می‌شوم. به طرف دیگر خیابان که می‌رسم، برمی‌گردم و بلند می‌گویم:
_راستی! نگفتی اسمت چیه؛ من زبیده‌ام.
مرد جوان سرش را بالا می‌آورد. باد، میان موهای بلند و لختش می‌وزد و گونه‌هایش سرخ شده. با آرامش و اعتماد به نفس چیزی می‌گوید و من پس از آن، وارد گرم‌خانه می‌شوم. از میان زنان و دختران بی‌خانمان می‌گذرم و روی تخت دراز می‌کشم و به سقف خیره شده، در فکر فرو می‌روم. گوش‌هایم به دلیل سن زیاد، سنگین شده اما شک ندارم که نامش را درست شنیدم؛ نامی که مخالف شرایط کنونی‌اش است. او گفت که دوست دارد 'رها' صدایش کنم.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم فرهادی سلام و احترام
انتخاب سوژه یکی از چالش‌های هر نویسنده‌ای است، اینکه نویسنده چه حرفی داشته باشد برای گفتن و بتواند مخاطب را جذب کند مهم است ولی با همه‌ی اهمیتی که انتخاب سوژه دارد نمی‌شود گفت که می‌تواند داستان را موفق و خاص کند، بلکه نوع پرداخت نویسنده است که می‌تواند هر سوژه‌ای را از آب و گل دربیاورد؛ گاه سوژه‌ای تکراری می‌تواند با قلمی توانا تبدیل به داستانی شاهکار و متفاوت شود و برعکس... برای نوشتن داستان کوتاهِ کوتاه بعد از انتخاب سوژه مناسب توجه به سایر عناصر داستانی مهم است؛ چرا که داستان مینی‌مال هم تقریبا همه‌ی عناصر یک داستان معمولی را دارد؛ از جمله طرحی ساده و به دور از پیچیدگی، شخصیت‌هایی معمولی مثلِ آدم‌های دور و برمان که در پایان داستان معمولا متحول نمی‌شوند، تغییر نامحسوس زمان و مکان و ایجاز و پایان‌بندی. پایان‌بندی در این نوع داستان بسیار با اهمیت است و باید ضربه‌زننده باشد و به نوعی در پایان مخاطب را تکانی بدهد. همچنین نویسنده می‌تواند بخش‌هایی از داستان را واگذار کند به سپیدخوانی خواننده و کشف لایه‌های عمیق داستان که این اتفاق خوبی است و می‌تواند بعد از تمام شدن داستان هم خواننده را به فکر وا دارد.
داستان «رها» سوژه‌ی خوبی دارد؛ از این حیث که نو و مهم است و شاید کمتر به آن پرداخته شده است. شروع هم تقریبا خوب است، در ذهن خواننده سوال‌هایی ایجاد می‌شود برای ادامه‌ی داستان، اما چرا تقریبا خوب؟ چون نویسنده می‌توانست در رعایت ایجاز و انتخاب جملات دقت بیشتری داشته باشد. در همین یک پاراگراف می‌تواند واژه‌هایی حذف شود یا جملات را با پس و پیش کردن واژه‌ها زیباتر کرد؛ یک داستان مینی‌مال موفق همه چیزش سر جایش است و به قدری خوب درهم تنیده شده که امکان حذف هیچ بخش و حتی واژه‌ای در آن وجود ندارد.
در ادامه خواننده با راوی همراه می‌شود و با نشانه‌هایی که نویسنده در طول داستان کاشته است تا حدودی پی به شخصیت مرد و مشکلی که دارد می‌برد؛ نشانه‌هایی مثل: «زیپ کیف زیر سرش باز شده و تمام وسایل آرایشی روی زمین ریخته.» و «با صدای نازکی می‌گوید...» و «ظاهرم را تغییر بدهم، آن وقت درونم چی؟» و... خواننده با این نشانه‌ها پی به مضمون مورد نظر نویسنده که اتفاقا مسأله‌ی انسانی مهمی است خواهد برد، در پایان داستان راوی روی تخت دراز می‌کشد و خیره می‌شود به سقف و در مورد آنچه که از مرد درباره‌ی اسمش شنیده است فکر می‌کند؛ مرد دوست دارد با نام زنانه‌ی «رها» صدایش کنند. داستان تمام می‌شود بدون زدن ضربه‌ی نهایی، در واقع هیچ غافلگیری برای خواننده پیش نمی‌آید چون در طول داستان خواننده پی به این مضمون برده است، چه چیزی مانده برای پایان داستان؟ عنصر غافلگیری در این نوع داستان اهمیت دارد.
خانم فرهادی پیشنهاد می‌کنم نسبت به پرداخت داستان توجه بیشتری داشته باشید، سعی کنید داستانتان هیچ واژه‌ی اضافه‌ای نداشته باشد، به ارکان جمله، زمان فعل‌ها و نثر توجه کنید؛ مثالی می‌زنم: «خیلی وقت بود کسی بهم لطف نکرد، تقریبا یادم رفت که چه حسی داره.» به این دیالوگ و زمانِ افعال توجه کنید. می‌شد نوشت: «خیلی وقت بود کسی بهم لطف نکرده بود. تقریبا یادم رفته چه حسی داره.» و مواردی از این دست. رسیدن به یک نثر داستانی خوب بسیار مهم است. اینکه چه اطلاعاتی را کی به خواننده دهید تأثیر مستقیمی دارد بر تعلیق و جذابیت داستان و در نهایت توجه به پایان‌بندی و زدن ضربه‌ی نهایی است. داستان شما در حال حاضر این ضربه‌ی نهایی و البته مهم را ندارد.
شما نویسنده‌ی جوانی هستید و فرصت بسیار برای خواندن و نوشتن دارید ولی باید بگویم که در همین سن و سال و سابقه‌ی داستان نویسی کوتاه هم توانسته‌اید به یک سوژه‌ی خوب و داستانی تقریبا قابل قبول برسید که این باعث خوشحالی است. قطعا با بازنویسی به نتیجه‌ی بهتری خواهید رسید.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۲
ایرج بایرامی » پنجشنبه 24 بهمن 1398
[به ارکان جمله، زمان فعل‌ها و نثر توجه کنید؛ «خیلی وقت بود کسی بهم لطف نکرد، تقریبا یادم رفت که چه حسی داره.» به این دیالوگ و زمانِ افعال توجه کنید]
زهره فرهادی » جمعه 25 بهمن 1398
سلام آقای بایرامی. حتما در بازنویسی به این موارد بیشتر توجه خواهم کرد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت