داستانی خوب ولی نیازمند بازنویسی در روابط علت و معلولی




عنوان داستان : یک تکه بیسکوییت کنجدی تازه
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

ساعت هشت رسیدم . جز یک خانم نسبتا جوان و چاق ، کسی در آنجا نبود. از روی صندلی اش تکان نمی خورد . ماسک دهانش را پوشانده بود. مرا می شناخت . هفته پیش که به آنجا رفتم مرا دیده بود. گفت :« هنوز هیچکس نیومده .» صدایش گرفته بود و به نظر خیلی خسته می آمد . روی میزش یک تکه بیسکوییت شکسته ته ظرف کریستالی بزرگ قرار داشت . اتاق نیمه تاریک بود و با آنکه ارتفاع سقف زیاد بود اما احساس خفقان به من دست می داد. روی میزها مملو از پرونده بود . روی پوشه های زرد با خط بد ، نام اشخاص مختلف نوشته شده بود خانم سرپرست وارد شد . من بلند شدم و ایستادم و احساس کردم قدم دو برابر اوست. گفت :« خواهش می کنم ، بفرمایید.» و به صندلی ام اشاره کرد . صدایش نازک بود . ماسک بزرگ صورت باریکش را پوشانده بود و چشمهای ریز سیاهی داشت . پنجاه ساله به نظر می رسید. پالتوی کرمی بزرگش را درآورد و با عجله پشت صندلی اش آویخت. دستکش های سیاه و براقش را بالاتر کشید و در حالیکه سرش پایین بود گفت : « آقای حسنی نیومده؟» زن جوان با بی میلی جواب داد ؛« نه نیومده.» چشمهایش را باریک کرد و ماسکش را تا زیر دماغ کوچکش پایین کشید .
خانم سرپرست دست دراز کرد با چالاکی ظرف استوانه ای قرمزی را برداشت و روی میزش اسپری کرد ‌و چند برگ دستمال کاغذی را مچاله کرد و روی میز کشید. سپس پرونده ها را سمت راست میزش هل داد و گوشی تلفن را برداشت . ساعت و روز اعلام نتایج کمسیون را به چند نفر اعلام کرد . صدای چرخ دستی و صدای برخورد لیوانها از پشت در به گوش می رسید . در باز شد آبدارچی وارد شد. ماسکش را روی صورتش محکم کرد و با همه احوالپرسی کرد . خانم سرپرست اشاره به من کرد. آبدارچی با تعجب نگاهم کرد و سری تکان داد سپس لیوانها را از روی میز برداشت ، روی سینی چرخ گذاشت و بیرون رفت. همان لحظه آقای حسنی وارد شد . سلام کرد و دستش را به شانه من نزدیک کرد و ناگهان پس کشید‌ . دستکش های سفید پوشیده بود. و فیلترهای بزرگ و آبی ماسکش هیبت ترسناکی به او داده بود. رو کرد به خانم جوان و با صدای خفه ای پرسید:« خانم بخشی! آقای دکتر نیومدن؟» خانم بخشی خسته و بی حال جواب داد ؛ « نه هنوز » و گوشه لبهایش از ماسک بیرون زد. یک ساعت بعد سر و کله آقای دکتر پیدا شد . شکم بزرگی داشت با موهای جو گندمی آقای حسنی دوید مقابلش و سپس مرا به ایشان معرفی کرد .خانم بخشی ماسک را از جلوی دهانش برداشت . با دستمال کاغذی دماغ کوچکش را فشار داد . نوک دماغش سرخ شد. دکتر مثل اینکه با موجود ناشناخته ای روبرو شده بود .سر تا پایم را برانداز کرد. گفت :« شما همسرش هستید ؟» صدای او از صدای آقای حسنی خفه تر و فیلترهای ماسک سیاهش بزرگتر بود . گفتم:« بله آقای دکتر.»
دکتر رفت توی اتاقش. چند دقیقه بعد ، خانم سرپرست و آقای حسنی را صدا کرد ‌. در اتاق بسته شد ‌. خانم بخشی از بالای مانیتورش به من خیره شد بعد چشمهایش را مالید سپس بلند شد و رفت به سمت دستشویی .
پاهایم کرخت شده بود و ذق ذق می کرد. هوای اتاق دم کرده بود . قفسه سینه ام تیر می کشید و نفس کشیدن را برایم سخت می کرد. در نیمه باز شد. سر کوچک خانم سرپرست بیرون آمد . خانم بخشی را صدا کرد . خانم بخشی از دستشویی بیرون آمده بود و آهسته به سمت خانم سرپرست گام برمی داشت . برگه ای را از او گرفت و کاغذ بدست و سلانه سلانه سالن را به سمت اتاق کناری ترک کرد . صدای چرخ دستی آبدارچی شنیده شد. در را باز کرد . چرخ را هل داد داخل سالن و لیوان های چایی را روی میزها تقسیم کرد و یک فنجان کوچک چای مقابل من گذاشت . در غژ غژی کرد و با صدای محکمی بسته شد.
احساس ضعف شدید به من دست داد. سرم داشت گیج می رفت و ته گلویم می سوخت . ماسک را کشیدم زیر چانه ام و نفس عمیقی کشیدم ، فضا بوی الکل می داد . چایی را مزه کردم ،تلخ بود . چشمم خورد به ظرف کریستال روی میز خانم بخشی . در سنگین شیشه ای اش را برداشتم و بیسکوییت کنجدی شکسته را از ته آن برداشتم .مزه شکر بیسکوییت طعم دهانم را کمی تغییر داد.
در اتاق کمسیون باز شد . آقای حسنی و دکتر با خانم سرپرست خدا نگهداری کردند و با عجله وبی اعتنا به من از مقابلم گذشتند . فنجان چایی را روی میز گذاشتم و بلند شدم . خانم بخشی از اتاق بغلی برگشت و نشست پشت میزش .چند بار سرفه کرد . دستگاه پرینتر دو بار چشمک زد و با سر و صدا دو برگ کاغذ بیرون داد. خانم سرپرست پرونده ای را که اسم زنم روی آن نوشته شده بود را باز کرد و یکی از کاغذها را لای آن گذاشت . چشمهای سیاهش را به من دوخت . چند تار موی نقره ای روی خیسی پیشانی اش چسبیده بود . خطوط اطراف چشمهایش گرد شد و با صدای نازک و دلنشینی گفت: « خیالتون راحت باشه . خدا را شکر مریضیش کرونا نیست، فقط دچار آنفولانزای شدید شدن . » و کاغذ دوم را داخل پاکت گذاشت و به من داد و ادامه داد :« اینهم نظر کمسیون پزشکی.»
آمدم حیاط بیمارستان و روی یکی از نیمکتها ولو شدم و سیگاری آتش زدم . خانم بخشی را دیدم پشت دستش را چسباند به دهانش ، سرفه کرد. سوار اتومبیلش شد و از مقابل من گذشت . هنوز طعم بیسکوییت کنجدی تازه را در دهانم حس می کردم.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای بایرامی گرامی سلام
پرداخت دقیق و جزیی موقعیت داستان «یک تکه بیسکوییت کنجدی تازه» از موفقیت‌های شما است. قلم شما روان و ساده است و مخاطب را دچار دردسر و کج فهمی نمی‌کند. همین‌طور در حفظ تعلیق آن قدر خوب بود که مخاطب به راحتی همراه داستان می‌شد، اما دقیقا از لحظه‌ای که کل ماجرا معلوم می‌شود مخاطب از بالای برجی که ساختید سقوط آزاد می‌کند. به دو دلیل پایان بندی داستان شما را نمی‌پسندم که در ادامه به آن ‌خواهیم پرداخت.
اولین دلیل که بسیار هم مهم است باز می‌گردد به طرح داستان شما. مردی در مطب پزشکی نشسته‌ است و منتظر پاسخ کمیسیون پزشکی پیرامون بیماری همسرش است. او می‌خواهد بداند همسرش کرونا دارد یا خیر. بعد از یکی دو ساعت انتظار متوجه می‌شود همسرش دچار ویروس کرونا نیست و همه چیز به خوبی و خوشی به پایان می‌رسد. منتقدین خیلی سخت‌گیر می‌توانند بگویند این متن فقط ساخت یک موقعیت پر التهاب داستانی است و اصلا داستانی شکل نگرفته است. یا دست‌کم به شیوه کلاسیک آن می‌توان گفت چون اثر دارای رخداد اولیه و حتی ثانویه نیست، پرداختن به برشی از این التهاب که همراه با نگاهی عمیق‌تر به جهان یا انسان نیست، نمی‌تواند داستان باشد. به شخصه این اثر را در مرز باریکی بین برشی داستانی و ساخت موقعیت می‌دانم. اگر نبود جزییاتی که بیان‌گر حال درونی مرد است، بدون شک من هم اثر را داستان نمی‌دانستم. هرچند که برای مخاطب مشخص نیست این مرد واقعا تا چه اندازه نگران است؟ اصلا منتظر چه پاسخی است؟ به نظر می‌رسد آن‌قدر که شما درگیر حفظ تعلیق و لو نرفتن ماجرا تا لحظات آخر بودید به این موضوع فکر نکردید که داستان نیازمند ساخت روابط علت و معلولی دقیق‌تری است.
و اما علت دوم این‌که از این پایان لذت نبردم داشتن تاریخ انقضا برای اثر است. تا چند سال دیگر نام ویروس کرونا به برگی از تاریخ خواهد پیوست و همان‌طور که امروز دیگر کسی داستانی تراژیک از بیماری سل نمی‌نویسید نوشتن از کرونا هم تمام می‌شود و حتی احتمال دارد تا چند سال دیگر مجبر باشید در زیرنویس اثر توضیحی کوتاه راجع به بیماری بدهید تا مخاطب شما بداند از چه موضوعی صحبت می‌کنید.
به شما پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی حتما این موضوع را مشخص کنید که مرد آیا از بیماری همسرش ناراحت است؟ اگر نیست چرا و شاید بتوانید با پاسخی متفاوت به این سوال سوژه‌ی داستانی خود را بیشتر جذاب کنید. و بعد به جای کرونا می‌توانید هزاران دلیل یا بیماری دیگر که ذهن مخاطب در سال‌های بعد هم با آن درگیر خواهد ماند استفاده کنید تا اثرتان دارای تاریخ مصرف نباشد.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۲
ایرج بایرامی » پنجشنبه 24 بهمن 1398
سلام آقای رضایی ممنون از نقدتان سوال بنده از جنابعالی این است ؛ آیا «رخداد ثانویه» همان خورده شدن بیسکوییت و احتمال مبتلا شدن راوی به همان بیماری نیست؟ که البته نشانه های احتمالی ابتلای آن و کم دقتی و استفاده ناصحیح «خانم بخشی » از ماسک، بارها در متن داستان مورد اشاره قرار گرفته است؟ ممنون می شوم اگر پاسخ کامل تری بدهید.
احسان رضایی کلج » شنبه 26 بهمن 1398
منتقد داستان
درود بر شما جناب بایرامی گرامی. نه اینطور نیست. من دو بار داستان را مطالعه کردم و در هیچ کدام گزینه‌ی احتمال مبتلا شدن مرد به ویروس موضوعی مشخص نبود. کما اینکه نمی‌توان احتمالات نامشخص را سوژه‌ی اصلی داستان قرار داد. پایان باز به این معنی نیست که مخاطب در ذهن خود سناریویی از احتمال رخدادهای گوناگون بسازد. تازه مخاطب در داستان شما باید سفیدخوانی‌ هم بکند و از اینکه زنی که قبلا بیسکویتی را خورده و ماسکش را درست استفاده نمی‌کند، بفهمد ممکن است او ناقل بیماری باشد. حال آنکه ما نمی‌دانیم زن بیسکویت را گاز زده یا با دست کنده؟ آیا او قطعا ناقل بیماری است؟ این بیماری از چه طریق منتقل می‌شود؟ و هزاران سوال بی‌پاسخ دیگر که بی‌پاسخ می‌مانند و راهی به هموار شدن موضوع برای مخاطب باز نمی‌کنند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت