شناسایی مؤثرترین نقطه ورود به روایت




عنوان داستان : به وقت رفتن
نویسنده داستان : مولود توکلی

به وقت رفتن
دست‌کم هفته‌ای دوبارمی‌رود گورستان. زن‌های محل حرف درآورده‌اند که این زن اکبربقال، سروسرّی دارد با مرده‌ها. می‌گویم: «تو که اینجا آشنا زیرخاک نداری!»
ظرف‌ها را که از سر سفره جمع می‌کند موهای خرمایی رنگش پریشان می‌شود روی دوشش. چشمهای سیاهش را تنگ می کند و رو به من می‌گوید: «خیلی هم غریبه نیستند.»
اراجیف می‌بافد خیلی وقت‌ها .دو سه ماهی بیشتر نیست که از ده بالا عقدش کرده‌ام، آورده ام اینجا. این طرف‌ها کسی را ندارد؛ نه زنده، نه زیرخاک رفته. تاجنازه‌ای می‌برند برای خاک،هول می‌شود، چادرش را می‌اندازد روی سرش و کفش پوشیده نپوشیده می‌دود توی کوچه. می‌گوید: «چند قدم باید رفت پی جنازه.»
راه که می‌رود صدای النگوها بلند ‌‌می‌شود. تازه برایش خریده‌ام. سفیدی پوست دستانش بیشتر توی چشمم می‌زند زیر برق این النگوها. به زور دستش کرده‌ام. می‌گوید: « بیزارم از این زرق و برق‌ها»
خبر ندارد می‌خواهم دستانش را تا آرنج پر کنم. جیرینگ جیرینگشان حالم را جا می‌آورد. حوری این چیز‌ها را نمی‌فهمد. حوری خیلی چیزها را نمی‌فهمد.
دیروز داشتم برایش می‌گفتم که «سیصد کیلو برنج اعلا خریده‌ام که اگر فقط پنج هزار بکشم رویش می‌شود به رقم هر کیلو... »
حرفم‌ تمام شده نشده اخم کرد؛ رفت توی مطبخ. زنک تقصیر ندارد؛ نمی فهمد.
نمی‌داند اگر دو دو تا چهارتایم ‌درست از آب در بیاید سر ماه شده نشده دخلمان خوب پر و پیمان می‌شود.
صدایم را ته گلویم می اندازم تا صدایم را بشنود:
«اگر این چند روزه برنج‌‌ها و روغن‌های مانده پارسال را قالب کنم، مغازه دو بر سر بازار شهر را می‌خرم و با سودش سر سال شده نشده اقلش می‌شود یک خانه دویست متریِ بالاشهر»
حرفی نمی زند فقط صدای دیگ و ملاقه‌ اش بلندتر می‌شود. هیچ ذوق حساب وکتاب ندارد. اگر این‌ها را به پری می‌گفتم سر از پا نشناخته می‌پرید وسط هال و می‌گفت: «مرحبا اکبرخان. بروم ‌اسپند دود کنم تا درد و بلایت بخورد توی سر کاسبهای ده که نصف شما بلد نیستند چرتکه بیاندازند.»
بعد با همان دستهایش که بوی دیزی جا افتاده‌ می‌داد، نزدیک‌ترمی‌شد، صدایش را نازک می‌کرد، موهای فر خورده طلایی‌اش را تابی می‌داد و می‌گفت: «تصدقت بروم اکبرجان! پس آن سینه ریز را که سوق بازار طلافروش‌ها پسندیدم می‌خری برایم تا کورشود چشم حسود زیورخاتون و زرین تاج؟»
دلم‌ ضعف می‌رفت برای چشمهای زاغش که وقتی اسم طلاجات می‌آمد برق می‌زدند و لپهایش طوری گل می‌انداختند که بی‌هوا دست می‌انداختم دور گردنش و موهای بورش را چنگ می‌زدم.
دارد سرد می‌شود. معلوم نیست حوری کدام پنجره را وا گذاشته که این‌جور سرما شلاق می کشد به تنم. خدا کند یک لیوان چای لب سوز بیاورد، بگذارد جلویم و بگوید:« بخور؛ رو به راه می‌شوی. »
و بعد برود مثل پری وافور را بیاورد و بگوید: « بکش؛ سرخوش می‌شوی » .
حوری اما حواسش به من نیست. حالیش نمی‌شود آنقدر خسته ام که انگار تمام تنم را کوبیده‌اند و فقط دودی چیزی حالم را جا می‌آورد. عقلش هم نمی‌رسد پنجره ها را ببندد تا این سرمای لعنتی نیاید توی خانه.
معلوم نیست بساط منقلم را کدام گوری گذاشته که هرچه وارسی می کنم پیدایش نمی‌کنم. یک‌بار گرفتمش زیر مشت و لگد که شاید مقربیاید، اما لال شده بود ضعیفه.
اگر دلم را نمی‌برد آن چشمهای سیاهش تا حالا صد بار دخلش را آورده بودم. اما نمی‌شود.‌ نگاهم که می‌کند جایی توی دلم می لرزد. حتی وقتی می‌رود کنج اتاقکش و چارقد به سر، خم و راست می‌شود، حالی به حالی می‌شوم انگار.
یادم نمی‌آمد که پری سرش به مهر خورده باشد. ناغافل افتاد گوشه مریضخانه. سر ده روز شده نشده رفت تخت سینه قبرستان.
این سوز دارد کرختم می‌کند. انگار حوری دلش هوای سیاه وکبود شدن کرده.‌ باید دوباره حالی‌اش کنم تا توی کله اش برود که همه در و پنجره‌ها را ببندد.
درست یادم نیست آخرین بارکی بود که آن روی سگم را بالا آورد.‌ به گمانم دیشب بود یا پریشب . اما یادم هست که زنک دوباره بند کرده بود به من.
گفت:« دنیا دو سر دارد؛ اگر سرت فقط به یک آخورش بند باشد باخته‌ای مرد» و بعد چشمهای سیاهش قفل شد توی چشمایم:«شنیده‌ام این‌‌ بار حق یتیمهای مشدی جلال رو بالا کشیده‌ای؟!»
بیست بهار بیشتر ندیده اما مثل پیرزن‌ها نچ نچ می‌کند وقتی حرف حق و ناحق می‌شود. عقلش نمی‌کشد که اگر من آن خرابه‌ را از دستشان نمی‌قاپیدم نمک به حرام دیگری پیدایش می‌شد. آن وقت یک مرده‌خور دیگر صاحب آن ملک می‌شد. نمی‌فهمد که آنجا جان می‌دهد برای یک مهمان خانه فراخ لب جاده و اگر قرار بود حسابشان را تمام و کمال بدهم دیگر چیزی ته کیسه نمی‌ماند برای ساخت و ساز.
آمدم ترکه را بکشم به جانش و بگویم این استنطاق‌ها به تو نیامده که سرم گیج رفت. پهن شدم وسط هال. دهانم خشک شد. زبانم عینهو زبان سگ افتاد بیرون. چشمهایم خیره ماند به طاق. سردم شد.
همان موقع بود که فهمیدم حوری سر به هوایی کرده و درز پنجره ها را کیپ نکرده. نفهمیدم چه شد که حوری و چند زن و مرد دیگر آمدند بالای سرم. زیر شانه‌هایم را گرفتند و رو به قبله پهنم کردند.
حالا چند نفری مانده اند. سوز سرما چنگ می‌اندازد توی قلبم. حوری می‌نشیند کنارم و بنا می‌کند به خواندن. لبهایش که تکان می‌خورد گرما می‌پیچد به چهار ستون تنم.
دلم می‌خواهد دست بیندازم دورادور چارقد سفیدش که بوی شربت گلاب می‌دهد و التماس کنم که بیشتر بخواند. آنقدر بخواند تاگرم شوم. نمی‌شود.‌ زبانم لال شده است انگار. پچ پچ زن‌ها بالا و پایین می‌شود. صدایی آشنا گوشم را می‌خراشد:
«خوش آمدی اکبرخان!»
پری پیدایش شده؛ بی خبر. با شالی سیاه روی دوشش. بر و رویش سرخ شده عینهو زغال روی منقل. لابد دوباره جنس تقلبی انداخته‌اند به جانش. ذوق زده می‌گویم:
« کجا بودی زن؟! به دادم برس. پتویی لحافی چیزی بیاور بینداز رویم. دارم یخ می‌زنم.»
پری نزدیک می‌شود. دستم را که می‌گیرد زمهریر تنم الو می‌گیرد. صدای حوری خفه‌ می‌شود.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم مولود توکلی
به طور معمول، یکی از مهم‌ترین دل‌مشغولی‌های هر نویسنده‌ برنامه‌ریز و موفقی، شناسایی صحیح و دقیقِ مؤثرترین نقطه ورود به روایت است، چون که مطابق با توانایی‌های قابل‌گسترشِ احتمالیِ هر سوژه‌ای، این امکان وجود دارد که نویسنده محترم، داستانش را از نقطه نسبتاً قابل‌قبولی شروع کند، اما اگر که دقت و حساسیت بیشتری برای تجزیه‌وتحلیل منطقیِ ظرفیت‌های درونی سوژه انتخابی مدنظر قرار بدهد، آن وقت این موقعیت ارزشمند برایش به وجود می‌آید که نه تنها داستان از نقطه رواییِ مؤثرتری شروع بشود، بلکه با برخورداری از تنظیم ساختاری دقیق‌تر و تعیین شیوه روایت‌پردازی منطبق‌تر، داستانی مؤثرتر و ماندگارتر را به مخاطب حرفه‌ای ارائه بدهد.
اتفاقاً داستان ارسالی شما هم از چنین فرصت ارزشمند بالقوه‌ای بهره‌مند است، یعنی مؤثرتر است که در صورت صلاحدید و پس از تجزیه‌وتحلیل توانمندی‌هایِ سوژه انتخابی، با تمرکز بر روی بخشی که از ظرفیت نسبیِ فرواقع‌گرایانه‌ای برخوردار است، داستانی جذاب‌تر، تأمل‌برانگیز و تأویل‌پذیرتر را تألیف کنید؛ البته ممکن است که شما دوست نویسنده خلاق و خوش‌ذوق چنین بگویید که اتفاقاً بخش عمده‌ای از روایت، در خدمت رسیدن به همین بخش پایانی (که وجهی نسبتاً فراواقع دارد)، نوشته شده است، دقیقاً منظور از انتخاب مؤثرترین نقطه ورود به روایت هم، توصیه جهت تنظیم دقیق‌تر همین شیوه برنامه‌ریزی روایی مدنظر شما است، یعنی به جای آن که حجم عمده‌ای از روایت را صرفاً در جهت رسیدن به بخش پایانی قرار بدهید (که البته چنین تنظیمی از مقبولیت روایی نسبتاً قابل قبولی هم برخوردار است)، می‌توانید که کل روایت را بر روی محور اتفاقات پس از مرگ کاراکتر اصلی متمرکز کنید (البته حتی‌الامکان سعی کنید که به صورت مستقیم به وجه منفی شخصیتی راوی نپردازید و اجازه بدهید که مخاطب با مشاهده شیوه عملکردهای این کاراکتر، به نتیجه‌گیری مطابق نظر شما برسد) تا داستان ارائه شده از وجه تأویلی متفاوت‌تر و منحصربه‌فردتری بهره‌مند بشود.
البته بایستی پذیرفت که علی‌رغم این موارد، داستان از ابزارهای روایت‌پردازی توصیه شده، بهره نسبتاً قابل قبولی گرفته است: از زبان معیار رسمی و نسبتاً صمیمانه‌ای (البته منظور از صمیمت واژگانی در زبان معیار، به هیچ وجه محاوره‌ای نوشتن آن‌ها نیست) برخوردار است و همچنین در رعایت جایگاه تعریف شده ارکان جمله و اجتناب از آهنگین شدن زبان، به طور نسبی سعی شده است؛ البته به جز چند مورد مختصر: «...، اراجیف می‌بافد خیلی وقت‌ها...» که گرچه منظور نویسنده گرامی ایجاد صمیمت زبانی است، اما چندان اجرایی شدن این نیت ارزشمند مؤثر نبوده‌اند و البته به راحتی هم قابل ترمیم هستند.
علاوه بر این، بخش‌هایی از روایت به صورتی دقیق و جزءپردازانه تنظیم و ارائه شده‌اند: «...، فقط صدای دیگ و ملاقه‌‌اش بلندتر می‌شود...، با همان دست‌هایش که بوی دیزی جاافتاده‌ می‌داد...، دارد سرد می‌شود...، آن‌قدر خسته‌ام که انگار تمام تنم را کوبیده‌اند...، زیر شانه‌هایم را گرفتند و رو به قبله پهنم کردند...، که بوی شربت گلاب می‌دهد....»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را با چنین دقت‌نظر ارزشمند و قابل‌تصوری توصیف کنید.
همچنین علی‌رغم این که اکثر دیالوگ‌های به کار گرفته شده در داستان، غیرضروری و طبعاً غیرپیشبرنده هستند (یعنی گفتگوهایی که به راحتی قابل حذف شدن و یا جایگزینی از طریق شیوه روایی توصیف پویا هستند) و چندان هم منطبق با قواعد توصیه‌شده برای دیالوگ‌نویسی تنظیم نشده‌اند، اما حداقل در دو مورد، از وجه ضروری و ‌تنظیمیِ نسبتاً صحیح و قابل‌توجهی بهره‌مند شده‌اند: «...، تو که این جا آشنا زیر خاک نداری...، خیلی هم غریبه نیستند...»، اتفاق خوبی که نشان‌دهنده تلاش و ارتقاء نسبیِ دیالوگ‌نویسی شما نویسنده گرامی است.
در مورد میزان تأثیرگذاری اسم انتخابی «به وقت رفتن» هم، اجازه بدهید که پس از رسیدن اثر به مرحله مهم و تأثیرگذار بازنویسی نهایی (عملکرد تنظیمی و ترمیمی بسیار مهمی که به تأمل بیشتر و برنامه‌ریزی شده‌تری نیاز دارد تا مؤلف با احاطه گسترده‌تری بر تمامی زوایای روایت، دست به بازنویسی و حتی بازآفرینی احتمالی اثر بزند)، به تجزیه‌وتحلیل وجه متصل‌کننده و پیشبرنده‌اش بپردازیم؛ البته شاید که در انتهای این روند سخت و صبورانه، تصمیم به انتخاب و تنظیم اسمی تکمیل‌کننده‌تر و قدرتمند‌تر بگیرید.
خانم توکلی گرامی، داستان ارسالی شما از سوژه جذاب و قابل‌گسترشی بهره‌مند است و طبعاً قابلیت تأویل‌پذیری و ماندگاری روایی بیشتری را هم دارد که نشان‌دهنده توانایی بالقوه شما در تألیف آثار داستانی فراواقع است و توصیه‌های ارائه شده هم، صرفاً جهت ارتقاء حداکثری روایت‌پردازیِ این اثر ارسالی، تقدیم حضور شریف‌تان شده‌اند، مشتاقانه منتظر داستان جدید شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت