هر روایت منسجم و مؤثری به قالب داستانی مشخصی نیاز دارد



عنوان داستان : عروسک طبقه دوم

گلبرگ روی زمین دراز کشیده بود و مشق¬هایش ¬را می¬نوشت. او کلاس چهارم بود و برادرش گلباد هنوز مدرسه نمی¬رفت . کنارش دراز کشیده بود و با مداد رنگی دفتر نقاشی¬اش را خط خطی می¬کرد. مادر با کیف پول از آشپزخانه بیرون آمد و چند اسکناس درآورد و به گلبرگ داد: بیا، این هم پول که می¬خواستی. برو برای مدرسه¬ات مداد و دفتر بخر.
گلبرگ دو زانو نشست و گفت: مامان خط کش هم می¬خواهم. خط کشم شکسته.
مامان ابروهایش را تو هم کرد و با ناراحتی گفت: ای بابا؛ برای چی شکست؟. گفته بودم که باید مراقب وسایلت باشی!.
دوباره ازتوی کیفش، اسکناسی درآورد و به گلبرگ داد: بیا؛ از آن خط کش¬های فنری بخر که تا می¬شوند. حداقل آن-ها نمی¬شکنند.
گلبرگ پول را از مادر گرفت و پرسید: الان بروم بخرم؟
- برو؛ ولی زود برگرد. جایی نایستی¬ها.
گلبرگ از جایش بلند شد. روسری قرمزِ خالدارِ سفیدش را سر کرد. موی بافته¬اش از زیر روسری بیرون آمده بود و کش گل سرخی پایین موهایش بسته بود.
گلباد هم به دنبالش راه افتاد و گفت: منم می¬آیم؛ منم می¬آیم...
- گلباد را هم با خودت ببر.
گلبرگ با ناراحتی پا کوبید زمین: نه مامان؛ گلباد آهسته راه می¬رود. من می¬دوم و زود بر می¬گردم.
- نه؛ با خودت ببرش که تنها نباشی.
- اَه؛مامان...
مامان محل نگذاشت و به آشپزخانه برگشت. گلباد زودتر رفته بود جلوی در، دمپایی هایش را پا کرده و ایستاده بود. به گلبرگ گفت: بیا دیگر...
گلبرگ کفش¬هایش را بالا کشید، دست گلباد را گرفت و رفتند بیرون.
آنها دست در دست هم از تو پیاده¬رو به طرف مغازه لوازم تحریر فروشی رفتند. خیابان خیلی شلوغ نبود. چون یکی از خیابانهای فرعی بود در یک شهر کوچک. درخیابان مردم در رفت و آمد بودند. بعضی دست خالی، بعضی دست پر. چراغهایِ چشمک¬زنِ پشت ویترینِ مغازه¬ها، خودنمایی می¬کردند. در مغازه¬ها بعضی¬ها مشغول خرید بودند. کوه-های انتهای خیابان معلوم می¬شدند. . آفتاب نارنجی به سرعت از روی پشت بام¬ها فرار می¬کرد. اول¬های پاییز بود و روزها داشت کوتاه می¬شد. ¬ برگهای رنگ پریده درختان آرام و آهسته پایین می¬¬ریختند. باد خنک به صورت گلبرگ می¬خورد و روسریش را با خود می¬برد.
مغازه لوازم تحریر فروشی خلوت بود. گلبرگ هر چه را لازم داشت، خرید و آمدند بیرون که چشمش افتاد به آن طرف خیابان. ظهر وقتی از مدرسه بر می¬گشت،هنوز آن مغازه خالی بود. اما حالا پر از اسباب بازی شده بود. دور شیشه¬ی مغازه چراغهایِ چشمک¬زن، قرمز و سبزبرق میزند.
گلبرگ دست گلباد را گرفت و گفت: بیا برویم آن طرف خیابان، ببینیم آن مغازه¬ی اسباب بازی فروشی چی دارد.
گلباد با تعجب گفت: مگر مامان نگفت جایی نایستی؟
- چرا؛... زود برمی¬گردیم. فقط یک نگاه بی‌اندازیم، ببینیم چی دارد. وقتی بابا از سرِ کار برگشت به¬اش بگوییم برای تولدمان بخرد.
گلباد راضی شد. از خیابان رد شدند و پشت شیشه مغازه ایستادند به تماشا کردن. قفسه¬های دور تا دور مغازه پر از اسباب بازی بودند. ماشین، لوگو، رباط، چرخ خیاطی، لوازم آشپزخانه، انواع اسباب بازی در قفسه¬ها چیده شده بودند.
رو به روی شیشه مغازه، قفسه¬ی عروسک¬ها قرار داشت. طبقه پایین یک خرگوش و خرس بزرگ و یک تمساح نشسته بودند کنار هم. طبقه بالا جعبه¬ی عروسکهایی شبیه بچه¬ها، کنار هم قرار داشتند و درِ جعبه¬ها زیرشان بود.
گلبرگ چشمش افتاد به عروسکی که وسط آنها در جعبه¬اش ایستاده بود. لباس سفید بلندِی تنش بود و پایین لباسش چند تا چین روی هم داشت. لب¬های قرمزش می¬خندید و روی لپ¬هایش دو تا دایره سرخ بود. موهای مَنگولِ قهوه-ای، دورش ریخته بود. موژه های بلندی رو به بالا داشت و چشمهای کهربای¬اش برق میزد.
گلباد انگشتش را به شیشه کوبید و گفت: من آن ماشین را می¬خواهم. آن که ته مغازست، آن بزرگِ.
اما گلبرگ نمی¬توانست چشم از چشم عروسک بردارد. انگار عروسک هم از توی جعبه او را نگاه می¬کرد. گلباد دوباره گفت: آن خرگوش بزرگِ را هم می¬خواهم.
گلبرگ همینطور که عروسک را نگاه می کرد، گفت: فکر کردی بابا همه¬اش را برایت می¬¬خرد؟! او فقط یک دانه اسباب بازی می¬خرد.
کنار قفسه¬ی عروسک¬ها، تو کنج دیوار، راه پله¬هایی وجود داشت که به طبقه بالا می¬رفت. کنار راه پله، جلوی درمغازه، یک میز کوچک قرار داشت که آقای مغازه¬دار پشت آن نشسته بود و رهگذران را تماشا می¬کرد. آقای مغازه دارمرد جوان و خوش تیپی بود که بلوز آبی قشنگی تنش داشت.
بچه¬ها تا به مغازه می¬رسیدند، قدم¬هایشان آهسته می¬شد. از پدر ومادران¬شان جدا می¬شدند و می¬دویدند به طرف مغازه و از پشت شیشه، توی مغازه را نگاه می¬کردند. محو تماشایِ اسباب بازی¬هایِ رنگ وارنگ توی آن می¬شدند. پدر و مادرها به ناچار دنبال بچه های¬شان می¬رفتند. بعضی هم دست بچه¬هایشان را می¬گرفتند و نمی¬گذاشتند از آنها دور شوند. دختر بچه¬ها وقتی از پشت شیشه، توی مغازه را ورانداز می¬کردند تا چشمشان به عروسک می¬افتاد، به مادرشان می¬گفتند:
- مامان؛ مامان؛ بیا این عروسک را ببین، چه قشنگ است! مثل عروس می¬ماند. برایم بخرش.
- من از این عروسک¬ها می¬خواهم. قیافش شبیه فرشته¬هاست. تا حالا از این¬ها نداشتم.
- اگر قول بدهم دختر خوبی باشم و مشق¬هایم را زود بنویسم، این عروسک را برایم جایزه می¬خری؟.

مادرها دست دخترشان را می¬کشیدند و با خود می¬بردند:
- نه؛ بیا برویم... حالا پول ندارم... تازه¬گی برایت یک عروسک خریدم.
- همین پریروز توی تولدت، کلی اسباب بازی برایت آوردند...همه چیز داری، این را لازم نداری.
- جایزه را بعد از اینکه نمره¬هایت خوب شد، می¬خرم نه قبلش.

همینطور که گلبرگ داشت پشت شیشه، عروسک و مردم را نگاه می¬کرد، خانمی به اصرارِ دخترش توی مغازه رفت. آقای مغازه¬دار لبخندی زد و از پشت میزش بلند شد و نزدیک آنها رفت.
خانم پرسید: آقا؛ این عروسک چند؟
دختر بچه با خوشحالی دستش را بالا آورد و با انگشت اشاره کرد: آن؛... آن عروسکی که بالاست توی طبقه دوم. لباس عروس تنش است. قیافش شبیه فرشته¬هاست.
آقای مغازه¬دار با لبخند و خوش رویی گفت: قابل شما را ندارد. شما بپسند؛ تخفیف هم می¬دهم.
- حالا چرا این عروسک اینقدر گران است؟ مگر چی دارد که عروسک¬های دیگر ندارند؟
آقای مغازه¬دار وقتی کنجکاوی مادر را دید، گفت: خانم؛ این عروسک با بقیه عروسک¬ها فرق دارد. خیلی خاص هست. پشت این عروسک دو تا بال دارد که می¬تواند با آنها پرواز کند. روی شکمش، یک جای ضبط تعبیه شده که صدای بچه¬ها را ضبط می¬کند و برای خودشان پخش می¬کند. حافظه¬ی زیادی هم دارد. حتی شما می¬توانید کتاب داستانی را بخوانید و صدایتان را در آن ضبط کنید و در شب، عروسک را روشن کنید تا با صدای خود شما برایش قصه بگوید. دیگر نیازی نیست که هر شب قصه تعریف کنید.
دختر وقتی حرفهای آقای مغازه¬دار را شنید، بیشتر ذوق کرد. چادر مادرش را کشید: مامان؛ مامان؛ توروخدا؛ برایم بخر.
- این عروسک گران است... بعدا، یک روز دیگر که پول داشتم، می¬خرم.
دختر هر چی به مادرش التماس کرد، فایده¬ای نداشت. مادر دست دخترش را گرفت و از مغازه بیرون آمد.
گلبرگ هم دلش آن عروسک را می¬خواست. دست گلباد را گرفت و برگشتند خانه. مادر مانتویش را پوشیده و دم در ایستاده بود. تا آنها را دید دلش آرام گرفت و به گلبرگ گفت: چرا اینقدر طولش دادی؟ نگرانتان شدم.
گلباد جواب داد: مامان؛مامان؛ ما رفتیم اسباب بازی دیدم.
مادر عصبانی شد و به گلبرگ گفت: وقتی برای انجام کاری می¬روی، باید فقط همان کار را انجام بدهی، نه اینکه بروی سرگرم اسباب بازی و چیزهای دیگر بشوی.
وارد خانه شدند. گلبرگ در را بست و گفت: مامان؛ یک مغازه اسباب بازی رو به روی لوازم تحریری باز شده. یک عالمه عروسک دارد. ولی یکی از آنها خیلی قشنگ است، به بابا می گویی آن را برای تولدم بخرد؟
مادر گفت: کو تا تولدت؟!... هنوز چند روز دیگر مانده!... فردا که از خانه رفتم بیرون، قیمت می¬کنم ببینم چند است.
صبح گلبرگ لباس فرم مدرسه را تنش کرد. مادر تغذیه را دستش داد و گفت: یادت باشد گلبرگ؛ جایی نمی ایستی ها؛ ...فقط می روی مدرسه و ظهر بر می گردی خانه. اگر کسی توی راه به¬ات گفت بیا با هم برویم، چیزی نشانت بدهم و یا گفت بیا فلان کار را برایم انجام بده باهاش نروی¬. حتی اگر گفت از طرف مامانت آمدم که تو را با خودم ببرم، باز هم باهاش نرو. اگر کسی خوراکی داد ازش نگیری. فقط خوراکی که من بهت دادم را بخور. یک وقت توی مغازه¬ها نروی چیزی را قیمت کنی. صاف برو مدرسه و ظهر هم یک راست برگرد خانه. با هیچ کس هم جز دوستانت که من می¬شناسم حرف نزنی...بی¬خبر از من خونه دوستانت نروی.
گلبرگ با اخم گفت: اه؛ مامان... چقدر این¬ها را هر روز تکرار می¬کنی؟ می¬دانم دیگر، حفظ شدم از بس که گفتی.
- برای اینکه نمی¬خواهم برایت اتفاق بدی بیفتد. می خواهم همیشه سالم و شاد باشی.
گلبرگ با ناراحتی گفت: باشد! و رفت.
ابرها آسمان را گرفته بودند. اثری از خورشید نبود. بوی باران می¬آمد. نسیم سردی به صورت گلبرگ می¬خورد. غارغار کلاغ¬ها توی شاخه¬¬های چنارها پیچیده بود. مدرسه 4 تا کوچه بالا تر از خانه¬شان بود. گلبرگ وقتی از پشت مغازه اسباب بازی فروشی رد می¬شد دوباره پشت شیشه ایستاد. کرکره اش بالا بود و چراغهای سبز و قرمزِ دور شیشه¬ی بیرون مغازه، روشن و خاموش می¬شدند. درون مغازه تاریک بود، اماعروسک معلوم می¬شد. همین طور که گلبرگ عروسک را نگاه می¬کرد. آقای مغازه¬دار آمد. بلوز قرمز رنگی پوشیده بود. وقتی چشمش به گلبرگ افتاد، لبخند زد. در مغازه را باز کرد و گفت: سلام دختر خانم، اگر چیزی می¬خواهی بیا داخل مغازه، به¬ات بدهم.
گلبرگ چیزی نگفت و از پشت شیشه، توی مغازه را نگاه کرد. آقای مغازه¬دار چراغهای داخل مغازه را روشن کرد. همه جا روشن شد و اسباب بازی¬ها بیشتر معلوم شدند.
دختری با لباس فرم مدرسه، کوله¬اش را پشتش انداخته بود و از کنار مغازه رد می¬شد که چشمش به اسباب بازی¬ها افتاد. کنار گلبرگ ایستاد و اسباب بازی¬های داخل مغازه را تماشا کرد. دختر به نظر کوچکتر از گلبرگ می¬آمد. بعد از چند دقیقه رفت تو مغازه و با آن آقا که پشت میزش نشسته بود، حرف زد.
آقای مغازه¬دار بلند شد و عروسک را از طبقه دوم قفسه، پایین آورد و جلوی دختر گرفت. دخترعروسک را نگاه کرد. برق خوشحالی در چشمانش درخشید. آنرا بغل کرد. آقای مغازه¬دار یک کنترل از توی جعبه¬ درآورد. عروسک را از دختر گرفت و روی میز گذاشت. دکمه¬ی کنترل را زد. دو تا بال از پشت عروسک تکان خورد و پرواز کرد. توی مغازه چرخید و بالای سر دختر ایستاد. دختر از تعجب دهانش باز مانده بود. چشمهای سیاه و درشت گلبرگ هم گرد شد. لبخندی از سر شوق روی صورت گندمی¬اش نشست.
دختر خواست عروسک را از بالای سرش بگیرد، اما عروسک پرواز کرد و جای دیگری ایستاد. دختر دنبالش رفت ولی عروسک پرواز کرد به طرف راه پله ها و بالای پله اول ایستاد. دختر وقتی به پله رسید، انگار چیزی را روی پله دید، مکث کرد و آرام لبانش تکان خورد.
عروسک بال و پر زنان رفت بالای پله دوم. دختر هم دنبالش رفت روی پله اول ایستاد و پله دوم را نگاه کرد. باز لبانش تکان خورد. انگار چیزی را می¬خواند. ولی صدایش بیرون مغازه نمی¬آمد.
عروسک رفت بالای پله سوم. هر پله را که بالا می¬رفت، دختر دنبالش می¬رفت و روی پله ها را می¬خواند. تا به پاگرد رسید. دختر از پاگرد پیچید و رفت طبقه دوم...
گلبرگ هر چه پشت شیشه مغازه منتظر ایستاد، دختر بیرون نیامد. لبخند به لبش خشک شد. هر چه فکر کرد، عقلش به جایی قد نداد. داشت مدرسه¬اش دیر می¬شد. نمی¬توانست بیشتر بماند. شانه هایش را بالا انداخت و رفت مدرسه.
سر کلاسها هیچی از درس نفهمید. تمام فکرش مشغول عروسک و دختر بود: روی آن پله ها چی نوشته شده بود؟ آن دختر چی شد؟ شاید وقتی من به مدرسه آمدم او هم بیرون آمده باشد. خوش به حالش، آن دختر عروسک را بغل کرد. من هم دلم می¬خواهد آنرا داشته باشم. ای کاش مامانم برایم بخرد. اگر نخرد چی؟! اگر کس دیگری زودتر از من برود و آنرا بخرد چی؟ آن وقت من دیگر هیچ وقت نمی¬توانم آن عروسک را داشته باشم...
گلبرگ خیلی ناراحت بود. می¬ترسید عروسک از دستش برود. دلش می خواست زودتر مدرسه تمام شود و به خانه برود وتا دیر نشده، کسی عروسک را نخریده، مامانش را ببرد و آن را بخرد. ظهر مدرسه تعطیل شد. دخترها همه از مدرسه بیرون ریختند. خیابان پر شد از دختر مدرسه ای¬ها. گلبرگ با عجله به سمت خانه رفت. وقتی از جلوی مغازه رد می¬شد توی آن را نگاه کرد . درون مغازه پر بود از دختر مدرسه¬ای¬هایی که سر راه چشمشان به عروسک خورده بود و رفته بودند تو مغازه. آقای مغازه¬دار ایستاده بود و با لبخند و خوش¬رویی جواب تک تک دخترها را می داد. عروسک در هوا، بالای سر دخترها پرواز می کرد.
گلبرگ تا خانه را دوید. دستش را محکم روی زنگ خانه فشار داد. چیزی طول نکشید که در باز شد. گلباد در حیاط خانه بازی می¬کرد. گلبرگ با سرعت دوید و کفشهایش را پشت در کند و کوله اش را به یک طرف خانه پرتاب کرد. به طرف آشپزخانه رفت و داد زد: مامان؛ مامان...
مثل هر روز ظهر، بوی غذا در خانه پیچیده بود. مامان که گلبرگ را هراسان دید نگران شد و پرسید:
- چیه؟! چیزی شده؟! تو مدرسه اتفاقی افتاده؟
- نه مامان. رفتی آن عروسک را قیمت کنی؟!
مادر با تعجب به گلبرگ نگاه کرد و گفت: آره، رفتم. خیلی گران بود. برای تولدت یک چیز بهتر می¬خرم. هر چی که نداری و لازم داری. چیزی که به دردت بخورد.
اَه مامان؛ ولی من همان عروسک را می¬خواهم. -
- برو دست و صورتت را بشور. لباسهایت را درآور و بیا سر سفره.
مادر ظرفهای ناهار را که آماده کرده بود، با سفره برد توی پذیرایی. گلبرگ دنبال مادر راه افتاد و التماس کرد: مامان توروخدا؛ اصلا من هیچی نمی¬خواهم. همین¬هایی را که دارم مواظبم تا سال دیگر خراب نشود. دیگه بابت هیچ چیزی پول ازت نمی¬گیرم.
مامان سفره را پهن کرد و برگشت تو آشپزخانه. گلبرگم دنبالش راه افتاد.
- دختر؛ تو بزرگ شدی. عروسک به چه دردت می¬خورد. الان باید کلاسهای دیگری بروی که پس فردا به کارت بیاید. این عروسک چه فرقی می¬کند با یک عروسک معمولی. این بی خودی گران است.... می توانم یک عروسک معمولی برایت بخرم به جایش کلاس کمک درسی بنویسمت.
مادر قابلمه را برد سر سفره گذاشت و به حیاط رفت و صدا کرد: گلباد؛ بیا سر سفره.
- بخدا خوب درس می خوانم. اصلا این عروسک به درد مدرسه¬ام هم می¬خورد. می¬توانم وقتی درس میخوانم، صدایم را ، باهاش پرکنم و بعدن بگذارم گوش بدهم. اصلا می¬تواند خودش به¬ام دیکته بگوید. تازه، خیلی هم خشکل است و می¬تواند پرواز کند.
مادر که کلافه شده بود نفس عمیقی کشید و سر سفره نشست وگفت: حالا بگذار به بابات بگویم، ببینم چه می¬گوید.
گلبرگ کمی خیالش راحت شد. رفت دست و صورتش را شست. لباسهایش را عوض کرد و سر سفره برگشت. یکهو یاد آن دختر افتاد. برای مادرش تعریف کرد. مادر گفت: شاید وقتی از آنجا رفتی آن دختر هم پایین آمده و به مدرسه رفته. اما در هر حال نباید می¬رفته دنبال عروسک.
گلبرگ همینطور که غذا می¬خورد ناگهان مانند یخ وارفته شد و گفت: اَه مامان... بابا امشب شیفت است. نمیاید که.
- حالا دیر نمی¬شود. فردا به¬اش می¬گویم. آن عروسک را به این زودی¬ها نمی¬خرند. خیالت راحت. غذایت را بخور....
پدر گلبرگ کارگر کارخانه بود و گاهی مجبور می¬شد شیفت شب بایستد. گاهی هم دوشیفت پشت هم، سر کار می¬ماند. آن روز گلبرگ مشق¬هایش را زود نوشت و ¬دقت کرد که خوب و درست بنویسد. بعد وسایلش را جمع کرد که گلباد بلایی سر آنها نیاورد تا مادر عروسک را برایش بخرد. تمام مدت به عروسک فکر می¬کرد. درخیالش آن را بغل می¬کرد و با او حرف می¬زد. روی پا می¬خوابانید و برایش لالایی می¬خواند. گاهی هم برایش دیکته می¬گفت و درس یادش می¬داد.

(طبقه دوم را اینجا بنویسم؟)
صبح گلبرگ به مدرسه می¬رفت که دید مغازه عروسک فروشی باز است. به سمتش دوید و پشت شیشه مغازه ایستاد. یاد دختر دیروزی افتاد. ایستاد ببیند دختر را دوباره می¬بیند یا نه.
خیابان خلوت بود. تک و توک آدمها رد می¬شدند و یا بچه¬ای به مدرسه¬اش می¬رفت. آقای مغازه¬دار وقتی چشمش به گلبرگ افتاد، از پشت میزش بلند شد و بیرون آمد. کنار گلبرگ ایستاد و گفت: سلام دختر خانم؛ می¬خواهی عروسک را ببینی؟
گلبرگ گل از گلش شکفت: بروم عروسک را بغل کنم و هم ببینم روی پله¬ها چه نوشته است؟
گلبرگ سرش را بالا و پایین کرد. یعنی آره.
مرد دستش را به طرف در مغازه دراز کرد و گفت: بفرمایید تو؛ دختر خانم خشکل...
گلبرگ جلوی قفسه¬ی عروسک¬ها ایستاد. مرد آن را پایین آورد و دستش داد. گلبرگ لبخند زد و موهای فرفری¬ عروسک را ناز کرد. مرد کنترل را برداشت و عروسک را از گلبرگ گرفت. دکمه کنترل را فشار داد. عروسک پرواز کرد. چرخی دور مغازه زد و بالای سر گلبرگ ایستاد. گلبرگ عروسک را نگاه می¬کرد که به طرف پله¬ها رفت. اوهم به دنبالش رفت و نوشته¬ی روی اولین پله را خواند: تو خوبترین دختری هستی که تا حالا دیدم.
کنار جمله، عکس گل سرخی کشیده شده بود.عروسک رفت روی پله دوم و گلبرگ نوشته¬ی روی پله را خواند: تو قشنگترین دختر دنیا هستی.
پله سوم: من بهترین دوست می¬شوم.
پله چهارم: من به تو کمک می¬کنم که به آرزوهایت برسی.
پله پنجم: تو لایق بهترین¬ها هستی.
پله ششم: اگر من را می¬خواهی بیا بالا.
کنارهمه جمله ها، عکس گل سرخ نقاشی شده بود. گلبرگ با هر جمله¬ای که می¬خواند، ذوق می¬کرد. انگار خودش هم مثل عروسک بال درآورده بود. تند تند پله ها را بالا می¬رفت و جملات را می¬خواند. آقای مغازه دار لبخند میزد و گلبرگ را نگاه می¬کرد. گلبرگ رسید به پاگرد می¬خواست برود پله¬های طبقه بالا که حرفهای مادرش مثل جرقه به ذهنش آمد: مگر مامان نگفت تو مغازه¬ها نروی؟ جایی نایستی؟ تو که مثل آن دخترها نیستی. مامان بفهمد بدون اطلاع و اجازه¬اش آمدی اینجا حتمن دعوایت می¬کند.
گلبرگ به سرعت پله¬ها را پایین آمد. می¬خواست از در مغازه بیرون برود که آقای مغازه¬دار با چهره¬ی ناراحت جلویش ایستاد. پرسید: کجا می¬روی؟ پس چرا برگشتی پایین؟
گلبرگ جوابی نداد. آقای مغازه¬دار ادامه داد: چه دختر ترسویی هستی؟ نترس برو بالا...اگر بروی بالا می¬توانی عروسک را بغل کنی.
گلبرگ فقط ایستاده بود و نگاهش می¬کرد و چیزی نمی¬گفت.
- دختر به این خوب و خشکلی که نباید بی¬شخصیت و بی¬ادب باشد. دخترهای دیگر از خداشون هست که عروسک را به¬شان بدهم. این بی ادبی هست که کسی چیزی به آدم بدهد و او قبول نکند. تو مشکلت چیست؟
وقتی مرد دید هنوز گلبرگ نگاه می¬کند و چیزی نمی¬گوید، باز ادامه داد: چه دختر بد و لوسی هستی! حتمن مامانت به¬ات گفته با کسی حرف نزنی؟ آره؟!
گلبرگ توجهی نکرد، خواست از در بیرون برود که مرد دستش را دراز کرد تا دست گلبرگ را بگیرد. اما گلبرگ یاد حرف مادرش افتاد که گفته بود: مبادا مرد غریبه ای دستت را بگیرد.
گلبرگ دستش را کشید و دو قدم به عقب برداشت. مرد یک قدم جلو رفت و سرش را چند بار با تاسف تکان داد و گفت: دختر باید خودش مستقل باشد. اعتماد به نفس داشته باشد. بتواند فکر کند، تصمیم بگیرد. تو خودت به سنی رسیده¬ای که بتوانی تشخیص بدهی که چی برایت خوب است... بچه های هم سن تو همه¬جا تنهایی می¬روند.
گلبرگ نمی¬دانست باید چی کار کند. عروسک را دوست داشت. بین حرفهای مادرش و حرفهای مغازه¬دار مانده بود: بروم طبقه بالا و عروسک را بغل کنم یا از اینجا فرار کنم؟.
مرد مغازه¬دار یک قدم دیگر به طرف گلبرگ برداشت. گلبرگ یک قدم به عقب رفت. ترسیده بود. چشمهایش از ترس گشاد شده بود. آب دهانش را نمی¬توانست قورت بدهد. قبل از آنکه مغازه¬دار به¬اش نزدیک شود با سرعت دوید، از زیر دست مغازه¬دار رد شد و از مغازه بیرون رفت. تا مدرسه را دوید.
سر کلاس همه¬اش به حرفهای مرد فکر می¬کرد: چرا آن مرد به¬ام گفت دختر لوس و بی¬ادبی هستم؟ من که کار بدی نکردم. تا حالا فکر می¬کردم چون به حرف مامانم گوش می¬دهم دختر خوبیم.....شاید از اینکه ترسیدم مامانم دعوایم کند، به¬ام گفت ترسو..... شاید نباید از دعواهای مامانم بترسم. باید هر کاری دلم می¬خواهد بکنم....
موقع برگشت به خانه دلهره عجیبی داشت. ترس برش داشته بود. با سرعت از جلوی مغازه دوید و رد شد تا آقای مغازه¬دار او را نبیند.
در خانه مثل همیشه لباسهایش را در آورد و دستهایش را شست و سر سفره نشست. ساکت بود. مدام حرفهای مرد و قیافه عروسک در ذهنش می چرخید. دلش خیلی عروسک را می¬خواست. ناراحت بود. فکر می کرد اشتباه کرده: شاید باید مثل آن روز که دختر به طبقه بالا رفت، من هم می¬رفتم و عروسک را می¬گرفتم. شاید مامان هیچ وقت آن عروسک را نخرد یا بابا پولش را ندهد. شاید آن مرد راست می¬گفت. من باید خودم تصمیم بگیرم. اصلا چراهمه چیز را به مامانم می¬گویم؟.
مادر که دید گلبرگ در فکر است پرسید: چی شده؟ امروزم عروسک را دیدی؟ آن را خریده بودند؟
گلبرگ سرش را بالا برد یعنی: نه.
مامان گفت: پس چرا اینقدر ناراحتی؟
گلبرگ تا آمد برای مادر تعریف کند اما مردد شد: کار خوبی است بگویم یا نه؟. اگر بگویم حتمن دعوایم می¬کند.
اما آخر شجاعت به خرج داد و همه چیز را برای مادرش تعریف کرد. مامان قاشق به دهان مانده بود و به حرفهای او گوش می¬داد.
مادر با شنیدن حرفهای گلبرگ خیلی ناراحت شد، با تعجب گفت: گلبرگ؟! این همه من هر روز به تو سفارش می کنم. اما باز رفتی توی مغازه¬، بدون اینکه من قبلش بدانم یا بشناسم. اگر آن مرد، آدم بدی باشد و برای تو اتفاقی می-افتاد من چی کار باید می¬کردم. باید به پدرت بگویم حتما در مورد این مغازه، تحقیق کند.
گلبرگ دل تو دلش نبود. دلشوره عجیبی داشت. نمی¬دانست بابا بعد از شنیدن حرفهای مادر چه عکسل¬العملی نشان می¬دهد: یعنی عصبانی می¬شود و داد می کشد؟! یا بی خیال می¬شود و چیزی نمی¬گوید؟!..
بعد از ناهار دفتر مشقش را پهن کرد وشروع کرد به نوشتن.
وقتی بابا آمد، مادر برایش همه چیز را تعریف کرد. گلبرگ صدایشان را از داخل اتاق آهسته می¬شنید. بابا صدا زد: گلبرگ لباسهایت را بپوش برویم به این مغازه که مادرت می¬گوید.

آقای مغازه دار که گلبرگ را می¬شناخت از جایش بلند شد، با پدر گلبرگ دست داد و گفت: خوش آمدید. برای خرید عروسک آمدید؟. دخترتان چند روز است که می¬آید و عروسک را تماشا می¬کند.
پدر گلبرگ جواب داد: دخترم چند روز است این عروسک را دیده و خوشش آمده. آمده¬ام برایش بخرم. لطفا بیاریدش پایین.
آقای مغازه¬دار دست دراز کرد و عروسک را از توی جعبه¬اش برداشت تا آمد بیاورد پایین که پدر گلبرگ زد زیر دستش و عروسک از دست آقای مغازه¬دار افتاد روی زمین و بالش شکست. از توی شکمش چیزی افتاد بیرون.
پدر گلبرگ عذر خواهی کرد و گفت: ببخشید دستم خورد. هزینه اش هر چقدر باشد پرداخت می¬کنم.
گلبرگ که کنار پدر ایستاده بود، با نارحتی فریاد زد: وای نه! عروسک شکست.
عروسک را از روی زمین برداشت. پدر گلبرگ خم شد و باطری و ضبط را که از شکم عروسک بیرون افتاده بود، برداشت.

صدایی از طبقه بالا آمد. گلبرگ یاد آن دختر افتاد: بروم بالا ببینم آن دختر است یا نه؟. شایدم کس دیگری باشد!. شاید آقای مغازه دار عصبانی شود ونباید بروم بالا. ولی بروم ببینم آنجا چه خبر است.

با سرعت دوید که از پله ها بالا برود اما مغازه دار جلویش را گرفت. بابای گلبرگ دست مغازه دار را گرفت و گفت: بگویید هزینش چقدرشد تا تقدیم کنم.
گلبرگ دوید بالا. صدای دخترهایی را از پشت درشنید. اما هر چه کرد در باز نشد. برگشت پایین . بابا داشت پول می¬شمرد. گلبرگ داد زد: بابا دخترهایی طبقه بالا هستند. اما در باز نمی¬شود.
پدر گوشی تلفنش را از جیبش در آورد و به 110 زنگ زد.
مغازه¬دار با ترس و نگرانی گفت: نه آقا؛ چی کار می¬کنی؟! آنجا خانه من است . زن و بچه¬ام زندگی می¬کنند. به پلیس احتیاجی نیست زنگ بزنید. خودمان حلش می¬کنیم.
اما بابا آدرس مغازه را به پلیس¬ها داد. پلیس¬ها که آمدند، مغازه¬دار مجبور شد درِ طبقه بالا را باز کند. چند دختراز آنجا آمدند بیرون. تا عروسک شکسته را دست گلبرگ دیدند. یکی گفت: بدش به من...
آن یکی جیغ کشید و گفت: بده به من....
گلبرگ عروسک را رها کرد و دخترها هر کدام عروسک را می¬کشیدند.
پلیس آنها را پایین برد و مرد مغازه¬دار را دستگیر کرد. آنها مغازه را جستجو کردند. کشوی میز پر بود از ضبط هایی که توی شکم عروسک کار گذاشته می¬شد. همه را با دختربچه¬ها و مرد مغازه¬دار به اداره پلیس بردند.
مردم جلوی در مغازه جمع شده بودند و تماشا می¬کردند. موقع رفتن آقای پلیس به پدر گلبرگ گفت: هر وقت لازم شد شما هم باید به اداره پلیس بیایید.
پدر گلبرگ گفت: چشم؛ حتما...
در راه برگشت به خانه گلبرگ به بابا گفت : حیف شد عروسک شکست. مثل فرشته ها بود.
بابا جواب داد: آن فرشته نبود. شیطان بود. چون یک شیطان داشت آن را اداره می¬کرد.

از اداره پلیس با پدر و مادر دخترها تماس گرفتند و مادر و پدرها خیلی زود به آنجا رسیدند. هم نگران و مضطرب بودند و هم خوشحال. چون دخترانشان را که بعد از مدتی گم شده بودند، می¬توانستند دوباره ببینند و به خانه ببرند. گلبرگ و گلباد و پدرو مادرش هم آنجا بودند. وقتی پلیس، دخترها را به مادرانشان تحویل داد، گفت: چیزی هست که باید ببینید. لطفن با من بیایید.
آقای پلیس خانواده¬ها را به اتاقی بود و اشاره کرد که روی صندلی¬ها بنشینند. صندلی ها ردیف پشت هم چیده شده بودند. آقای پلیس یک عالمه ضبط¬هایی را که در شکم عروسک جا می¬گرفت از کشوی میز درآورد و گفت: اینها را از مغازه آن مرد پیدا کردیم. تمام اینها فیلم و صداهای بچه های شما هستند. جالب است بدانید چشمهای عروسک هم دوربین بوده که علاوه بر پر کردن صدای بچه¬ها، تصویرشان را هم می¬گرفته. البته توی مغازه و طبقه بالا دوربین مدار بسته هم بوده که برایتان می¬گذارم.
آقای پلیس فیلمها را یکی یکی برای آنها پخش کرد. فیلمها پشت هم روی مونیتور روبه¬رویشان پخش می¬شد.

دختر وقتی وارد طبقه دوم شد، پشت سرش در به هم¬ خورد و بسته شد. عروسک بالای سر دختر ایستاده بود و بال بال می زد. دور تا دور اتاق، تخت خواب بود و روی هر کدام دختری نشسته بود.
دختری روی تخت اول زیر ملحفه با صدای بلند گریه می¬کرد. دختر دیگری روی تخت دوم، موهایش ژولیده و درهم گوریده بود. انگار خیلی وقت بود موهایش را شانه نکرده بود. توی دفتر نقاشی، تصویرعروسک را کشیده و با مدارد رنگی، آن را رنگ می¬کرد.
دختر دیگری روی تخت مقابل، موهای کوتاه¬اش فر خورده بود رو به بالا و چسبیده بود به هم. مثل اینکه چند وقت است حمام نرفته باشد. نقاشی عروسک را چسبانده بود بالای تختش وبه دختر تازه وارد چشم دوخته بود.
دختر لاغر اندام و رنگ و رو پریده¬ای، روی تخت دیگری، خوشحال زل زده بود به در. انگار چند روز درست
غذا نخورده باشد، پایین چشمهایش گود افتاده بود.
وقتی چشمش به عروسک افتاد با هیجان گفت: امروز نوبت من است؛ نوبت من است که عروسک را بغل کنم.
با این حرف دختری که زیر ملحفه بود سرش را آورد بیرون و آنها را نگاه کرد. چشمهایش قرمز شده بود. عروسک پر زنان رفت کنار دختر رنگ پریده و در بغل او نشست. او عروسک را در آغوش گرفت. بوسش کرد و گفت: چقدر منتظرت بودم . دلم خیلی برایت تنگ شده بود.
لب¬های سرخ عروسک با لبخند همیشه¬گی، تکان خورد: من با تودوست هستم و تو را دوست دارم.
دختر تازه وارد که دید عروسک رفت تو بغل او، شروع کرد به گریه کردن. جیغ زد: عروسک را بده به من، مال خودم است....
اما فایده¬ای نداشت. عروسک را نداد. تازه¬ وارد خواست از تخت بالا برود و عروسک را بگیرد، اما دخترهای دیگر او را گرفتند و نگذاشتند. یکی¬شان گفت: نوبتی است. هیچ کس نمی¬تواند بدون نوبت عروسک را بغل کند.
تازه وارد هر چی گریه کرد و جیغ زد فایده ای نداشت. گوشه¬ای نشست و با چشم گریان او را نگاه کرد. آخر خسته شد و از جایش بلند شد. محکم چند بار با مشت به در کوبید و گفت: اصلا نمی¬خواهم. من از اینجا می¬روم....
اما هر چه با مشت به در زد، کسی در را باز نکرد. گفت: مدرسه¬ام دیر شده. در راباز کنید... باید بروم...
اما در باز نشد. دختر ترسید. هر چی جیغ زد و داد زد: آقا؛ آقا؛ بیا در را باز کن....
هیچ کس نیامد. یکی از دخترها گفت: او نمی¬آید. بی خودی در نزن. فقط برای غذا می¬آید و می¬رود. موقع رفت و آمد عروسک هم در باز می¬شود.
دختر حسابی ترسیده بود. گریه اش بیشتر شد و گفت: حالا چی کار کنم؟ چطوری بروم خانه. اگر مامانم بفهمد مدرسه نرفته¬ام دعوایم می¬کند.
دختر ژولیده گفت: نمی¬توانی بروی خانه. ما هم مثل تو آمدیم اینجا، دیگرنتوانستیم برگردیم. بابا و مامانمان هم نیامدند دنبال¬مان...
دختری که زیر ملحفه بود آمد بیرون و مانند دیگران نشست. دیگر گریه نمی¬کرد. موفرفری گفت: تو هم بیا پیش ما بنشین....
دختر آرام آرام رفت کنار موفرفری نشست. دختر رنگ پریده که عروسک بغلش بود گفت: من زودتر از همه به اینجا آمده¬ام. برای همین اولین نفر منم. عروسک لبانش تکان خورد: هر چی که آرزو داری به من بگو تا برایت برآورده کنم.
اما دختر رنگ¬پریده سکوت کرد و به فکر فرو رفت.
دختر موفرفری گفت: من دوست دارم وقتی بزرگ شدم خواننده شوم. دلم می¬خواست پدر و مادرم یک ساز برایم می-خریدند تا با آهنگ¬های شاد بزنم و بخوانم.
دختر چشم قرمز که هنوز گاهی هقی از گلویش می¬آمد بیرون گفت: من وقتی بیرون بودم، دلم می¬خواست با ابرها شکل درست کنم. آن ابرهای گرد تپل را در دستم له کنم و باهاشون آن شکلی را که دوست دارم بسازم.
دختر ژولیده گفت: اما من دوست داشتم وسیله ای داشته باشم که باهاش ستاره¬ها را از آسمان بچینم و جلوی هر خانه-ی تو¬ی کوچه¬مان یک ستاره آویزان کنم. آن وقت تمام کوچه¬مان روشن می¬شد.
تازه وارد یک کم فکر کرد و گفت: من دوست دارم ریاضی شکلاتی می¬داشتم و هر کدام از آن شکلات¬ها را می-خوردم و زودی ریاضی را یاد می¬گرفتم. دیگر لازم نبود درس بخوانم و فقط بازی می¬کردم.
همه دخترها خندیدند و گفتند: آره؛ چقدر خوب می¬شد. دختر رنگ¬پریده فقط در فکر بود.

موفرفری گفت: دلم می¬خواست یک دختر مثل خودم بود که تمام کارهایی که مامانم به من می¬گفت، انجام می¬داد. بچه¬های کوچیکتر را مواظبت می¬کرد. ظرف¬ها را می¬شست. جارو می¬کرد. و باهاش بازی می¬کردم.

ژولیده گفت: دلم می¬خواهد دستگاهی بسازم که دیگر مامان و بابام با هم دعوا نکنند و یک عالمه پول داشته باشم، بدهم به مامان و بابام که دعوا نکنند وخودم هم هر چی می¬خواهم باهاش بخرم.

دختر لاغرو رنگ و رو پریده گفت: اما من هر چی فکر می¬کنم هیچ آرزویی به فکرم نمی¬رسد. دیگر آرزویی ندارم. قبلا یک عالمه آرزو داشتم. اما الان ندارم. دلم برای مامانم تنگ شده. دلم می¬خواهد بروم پیش¬شان. چند روز است به مدرسه نرفته¬ام. حتمن خانم خیلی درس داده. کلی عقب افتاده¬ام. دلم برای دوستانم تنگ شده. حتی دلم برای کوچه و خیابان هم تنگ شده. خیلی وقت است خیابان را ندیده¬ام. مامان و بابام دارند بدون من چی کار می¬کنند؟. می¬خواهم برگردم خانه¬مان...اما این مرد در را باز نمی کند که بروم.

دختر ژولیده گفت: من هم هر چی فکر می¬کنم دیگر هیچ آرزویی ندارم جز اینکه با این عروسک از اینجا فرار کنم بروم.
دخترها با هم دعوایشان شد.
- آن عروسک فقط مال من است. نمی خواهم آن را به کسی بدهم.

دختر تازه وارد دوباره بلند شد و محکم دو دستی به در کوبید و داد زد: در را باز کنید. می¬خواهم بروم خانه¬مان... بازکنید...
اما هر چه به در کوبید در باز نشد. دوباره شروع کرد به گریه کردن. دختر موفرفری گفت: من هم اولش مثل تو می¬ترسیدم. می¬خواستم بروم خانه. ولی وقتی اینجا بمانی، تو هم مثل من دیگر نمی¬خواهی برگردی.
تازه وارد که گریه می¬کرد با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: چرا؟!
عروسک توی بغل دختر تازه¬وارد جا خوش کرد. عروسک حرف زد: دلم خیلی برایت تنگ شده بود. خیلی وقت بود منتظرت بودم.
تازه وارد لبخند زد و هق هقش آرام شد. آن را بغل کرد و سرش را به سرِ عروسک تکیه داد و نشست پشت در. همانجا آرام خوابش برد.
وقتی از خواب بیدار شد عروسک در دستش نبود. از جایش بلند شد. دور و وَرش را نگاه کرد. دوباره شروع کرد به گریه: عروسک کجا رفت؟. چرا در را باز نمی¬کند بروم خانه؟.
دختر ژولیده نقاشی¬اش تمام شده بود و آنرا چسبانده بود به سینه¬اش گفت: عروسک دوباره بر می¬گردد با حرفهای تازه.
موفرفری گفت: کاشکی عروسک فقط مال من بود. می¬خواهم همیشه مال خودم باشد. خیلی خوب است که نه باید بروم مدرسه بروم. نه باید درس بخوانم. نه دیگر لازم است کارکنم و دیگر کتک نمی¬خورم. فقط بدی¬اش این است که همیشه عروسک نیست. من شبها خوابش را می¬بینم.

چند دقیقه¬ای گذشت کمی لای در باز شد و عروسک از لای در آمد تو. دختر تازه وارد به عروسک خیره شد. یادش رفت که از در برود بیرون. عروسک پر زد و بغل موفرفری ایستاد و گفت: اینجا پیش من بمان. بدون تو من تنهام. ما می¬توانیم با هم بازی کنیم و خوشحال باشیم.
چشم قرمز گفت: اینجا هیچی نیست که بازی کنم. دلم برای مامان و بابام تنگ شده. می¬خواهم بروم با آبجی¬ام بازی کنم.
دختر تازه وارد دوباره شروع به گریه کرد: من مامانم را می¬خواهم. می¬خواهم بروم پیش مامانم.



فیلم¬ها که تمام شد، پلیس گفت: ابتدا لازم است بدانید که آن مرد با شنیدن حرفها و آرزوهای دخترها، اسباب بازی می¬ساخته و می¬فروخته. این طوری برای خودش کسب درآمد می¬کرده. تو این فیلم می¬بیند که دخترها اولش سعی می کردند فرار کنند. اما بعد خسته می¬شوند وتسلیم می¬شوند. بچه¬¬¬های تازه¬وارد وقتی بچه¬های دیگر را مثل خودشان میبینند، شرایط را می¬پذیرند بعد کم کم عادت عادت می¬کنند. وابستگی پیدا می¬کنند. نمی¬توانند حتی لحظه¬ای بدون عروسک باشند.
بچه ها قدرت تصمیم¬گیری و تشخصیص خوب و بد ندارند و آنچه را که خانواد¬ها به عنوان خوب و درست برایشان تعریف می¬کنند، همان را می¬پذیرند. وقتی زمینه ذهنی از قبل نداشته باشند، آنچه را که دیگران برایشان می¬گویند همان را می¬پذیرند. تا زمانی که خودشان بزرگ شوند و صاحب تجربه شوند و بتوانند خوب و بد را تشخیص دهند که آن وقت ممکن است دیر شده باشد و چیزهایی رو که نباید ، تجربه کنند. این دخترها به نظر مضطرب و غمگین می¬آیند. در هر حال شرایط سختی را تجربه کرده اند. بهتر است از لحاظ جسمی و روانی آنها را نزد پزشک ببرید.


باد پاییزی صورت گرد گلبرگ را نوازش می¬داد. گلبرگ ناراحت بود سرش را پایین انداخته بود. آب قنات توی پارک برگی را با خود می¬برد. صدای آب مثل لالایی بود. کوهای آبی، آن دورها محکم و استوار ایستاده بودند. ماه در چشمان گرد گلبرگ دو دو می زد. صدای جیغ ویغ بچه ها که توی وسائل بازی می کردند می آمد. گلباد سوار سه چرخه بود و همراه مامان رکاب می زد. درختان سنوبر انگار دست می¬زدند و هورا می کشیدند. شاخه های بید مجنون در باد می¬رقصیدند.
مامان که سکوت گلبرگ را دید، گفت: تو کار خوب و درستی کردی که به ما گفتی. برای همین ما متوجه رفتار مشکوک مرد شدیم و دخترها به خاطر تو نجات پیدا کردن... حالا می روند و آرزوهایشان جدید برای خودشان می-سازند .
گلبرگ گفت: اگر شما آن عروسک را می خریدید، اینطوری نمی¬شد.
- اون عروسک فروشی نبود برای همین قیمتش اینقدر گران بود. اون عروسک فقط یک نقاب بود. برای اینکه آن مرد با عروسک به اهداف شوم خودش برسد و بچه های معصوم و پاک را که از هیچ چیز خبرندارند، فریب بدهد و و بدام بیاندازد.
چرخ فلک از دور مانند آب نبات چوبی رنگی می¬چرخید. مامان برای اینکه گلبرگ همه چیز را فراموش کند آنها را به شهربازی آورده بود. برایشان نفری یک باد کنک از یک دست فروش خرید که فریاد میزد: بادکنک.... باکنکی-اه...
- تو دختر شجاعی هستی وهم اعتماد به نفس داری. چون به به آن مرد اعتماد نکردی و گوش به حرفش ندادی. تو توانستی تصمیم درستی بگیری.
گلبرگ ته دلش خوشحال بود که توانسته بود آن دخترهایی که مثل پروانه در قوطی اسیر شده بودند را نجات بدهد، اما ناراحت هم بود. گفت: می¬دانم کار درستی کردم. ولی ناراحتم. کاش آدمهای بد وجود نداشتند تا بچه ای را اذیت نمی کردند. کاش خدا خودش قبل از اینکه ادمها بدی کنن، بخواهند کسی را فریب بدهند یا بدزدند خدا جلویشان را می¬گرفت. دیگر هیچ کس تو دنیا ناراحت نمی¬شد و آزار نمی¬دید.
- همیشه دنیا همین بوده. همیشه آدمهای بدی هستند که به خاطر منافع خودشان از دیگران سو استفاده می¬کنند. این ماییم که باید مراقب خودمان باشیم. بعضی چیزها در ظاهر زیبا هستن و به نظر خیلی خوبند، اما هر چیز زیبایی ممکن است خوب نباشد. ممکن است به ضرر ما باشد و و آرزوهایمان را از بین ببرند.

مامان برای گلبرگ و گلباد بلیط ماشین سواری خرید. آنها توی ماشین خوشحال بودند و هر بار که با ماشینی تصادف می کردند، کلی می خندیدند. مامان سوار چرخ و فلکشان کرد. هر بار که چرخ و فلک بالا می رفت گلبرگ دست دراز می کرد تا ستاره¬ای از آسمان بچیند و هر بار که چرخ و فلک به پایین بر می¬گشت، بچه ها جیغ می زدند و خوشحال بودند.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، نویسنده گرامی
برخلاف داستان ارسالی قبلی شما که حجم قابل‌توجهی از روایت، مطابق با قالب داستانی مختص گروه سنی کودکان نوشته شده بود، این اثر ارسالی از وضعیت روایی چندان منسجم و مشخصی برخوردار نیست و نیاز به تنظیم‌هایی دقیق و احیاناً تغییرات کلی ساختاری دارد تا مخاطب با قالب داستانی مشخص و مؤثری مواجه بشود؛ بنابراین مواردی را جهت تصحیح و ترمیم روایت موردنظر تقدیم حضور می‌کنم.
داستان به دلیل اطناب کاملاً مشهودی که دارد (درواقع این داستان با حدود «شش هزار و صد و سی و شش» واژه نوشته شده است، واژگان اکثراً مدیریت نشده‌ای که مشخصاً در خدمت انسجام روایی و پیشبرد منطقی سیر حوادث در داستان قرار نگرفته‌اند)، امکان تنظیم متمرکز روایت و تعیین قالب روایت‌پردازی مرزبندی شده و چندان مشخصی، برایش میسر نشده است، لطفاً در نظر داشته باشید که توصیه مؤکد بنده مبتنی بر رعایت «اقتصاد واژگانی» (که اتفاقاً در نقد قبلی هم تقدیم حضور شده است)، به جهت ارتقاء روایت‌پردازی دوستان نویسنده گرامی (اعم از تنظیم دقیق‌تر سیر توالی حوادث ضروری، طراحی پیرنگی مستحکم‌تر و مستدل‌تر، شخصیت‌پردازی باورپذیرتر، فضاسازی ملموس‌‌تر، طرح و توطئه روایی منطقی‌تر و پرکشش‌تر، ایجاد انسجام روایی حداکثری، باورپذیرتر کردن شکل‌گیری و تجمیع سیر وقایع و...)، در یک فضای محدود و تعریف شده (و البته مطابق با ظرفیت‌های روایت‌پردازی بسیار محدودِ داستان کوتاه، نسبت به امکانات بسیار گسترده‌تر رمان) است، مطمئن باشید که اجرای چنین تمرین سختی، به مرور موجب ارتقاء مهارت‌های نوشتاری شما (چه هنگام تألیف در داستان کوتاه و چه در هنگام تنظیم فصل‌بندی‌های رمانی پرکشش و جذاب) می‌شود، پس لطفاً و حتماً برای مدت زمانی تمامی داستان‌هایتان را با حدود «هشتصد» واژه کاملاً برنامه‌ریزی و مدیریت شده بنویسید تا هم از انسجام روایی دقیق‌تر و مؤثرتری بهره‌مند بشوند و هم منتقد قادر به خوانش دقیق‌تر و صحیح‌تر اثر و در نتیجه ارائه تجزیه و تحلیل منطبق‌تر و متمرکزتری بشود.
با این که داستان به لحاظ کلی از سوژه بسیار جذاب، آموزنده و تأمل‌برانگیزی برخوردار است، اما با ویژگی‌های داستان کودک و گروه سنی تعریف‌شده‌اش مطابقت چندان زیادی ندارد و بیشتر در مورد لزوم آموزش توسط والدین آگاه‌شان نوشته شده است، اما از سویی دیگر میزان آگاهی‌بخشیِ آموزشی داستان، برای افراد بزرگسال کاربرد چندان تازه‌ای ندارد و بیشتر جنبه نصیحت‌گونه‌ای برای کودکان دارد؛ به همین دلیل هم این اثر ارسالی، هنوز قالب داستانیِ کاملاً مشخصی ندارد و طبعاً امکان شکل‌گیری انسجام روایی مؤثر و پیشبرنده‌ای برایش به وجود نیامده است.
شاید مؤثرتر باشد که این داستان را بیشتر بر روی فروشگاه، عروسک اعجاب‌آور و مرد فروشنده متمرکز کنید، یعنی حجم قابل‌توجهی از بخش‌های درون خانه را مورد چشم‌پوشی قرار بدهید و پس از دستگیری مرد شیطان‌صفت، داستان را به پایان منطقی و واقعیت‌گرایانه خودش برسانید؛ البته از سویی دیگر، می‌توانید که با تغییر رویکردی کلی و ساختاری، داستان مرد شیطان صفتی را بنویسید که با دزدیدن آرزوهای کودکان، عروسک‌هایی فریب‌دهنده می‌سازد و بیشتر به تخیلی بودن قصه بپردازید.
همچنین لطفاً در نظر داشته باشید که مطابق با توصیه‌های رایج در متون آموزشی، به طور معمول، زبان دیالوگ‌‌ها بایستی که محاوره‌ای و خودمانی باشد و همچنین حتی‌الامکان از طولانی‌تر نوشتن گفتگوها پرهیز کنید؛ البته منظور صرفاً دیالو‌گ‌های ضروری است (دیالوگ‌های غیرضروری به راحتی قابل چشم‌پوشی و یا جایگزینی از طریق توصیف پویا هستند) و بایستی مطابق با قواعد تعریف شده برای دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای تنظیم و ارائه بشوند (پیشنهاد می‌کنم که جهت شناخت‌ و رعایت دقیق‌تر این قواعد ضروری، کتاب «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته ویلیام نوبل را مطالعه کنید).
دوست نویسنده گرامی، علی‌رغم تمامی مواردی که مورد بررسی قرار گرفته‌اند، این داستان هم به لحاظ سوژه و تخیل بالقوه‌ای که دارد، نشان‌دهنده استعداد بالقوه شما برای تألیف آثار تخصصی و بسیار ارزشمند گروه سنی کودکان و نوجوانان است. مشتاقانه منتظر خواندن قصه‌ای‌ جدید (و البته با رعایت‌ اقتصاد واژگانی تألیف شده) از سوی شما نویسنده خلاق و خوش‌ذوق هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت