اسم‎های برنده و اسم‌های بازنده




عنوان داستان : 5:43:21 98/7/6
نویسنده داستان : پروانه مهابادی

یک درخت پیدا می کنم و نفس نفس زنان خودم را پرت می کنم پشت تنه اش. صدای نفس هایم اینقدر بلند است که گوش هایم راپر کرده. آرام تر که می شوم صدای گنگ همهمه ای از دور به گوشم می رسد. خودم را بیش تر مچاله می کنم و نگاهی به اطراف می اندازم. با اینکه هوا رو به روشنی می رود، چشم های من چیز زیادی نمی بیند. به نظر می رسد صداها نزدیک تر شده اند. از جایم بلند می شوم و شروع می کنم به دویدن. چند قدم بیش تر نرفته، یکدفعه بین زمین و هوا معلق می شوم.
دو هفته قبل
بدون اینکه حساب زمان را داشته باشم، زیر کوهی از کاغذ دفن شده ام. صدای در اتاق شنیده می شودو متعاقب آن صدای تق تق پاشنه کفش روی پارکت.
خانم دلنواز منشی شرکت دوتا فاکتور می گذارد روی میز: بفرمائید آقای مهندس! مهندس شریفی گفتن در اسرع وقت رسیدگی بشه.
بدون اینکه سرم را از روی پرونده بلند کنم، می گویم: باشه، ممنون.
دوباره صدای تق تق و در اتاق باز می شود. صدای سرخوش بابک به گوش می رسد: وای ببخشید خانم.
صدای هیجان زده خانم منشی: خواهش میکنم! مسئله ای نیست.
بعد صدای آرام تر شده اش: دارین تشریف می برین آقای مهندس؟
-با اجازتون خانم.
-به سلامت، خسته نباشید.
-شما هم خسته نباشید خانم دلنواز.
دراتاق بسته می شودو بابک لبخند برلب کیفش را می کوبد روی میز: تو که هنوز اینجا نشستی! بابا چند ساعت از پایان ساعت کاری گذشته، پاشو برو خونتون!
به فاکتورهای روی میز اشاره می کنم: می بینی که واسم کار فرستادن.
-این شریفی هم تو رو چیزگیر آورده هی میخواد سواری بگیره. ول کن کارو یه خرده هم به فکر خودت باش.
یک وری می نشیند روی میز و سرش را به سمتم خم می کند: میگم این منشی جدیدهم دختر خوبیه. اسمش دلنوازه. ما که عیالواریم و ازمون گذشته ولی تو که یالغوزی .
یک چشم غره اساسی نثارش می کنم.
دلی حتماً توی این موقعیت می خندید و می گفت: یک دل و دو دلدار!
بابک که حساب کار دستش آمده، از روی میز بلند می شودو می نشیندروی صندلی روبرویی: اصلاً این حرفا رو ولش کن. فردا تعطیلیه. سوزی و بچه ها رو پیچوندم. بچه ها رو جمع میکنیم خونه ما عشق و حال.
کاغذهای روی میز را زیر و رو میکنم: خودت میدونی من حوصله مهمونی و سروصدا ندارم.
-خب گور بابای بچه ها. بیا دوتایی بزنیم به کوه. جون تو هواش محشره.
چیزی توی گلویم گیر می کند: این فاکتور کوفتی معلوم نیست کدوم گوری افتاده؟
بابک از روی صندلی بلند می شود: معلوم هست دو ساعته داری دنبال چی می گردی؟
کوه رفتن فقط با دلی می چسبد. اصلاً کوه را ساخته اند تا من و دلی برویم بالایش. او زیرلب زمزمه کند: هرکجا باشم آسمان مال من است.
و من محو تماشایش شوم. وقتی سیرنگاهش کردم، بپرسم: دلی واقعاً چرا اینقدر این بالا رو دوست داری؟
نفسی عمیق بکشد و بگوید: چون احساس می کنم این بالا به خدا نزدیک ترم.
چشمکی شیطان بزندو ادامه دهد: البته هیچ وقت یادم نمیره همینجا تو رو پیدا کردم.
پشت بندش صدای اذان را کنار گوشم بشنوم. با اینکه میدانم صدا از گوشی دلی است باز مثل همیشه دور و برم را نگاه کنم و او غش غش بخندد.
توی چشمهای بابک نگاه می کنم: دنبال هیچی، مگه نمی خواستی بری خونه؟ خسته نباشی.
بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج می شود. بی خیال فاکتور گمشده وسایل روی میز را وارسی می کنم. قوطی قرص ها را توی جاچسبی پیدا می کنم. دوتا قرص که بالا می اندازم، کم کم راه نفسم باز می شود.
ساعت 4:32:10
به گواهی کیلومترشمار 120 کیلومتر بیش تر نرفته ام که ماشین بی خودو بی جهت خاموش می شود و هرچه توی سرش می زنم روشن نمی شود که نمی شود. جاده بدجوری تاریک و خلوت است. وقت ندارم معطل شوم تا کسی برسد. مجبور می شوم باقی راه را پیاده بروم. قبلاً این راه را بارها آمده ام اما نه توی تاریکی، پیاده و تنها.
هوا خنکای ملسی دارد. چراغ قوه را ازتوی ماشین برمی دارم و همینطور سلانه سلانه جلو می روم که صداهایی می شنوم. گوش که تیز می کنم، به نظرم می رسد صدای سگ هار باشد یا شاید هم گرگ.
به آنی خیس عرق می شوم و شروع می کنم به تند رفتن. هرچه دور و اطرافم را می پایم، هیچ بنی بشری به چشم نمی خورد. عقل سلیم هم حکم می کند نباید این موقع شب توی این راه کسی باشد. از بس تند رفته ام به نفس نفس افتاده ام. وسط راه می ایستم و سعی می کنم درست نفس بکشم که یکدفعه صدایی واضح و رسا می شنوم.
صدا، صدای اذان است که از جایی نزدیک به گوش می رسد. نفسم خود به خود آزاد می شود. حتماً صدا از بلندگوی مسجد است. پس کسی آنجا هست. ترسم به کلی از بین می رود و ضربان قلبم عادی می شود.
دوباره راه می افتم که این بار با دیدن در بسته پیش رویم حالم گرفته می شود.
یک هفته قبل
اولش زیاد مسئله مهمی نبودولی بعد هی بزرگش کردندتا جایی که حالا دیگر هرجا می روی یک پست درموردش گذاشته اند. آن هم یک ساعت و یک دقیقه و یک ثانیه است مثل بقیه شان حالا گیریم هر نمی دانم چندسال یک بار اتفاق بیفتدکه همه عددهای تاریخ و ساعت جور شوند: 5:43:21 6 /7 /98 خب که چی؟!
گوشی را پرت می کنم روی کاناپه. دمپایی هایم را زیر کاناپه پیدا می کنم و راه می افتم سمت آشپزخانه. می خواهم یک لیوان آب بخورم ولی به آشپزخانه که می رسم، یادم می افتد هنوز شام نخورده ام. می خواهم زنگ بزنم رستوران ولی یادم نمی آید تلفن را کجا گذاشته ام. موبایل هم روی کاناپه است و حوصله ندارم تا آنجا بروم. بی خیال غذای بیرون، دوتا تخم مرغ از یخچال درمی آورم. مدتی دنبال ماهیتابه یا قابلمه ظرف ها را زیر و رو می کنم. بالاخره توی کابینت آخری یک شیرجوش گیر می آورم. تخم مرغ ها را می شکنم توی روغن و می نشینم پشت میز آشپزخانه.
توی آن لحظه می شودچه کار کرد؟! حتماً باید یک جای خاص باشی.
صدای خفه تلفن بلند می شود. معلوم نیست کجاست البته مهم هم نیست چون حوصله جواب دادن، ندارم. می رود روی پیغامگیر و صدای نازی توی خانه پخش می شود: نادر ... خونه ای؟ جواب بده ... الو نادر ... کجایی؟ ... اگه خونه ای جواب بده! ... باشه قبول کردم خونه نیستی ... خودت میدونی هفته دیگه شب آخر محرم نذری مامانه. همه آبادی جمع میشن اینجا. جنابعالی که مثلاً تک پسر خونواده ای حتماً باید باشی. پارسالم که نیومدی بابا دست تنها خیلی اذیت شد. مثل بچه آدم بلند میشی میای. من نمی دونم تو تا کی میخوای این پیرزن پیرمردرو ...
صدای بوق بوق بلند می شودو تماس قطع می شود.
توی آن لحظه کجا می شود بود بهتر از خانه خود آدم. خانه بچگی هایت پیش خانواده.
تلفن دوباره زنگ می خورد و بازهم صدای نازی: نادرجان می دونم تو این دو سال بخاطرزخم زبون های مادر دلی اذیت میشی بیای ولی تا کی میخوای اینجوری ادامه بدی. باید بهش توجه نکنی تو که خودت میدونی مقصر نیستی. پس بخاطر مامان و بابا بیا. اگه بخاطر اونا نمیای بخاطر آبجی بیا. قربونت برم، پس هفته دیگه میبینمت. خداحافظ.
هنوز صدای بوق تلفن و نازی توی سرم می چرخدکه بوی سوختگی کل آشپزخانه را برمی دارد. تخم مرغ های ذغال شده را همانجا می گذارم و می روم توی اتاق خواب. چراغ را خاموش می کنم و می افتم روی تخت. زیر نور قرمز آباژور دلی بهم زل زده. انگار از توی قاب عکس می خواهد چیزی بهم بگوید. شاید می خواهد بگویدبروم کوه. همانجایی که همیشه عاشقش بود. نه، این اواخر آنجا را هم مثل خیلی از علایق دیگرش کنار گذاشته بود. از وقتی که شروع کردبه رفت و آمد با آن آدم های غریبه کلاً نگاهش به زندگی تلخ شد. حتی شعرهایش هم رنگ و بوی گذشته را نداشت.
آخرین باری که رفتیم آنجا مدتی طولانی نشست روبروی دره و زل زد به پایین پایش. پرسیدم: تو حالت خوبه؟
صدای خش دارش جواب داد: اگه همه چیز دروغ باشه چی نادر؟! اگه باورهایی که این همه سال باهاش زندگی کردیم کشک باشه؟! اگه اون آخرش هیچی ...
پشتم را می کنم به قاب عکس.
چه کسی گفته آن لحظه باید پیش کس خاصی باشیم؟!
دراصل این 5 منظور 5 صبح است یا بعدازظهر؟ راستی اگر5 صبح باشد خیلی عالی می شود.
دوباره می چرخم سمت قاب عکس.
می توانم بروم پیش دلی. احتمال اینکه آن موقع صبح با مادرش مواجه شوم، خیلی کم است. نمی دانم این زن چه مشکلی بامن دارد. از همان اول هم از من خوشش نمی آمد. دوست نداشت دخترش را از او جدا کنم و به شهر بیاورم. حالا هم من را مقصر اتفاقی که برای دلی افتاد می داند.
هر طور که فکر می کنم نمی تواند 5 بعدازظهر باشد. آن طوری می شود 17. حتماً همان صبح است.
به خودم که می آیم می بینم مغزم بدون اینکه من هنوز تصمیمی گرفته باشم دارد برای خودش برنامه ریزی می کند. انگار او میخواهد نصفه شبی دوساعت رانندگی کند.
آباژور را خاموش می کنم. دلی و باقی چیزها ناپدید می شوند. طاق باز می خوابم و زل می زنم به سقف که توی تاریکی گم شده. مدتی طولانی به بلندای یک قرن تلاش می کنم ولی خواب پیدایش نمی شود. بالاخره دست دراز می کنم و قوطی قرصها را از توی کشو پیدا می کنم. یک قرص که بدون آب فرومی دهم بعد چند دقیقه پلک هایم سنگین می شوند.
ساعت 5:15:21
درست 28 دقیقه زمان باقی مانده. خودم هم نمی دانم اینجا چه کار می کنم! انگار حتماً باید می آمدم. باید این لحظه خاص را کنار دلی می گذراندم. حالا که در دنیای زنده ها نمی توانم کنارش باشم اینجا که می توانم. نیمه های شب راه افتادم و الان اینجا هستم.
گرد و خاک لباسم را می تکانم. در قفل بودو مجبور شدم از دیواربالا بروم. توی راه نور چراغ قوه راروی تک تک قبرهای توی مسیر می اندازم. قبرستان با فاصله کمی از آبادی ساخته شده است.
با اینکه صبح شده ولی هنوز همه چیز اینجا توی ظلمت فرورفته. هر چه سعی می کنم وجود مرده ها را فراموش کنم، نمی توانم و دست و پایم می لرزد. مدام نفس عمیق می کشم تا صدایی ایجادکرده باشم هرچند صدای ضربان قلبم جایی برای صداهای دیگر نمی گذارد.
بالاخره قبر دلی را پیدا میکنم. آرامگاه بانو دلاویز ارزنده.
نگاهی به ساعت می اندازم. ده دقیقه ای هم زود رسیده ام.
-سلام دلی! من بالاخره اومدم.
یادم می افتد جوری آمده ام که یک شاخه گل هم نتوانستم بخرم. میخواهم قبر را بشویم ولی شیشه آب را توی ماشین جا گذاشته ام. البته دلی خیلی هم به لطف من احتیاج ندارد. سنگ سفید قبر از تمیزی برق می زند وانواع گل ها رویش پخش و پلا هستند.
-می بینی دلی، تو حتی اینجا هم از من بیش تر هواخواه داری. من تو اون خونه دارم از تنهایی می پوسم تو اینجا دور وبرت پراز آدمه.
قطره اشکی دیدم را تار می کند و حروف روی سنگ کج و کوله می شوند. انگار دلی است که دارد بهم دهن کجی می کند: کدوم آدم؟! هواخواهای گوری که مرده توش نیست. مگه من جنازه دارم که قبر داشته باشم. یه قبر خالی هم حسودی داره؟!
راست می گوید. وقتی هیچ جنازه ای پیدا نشد دیگر چه قبری. ولی من مطمئنم دلی گم نشده، همینجاست.
مشتی خاک توی دستم می گیرم: واقعاً چرا اینکارو کردی دلی؟! چی اینقدر ارزش داشت که بخاطرش همه چیزو خراب کنی؟!
همان لحظه صداهایی غیرعادی به گوشم می خورد. از جایم بلند می شوم تا ببینم این سروصدا از کجا می آید. همینطور بی برنامه راه می افتم سمت صدا. یکی نیست به من بگوید سر و صدا به تو چه ربطی دارد.
کمی دیگر جلو می روم. تابحال هیچ وقت به این قسمت قبرستان نیامده ام. فکر می کنم این طرف ها باید یک زمین خالی باشد. چندقدم دیگر که می روم با دیدن صحنه روبرویم درجا می مانم. هوا روشن تر شده و همه چیز به خوبی دیده می شود.
یک چاله بزرگ که عمق زیادی دارد توی زمین حفر شده.
نگاهی به اطراف می اندازم. یعنی هیچ کس دیگری این دور و بر نیست؟!
ازجایم بلند می شوم و به سرعت از آن جا دور می شوم. می نشینم کنار درختی. باید زودتر از اینجا بروم.
دوباره از جایم بلند می شوم. چراغ قوه را جایی انداخته ام و حالا همه جا جلوی چشمهایم تیره و تار به نظر می آید. مانده ام از کدام طرف بروم که چیزی توجهم را جلب می کند.
چند بار چشم هایم را باز و بسته می کنم تاباورم می شود دلی در فاصله چندمتری ام ایستاده.
سراپا سفید پوشیده. همه چیزش مثل همیشه است به جز چشمهایش. چشم هایش درشت تر از همیشه است و برق خاصی دارد که پیش از این هرگز ندیده بودم. انگار مرا به سمت خود می خواند.
شروع می کنم به دویدن سمتش ولی هر چه می روم بهش نمی رسم. همینطور می دوم که یکباره زیر پایم خالی می شود و سقوط می کنم.
می افتم روی زمین. نفسم بندآمده وهیچ چیز از اطرافم تشخیص نمی دهم. فریاد می زنم: دلی، کجایی؟
هیچ صدایی نمی رسد. دوباره داد می زنم این بار بلندتر: خدایا! این دیگه چه کابوسیه؟! تو که خودت اونجا بودی و دیدی! باور کن مردنش تقصیر من نبود. من اصلاً نفهمیدم چطوری از لبه صخره افتاد پایین. فقط یه لحظه ازش غافل شدم. فقط یه لحظه! خدایا این انصاف نیست. کمکم کن. نجاتم بده!
صدای فریاد دلی و آخرین نگاه پریشانش هرگز رهایم نمی کند.
ساعت 11:11:11
دلی سرتاپاسفیدپوش به فرشته ها می ماند. توی مسیرهمیشگی قله هستیم با این تفاوت که هوا تاریک روشن است و هیچ کس در اطراف به چشم نمی خورد. تا چشم کار می کند فقط من هستم و او.
همینطور که پیش می رویم دلی در چشم به هم زدنی از من جلو می افتد. صدایش می زنم. برمی گردد. بی اختیار می خوانم: گفتم غم تو دارم.
چشم های خندانش برق می زند. جواب زمزمه وارش برای من به فریاد شبیه است: گفتا غمت سرآید.
این بار دوشادوش هم راه می افتیم. بازهم قسمت هایی از شعر به زبانم می آید: گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز.
لبخند زیبایی نیمرخش را می پوشاند. می خواند: گفتا زخوب رویان این کار کمتر آید.
زودتر ازحد معمول می رسیم به قله. روی تخته سنگی می نشینیم. رو به دلی می خوانم: گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت.
توی چشمهایم خیره می شود و می گوید: تو بندگی کن کو بنده پرورآید.
جایی بالای سرمان خورشید از پس ابری بیرون می آید. دلی از جایش بلندمی شود. می رود لب صخره و زل می زند به خورشید. پشت سرش می ایستم و می گویم: دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟
برمی گردد و چشم در چشمم می شود. نگاه غمگینش تا عمق جانم را می سوزاند. زیرلب می گوید: مگوی با کس تا وقت آن درآید.
با شنیدن صدای زنگ تلفن هوشیار می شوم. گرمایی سراسر تنم را انباشته. بدنم طوری کرخت شده که نمی توانم چشمانم را باز کنم. با قطع شدن صدای زنگ بالاخره چشمهایم را باز می کنم. بلافاصله نور خورشید چشمم را می زند. سرم را می چرخانم. روبرویم دیواری خاکی است. کم کم حوادثی که پشت سر گذاشته ام یکی یکی در خاطرم زنده می شوند. متوجه می شوم داخل یک قبر هستم. سریع در جایم می نشینم. گوش هایم را تیز می کنم ولی کوچک ترین صدایی شنیده نمی شود. نگاهی به ساعتم می اندازم. نزدیک ظهر است. این همه مدت گذشته! حتماً دیگر رفته اند.
در جایم می ایستم. بهتر است از اینجا بیرون بروم قبل از اینکه صاحبش از راه برسد.
به کمک دستهایم ازقبر تازه کنده شده بیرون می آیم. هنوز هم کسی در اطراف به چشم نمی خورد. حالا که نور هست همه جا خیلی طبیعی به نظر می رسد. حتی جای دلی هم از اینجا پیداست. راه می افتم سمت جایی که چاله را دیده ام. انگاری نور خورشید دل و جرئتم را زیاد کرده است.
وقتی می رسم آنجا هیچ کس و هیچ کس نیست. زمین یکدست است و انگار نه انگارهیچ وقت اینجا چاله ای بوده.
می روم جای چاله و با پایم خاک را زیر و رو می کنم. گوشی ام دوباره شروع به زنگ خوردن می کند. جواب می دهم. صدای خانم دلنواز توی گوشی می پیچد: سلام آقای مهندس.
-سلام خانم، حالتون چطوره؟
-ممنون.
کمی مکث می کند بعد: شماحالتون خوبه؟
-خیلی خیلی خوبم.
-چقدر عالی! خیلی خوبه شما برخلاف همیشه ...
دوباره مکث می کند: تماس گرفتم خدمتتون عرض کنم آقای شریفی دنبالتون می گردن. تشریف نمیارین شرکت؟
-فعلاً نه، یه چند روزی مرخصی برام رد کنید.
دوباره مکث: یعنی تا کی؟
-فقط چندروزه. زود برمی گردم.
تماس را که قطع می کنم، می بینم اینجا کاری ندارم. می روم پیش دلی. می نشینم کنارش و دست می کشم روی سنگ سفید. چیزی توی ذهنم بالا و پایین می رود. زیرلب زمزمه می کنم: گفتا مگوی باکس تا وقت آن درآید.
صدای اذان از جایی دور به گوشم می رسد.
-می خوام برم خونه دلی. مامان نذری داره. می دونی که نذر سلامتی منه. نمیشه که خودم توش نباشم.
لبخند دلی از جایی میان خاطراتم سرک می کشد. از کنار قبر بلند می شوم. هنوز صدای اذان می آید. می روم به سمتش. حتماً از توی آبادی می آید. باید همینطور مستقیم بروم. هنوز خیلی راه مانده.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم پروانه مهابادی سلام

اجازه بدهید از اسم این داستان شروع کنیم که اصلا اسم نیست. درست است که نویسنده در نوشتن صفر تا صد داستان دارای اختیار و انتخاب است و هر اسمی که بخواهد انتخاب می‌کند و هر محتوایی که می‌خواهد در هر فرمی که ساخته و پرداخته و دلخواه خود اوست، قرار می‌دهد و کارش را به سلیقه خودش پی‌می‌ریزد و پیش می‌برد و درست است که در تمامی مراحل داستان به انتخاب و آگاهی هوشمندانه و در عین حال هنرمندانه و خلاقانۀ نویسنده نیاز داریم اما تفاوت، همیشه و لزوما نشانۀ نوآوری در کار هنرمندانه نیست. یک وقتی ری بردبری اسم رمانش را می‌گذارد «فارنهایت 451» یا جورج اورول عدد «1984» را برای یکی از آثارش انتخاب می‌کند که به هر حال هر دو در نوع خودشان متفاوت و در عین حال متناسب و هوشمندانه‌ بوده‌اند یا مثلا خسرو حمزوی اسم رمانش را می‌گذارد «شهری که زیر درختان سدر مرد» باز تراژدی استعاری و خفته و پنهانی در خودش دارد که هولناک است و مخاطب برای دانستن آن هیجان‌زده می‌شود یا مثلا «شاه بی شین» و «آه با شین» که عنوان‌های بسیار هنرمندانۀ رمان‌های محمدکاظم مزینانی هستند و باز عنوان‌هایی مثل «کوه مرا صدا زد» که اثر خواندنی و ماندنی محمدرضا بایرامی است و یا «مثل دستهای مادرم» نوشتۀ خسرو باباخانی یا «موهای تو خانۀ ماهی‌هاست» که اسم‌های شاعرانه‌ و خوش‌آهنگ و زیبایی هستند؛ همینطور فهرست بلندبالایی از اسم‌های فوق‌العاده و مثال‌زدنی دیگر که در اینجا مجال پرداختن به آن‌ها نیست. اما آنچه می‌خواهم بگویم این است که از نظر من درصد بسیار بالایی از موفقیت یا عدم موفقیت یک اثر داستانی را عنوان آن تعیین می‌کند. اسم داستان سرنوشت‌ساز است آنچنان که می‌تواند مسیر سرنوشت یک اثر را تا حدود بسیار قابل توجهی تعیین کند و یا تغییر بدهد. از نظر من تعدادی از اسم‌ها از ابتدا اسم‌های برنده‌ای هستند و تعدادی از اسم‌ها از همان ابتدا اسم‌هایی بازنده‌اند مثل همین اعدادی که شما به جای اسم بر پیشانی اثرتان گذاشته‌اید. باز اگر می‌نوشتید «ساعت پنج و چهل و سه دقیقه و بیست و یک ثانیه» و یا «ششم مهر یک‌هزار و سیصد و نود و هشت» باز پذیرفتنی‌تر بود. برای انتخاب اسم داستان انرژی و زمان بیشتری بگذارید. اما در مورد تنۀ اصلی کار می‌شود گفت فرم روایتی و چینش زمانی خوب درآمده و خواننده را اذیت نمی‌کند. صحنه‌ها هم تاحدودی باورپذیر هستند اما چون قرار است خوانندۀ داستانی عاشقانه باشیم، عشق در اینجا رنگ و لعاب غلیظ مورد انتظار را پیدا نکرده است و گاهی در میانۀ ماجرا تغییر جهت هم می‌دهد. این عشق باید آنچنان عمیق و اثرگذار طرح و پرداخت شود که خواننده با زندگی و سرنوشت شخصیت‌ها درگیر باشد و مرگ «دِلی» او را هم به هم بریزد یا دست‌کم متأثر کند اما در اینجا از عمق و اثرگذاری لازم برخوردار نیست. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت