معمای معلق




عنوان داستان : در مدرسه
نویسنده داستان : حسین فرد

صدای آمبولانسی که دانش‌آموز مصدوم را به بیمارستان میبرد، دورتر و دورتر شد.جلو دفتر، چند دانش‌آموز ایستاده بودند.اولین نفر که به دفتر فراخوانده شد، پسری بود که گاه و بی‌گاه کله‌ی بورش را می‌خاراند و چشمان متمایل به سبزش هر چند ثانیه،مثل توپی ،بی‌اختیار صاحبش در گودیِ حدقه ،پشت عدسی ضخیم عینک، به طرز خفیفی می‌لرزیدند.
-آقا اجازه؟
-بیا داخل نجفی، درم پشت سرت ببند.
-بله آقا.
- بگو ببینم چه اتفاقی افتاد؟
-آقا اجازه آقا،موقعی که اون آبخوری بود،من دستشویی بودم آقا...داشتم کار خودمُ میکردم آقا.وقتی اومدم بیرون و رفتم آبخوری که آب بخورم، دیدم افتاده رو زمین آقا.خون از سرش می‌اومد،یه صفحه از سقف کاذم هم...
-کاذب.
-ببخشین! یه صفحه سقف کاذب هم خُرد شده بود، افتاده بود کنارش آقا،تا اومدم بیام دفتر به‌تون خبر بدم،چند نفر ریختن تو آب‌خوری و بعدش هم که شما اومدین و زنگ زدین آمبولانس و بردنش آقا.
-فقط همین؟
-آره آقا،فقط همین.
-قبل مدرسه حالش چطور بود؟
-دیروز یا امروز صبح؟
-هر دو روز.
-دیروز حالش خوب بود آقا.با هم رفتیم پشت خونشون توپ بازی کردیم آقا.اونجا یه محوطه‌ی بازِ که واسه فوتبال بازی کردن خوبه آقا.اولش تک‌ضرب بازی کردیم،بعدش نوری اومد و میخواست بازی کنه باهامون،ولی سجّاد گفت ما خودمون دو نفر هم زیادیم آقا.نوری هی اصرار کرد، ولی سجّاد نذاشت.چندبار اومد وسط زمین و کِشید زیر توپ و میخواست بازی‌مونو خراب کنه،ولی سجّاد نذاشت آقا.
-خب بعدش؟
-اون رفت،ما هم تا غروب بازی کردیم.
-امروز صبح چی؟
-امروز صبح کیفا رو گذاشتیم تو نیمکت و اومدیم بیرون،من خونه نرفته بودم دستشویی،شکمم درد میکرد آقا؛رفتم دستشویی،وقتی خواستم برم آب بخورم، دیدم سجّاد افتاده رو زمین و بعدش ،اومدم دفتر به شما خبر دادم آقا.
- قبل اینکه بری دستشویی، سجّاد رو دیدی؟
-نه آقا،اون تو کلاس نبود آقا.
-خیلی خب.
-اجازه آقا،می‌تونیم بریم؟
-می‌تونی بری.به نوری بگو بیاد داخل.
-چشم آقا،اجازه آقا؟
- برو.
پسری با هیکلی مکعبی‌شکل و چشمانی دور سیاه و گوداُفتاده ،برخلاف لُپ‌های پُربادش ، با پیراهن فُرم آبی به تن که چند لکه‌ی سرخ بر آن زار میزدند و تابه‌تا لای درز شلوار نخ‌کِش شده‌اش جا گرفته بود، در چارچوب در ظاهر شد.
-اجازه آقا.
-بیا داخل،درم پشت سرت ببند.
-چشم آقا.
-تعریف کن ببینم چی شد؟
-اجازه آقا،ما اصلا نفهمیدیم چی شد.دیدیم یهو نجفی از آب‌خوری اومد بیرون و دویید طرف دفتر.ما هم رفتیم تو آب‌خوری، دیدیم کاشانی رو زمین ولو شده،سر و کله‌ش هم خونی بود.
-فقط همین؟
-آره آقا،به جون خودمون فقط همین.
-فقط کاشانی رو زمین بود؟
-من که رفتم تو آبخوری ،یکی از صفحه‌های سقف کاذب هم از سقف وِل شد،افتاد کنار کاشانی.
-همون موقع؟
-آره آقا، همون موقع.
-دیروز چی،دیدیش؟
-دیروز بعد از ظهر که مشقامونو نوشتیم از خونه رفتیم بیرون...آخه حوصلمون سر رفته بود.تلویزیون هم یا همه‌ش اخبار بود یا سخنرانی...یعنی فقط رو همین کانالا میچرخه،آخه بابام عاشق اخباره.تو خیابون داشتم میرفتم که رسیدم به محله‌ی کاشانی‌اینا.داشتن با نجفی و خادم فوتبال بازی میکردن،وقتی منو دیدن،توپشونو برداشتن و رفتن.نمیخواستن باهاشون بازی کنم آقا...رفتن خونه‌ی کاشانی.
-بعدش چی شد؟
-هیچی دیگه آقا ،ما هم رفتیم نونوایی.
-امروز صبح چی شد؟
-امروز صبح که اومدم مدرسه،"بارون"...
- آقای شمشاد.
ببخشید،آقای شمشاد...آقای شمشاد داشت حیاط رو جارو میزد و ما هم سلامشون کردیم.
-خب؟
- جواب سلام‌مونو نداد آقا.
-حتما نشنیده.
-نمیدونیم ...بعدش رفتیم کیف‌مونو گذاشتیم تو نیمکت و رفتیم آب بخوریم که دیدیم نجفی از آب‌خوری اومد بیرون و دویید طرف دفتر و ما هم رفتیم آب‌خوری و دیدیم کاشانی رو زمین افتاده و سر و کله‌ش خونیه.
-کسی دیگه‌ای هم اونجا بود؟
-نه هیچکی نبود،فقط بارون...آقای شمشاد، با خاکروبه اومد اونجا،بعدشم که شما اومدین و زنگ زدین آمبولانس.
- میتونی بری سرکلاس ،به آقای شمشاد بگو بیاد اینجا.
-چشم آقا،اجازه هست بریم؟
-می‌تونی بری.
چند لحظه بعد پیرمردی با قامتی که زهِ زمان مثل کمان خمانده بودش، با کلاهی سبزرنگ بر سر و چشمانی خاکستری و ریز که زیر ابروانی پرپشت سایه گرفته بودند،وارد دفتر شد.
-سلام آقای تقوی در خدمتم.
-سلام آقا بارون،بفرما بشین پدر جان.
پیرمرد در را بست و قدم‌های کوتاهش را با زانوانی که دیگر توان بلند کردن گامی بلند نداشتند،به جلو برداشت و روی صندلی نزدیک میز مدیر نشست.
-چه خبر؟
-خبری خاصی از من نیست آقای مدیر،سرتون سلامت،بچه‌های این دوره زمونه همه‌شون شرّن.
-باز خوبه خدا رو شکر به خیر گذشت.
-بله خدا رو شکر،هزاربار بهشون گفتم، وقتی میرین آب بخورین،حواستون باشه ،کف آبخوری خیس نشه، که اگه لیز شد ،میخورین زمین،مگه به گوششون میره؟از بس آب ریختن و آب‌بازی کردن یه دونه از سقف کاذبا هم پخش شد کف آبخوری.
-چطوری؟
-شکم آورده بود،چند وقتی بود باد کرده بود،از بس آب زدن زیر سقف و جنگولک بازی درآوردن؛انگار مال باباشونه.
-به شانس کاشانی بیچاره خورد.
-آره بچه‌ی بیچاره،چقد خون ازش رفت.صبح که اومد سرحال و خوش و خرم اومد،کی فکرشو میکرد،دو دیقه نگذشته آش و لاش بشه؟اذیت میکرد،بازیگوش بود،گاهی جارو رو هم قایم می‌کرد،ولی خب ،اونقدر بچه‌ی بدی نبود.
- چه میشه کرد پدر جان،بچّه‌ن و بازیگوش ،ایشالله که طوریش نمیشه.
-با اون همه خونی که ازش رفته بود،فکر نکنم مثل قبل بشه،ضربه‌ی سنگینی بوده براش.
-یعنی سُر خورده؟
-نمیدونم،فکر نکنم.صبح که در آب‌خوریُ باز کردم، خشک بود کفش،رفتم خاک‌انداز بیارم واسه جمع کردنِ تیکه‌میکه‌های سقف کاذب که برگشتم و دیدم دورش جمع شدن،خودم به نجفی گفتم بیاد خبرتون کنه.
-سقف کاذب همون موقع افتاد؟
-نه افتاده بود،فکر کنم دیشب افتاده بود.احتمالا سرد و گرم شده و ریخته کف آب‌خوری.
-احتمالش هست.
*****
روز بعد ،پسری کله‌گِرد که باندپیچی، نیمی از صورت استخوانی‌اش را پوشانده و فقط چشم راست قهوهای‌اش زیر ابرویی که شکستگی‌ای کهنه، خط‌خطی‌اش کرده بود،در دفتر، جلوی میز مدیر ایستاده بود.
-سرت چطوره کاشانی؟
-خوبه آقا،گاهی درد میکنه،ولی خوبه.
-خوب استراحت کردی؟
-آره آقا،استراحت کردم،ولی از درس و مشق عقب موندم آقا.
-اشکال نداره، یه روز رو می‌تونی با کمک معلما و دوستات جبران کنی.
-آره آقا،خادم قول داده تو درسا بهم کمک کنه.
-خادم دوستته؟
-آره همسایمونه،همیشه بعد مدرسه، مشقامونُ با هم می‌نویسیم.
-یادت میاد دیروز چی شد؟
-آره آقا یادمه.با خادم اومدیم تو مدرسه.آقا بارون مثه همیشه داشت زیر درختا رو جارو می‌زد و زیر لب یه چیزی می‌خوند.
-خب؟
-رفتیم تو کلاس نشستیم،نیمکتمون ردیف اوله،نزدیک پنجره؛نجفی هم تو نیمکت ماست.
-اونم دوستته؟
-آره اونم دوستمه.ولی اون بعد از ما رسید.کیفشو گذاشت و تندی دویید طرف دستشویی.خادم تو کلاس موند،منم رفتم آب‌خوری،آقا بارون داشت در آب‌خوری رو باز می‌کرد،لنگه درُ باز کرد و رفت طرف اتاق خودش، منم رفتم آب بخورم که یکی از صفحه‌های سقف کاذب افتاده کف آبخوری.
-افتاد رو سر تو؟
-نه آقا،شانس آوردم،سریع خودمو کشیدم عقب.
-خب؟
-وقتی من آب می‌خوردم نجفی اومد تو آب‌خوری،ولی زودی رفت بیرون.
-آب نخورد؟
-نه آقا،فکر نکنم،درست یادم نیست.
-بعدش چی شد؟
-بعدش همه‌چی سیاه شد آقا.
- یادت نیست چی شد؟
-نه آقا...یادم نیست.
-روزی که پشت خونتون بازی می‌کردین رو یادته؟
-آره اون روزُ یادمه.
-با کی بازی کردی؟
با هیچکی آقا،فقط خودم بودم،نجفی و نوری قول داده بودن بیان محله‌مون بازی کنیم با خادم،ولی وقتی اونا نیومدن،خادم هم نیومد،بازی هم نکردیم.
-اون روز اصلا بازی نکردین؟
-درست یادم نیست آقا،تازه نوری خونه‌شون دوره،کمتر میاد محله‌ی ما.
-دیروز چی، اومد؟
-نمیدونم آقا.دیروز همه‌ش تو تخت‌ِخواب بودم آقا.
-خادم همسایتونه؟
-آره آقا،ولی خیلی کم از خونه میاد بیرون.
-نجفی چی؟
-اون چون چشماش آستیگسام...
-آستیگمات.
-چون چشماش آستیگماته،کمتر باهامون بازی میکنه.
-دیگه درد نداره سرت؟
-نه آقا،خدا رو شکر درد ندارم.
-خیلی خب،میتونی بری،به خادم بگو بیاد.
-بله آقا،اجازه آقا؟
-بله.بیشتر مراقب خودت باش.
-چشم آقا.
چند لحظه بعد پسری لاغر با قد و قواره‌ای دراز و تخمان چشمی بیرون زده، که هر لحظه ممکن بود، عطای بستر گرم چشم‌خانه را به لقایش ببخشند ،در میانه‌ی در ظاهر شد.
-اجازه هست آقا؟
-بیا داخل.
-ممنونیم آقا.
-درم پشت سرت ببند.
-حتما آقا ،به روی چشم.
- حال دوستت چطوره؟
-کی آقا؟
-کاشانی.
-کاشانی آقا! کاشانی که دوستم نیست آقا ،فقط همسایه‌ی ماست آقا.
-مگه تو یه نیمکت باهاش نمی‌شینی؟
-بله آقا تو یه نیمکت باهاش می‌شینم،ولی دوستم نیست،فقط همسایمونه و هم‌نیمکتی هستیم.
-خبر داری که سرش شکسته؟
-بله آقا،منم خبر دارم،ولی بعد از همه فهمیدم،آخه وقتی اون اتفاق افتاد،من تو کلاس بودم،داشتم درس می‌خوندم،آخه هفته‌ی بعد امتحان ریاضی داریم آقا.
-آفرین پسرم.بعد از ظهر روز قبلش چی شد؟
-هیچی آقا، اون روز نجفی و کاشانی داشتن بازی می‌کردن،آخه خونمون نزدیک همه،صدا توپ‌شون میومد،نوری هم اومد خونه‌ی ما، آخه تو درساش یه کم مشکل داره،واسه همین مامانش به مامانم سپرده که تو درسا کمکش کنم،ولی درس نخوند،زودی بلند شد رفت.فردا صبحش هم با کاشانی با هم اومدیم مدرسه،اون کیفشو داد به من تا من ببرم تو نیمکت،خودش هم رفت آب‌خوری...
-خودش نیومد تو کلاس؟
-نه آقا نیومد،کیفشو داد بهم،خودم بردم تو نیمکت.
-نجفی رو هم دیدی؟
-وقتی رفتم تو کلاس اون با عجله از کلاس اومد بیرون و دویید طرف دستشویی.
-بعدش؟
-دیگه هیچی،نشستم و برا املا خوندم،تا اینکه صدای آمبولانس اومد و اومدیم بیرون.
-قبلش اصلا از کلاس بیرون نیومدی؟
-نه آقا،همیشه همین‌جوریه،هی‌چوقت تا قبل زنگ صف، از کلاس بیرون نمیام، مگه اینکه مسئول صف باشم آقا.
-آفرین پسرم،می‌تونی بری سرکلاست.
-اجازه هست؟
-بله،بجنب،می‌خوام زنگ صف رو بزنم.
- میتونم قرآن رو بردارم؟
-چرا؟
-آخه امروز نوبت منه.
-کی میخواد دعا بخونه؟
-کاشانی آقا.
-با یه چشم می‌تونه دعا بخونه؟
-نمی‌دونیم آقا...اگه نتونست به نجفی بگیم آقا؟
-مگه چشماش آستیگمات نیست؟
-چرا آقا...ولی وقتی برگه رو به صورتش نزدیک می‌کنه ،می‌تونه بخونه آقا.
-خیلی خوب،برش دار.
-ممنونم آقا.
-برو.
-اجازه هست آقا؟
-بله.
مدیر از جایش بلند شد و دکمه‌ی زنگ را چند بار فشار داد.دانش‌آموزان مثل مور و ملخ به سمت خط‌کشی‌های جلو جایگاه،حمله‌ور شدند.صدای قرآن به دنبال صدای زنگ،همسایه‌ها را از خواب بیدار کرد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای حسین فرد سلام

«در مدرسه» را خواندم. داستان مقدمه‌چینی‌ غیرضروری ندارد و کمترین فایده‌اش این است که بدون اتلاف وقت و بی‌آنکه فرصت طلایی افتتاحیه از دست برود، مخاطب را به قلب ماجرا می‌کشاند. خودِ افتتاحیه به تنهایی می‌تواند ژانر اثر را معرفی کند. وقتی یکی از دانش‌آموزان به دفتر مدرسه احضار شده تا دربارۀ اتفاقی که برای همکلاسی‌اش افتاده توضیح بدهد معلوم است که کم و بیش با داستانی در ژانر پلیسی معمایی رو‌به‌رو هستیم. مدیر مدرسه بابت اتفاقی که افتاده با چند نفر گفت‌وگو می‌کند پس حادثه‌ای اتفاق افتاده که مشکوک است و به این ترتیب خواننده می‌تواند انتظار داشته باشد سرنخ‌ها او را هدایت کنند. ژانر پلیسی معمایی، یکی از محبوب‌ترین ژانرها هم در ادبیات داستانی و هم در سینماست اما همانطور که می‌دانید یکی از مهمترین ویژگی‌های آن ایجاد کشش و تعلیق است و دیگری چگونگی جمع‌کردن ماجرا یا به اصطلاح بازکردن گره‌ها و رسیدن به حل معما. خیلی مهم است که قصه بتواند با چینش پلکانی درست، مخاطب را لحظه به لحظه و صحنه به صحنه درگیرتر کند تا او را به نقطۀ سیبل داستان بکشاند. کدها باید جوری جاسازی شوند که علاوه بر مشتاق‌تر کردن و کنجکاوتر کردن خواننده، او را به جلو بکشانند و گستره‌ای را در اختیار او بگذارند تا بتواند تصویر یکپارچه و شفافی از همۀ ماجرا ببیند و به لحظۀ هیجان‌انگیز حل معما و گشوده شدن گره‌ها برسد. در اینجا گفت‌وگوها هم تا حدودی درست طراحی شده‌اند و مقداری از کشش و تعلیق لازم را در خودشان دارند و بده بستان گفت‌وگوها میان مدیر و دانش‌آموزان هم خوب درآمده است با این همه در پایان‌بندی که مهمترین بخش کار است، انتظار خواننده برآورده نمی‌شود و انگار این همه پرسش و پاسخ به جایی که باید برسد نمی‌رسد. یکدفعه کل ماجرا رها می‌شود و معلق می‌ماند. داستان درست جمع نمی‌شود یا درست‌تر اینکه اصلا جمع نمی‌شود. همه دیالوگ‌ها می‌روند تا می‌رسند به پایان‌بندی و به جایی که دانش‌آموز آسیب دیده به مدرسه برمی‌گردد و خودش ماجرا را تعریف می‌کند اما توضیح او و روایت ماجرا از زاویه دید او، به جای اینکه به روشنگری بینجامد و به جای اینکه مِهی که روی ماجرا نشسته کنار بزند، ابهام ماجرا را بیشتر می‌کند. انگار این آدم برگشته که خودش معمای تازه‌ای باشد و این ابهام به نفع کار نیست بلکه در داستان اختلال ایجاد می‌کند و یا در نهایت باعث خنثی شدن آن می‌شود. در چنین آثاری، پایان کار را به روشنی طراحی کنید و پاسخ‌ها را درست و سخاوتمندانه در اختیار مخاطب بگذارید و هرگز آن را به میزان هوشمندی مخاطب واگذار نکنید تا خودش به کشف ماجرا برسد. در آثار بعدی روی گره‌گشایی‌ها کار کنید و دیگر اینکه تمام توجهتان را برای یک مسأله مثلا کشف ماجرا خرج نکنید بلکه همزمان به تمامی عناصر توجه داشته باشید و به آن‌ها هم بپردازید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
حسین فرد » سه شنبه 22 بهمن 1398
سلام خانم آروان.از نقدتون بر داستان سپاس‌گزارم.
ایرج بایرامی » سه شنبه 22 بهمن 1398
« پسری بود که گاه و بی‌گاه کله‌ی بورش را می‌خاراند و چشمان متمایل به سبزش هر چند ثانیه،مثل توپی ،بی‌اختیار صاحبش در گودیِ حدقه ،پشت عدسی ضخیم عینک، به طرز خفیفی می‌لرزیدند.» جناب حسین فرد ، به نظر من جملاتی به این طویلی در اثر گذاری و ارتباط با مخاطب با مشکل مواجه می شود.
حسین فرد » سه شنبه 22 بهمن 1398
سلام جناب بایرامی.سپاس از توجه‌تون دوست عزیز

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت