وقتی از عشق سخن می گوییم ....




عنوان داستان : خوشه ی انگور
نویسنده داستان : راضیه اخلاقی

خوشه ی انگور
کنارچشمه,زن ها ودخترها قطارنشسته بودند ولباسها را چنگ می زدند.دختران جوان به هم آب می پاشیدند وبا
خنده های ریز,زیرچشمی هم حواسشان به پسرها بود که دورتر ایستاده بودند هم به چشم غره ها و سرتکان دادن
پیرزن ها!دختربچه ها وپسربچه هاکنارتشت لباسها,ایستاده و نشسته با کف وگل,بازی می کردند.کوکب هم تنها یک
گوشه ی چشمه,لباسهای قاسم را چنگ میزد و گوشش به پچ پچ زن ها بود:"آره واللا,شکرخدا اگه روزی صدبار
ازسروریخِت من تعریف نکنه روزش شب نمیشه"
اعظم,تازه عروس ده,انبوه النگوهای کفی شده اش رابالای دستش کشید وباخنده ی سرخوشانه ای گفت:"یحیی که یه
اعظم جان میگه صدتا اعظم جان ازدهنش میریزه.اصلا انگاری نذر داره این(دوِست دارمو) روزی یه تسبیح بگه!
پروانه زیرچشمی نگاهی به کوکب انداخت,چشمکی به زن ها زد وبا خنده ی کجی گفت:ها!کوکب لوچه!ساکتی!
توبگو بینیم مرادلالِ روزی چندبار میگه دوِست دارم؟
صدای خنده ی زن ها ازسروصدای چشمه بلندترشد.ننه صدری انگشتش را گازگرفت وگفت:"چکارش دارید بچه
رو.خدا رو خوش نمیاد پروانه ی ورپریده خوشمزگیت گل کرده"
پروانه باهمان پوزخندشانه هایش رابالا انداخت وگفت:"کاریش نداریم ننه صدری گفتیم بخندیم خستگیمون دربره"
کوکب حتی چشم ازپیراهن مرادبرنداشت.یقه وسرآستین ها را دوباره وسه باره شست;پیراهن مرادش باید از
تمیزی برق می زد.
مردها ازدور پیدا شدند.به چشمه که رسیدند بی توجه رد شدند.غروِرمردانه شان اجازه نمیداد سبدسنگین لباس ها
را از زنهایشان بگیرند.یا حتی جلوی مردهای دیگر,سلامی به آنها کنند.کوکب چشم گرداند,مراد بازهم بین مردها
نبود عقب مانده بود دوباره.زن ها سبدها را برداشتند.کوکب امامثل همیشه سبدش رابرنداشت ,سرچرخاند,مراد به رسم هرروز
دوان دوان خوشه ی انگور به دست به چشمه نزدیک شد.
مراد لالِ ی روستا,خوشه ی انگور را به سمت کوکبش گرفت.دستهای کوکب لوچه را که درآب چشمه یخ کرده بود
بوسید,سبدسنگین لباس رابرداشت پیراهنش توی سبد ازتمیزی برق می زد.کوکب پشت سر مرادش راه افتاد.یک
حبه انگور توی دهان مرادگذاشت یکی هم دردهان خودش.تاخانه طعم شیرین انگور را مزمزه کردند.
نقد این داستان از : ناهید جهازی
دوست عزیز سلام. داستان خوشه‌ی انگور را خواندم. دست شما درد نکند. داستان کنار یک چشمه می‌گذرد. یکی از مهم‌ترین خصوصیات داستان کوتاه وحدت زمان، مکان و موضوع است که شما در این داستان به خوبی رعایت کرده‌اید. زنانی برای شستن لباس‌های چرک شوهران و فرزندانشان سرچشمه رفته‌اند و برای وقت‌گذرانی حرف می‌زنند و پز میزان علاقه‌ی همسران‌شان را به هم می‌دهند؛ در این میان کوکب لوچه ساکت است و بقیه‌ی زنان او را به خاطر داشتن همسری لال که نمی‌تواند عشق‌اش را با کلام بیان کند، مورد تمسخر قرار می‌دهند، اما مراد، همسر کوکب، می‌آید و با رفتارش عشق ‌اش را نشان می‌دهد."خوشه‌ی انگور " داستان عشق است و در این راه تا اندازه‌ای موفق است، اما اشکالاتی نگارشی و ویرایشی دارد که بهتر است رفع شوند؛ در ابتدا اشاره می‌شود که کوکب لباس‌های قاسم را می‌شوید ، اما بعد اسم مراد آورده می‌شود؛ اگر منظور از قاسم همان مراد است ، بهتر است تصحیح شود. صفت "انبوه" برای النگو صفت مناسبی نیست. در جمله‌ی "مراد باز هم بین مرد‌ها نبود، عقب مانده بود دوباره" در این‌جا یک بار می‌گوییم "باز هم" نیازی نیست از کلمه‌ی"دوباره" در پایان جمله استفاده شود. در جمله‌ی "صدای خنده‌ی زن‌ها از سروصدای چشمه بلندتر شد." بهتر است نوشته شود "صدای خنده‌ی زن‌ها از سروصدای بچه‌ها در اطراف چشمه بلندتر شد." داستان خوب شروع می‌شود و فضا و کاراکترها به خوبی نشان می‌دهند و نویسنده بدون زیاده‌گویی موضوع اصلی را طرح می‌کند؛ دیالوگ‌ها خوب هستند؛ اما بهتر است در پایان داستان نمودهای عشق سرراست و مستقیم بیان نشوند و به جای جملاتی مثل" مراد دست‌های کوکب را که در آب یخ کرده‌بود بوسید"؛ یا "کوکب یک حبه انگور توی دهان مراد گذاشت،" جملاتی آورده شوند که به صورت غیر مستقیم احساسات مراد و کوکب را بیان کنند. یکی از نویسندگان به نام "لن سامانتا چانگ" داستانی دارد به اسم "سوپ بهشتی"؛ داستان از زبان زنی بیان می شود که از طرف بهزیستی به خانه‌ی پیرمردی به اسم آقای تائو می رود تا به او رسیدگی کند. آقای تائو پیرمردی سالم و سرحال است ، چون همسر مرحومش در زمان زنده بودن به او خوب رسیده و غذاهای مقوی برایش درست کرده بود، آقای تائو هرچند سالم است اما از این که همسرش مرده و خودش زنده است ناراحت است و انتظار روزی را می‌کشد که به همسرش بپیوندد. سامانتا چانگ در این داستان کوتاه عشق بین آقای تائو و همسرش را با ظرافت بیان می‌کند، طوری که ما از فحوای کلام آقای تائو و تعریفی که از آشپزی همسر مرحومش می‌کند، پی به عشق آن‌ دو می‌بریم؛ داستان خوشه‌ی انگور در روستا می‌گذرد و نشان دادن مستقیم احساسات در روستا از شهر دشوار‌تر است؛ در مرحله‌ی بعد بهتر است از نظر نگارشی نقطه‌گذاری‌ها و سایر علامت‌ها مانند ویرگول و نقطه،ویرگول و فاصله‌ی جمله‌ها را درست رعایت کنید؛ می‌توانید داستان را ویرایش کنید و با حذف بعضی از جملات از آن قصه‌ی بهتری در بیاورید؛ البته پیشنهاد من این است که بیشتر به سراغ موضوعاتی بروید که تجربه‌اشان کرده‌اید و از آن‌ها شناخت بهتری دارید. از دل زندگی روزمره‌تان ماجرا‌ها و تنش‌هایی را بیرون بکشید و بنویسید که برای دیگران جذاب و خواندنی باشد. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و توصیه می‌کنم فراوان بخوانید تا بتوانید خوب بنویسید. منتظر قصه‌های دیگرتان هستم.

منتقد : ناهید جهازی

متولد 1349/بوشهر نویسنده.فیلنامه‌نویس.پژوهشگر.مدرس کارشناس ارشد هنرهای نمایشی ـ گرایش ادبیات نمایشی عنوان پایان‌نامه: ادبیات نمایشی درعصر پهلوی اول ( 1320 ـ 1300 ) فیلمنامه‌: 1-گلپر و گردنبند صدف،مجموعه سیزده قسمتی انیمیشن،مرکز فیلمسازی ...



دیدگاه ها - ۱
راضیه اخلاقی » سه شنبه 22 بهمن 1398
ممنون ازفرصتی که گذاشتید خانم جهازی عزیز

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت