مفاهیم ضروری روایی را با احتراز از حجیم‌تر شدن، تنظیم و ارائه کنید




عنوان داستان : می خواهم در زندگی بعدی ام بنفشه ای باشم که یادش است دلش برایت نسوزد.
نویسنده داستان : ثمین سجادی

نور چشم هایم لکه ای زرد رنگ به اندازه یا کمی بزرگ تر یا کوچکتر از عرض شانه هایش روی پله ی سوم، چهارم و پنجم انداخته بود . تاریکی با افول کفش ها و پایش ، از پله ی ششم به پله ی پنجم، به دل نور پهن شده روی راه پله ، نشت کرد .این کفش ها را دو هفته نمی شد که از گمرک تحویل گرفته بود و همیشه بعد از فرو کردن و ربع دایره چرخاندن کلید در مغزم و قبل از به جنبش وا داشتن کل پیکرم به دنبال چرخاندن کلید به اندازه ی یک ربع دایره ی دیگر ، آن ها را از پایش در می آورد و کفش های قدیمی اش را می پوشید که زبری افسار پدالی ام ، کف کفش هایش را نخراشد .
پاهایش و خودش ، روی راه پله آواره بودند و لق میزدند.
نوک پای چپش هنوز روی پله ی چهارم بود و با بی قیدی ، مثل لاستیکی که شل باشد ،آرام و سنگین تکان می خورد. اگر هشیار بود هرگز با نوک کفش هایش اینقدر نامهربان نمی بود . کمی در همین حال ایستاد و بعد پای چپش را پایین کشید و کفش هایش را روی پله ی چهارم جفت کرد.درست همانطوری که آنها را جفت می کند و می گذارد روی صندلی ام. کمی این پا و آن پا کرد. لبخند شیطنت باری از ابرو هایش شروع شد و تا لب هایش امتداد یافت و گره ی صورتش را باز کرد.روشنی های شب، با عمیق تر شدن لبخند و نمایان تر شدن سفیدی دندان هایش هر لحظه افزایش می یافت و میمیک چهره اش را بی معنی تر می کرد .
مستی اش را تا حالا ندیده بودم.از آن آدم ها ی به قاعده بود . انگاری که تنظیماتش روی حالت اتومات باشد ، سرعت مطمئنه ، راه مطمئنه، کار های مطمئنه و آدم های مطمئنه. این حالش برایم غریب بود، برای خودش هم.
لول شده بود کنار جدول ، بی حرکت ، راکد ، ترحم انگیز و کمی عصبانی. میدانستم چرا عصبانی ست. آنروز هم که بنفشه با دلسوزی نگاهش کرد این شکلی عصبانی شد. حالا هم لابد عصبانی است که دلم برایش سوخته. آخر نمیتوانم دلم برایش نسوزد. شکل 29ب675 شده ،او هم آن آخر ها که به روغن سوزی افتاده بود همین شکلی لول میشد گوشه ی کوچه.
بهم که نزدیک میشد نگاهم بیشتر چشم هایش را میزد. آمد و دست هایش را روی پیشانی ام گذاشت .گردنش آویزان مانده بود. گرمی دستانش ، در کل وجودم منفجر شد و آمپردمایم در منطقه ی نارنجی ایستاد و آمپر بنزینم خبر از یک باک پر بنزین داد. اگر دستانم بند زمین نبود ، بغلش می کردم و پشتش را می مالیدم تا بالا بیاورد و راحت شود.
انگار خوابش برده بود که تلفنش زنگ خورد. دستش از روی کاپوت بلند شد و به دنبال جیب شلوارش گشت . فندکش آمد ، فندکش را روی گوشش گذاشت. زنگ قطع نشد.حالم از آن ماسماسک اغوا گرِ جیغجیغو بهم می خورد.من شاید کمی حسود باشم ولی مطمئنم از آن غرغرو های بی منطق نیستم.آن گوشیِ بدجنس تا حالا چه برای من داشته جز اینکه حواس او را از من پرت کرده...
هنوز هم زنگ می خورد.کاش میشد صدایش را برای همیشه ببرد.
فندک را رها کرد و اینبار دو دستی جیب هایش را گشت. سوراخ جیب هایش کوچک شده بودند و حفره ی جیب هایش عمیق و دست هایش بزرگ. گوشی اش توی جیب کتش بود . در دل من ، روی صندلی کنار راننده.اگر چکشی چیزی داشتم خردش می کردم....
نه خردش نمی کردم.....
نه....
من از آن عصبانی های بی منطق نیستم....
کاش کلید گوشی اش دست من بود ، آنوقت کلید را می کردم توی مغزش و یک نیم دایره خلاف جهت عقربه های ساعت می چرخاندمش و خاموشش می کردم .....ترجیحا برای همیشه
و در عوض او دوباره سنگینی تنش را می انداخت روی پیشانی ام و هیچوقت توجهش را از من نمیگرفت که با آن قوطی فلزی ۱۵ سانتی گپ بزند.بله.من از آن غیر عصبانی های کمی بی منطقِ کمی حسودم‌.
با اینکه همیشه از خراب بودن آمپر بنزین و دماسنجم شاکی بود ولی دوستم داشت . هفته ای یکبار مرا به کارواش می برد و دلم همیشه بوی عطرش را می داد. تا حالا پیش نیامده بود که مرا جلوی آفتاب پارک کند .از جایگاه سوخت خوبی برایم غذا می خرید و در وقت گرما از خنک کردن من دریغ نمی کرد. فاصله ی بین خانه تا مطبش را با هم پادکست گوش میدادیم. رادیو چهرازی برای عصر های پاییزی، صبح ها هم بیشتر رادیو دیو. چنل بی برای وقت هایی ک حوصله مان سر رفته و هفته ای هم یک بار پادکست های آموزشی که جفتمان بزور تحملشان می کردیم . یک ماه نشد که تمام آن آهنگ های شیش و هشتی را که صاحب قبلی ام به خوردم داده بود فراموش کردم.
از آدم هایی که همراهش بودند خوشم می آمد. بنفشه لطیف و سبک بود و بوی خوبی میداد. دست فرمانش نوازشم میداد. مهران همیشه دیرش بود و تلفن از دستش نمی افتاد. معصومه خانم کمی مضطرب بود و بی اعتماد بود و به من به چشم نماد مدرنیته نگاه می کرد.
او تنهایی را بیشتر دوست داشت.
راستش من هم خیلی سعی کردم که تنهایی را بیشتر دوست داشته باشم و در تنهایی هایم به اولویت مرغ و تخم مرغ نسبت به هم فکر کنم ولی به سرِ خطِ خلقت نرسیده، یاد دستان مصممش که تکیه بر فرمانم زده و کنترلم را به دست گرفته اند افتادم و آمپردمایم بالا رفت.

گوشی اش روی پیغام گیر رفت." آقای دکتر لطفا خودتونو به بیمارستان برسونید. مریض بدحال داریم."
او نشنید.من شنیدم.دلم بیشتر برایش سوخت و نگاهم بیشتر چشم هایش را زد.
سکسکه ای که از معده اش نشات می گرفت سر و گردنش را با شتاب به بالا پرت کرد . تمام رخ مچاله شده اش را به ماه نشان داد . از دیدنش در این احوال موتورم به لرزه افتاد. آمپر بنزینم حالا در کمترین حالت ممکن ایستاده بود . پلک هایم را تکان دادم . "یعنی به آغوشم بیا".
مثل همیشه متوجه نشد.از همین چیزهایش حرصم میگیرد دیگر. مکعب روبیک به هم ریخته را در ۱۹ ثانیه حل می کند ،بعد به ما که میرسد هی نمیفهمد.هی بی مهعنی نگاه می کند. چطور نفهمیده بود که وقتی مرا نوازش می کند و برایم رادیو چهرازی می گذارد گُر می گیرم و دمایم به محدوده نارنجی میرسد. و وقتی با دست به فرمانم میکوبد و می گوید " لعنتی " موتورم یخ می زند.
گاهی وقت ها هم نا مردی می کرد، چشمک های ریز و ماساژ های شبانه ای که به پشت و گردنش می دادم را تنها بهانه هایی می دید که بنگاهی ها می گرفتند برای ارزان تر خریدنم.

عق زد . نا موفق بود.
گوشی اش دوباره رفته بود روی پیغامگیر." آقای دکتر مریض بد حال داریم.لطفا عجله کنید."
دلم بیشتر برایش سوخت.اگر بعدا می فهمید که یکی اینطوری بهش احتیاج داشته و او کنار جدول عُقی ناموفق زده عصبانی میشد و آنوقت دلِم بیشتر برایش می سوخت.
عق زد. موفق.
پشتش را به گوشه جدول تکیه داده بود و بی قید پا تکان میداد.
بوی الکل دهانش عصبانی اش میکرد.
چشمک زدم، نفهمید.
باید بیشتر پلکم را حرکت می دادم که متوجه قطع و وصلی نور بشود. کسانی که به حد کافی سعی نمی کردند ، حالش را بهم میزدند. دماغم را به پایین کشیدم و پیشانی ام را به بالا و بعد برعکس. پلک هایم از حد مشخصی بیشتر تکان نمی خورد . لعنت به او که دهان مرا دوخت.
چشم های بی نگاهش به آسمان بود. باید هرچه زود تر او را به طرف خودم می کشاندم .اگر به آن مریض نمیرسید ، از آن چیز ها بود که خودش را بابتش دیر میبخشید .عصبانیتش را هیچ دلم نمی خواست.
تمام بدنه ام را منقبض کردم که پلک بزنم. برف پاک کنم را روشن کردم. دسته هایش صورت خشکم را خراش میداد. کنترل کمتری روی بوق داشتم. صدای ضعیفی میداد و گلویم را عذاب می داد. پلی کردن پادکست برایم آسان بود.از شدت فشار موتورم که سرد شده بود به لرزه افتاد. محمد ایمانی داد میزد "اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی" ، کلاوی های پیانوی جواد معروفی و حنجره ی گنجشکی که در پس زمینه ی پادکست جیک جیک می کرد ، محیط را مرتعش کرده بودند.برف پاککن جیر جیر می کرد و گوشی آرام و بی تفاوت زمزمه می کرد " دکتر عجله کنید " و او حتما خواب بنفشه ای را میدید که با ترحم نگاهش می کند.با عصبانیت نگاهم میکرد
گفت "دلت می خواد حرف بزنی؟ خیلی احمقی"

آمپرم بالا و پایین میشد . بغض کرده بودم.چند قطره اشک از پیشانی ام سر خورد و با ضربه ی برف پاککن به صورتش پاشید.
تنش را از زمین کند.کشیده کشیده راه میرفت و صورتش را با کف دست هایش پوشانده بود و زیر باران اشک هایم چرخ می زد و میخندید، شاید به حماقت من.
نور بزرگ و شدید ماشینی، خلوتِ تاریکمان را روشن کرد، با سرعت نزدیک میشد.صدای چرخ هایش گنجشک ها را خفه کرد و کلاوی ها را شکست. محمد ایمانی داد زد : ای کاروان آهسته رو.
ماشین به سرعت نزدیک میشد.خواستم بوق بزنم.نمیشد.نمیشنید.چرخ میزد.نمی فهمید.چرخ میزد و به حماقت من می خندید . تمام پیکرم را منقبض کردم.چرخ میزد. میخندید.
وجب به وجب ورقه ی فلزی تنم صدا میداد. صدا هایی که هیچ ماشینی تا بحال از خود در نیاورده است.او چرخ میزد .نمی فهمید. محمد ایمانی داد زد "کارام جانم میرود"
باک بنزینم سوراخ شده بود و زیرم پر از بنزین شده بود.صدای انفجار چرخ هایم آخرین چیزی بود که قبل از پرت شدن او شنیدم .
کوچه نورانی شده‌.کوچه گرم شده. یک آهن پاره ی احساساتی دارد میسوزد.با آرزوی اینکه در زندگی بعدی اش راحت تر بتواند عاشق نوید باشد(راجع به تناسخ اخیرا پادکستی گوش داده بود)
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم ثمین سجادی
از آن جایی که شما دوست فرهیخته و گرامی، به تازگی شروع به نویسندگی حرفه‌ای کرده‌اید و طبعاً به مانند تمامی دوستان تازه پیوسته به این حرفه سخت و قاعده‌مند که قصد کسب تجربه و ارتقاء مهارت‌های نوشتاریشان را دارند، صبورانه دوران سخت آزمون و خطا را سپری می‌کنید، بنابراین به جهت حضور در روندی کارگاهی-تجربی و در نتیجه ایجاد سهولت در روند روایت‌پردازیِ حرفه‌ای، مواردی ضروری را به اختصار و حتی‌الامکان منطبق با نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی تقدیم حضور می‌کنم.
لطفاً در نظر داشته باشید که به طور معمول، هر روایت ملموس و تأثیرگذاری، به وقایعی محسوس‌تر نیازمند است تا قادر به گسترش منطقیِ روایی به برقراری ارتباطی تأمل برانگیز و ماندگار با مخاطب سخت‌پسند بشود، بنابراین همیشه قبل از شروع به نوشتن، وقایعی ضروری سوژه انتخابی را دوباره و با دقت‌نظر بیشتری مورد توجه قرار بدهید تا حتی‌المقدور رخدادهایی را انتخاب کنید که وجه روایی مترتب و البته مشهودتری را داشته باشند (شاه مُرد و بعد ملکه مُرد؛ تعریف رایج در متون آموزشی داستان‌نویسی) و بعد به تنظیم منطقی و مستدلِ این وقایع ضروری بپردازید تا «پیرنگ» (روابط علت‌ومعلولی وقایع در داستان) دقیق و باورپذیرتری داشته باشید (شاه مُرد و بعد ملکه از غصه دق کرد و مُرد؛ تعریف رایج در متون آموزشی داستان‌نویسی).
همچنین جهت تحکیم و تثبیت این برنامه‌ریزی مؤثر اولیه، به راحتی می‌توانید که از قواعد سه‌گانه «فن شعر ارسطویی» (برخلاف وجه ظاهری اسمش، در داستان‌نویسی، فیلمنامه و...، تأثیر مهم و انکارناپذیری دارد)، بهره‌ای الگویی و مدیریت شده بگیرید: ا- شروع که الزاماً در پی حادثه دیگری نباید بیاید. 2- میانه داستان که هم در پی حوادثی آمده و هم با حوادث دیگری دنبال می‌شود. 3-پایان که پیامد طبیعی و منطقی حوادث پیشین است (برگرفته از کتاب ارزشمند «فرهنگ اصطلاحات ادبی»، تألیف استاد سیما داد).
علاوه بر این موارد مهم، بایستی در نظر داشت که منظور از مدیریت «اقتصاد واژگانی» در هنگام روایت‌پردازی حرفه‌ای، بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در روایت است، درواقع این اثر ارسالی با به کارگیری حدود «هزار و ششصد و چهل و شش» واژه اکثراً مدیریت نشده، دچار اطنابی مخل پیشبرد سیر ضروری و منطقی روایت شده است؛ بنابراین با توجه به این مطلب مهم که «داستان کوتاه» از ظرفیت‌های روایت‌پردازیِ محدودتری، نسبت به امکانات گسترده‌تر «رمان» برخوردار است، لطفاً و حتماً، برای مدت زمانی، تمامی داستان‌هایتان را با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر بنویسید.
حتی‌الامکان سعی کنید که از به کارگیری تشبیه‌های غیرضروری (که صرفاً موجب تزئین غیر داستانی و طبعاً حجیم‌تر شدن غیرکاربردی روایت می‌شوند)، اجتناب مدیریت شده‌ای داشته باشید و همچنین با تفکیک سوژه‌‌هایی که احتمالاً هر یک وجه روایی کاملاً مستقلی دارند، هر روایت را با تمرکز حداکثری رواییِ سوژه اصلی تنظیم و ارائه کنید؛ درواقع داستان شما از دو موضوع و دو کاراکتر مستقل و نسبتاً تأمل برانگیز برخوردار است که هر یک به راحتی قادر به حضور در داستان مستقل و تأثیرگذار هستند: شیئی جاندار که بسیار با احساس و حتی اندکی اندوهگین است که اتفاقاً در انتقال این احساسِ انسانی به مخاطب سعی خودتان را کرده‌اید و صاحب ماشین که درگیر دغدغه‌های سخت روزمره خودش است و...
همچنین سعی کنید که اسم انتخابی شما از تعداد واژگان محدودتر و وجه مفهومی تأویل‌پذیرتری برخوردار باشد و نقشی متصل‌کننده و پیشبرنده را در سیر وقایع ضروری روایت برعهده داشته باشد، درواقع اسم این اثر ارسالی «می‌خواهم در زندگی بعدی ام بنفشه‌ای باشم که یادش است دلش برایت نسوزد» که از «سیزده» واژه تشکیل شده است، علی‌رغم وجه نسبتاً جذابی که دارد، در مسیر پیشرفت برنامه‌ریزی‌های روایی داستان موردنظر نقش چندان مؤثری نداشته است؛ البته مطمئناً شما نویسنده جوان و خوش‌ذوق، به راحتی می‌توانید که با دوباره‌خوانی دقیق‌تر داستان‌تان، برایش اسمی موجزتر، تأویل‌پذیرتر و ماندگارتر انتخاب کنید.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان نویسنده «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، مطابق با ظرفیت‌های بالقوه موجود در همین اثر ارسالی، بایستی عرض کنم که بدون شک شما جوان خلاق و بااستعدادی هستید و توصیه‌های ارائه شده هم، صرفاً جهت ارتقاء توانایی‌های ارزشمند روایت‌پردازی شما تقدیم حضور شریف‌تان شده‌اند، بی‌صبرانه منتظر داستان جدید شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت