شکاف بیست ساله‌ای که رفع و رُفو نمی‌شود




عنوان داستان : کمدی حیات
نویسنده داستان : صادق ثابتی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «ساعت مرگ» منتشر شده است.

هفت ساعت از مرگ گذشته بود. سرمای داخل سردخانه ی بیمارستان تا مغز استخوان اش نفوذ کرده بود. داخل یخچال های مخصوص نگهداری اموات، چند جنازه قرار داشت. تنها چیزی که سکوت این قسمت از بیمارستان را می شکست، آمدن مسئول تحویل اموات بود که با باز کردن قفسه های یخچال، جنازه ی مورد نظر را بیرون می کشید و پس از تایید یکی از اعضای خانواده ی متوفی به آنها تحویل می داد. مسئول سردخانه در انتظار خانواده ی او بود تا بعد از انجام کارهای اداری جنازه اش را به آنها تحویل دهد. صبح زود وقتی برای تحویل جنازه ی بیماری که شب گذشته فوت کرده بود وارد سردخانه شد صداهای عجیبی شنید. از داخل یکی از قفسه ها صدای ناله ی ضعیفی شنیده می شد. با دنبال کردن صدا به قفسه ای رسید که روی آن اسم شهاب نوشته شده بود. با ترس کشو را باز کرد. از تعجب میخکوب شده بود. جنازه ناله می کرد و لحظه ای بعد به سختی بلند شد و نشست.
مسئول سردخانه فریاد می کشید و به سمت راهروهای بیمارستان می دوید. او کارکنان و نگهبانان را به داخل سردخانه کشاند. دم در ایستاد. انگشتش را به سمت محل جنازه نشانه رفت و با کلمات بریده بریده محل قفسه ی جنازه ی زنده را به آنها نشان داد. کارکنان، فوری شهاب را به بخش مراقبتهای ویژه منتقل کردند.
در هنگام عمل از شدت درد به پرستاران و کادر اتاق عمل التماس می کرد که بهش مسکن تزریق کنند. در همان حال صدای کادر بیمارستان که اطرافش بودند را می شنید که می گفتند او زنده نمی ماند و برای اینکه در آرامش بمیرد چند آمپول به او تزریق کنند. شهاب اینها را می شنید و دردش بیشتر می شد. دستش را که می لرزید جلوی سوراخی که میلگرد توی گلویش ایجاد کرده بود قرار داد تا بتواند به سختی حرف بزند و بگوید که من زنده خواهم ماند. چند سانت پایین تر هم میلگرد دیگری کنار قلبش را شکافته بود و به ریه اش آسیب رسانده بود.
آتش نشانانی که او را در ساختمان نیمه کاره ای که در آنجا مشغول جوشکاری بود با این وضعیت یافته بودند از زنده ماندنش شوکه بودند. میلگردها را با دستگاه بریدند و چون امکان خواباندنش نبود او را با وضعیت نشسته به بیمارستان رساندند. شهاب بعد از یک عمل جراحی سنگین هفت ساعته بیهوش شد و به کما رفت.
فقط یک سال بود که همسر و دختر تازه متولد شده اش را به اطراف تهران، جایی که خودش در آنجا مشغول بود آورده بود تا کنارش باشند. بیست و نه ساله بود که بعد از هفت سال زندگی بالاخره صاحب فرزندی شده بود. چشمانش را که باز کرد اطرافش را تار می دید. ماهیچه های بدنش کمی جان گرفته بودند. دستش را بالا آورد و با اشاره از خانومی که بالای سرش ایستاده بود آب خواست. آب را که خورد، با صدایی خفیف و کم جان لیلا را صدا زد. لیلا زنش بود. همان دختر چشم عسلی که هنوز دیپلم نگرفته قلب شهاب را نشانه گرفته بود. زنبیلِ پر از فندق را که روی شانه اش می گذاشت و می چرخید تا برود، دامن چند تکه اش در هوا موج می گرفت و پاهایش را آهسته بر روی سنگهای جلبک گرفته می گذاشت و مثل غزال جنگلی او را دنبال خودش می کشید. پدرش جانعلی زمینهای وسیع فندق داشت. لیلا فندقها را به خانه می برد تا با چکش تَرک به جانشان بیندازد و روانه ی آجیل فروشی های شهر کند. شهاب چکشها را می شمرد و از دو هزار که می گذشت قند توی دلش آب می شد تا لیلا بیرون بیاید و برای پر کردن زنبیل بعدی سر زمین برود و او تعقیبش کند.
خانومی که بالای سرش ایستاده بود به صورتش نزدیک شد و آهسته گفت «لیلا اینجا نیست»
دومین بار که لیلا با زنبیل پر برگشت تا به خانه برود، جانعلی شهاب را که پرید پشت درخت دید. بلند شد و با داسی که در دست داشت به سمت درخت رفت. شهاب قبل از اینکه او نزدیک شود جهید و بدو از محل دور شد. چند متر آن طرف تر سکندری خورد. پیشانی اش به سنگی برخورد کرد و خونین گریخت. زخمی که هنوز جای بخیه اش روی پیشانی دیده می شد.
دختر بهش نزدیک شد. شهاب پرسید «لیلا کجاست؟»
دختر چیزی نگفت و فقط دست شهاب را در دستش فشرد. شهاب پرسید «شما کی هستی؟»
دختر کمی لب روی هم جنباند و دستی روی پیشانی زخم خورده ی پدرش کشید.
«من خاطره م بابا»
پلک های شهاب پریدند. لاغر بود و استخوان صورتش به گونه چسبیده. زیر گونه اش لرزید. انگشتانش را تکان داد تا آن خانم دوباره بهش نزدیک شود.
صدای بوق های مانیتور بلند شد. خاطره مضطرب به سمت در دوید و پرستار را صدا زد.
توی خواستگاری جانعلی از شهاب پرسیده بود که پیشانی ات چه شده و شهاب گفته بود «داشتم لیلا خانم رو نگاه می کردم با سر سقوط کردم زمین»
همه می خندند. جانعلی از کار و خانه و درآمد می پرسد و شهاب پوست زمخت شده ی کف دستهایش را نشان می دهد و می گوید که تا چند ماه دیگر می تواند خانه ای در همین حوالی اجاره کند. بالای زمینهای فندق. ان وقت خودم زنبیل لیلا خانم را پر می کنم.
پرستار و دکتر بالای سر شهاب می رسند. فشار و نبض اش را کنترل می کنند و آمپولی تزریق می کنند.
خاطره بغض می کند. نمی دانست که چطور فقدان مادرش را برای پدر توضیح دهد. مادرش بیست سال توی نگهداری و تر و خشک کردن پدر کنارش بود. قسمتی از زمینهای ارث پدری اش و خانه ای که خریده بودند را خرج هزینه های نگهداری شهاب کرده بود. بخشی از هزینه را هم دولت پذیرفته بود. خودش هم خیاطی می کرد و هزینه های دخترش را تا دانشگاه پرداخت کرده بود. چند سالی بود که دستانش از ناراحتی عصبی به رعشه افتاده بود. چند ماهی هم خانه نشین شده بود تا اینکه بالاخره سال گذشته قلبش ایستاد.
شهاب ضربانش منظم شد و به خواب رفت. لیلا زیر کرسی بود و پیاز رنده می کرد. باران تندی می بارید. صدای موذن زاده توی روستا پیچید. رعد و برق که زد در باز شد و شهاب مثل موش آب کشیده وارد شد. نایلونش را دم در گذاشت و سلام بلندی کرد. کاپشنش را در آورد و حسابی تکاند.
«این هفته دیگه میرم اسلامشهر. خدا بخواد کارم درست شده»
لیلا به سمتش رفت و سلام کرد. شهاب به صورتش نگاه کرد و بی حرکت ماند.
«چی شده لیلا؟»
لیلا گریه اش گرفته بود. اشکهای پیاز و گریه اش درهم شد. با پشت دست شستش آب دماغش را گرفت و با فینی آن را بالا کشید. چیزی نگفت. شهاب با دو دستش شانه های لیلا را گرفت و تکانش داد.
«لیلا، میگم چی شده؟»
لیلا موهای خیس شهاب را از روی پیشانی اش کنار زد. اشکهایش لای خنده اش گم شد.
«بالاخره نی نی دار شدیم»
چشمان شهاب از حدقه بیرون زد و دهانش باز ماند. فریاد خوشحالی سر داد و لیلا را در آغوش کشید. این بهترین خاطره ی زندگی شان بود. دخترشان متولد شد. توی هفت ماهگی
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای صادق ثابتی سلام

خوشحالم به نوشتن ادامه می‌دهید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. «کمدی حیات» را خواندم. احتمال می‌دهم در انتخاب عنوان به دنبال تناقضی کنایه‌آمیز بوده‌اید چون تراژدی محتوا با این «کمدی» که در عنوان داریم، در تناقض است. افتتاحیه تقریبا غافلگیرکننده است و مغناطیس لازم برای جذب مخاطب دارد و آنقدری کشش در آن هست که بتواند مخاطب را برای خواندن ادامۀ کار متقاعد کند. جسدی در سردخانه ناله می‌کند و معلوم می‌شود که نمرده و زنده است خوب این آغاز پرالتهاب و تحریک کننده‌ای است و خواننده را کنجکاو می‌کند. مخاطب نسبت به سرنوشت آدمی که چنین بلایی سرش آمده حساس می‌شود و می‌خواهد بداند چی به چی است و چه اتفاقی افتاده است و شخصیت مورد نظر چگونه سر از اینجا درآورده است؟ معلوم می‌شود که این مرد مشغول جوشکاری در ساختمان بوده و دچار حادثه شده و بعدتر معلوم می‌شود تحت عمل جراحی قرار گرفته و به کما رفته است. با اینکه حجم تلخیص‌ها نسبت به صحنه‌ها و نمایش کنش‌ها بسیار بیشتر است اما باز هم می‌توان گفت تا اینجای کار مشکلی نیست و می‌شود انتظار داشت که داستان بعد از آن به نمایش کشمکش‌ها و کنش‌ها برسد و خودش را به جلو بکشاند اما نه تنها چنین اتفاقی نمی‌افتد و نه تنها متن درجا می‌زند بلکه اصلا چندین گام هم به عقب برمی‌گردد. شخصیت داستان بعد از عمل جراحی به کما رفته است یعنی زمانی که دخترش چندماهه یا دست‌بالا یک ساله بوده است و چه زمانی از کما خارج شده و به هوش آمده است؟ بیست سال بعد؟! یعنی زمانی که دخترش بیست ساله است و همسرش که بیست سال از او پرستاری کرده از دنیا رفته است. مرد به هوش می‌آید و لیلا را صدا می‌زند. لیلا همسر او بوده اما دختر جوانی دستش را می‌گیرد و می‌گوید من لیلا نیستم بابا من خاطره هستم. متأسفم بگویم از اینجای کار دیگر با داستان سر و کار نداریم یعنی تا اینجا اگر امید به خلق داستان داشتیم، با این طراحی همه چیز دود می‌شود و به هوا می‌رود. این می‌شود سانتی‌مانتال و کلیشۀ محض. نسخۀ گرته‌برداری شده‌ای می‌شود از تعدادی فیلم‌های هندی. این خلأ بیست ساله چیزی نیست که بشود آن را با چند سطر و چند اشارۀ احساسات‌گرایانه رفع و رُفو کرد. با این پیرنگ و این پرداخت باورپذیری هیچ جایی ندارد. روی پیرنگ کار کنید و اصلا به دنبال تحریک احساسات مخاطب نباشید؛ بیشتر به دنبال پیرنگ قوی، ساختار مستحکم، پرداخت قدرتمند و تقویت باورپذیری باشید. به مطالعه جدی و تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت