یک داستان تقریبا کامل




عنوان داستان : پنجاه و هفت
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

صدای ترمز کامیون چشمهایم را باز کرد .پدرم از زیر کرسی بیرون زد و خودش را پشت پنجره رساند پرده را پس زد ودودستی توی سرش زد و برگشت ازروی کرسی پالتو یش را برداشت روی شانه اش انداخت و چکمه بلند سیاهش را بپا کشیدو از در اتاق بیرون زد . هوای سردی باباز وبسته شدن در بداخل اتاق هجوم آورد .جعفر به من نگاه کرد . از جابلند شدم خودم را به پشت پنجره رساندم و نوک پا ایستادم به بیرون نگاه کردم یک کامیون ارتش شاهی روبروی ایوان متوقف بود ودود سیاهی از اگزوز آن به آسمان قد می کشید . مردی با لباس نظامی که دستکش سبز رنگی دردست و کلاه سیاهی برسر داشت با پدرم حرف میزد .مادرم باصدای بلند گفت :(( وروجک بگیر بکپ )) به زیر کرسی برگشتم و آهسته گفتم :(( جعفر یک کامیون بزرگ ارتشیه )) جعفر گفت :(( وامصیبتا ، دوباره !))
پرسیدم :(( یعنی چی ، چرا ناراحت شدی ؟)) گفت :(( بخواب داداش ، ناراحت شدم چون چهار صبحه، حالا تواین برف ویخ درخت سرو آوردن بکاریم ))
مادرم نیم خیز شد و گفت :(( می کپین یا بیام بزنم تو سرتون ؟ صبح باید برین مدرسه ، ای بابا )) دراتاق باز شد و پدرم وارد اتاق شد در را پشت سرش بست و جعفر را صدا زد و گفت :(( میدنم بیداری بلند شو باید بریم باز مهمون آوردند )) مادرم قدراست کرد و گفت :(( اینوقت صبح ؟)) پدرم جوابش را نداد و از گل میخ شال گردن و دستکش های پشمیش را برداشت . جعفر خمیازه کشان از زیر کرسی بیرون زد به گوشه اتاق رفت ازروی رختخواب ها شلوار و کت اش را برداشت و پوشید . پدرم از گل میخ شال گردن و دستکشش را بطرفش پرتاب کرد . او در هوا قاپ زد و گفت :(( چندتایی هستند ؟)) پدرم که از چهره اش ناراحتی می بارید با صدای لرزانی گفت :(( هفت ؛ هشت ،دهتایی هستند . زودباش الان سرو صدای سرگروهبان درمیاد ))
هردو از اتاق بیرون زدند و در اتاق را بستند مادرم به من نگاه کرد و با صدای آرامی که بغض در آن موج میزد گفت :(( بخواب پسرم ، بخواب که گرگ ها بد افتادن بجون بره ها )) از حرفش سردر نیاوردم و پلک روی هم گذاشتم . زیر چشمی به او نگاه کردم ، چشمانش بسته بود اما لب هایش تکان میخورد . صدای حرکت کامیون شاهی بلند شد . دردل گفتم :(( سرو ؛ مهمان ، گرگها و بره ها ، این حرفها چه معنی میده ؟)) فکرم مشغول شد و هرجوری این کلمات را کنار هم می گذاشتم برای من معنی خاصی پیدا نمی کرد زیرلب گفتم(( یک خبرایی هست ))
منتظر شدم تا صدای خروپف مادرم بلند شد . اززیر کرسی بیرون زدم لباس گرم پوشیدم و کلاه روی سرم کشیده از اتاق به آرامی بیرون زدم . به بالا و پائین محوطه نگاه کردم . کامیون از پشت تپه ها بالا آمد. خودم را به پناه بشگه بزرگ نفت کشیدم کامیون از مقابل چشمانم گذشت و از محوطه بیرون زد وارد جاده اصلی شد . قدم از ایوان بیرون گذاشتم . بطرف تپه ها راه افتادم برف تا زانوهایم می رسید . کف پاهایم خیس شده بود . ایستادم به آسمان نگاه کردم و گفتم :(( خدایا یعنی یک جفت چکمه لاستیکی سالم نباید داشته باشم ؟)) قدم در رد چرخهای کامیون گذاشتم و خودم را به بالای اولین تپه رساندم . پدرم و جعفر مشغول کندن گودالی در بین تپه ها بودند . چیزی هایی در پتو پیچده شده ، در کنار خاک هایی که از گودال بیرون ریخته شده بود نظرم را جلب کرد . در دل گفتم : (( اینا سرو نیست )) جعفر دست از کار کشید و دستهایش را جلوی دهانش گرفت و با های هانش گرم کرد و دوباره دست به بیل شد . بخار از سوراخ دماغ و دهان پدرم و جعفر فواران می کرد . پدرم چشمش به من افتاد بیل را رها کرد با فریاد گفت :(( کی گفته تو بیایی اینجا پسر ؟)) جعفر تا کمر داخل گودال بودو نفس نفس زنان خاک گودال را به بیرون می ریخت .گفتم :(( خسته نباشی داداشی )) نگاهم کرد و گفت :(( مونده نباشی حالا برو دادش )) چشمم به گوشه یکی از پتو ها افتاد خون دلمه بسته بود .دلم لرزید . ناخودا گاه بطرف پتوها را ه افتادم . پدرم گفت :(( نزدیک نیا بابا ، برو خونه )) گفتم :(( سرو که خون نداره ، پتو خونیه )) پدرم سرش را پائین انداخت و خم شد یکی از پتو ها را باز کرد به یک قدمی پتوها رسیدم بادیدن جنازه غرق بخون یک دختر جوان .پاهایم سست شد روی زانو افتادم و از حال رفتم .

چشم باز کردم مادرم بالای سرم بود و من تا گردن زیر لحاف کرسی ، پدرم در سمت راست و جعفر درسمت چپم نشسته بودند و با هم حرف میزدند.
جعفر گفت :(( بابا یکم فکر کن ، ابن ده تومن و پنج تومن ها بدرد ما نمی خوره یکروز میان سراغ خودمون . خودمون را همینجا چال می کنند . )) پدرم گفت :(( بنظرت چیکار کنیم ، فرار کنیم گیرمون میارن . کجا بریم ؟)) مادرم گفت :(( بهترین کار خبردادن به امام جماعت قشلاقه ؛ این بی نام و نشون ها کس و باعث دارن ، یک روز باید بفهمن بچه ها شون کجا هستند . .این بار دومه تازه شلوغی شهر ها شروع شده . ممکنه مرتب بیان مرد . این چه نونیه . سه ماه یکی هم به کفن و دفن نمی رسید حالا ده تا ده تا میارن یکجا خاکشون کنی ))
سربلند کردم و پرسیدم : (( چرا آدما را می کشن؟)) هرسه بهم چشم دوختند بعد به من نگاه کردند و پدرم پرسید :(( بهتری ؟ از سرما غش کرده بودی پسرم )) مادرم گفت :(( خدا را شکر، بلند شو باید صبحانه بخوری و باداداشی بری مدرسه پسر گلم ، سال اول تنبلی کنی کارت ساخته است )) پدرم گفت :(( میرم بچه ها را برسونم میرم سراغ حاج قاسمی اون بهتر میدونه چیکار باید کرد کاش دوربین داشتیم و قبل از دفن ، عکس این شهدا را می گرفتم )) پرسیدم :(( شهدا !؟ ، مثل امام حسین و دوطفلان مسلم ؟)) اشگ از چشمان پدرم سرازیر شد و گفت :(( آره بابا مثل امام حسین ، مثل علی اکبر )) مادرم با بغض گفت :(( به حاجی خبر بده ، بگو یکجای امنم برای ما پیدا کنه باید از اینجا رفت )) پدرم سرتکان داد و مادرم خودش را به کنار سماور رساند و سفره نان را پهن کرد و چند استکان در سینی گذاشت دست به دسته قوری برد و تو فکر فرو رفت . بعد از لحظاتی قوری را برداشت وگفت :(( خدا بداد مردم برسه انگار تازه گرگها را رها کردن )) پدرم خودش رابه کنار سفره رساند . صدای توقف کامیون نگاه مارا به در اتاق دوخت .
به ساعت روی طاقچه نگاه کردم هفت ونیم صبح بود .
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام
دوست بزرگوار خسته نباشید. داستان شما را خواندم. دست‌تان درد نکند. شما یک داستان خوب نوشته‌اید. داستانی که از همان پاراگراف اول تعلیق دارد. راوی شما اول‌شخص است. او قصه را روایت می‌کند. پس مخاطب بیش از او چیزی از ماجرا نخواهد دانست. خب این یک پتانسیل بسیار خوب است برای تعلیق. در همان اول، راوی با سوالی روبرو می‌شود. پدر از چه حرف می‌زند؟ این برای مخاطب هم سوال است. راوی صبر می‌کند تا از این موضوع سردربیاورد. رفته‌رفته این سوال را برای خود و مخاطب حلاجی می‌کند. و این باز بر تعلیق می‌افزاید. مخاطب تا آخر داستان می‌رود و نمی‌داند منظور از سرو چیست. مخصوصا که با کندن زمین و کاشتن درخت همراهیم. در نهایت مشخص می‌شود که منظور از سرو، جنازه‌هایی هستند که چال می‌شوند.
امتیاز دیگر داستان شما این است که شما اضافه‌گویی ندارید. نه اضافه‌گویی در حرف‌زدن بی‌مورد راوی و نه در داستان‌های فرعی و شاخ‌وبرگ اضافی. شخصیت‌ها هم اضافی نیستند و الکی فضای داستان را شلوغ نکرده‌اند. ما با یک داستان خطی خوب همراهیم که از اول ما را با خود همراه می‌کند و به هیچ عنوان مخاطب دل‌زده و خسته نمی‌شود. نویسنده فقط داستانش را می‌گوید و به حاشیه نمی‌رود.
می‌رسیم به پایان‌بندی داستان. پایان داستان باید با یک اتفاق همراه باشد. یک اتفاق تکان‌دهنده و بزرگ. خب این اتفاق در داستان شما هست. یعنی ناگهان راوی (و به همراه او مخاطب) متوجه می‌شود که عده‌ای را در جایی می‌کشند و سوار بر کامیون می‌کنند و می‌آورند و پولی به پدر راوی می‌دهند تا این‌ها را چالشان کند. این اتفاق، تکان‌دهنده است. اما نحوه پرداخت به این موضوع خوب نیست. شما باید هیجانی‌تر و تکان‌دهنده‌تر و هم‌چنین واضح می‌نوشتید. وضوح در پایان‌بندی نیست. عریان و تکان‌دهنده‌تر باید می‌بود. راوی نباید به سادگی از کنارش بگذرد. باید نتواند تحمل کند. باید کلی جنازه را می‌دید و مدام شرح می‌داد و با بهت و حیرت داستان به کار خود پایان می‌داد. این اتفاق نیافتاده است. در واقع پایان‌بندی که حادثه ایده‌آلی هم انتخاب شده، ولی در اجرا ضعیف عمل کرده است. هرچند غش‌کردن راوی خوب است. ولی کمی باید چیزهایی که می‌بیند را توضیح می‌داد و در نهایت از حال می‌رفت. با یک بازنویسی قطعا بهتر خواهد شد‌.
مورد بعد که می‌شود در داستان صحبت کرد، مکان و زمان داستان است. جغرافیای داستان بسیار مهم است. اینجا کجاست؟ و چه زمانی است؟ چه سالی است؟ ما از چه زمانی صحبت می‌کنیم؟ مختصات سال‌های مختلف برای کشورمان بسیار متفاوت است. هرچند المان‌هایی مثل کرسی در داستان است ولی سال و زمان داستانی گنگ است. مکان هم بسیار مهم است. شهری و روستایی بودن مکان در داستان تفاوت خواهد کرد.
حتی شما می‌توانستید با لهجه‌دار کردن کاراکترهایتان به مکان داستان اشاره داشته باشید. سعی کنید شخصیت‌هایتان خاص باشند، متفاوت حرف بزنند. هرکدام عقیده و نظری داشته باشند. تکیه کلام داشته باشند. شخصیت‌ها از هم تمییز داده شوند. به‌طوری که جمله‌ای را که شنیدیم بتوانیم حدس بزنیم حتما این جمله مال پدر است. یا مادر. مثلا مادر همیشه ناامیدانه حرف بزند. پدر خشن یا عصبی. این رفتارها باعث خواهند شد که شخصیت‌ها از هم متفاوت دیده شوند.
شما خوب داستان می‌نویسید. کمی صبور باشید و روی داستان‌تان بیشتر متوقف شوید. بیشتر وقت بگذارید. حتما داستان‌هایتان عالی خواهند شد. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت