سکوی پرتاب نوشتن




عنوان داستان : مشت
نویسنده داستان : فرزاد مرتضایی

حالا وقتش بود که یکبار برای همیشه کار را تمام کنم. انگشتهایم را محکم به هم فشردم, افکارم را متمرکز کردم, عضلاتم را سفت کردم و صورت برادرم را تصور کردم که روبروی من ایستاده بود و در حالی که صدایش را در گلو انداخته بود فریاد می زد: " راست, چپ, راست ,چپ... امونش نده...اجازه نده فکر کنه. اگه ضرباتت پشت سر هم و محکم باشه , قدرت ابتکار عمل را ازش می گیری. هنوز از شوک ضربه راست بیرون نیومده باید چپ را بزنی..." تئوری پرداز خوبی بود, هیچوقت ندیده بودم خودش دعوا کند ولی نظریاتش درباره استراتژی های جنگی به نظر بي نقص می آمدند. می گفت باید ضربات را رگباری و محکم بزنی, می گفت نباید به حریف اجازه فکر کردن بدهی. پلک هایم را چند بار محکم به هم زدم, برای آخرین بار افکارم را جمع و جور کردم و خودم را برای یک حمله همه جانبه و سریع آماده کردم. چند قدم بیشتر تا دیوار نمانده بودو می دانستم که وقتی به دیوار برسم دیگر راه فراری نیست و مجبورم کار را تمام کنم. سرم را بلند کردم تا یکبار دیگر محل های فرود آمدن مشت هایم را روی صورتش بررسی کنم. سایه اش همه بدنم را پوشانده بود. زیر گلویش و درست روی سیب آدم یک جوش گوشتی بزرگ داشت که اطرافش تا چند میلی متر قرمز و ملتهب بود. زیر چانه اش را موهای زرد و پراکنده ای پوشانده بود که برای نوجوانی در آن سن و سال اصلن چیز معمولی نبود. پشت لب بالاییش هم از همین موها بود که البته من از این زاویه نمی توانستم ببینم ولی قبلا و وقتی که از کنار میزش رد میشدم دیده بودم. حفره های بینیش کاملا باز شده بود ومن از پایین می توانستم تا انتهای آنها را ببینم. چشمانش از شدت خشم شکافته بودندو به جای قسمت سفید, اطراف مردمکش را رگ های خونی برجسته و سرخ پر کرده بود. تا پیش از این هرگز کسی جرات نکرده بود جلویش بایستد. حاکم مطلق مدرسه بودو هر کاری که دلش می خواست می کرد. از کتک کاری و اذیت و آزار گرفته تا چپاول وسایل و خوراکی های بچه ها, و حتی شکستن میز و نیمکت و در پنجره ها. معلم ها هم خیلی کاری به کارش نداشتندو به قول معروف , سیاست تسامح را با او در پیش گرفته بودند. یادم می آید یکبار معلم ورزش به خاطر رفتاری غیر اخلاقی از بازی بیرونش کرد. بیچاره مجبور شد یک هفته پیاده بیاید مدرسه, مکانیک گفته بود خارج کردن اون همه آب قند از باک ماشین خیلی وقت می برد.
کمرم کاملا به دیوار چسبیده بود و می دانستم که اینجا آخر خط است. یکبار دیگر جملات برادرم را مرور کردم, خودم را گوشه دیوار جابجا کردم و آماده شدم تا نقشه ام را عملی کنم. می دانستم که این پیروزی نه تنها به همه اذیت و آزارهای او پایان می دهد بلکه مرا هم به عنوان یک قهرمان در مدرسه معرفی می کند. هنوز فرصت پیدا نکرده بودم تا توانمندی هایم را به همه نشان دهم. همه مرا به عنوان یک دانش آموز آرام، مثبت و درس خوان می شناختند. همیشه اولین کسی که برای اجرای مراسم صبحگاه، گروه سرود، تئاتر،حفظ قرآن و یا مسابقات علمی انتخاب می شد من بودم، دیوار اتاقم پر بود از لوح های تقدیر و دیپلم های افتخار.مقام اول مسابقات علمی شهرستان، مقام اول مسابقات حفظ قرآن منطقه، نفر دوم مسابقات شعر و قصه استان و... . اما حالا این مشت می توانست مرا در حوزه ای کاملا متفاوت مشهور کند ، حوزه ای که همیشه در رویاهایم به آن فکر می کردم.
یکبار دیگر از پایین تا بالا براندازش کردم، کف پوتینهایش جدا شده بود و به راحتی می شد از بین آن انگشت بزرگش را که مدام روی انگشت کناریش سوار می شد و پایین می آمد، دید.. پاچه های شلوار کتانیش ریش ریش شده بود. البته او تنها کسی بود که لباس فرم نمی پوشید و هر طور که دلش می خواست می آمد. می گفت لباس فرم اندازه اش گیر نمی آید و همه برایش کوچک هستند. هیچوقت ندیدم زیپ شلوارش بسته باشد، همیشه باز بود و شورت سفید و قرمزش، البته وقت هایی که شورت پوشیده بود، از زیرش پیدا بود. کمربند نداشت و تنها چیزی که شلوار را محکم به کمرش می چسباند, دکمه ای بود که از شدت فشار هر لحظه ممکن بود بترکد. قسمت جلوی پیراهنش داخل شلوار بود و قسمت پشت بیرون زده بود. غیر از دو دکمه پایین پیراهن که بسته بودندو در فاصله چند سانتی متری از دکمه شلوار در سمت راست شکمش قرار داشتند، دکمه دیگری روی پیراهن نبودو به جز روزهای معدودی که زیرپوش آبی پدرش را می پوشید، در باقی موارد ، سینه کک مکی و سبزه اش را می شد دید. چند تار مو بالای قفسه سینه اش رویده بودند و تا زیر حفره شکمش امتداد پیدا کرده بودند. محل اتصال سر به گردن به روشنی قابل تشخیص نبودو چانه استخوانی و کج و معوجش تنها مرز جداسازی سر از گردن بود.
انگشتانم رامشت کردم، دستهایم رابالا آوردم، پاهایم را باز کردم تاتعادل بیشتری داشته باشم و طبق تعالیم برادرم گارد گرفتم. نمی توانستم مستقیم به صورتش نگاه کنم، نمی خواستم با نگاه کردن به چشمانش جراتم را از دست بدهم. اضطراب همه وجودم را گرفته بود، سرم داغ شده بود و صدای نفس هایم در آن می پیچید. قلبم داشت بیرون می زد، حرکت آرام قطره عرق را روی پیشانیم احساس می کردم. برادرم گفته بود نفس کشیدن با دهان، اکسیژن رسانی به مغز را بهتر می کند و در این شرایط آدم بهتر می تواند تصمیم بگیرد. نفس عمیقی کشیدم و در سینه حبس کردم. بهتر بود با راست شروع کنم، ضربه راست محکم تر بود و چند ثانیه ای تعادلش را به هم می زد و فرصت داشتم تا ضربه چپ را وارد کنم. دست راستم را به اندازه ای عقب بردم که کاملا به دیوار چسبید، سرم را بالا آوردم و مستقیم توی چشمانش نگاه کردم، سینه ام را جلو دادم و نفس حبس شده را با تمام وجود بیرون دادم...
---------
تصاویر تار و مبهمی برای چند ثانیه جلوی چشمانم ظاهر شدو دوباره همه چیز تاریک شد. صداهایی درهم و نامفهوم به گوش می رسید...
" خدارحمش کرد..."
"فقط خدا کند حافظه اش را از دست ندهد.."
"بد جایی خورده..."
"ولی خوشم اومد..."
" آره والا ... دمش گرم..."
نفس راحتی کشیدم، احساس آرامش می کردم، افکار زیادی در سرم می آمد. پیش خودم گفتم: " نکند مرده باشد... البته اگه مرده هم باشد حقش است، بالاخره یک نفر باید این کار را می کرد" نباید خودم را گم کنم، حالا خیلی هم کار مهمی نکردم، نباید برای خودم دار و دسته راه بیاندازم و بچه های دیگر را اذیت کنم. باید مواظب طرفدارانم باشم، باید مواظب بچه های ضعیف باشم. حالا که مشهور شده ام و همه به من احترام می گذارند، نباید از درس و مشق عقب بمانم، نباید به کسی بی احترامی کنم. اصلا سعی می کنم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده. آدم های مهم و مشهور باید سر به زیر باشند، باید تواضع داشته باشند. حتما همسایه ها هم تا حالا فهمیده اند، فقط خدا کند زیاد شلوغش نکنند. لباس های نو را نمی پوشم، ممکن است فکر کنند خودم را می گیرم. بهتر است چند روزی زیاد توی محل آفتابی نشوم، حوصله سوال و جواب های همسایه هارا ندارم. اگر هم جواب ندهم که می گویند مغرور شده. نمی دانم الان کجاست، فقط خدا کند بلایی سرش نیامده باشد، آخه اون بیچاره هم که دست خودش نیس، اینجوری تربیت شده دیگه، از یه پدر و مادر بی سواد و خونواده کم فرهنگ، بیشتر از این نمیشه انتظار داشت. دلم برای مادرش می سوزه. بیچاره از دست این پسر دیوانه شده. چند روز پیش دیدم توی کوچه روی سر و بار خودش می زد که ذلیل شده رفته مرغ همسایه رو دزدیده. خب بد هم نشد زن بیچاره هم از دست این بچه نا خلف راحت می شود، شاید اولش یه کم بی تابی کند ولی بعد دیگر راحت می شود. نکند یک وقت فلج شود، اگر فلج شود بدبختی های مادرش کم که نمی شود، بیشتر هم می شود. آنوقت بایداین لندهور را تر و خشک هم بکند. پام که به دادگاه برسد، همه چیز را می گویم، دیگر خجالت نمی کشم، خب باید از خودم دفاع کنم، باید به همه بگویم که مجبور شدم. درباره تعالیم برادرم چیزی نمی گویم، نمی خواهم برای او دردسر بشود. راسش را می گویم، راست راست، نیازی به دروغ گفتن نیست، خب این کار را باید خودشان می کردند، حالا من کمکشان کردم، تازه بایداز من تشکر هم بکنند. شاید هم مجلس تقدیر و تشکر برایم بگیرند. فقط خدا کند نخواهند که سخنرانی کنم، نمی توانم خوب حرف بزنم، بایدقبلش مطلبم را چندبار بخوانم، دوبار که بخوانم حفظ حفظ می شوم، حتی یک واو هم جا نمی اندازم، مثل اون بار که برای مسابقات حفظ قرآن رفته بودیم، چشم های داورها گرد شده بود، شماره صفحات را هم حفظ کرده بودم.
" بچمو کشتن...، ای خدا ... پسر گلم ... خدا ازشون نگذره..."
صدای ضجه های بلند و ممتد مادرم باعث شد تا یک بار دیگر چشم هایم را باز کنم. چادرش پر از خاک شده بودو موهای سفیدش از جلوی روسری رنگ و رو رفته اش ریخته بود بیرون، محکم با مشت به سینه اش می کوبید و نفرین می کرد.حالا خدا را شکر که نامحرم توی اتاق نبود، فقط آقای دکتر بود که آن هم ایرادی ندارد. پدرم مثل همیشه آرام و صبور بالای سرم ایستاده بود و به مادرم دلداری میداد.
"طوری نشده زن... شلوغش نکن، پاشو چادرتو جمع کن... زشته.
غیر از دکتر ، دوتا پرستارا و پدر و مادرم ، چند تا از دوستانم هم همراه آقای مدیر آمده بودند. مدیر نگاهی به صورتم انداخت و خنده کوتاهی روی لباش نقش بست.
" چطوری رابین هود؟... نگران نباش طوری نیس، اگه سرت به دیوار نخورده بود مشت اون یارو کاری نمی کرد. بد جایی را برای ایستادن انتخاب کرده بودی، سرت درست خورد به لبه دیوار، پنج تا بخیه بیشتر نخوردکه اونم تا چند روزه دیگه خوب می شه."
جمعه مسابقات علمی منطقس باید زودتر برم خودمو
نقد این داستان از : ندا رسولی
با سلام و احترام
شاید بتوان گفت تکنیکی که نویسنده برای نوشتنِ ایده‌ی درون ذهنش به کار می‌برد سکوی پرتابی است برای نوشتن؛ از این منظر است که می‌گویند شاید همه یا خیلی از مضمون‌های داستان‌نویسی تکراری است بنابراین مهمتر از ایده، پرداخت و فرم و تکنیکی است که نویسنده برای نوشتن داستانش برمی‌گزیند؛ شگردِ صحیح، متفاوت و انتخابیِ نویسنده می‌تواند داستان و روایتی نو را پیشِ روی خواننده بگذارد. انتخاب فرم، راوی و نوعِ روایش بنا بر موقعیتی که دارد مهم است.
داستان «مشت» شروع خوبی دارد، همین جمله‌ی «حالا وقتش بود که یک بار برای همیشه کار را تمام کنم...» برای مخاطب جالب است و کنجکاوش می‌کند اما در ادامه متن به زیاده‌گویی دچار شده و قدری از جذابیت اولیه‌ی داستان کاسته می‌شود. داستان را راوی اول شخص روایت می‌کند؛ در چه موقعیتی؟ موقعیتی پر از اضطراب و تنش و شتاب‌زدگی(دو نفر رو در روی هم با مشت‌هایی گره کرده ایستاده‌اند) راوی می‌گوید: «خودم را برای یک حمله‌ی همه جانبه و سریع آماده کردم.» ولی در ادامه به توصیفِ جوشِ گوشتیِ زیر گلوی حریف و موهای زرد زیرِ چانه‌اش و بعد ویژگی‌ها و خصوصیاتِ اخلاقی‌اش و کارها و بلاهایی که در مدرسه سر بچه‌ها می‌آورد می‌پردازد. توجه به جزئیات از نقاط قوت کار یک نویسنده است ولی کجا و چگونگی کاربرد آن در داستان اهمیت دارد. تصور کنید زلزله آمده و یک نفر در حالِ پایین دویدن از پله‌ها و فرار به سمتِ بیرون از ساختمان است؛ در چنین شرایطی به تنها چیزی که فکر می‌کند راهی برای نجات جانش است و طبیعی است که این مسأله توأم با تنش و اضطراب فراوان است، آیا این شخص که در حال دویدن از راه‌پله‌‌هاست می‌تواند در ذهنش فلش‌بک بزند به گذشته و ماجراها و حتی جزئیاتی از گذشته را به یاد بیاورد و روایت کند؟ اگر نویسنده‌ای چنین داستانی بنویسد خواننده انتظار دارد حس ترس و تا چند قدمی مرگ رفتن راوی را ببیند؛ انتظار ندارد راوی برایش از گذشته خودش یا کسی دیگر تعریف کند. داستان «مشت» هم یک چنین حالتی است، موقعیتی که روای در آن قرار گرفته موقعیتی نیست که بتواند فلش بک بزند به گذشته و روایت کند. خواننده با این موقعیت همراه نمی‌شود چون نویسنده می‌بردش به جایی دیگر. روایت از گذشته و فلش‌بک به گذشته‌ی دورتر جالب است و در هم تنیدگی این دو درهم می‌تواند جذاب باشد و داستان را عمیق‌تر کند ولی برای اجرای هر تکنیکی در داستان بهتر است که نویسنده همه‌ی جوانب کار را بسنجد؛ روایت راوی و موقعیتی که در آن قرار گرفته مهم است. مورد دیگر توجه به سایر عناصر داستانی است؛ پیرنگ و فضا و صحنه و توصیف و... همه با هم یک داستان را موفق خواهند کرد و روپا نگه می‌دارند.
نکته‌ی بعد در مورد نثر داستان است. انتخاب کلمات و افعال صحیح و مناسب، واژه‌های نو و زنده، ایجاز و در نهایت رسیدن به یک نثر یک‌دست و داستانی مهم است. داستان «مشت» به زبان معیار نوشته شده ولی در بخش‌هایی به واژه‌هایی به زبان محاوره برمی‌خوریم که احتمالا از روی شتابزدگی نویسنده بوده است. یک داستان خوب و حرفه‌ای بهتر است که با زبان نوشتاری نوشته شود و یک‌دست باشد.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۲
ندا رسولی » سه شنبه 22 بهمن 1398
منتقد داستان
سال و ادب. نوشته های نویسنده ها مثل فرزندانشان می‌ماند؛ طبیعی است که نخواهید یا نتوانید بخش‌هایی را حذف کنید. ولی به هر حال باید بتوانید کار سخت هرس کردن را انجام بدهید. این به این معنا نیست که بخش هایی از مضمون را کاملا حذف کنید که به روایت اصلی آسیب برسد؛ مثلا می توانید جملات را کوتاه کنید یا به جای آوردن سه چهار جمله که در نهایت یک مفهوم را انتقال می دهند، در یک جمله مفهوم را خلاصه کنید. برای مثال به بخش اول توجه کنید؛ از جایی که راوی می گوید:«صورت برادرم را...» حدودا در ده خط راوی از برادر و... حرف زده است در حالی که این بخش می تواند خیلی کوتاه تر شود، با توجه به اینکه در ادامه هم اشاره ای به برادر و... شده است. یا اصلا مگر برادر دردی از داستان دوا می‌کند که این همه توضیح نیاز باشد برایش، در دو سه جمله می شود این بخش را خلاصه کرد. مطمئن باشید بخش های دیگر داستان هم قابلیت هرس شدن دارند بدون اینکه به روایت لطمه ای بخورد. توجه کنید که فقط آنچه که بر مبنی طرح داستانتان ضروری می دانید در داستان بیاورید، با حذف بقیه اش اتفاقی نمی افتد. فقط لطفا به خودتان زمان دهید و تا مدتی سراغ داستان نروید، بهش فکر نکنید تا تقریبا به مرز فراموشی برسد و بعد شروع به بازخوانی و بازنویسی کنید. در مورد شروع، در نقد هم اشاره کردم، این جملات می تواند شروع خوبی باشد، به شرطی که یک فکری به حال موقعیت راوی بکنید، راوی در حال گارد و دفاع و حمله نمی تواند به این راحتی روایت کند. یک مثال میزنم، مثلا اگر راوی روی تخت بیمارستان بود و همه ی این صحنه ها را به یاد می آورد، پذیرفتنی تر بود. البته این مثالی بود و قطعا شما به عنوان خالق اثر به نتیجه بهتری خواهید رسید. موفق باشید.
فرزاد مرتضایی » دوشنبه 21 بهمن 1398
خانم رسولی سلام و از نگاه ریزبینانه شما سپاسگزارم. خودم هم احساس می کنم که سرعت روایت گرفته شده و در واقع داستان در اواسط راه کشش لازم را ندارد، چندین بار هم باز خوانی کردم تا شاید بتوانم با حذف مواردی و یا جابجا کردن قسمت هایی، سیر حرکت داستان را ترمیم کنم. فقط یک مشکل مهم با خودم دارم، اول این که من همه قسمت ها را می خواهم، همه اش برایم مهم است و هرچه فکر می کنم نمی توانم چیزی را حذف کنم( که اگر این کار را بکنم احساس می کنم به روایت آسیب می رسد) و در ثانی احساس می کنم داستان از لحظه مناسبی شروع شده ( و طبیعتا این را هم نمی خواهم عوض کنم و مثلا داستان را از چند هفته پیش شروع کنم و کم کم به این نقطه برسم) چرا که فکر می کنم در این صورت داستان جذابیت اولیه اش را از دست می دهد. حالا به نظر شما چه کار می توان کرد که داستان از همین نقطه شروع شود، ولی توصیفات شخصیت ها حفظ شوند. ممنون که راهنمایی می فرمایید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت