دو نیمه متفاوت




عنوان داستان : خبر چین !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

قدم بروی پشت بام گذاشتم بادیدن منصور که پشت سبدهای خالی خرما درازکش شده بود و چشم دوخته بود به هور تعجب کردم و روی زانو نشسته خودم را بالای سرش رساندم و آهسته پرسیدم :(( چه خبر شده )) نگاهش را به من دوخت و گفت :(( میعاده داره با کریمه گپ می زنه )) گفتم (( خجالت بکش ، بتو چه که این تازه عروس و داماد چیکار می کنند)) گفت (( ساکت باش تا برات بگم )) منتظر ماندم ، نگاهم را صدای پرندگان مهاجر به آسمان کشید دسته ای از پرندگان مهاجر از بالای سرما در حال عبور بودند . گفتم (( پرندها در حال کوچ بسمت شمالند )) منصور رو به من کرد و گفت :(( معاد رفت سمت قایق ها اما هنوز کریمه ایستاده ؛ فکر کنم بینشان شکراب شده )) گفتم (( بسه منصور معاد بفهمه دخلت آمده پسر ؛ کریمه زن معاد شده توهم باید بفکر دختر دیگه ای باشی ))
منصور خودش را جمع و جور کرد و گفت :(( اینا یک مرگشون شده )) صدای شلیک گلوله بلند شد هردو وحشت زده از جابلند شدیم . کریمه را دراز بداز کنار هورافتاد بود و معاد سر اسلحه اش بطرف کریمه بود . منصور فریاد زد (( قاتل )) نگاه معاد به ماافتاد و سراسلحه را روی شقیقه اش گذاشت و ماشه را کشید . تکانی خورد روی ماسه ها غلطید . منصور گفت :(( نگفتم)) اهالی بندر سراسیمه بطرف هور دویدند و دور جنازه کریمه و معاد جمع شدند منصور در حالی که با صدای بلند می گریست بطرف نردبان دوید. از پشت بام پائین رفت . باورم نمی شد شلیک معاد به خودش، مسلسل واردر ذهنم تکرار می شد. نشستم بغض گلویم را در دستانش می فشرد می خواستم هوار بکشم اما انگار قدرت آن را نداشتم بدنم می لرزید اشگ در چشمانم بی تابی می کرد روی زانو افتادم .نگاهم به سیل جمعیت بود .ضجه زنان بلند شد ومنصور خودش را به جمعیت زد و به مرکز جمعیت رساند . که چند مرد او را گرفتند و از میان جمعیت بیرون کشیدند اما او از دستان آنها گریخت و خودش را به جنازه معاد رساند و بالگد بجان معاد افتاد و باصدای بلند ناسزا گفت .چند جوان لنگ به کمر بسته زیر بازو ی اورا گرفتند و با خود عقب کشیدند و بطرف خانه راه افتادند . جیپ ژاندار مری ازراه رسید .
ام بهار از نردبان بالا آمد و نزدیک من شد و پرسید :(( این صدای چی بود ، هیاهوی جمعیت مال چیه ؟)) به جمعیت چشم دوخت و نگاهش به منصور افتاد و پرسید (( منصور را چرا گرفتن ، زنا چرا شیون می کنند ؟)) گفتم :(( معاد ، معاد کریمه را کشت )) ام بهاره وارفت و توسرش زد و گفت :(( برادرم بدبخت شد ، بیچاره شدیم )) زد زیر گریه و شروع کرد موهای خودرا کندن و به سر و سینه زدن . صدای منصور و مردانی که اورا وارد خانه کردن نگاهم را از ام بهار گرفت از جا بلند شدم ازنردبان خودم را به حیاط رساندم .چهار مرد منصور را بطرف من می کشیدند . قادر نانوا فریاد زد :(( خالو بیا این چوک بگیر )) خودم را به آنها رساندم و زیر بازوی منصور را که فریاد می زد و به معاد و سلمان ناسزا می گفت گرفتم و به کمک آنها منصور را بداخل اتاق انداختیم و دررااز بیرون قفل زدم . قادر گفت ؛(( مراقبش باش تا کاردست خودش نداده ))قادر بهمراه سه مرد دیگر از خانه بیرون زدند ، منصور فرباد می کشید و با مشت و لگد به در می کوبید ، ام بهار از نردبان پائین آمدو خودرا پشت در اتاقی که منصور را بداخل آن انداخته بودیم رساند روی زمین نشست و درحالی که می گریست بلند بلند ازروزگار و برادرش گله می کرد .منصور ناگهان آرام شد . ام بهار ساکت شد و به من نگاه کرد و گفت :(( کامل بلایی سرش نیامده باشه ؟)) نزدیک در اتاق شدم و منصور را صدا زدم :(( منصور ، منصور جواب بده )) ناگهان صدای خنده منصور بلند شد . خنده وحشتناکی که ام بهار را از زمین کند و فریاد زد :(( منصور ،منصور )) منصور ساکت شد.
پرسیدم :(( منصور حالت خوبه ؟ میخوام درو واکنم . دیونه بازی در نیار این خنده ها چیه ؟مادرت قلبش ضعیفه ، داره دق می کنه)) منصور به در کوبید و گفت :(( تموم شد ، زندگی من تموم شد ، همش تقصیر خالو سلمانه ؛ اون اگر کریمه را به من میداد الان اون زنده بود ، معاد زنده بود )) گفتم :(( الان دیگه وقت این حرفا نیست ؛ همه عزادار شدند چوک ، آروم باش الان باید بریم سراغ خالو سلمان ، دلداریش بدیم . کمکش کنیم غم بزرگیه یکی یکدونش و پرپر شده ، می فهمی ؟)) منصور دوباره قهقه سر داد و بعد به گریه افتاد و گفت :(( شنیدم جروبحث می کنند درست پشت خونه ما ، بطرف هور میرفتند متوجه من نبودند ، معاد بهش گفت" نباید اینکار را می کردی این یعنی خیانت " کریمه خیانتکار نبود ، اون پاک بود کامل ، همه بندر میدونن )) پرسیدم :(( خیانت ، شاید منظورش اونی نبوده که تو فکر می کنی )) قفل در را بازکردم منصور از اتاق قدم بیرون گذاشت و ام بهار درحالی که مثل ابر بهار گریه می کرد منصور را به آغوش گرفت و بوسید و گفت :(( چوک * آروم باش ، تحمل کن ، سلمان بدبخت شد )) منصور ام بهاررا پس زد و گفت :(( شمابرو سراغ خالو سلمان منو کامل هم میائیم ، دارم دیونه میشم زود باش )) ام بهار درحالی که با مشت برسینه اش می کوبید بطرف در حیاط رفت. منصور پرسید :(( منظورت از اونجور که تو فکرمی کنی نبود یعنی چه ؟)) گفتم ؛(( صابر ، شاید لو رفته ، میدونی که سلمان بخاطر کار قاچاقش مخبر پاسگاه هم هست )) منصور روی زانو نشست ، کنارش نشستم و پشت به چارچوب در اتاق دادم . منصور بفکر فرورفته بود .گفتم :(( ممکنه چیزی شنیده بوده از معاد و ناخواسته از دهان کریمه ..)) منصور دست بلند کرد و گفت :(( شاید این خالوی بی شرف من بخاطر همین کریمه را به من نداد و به معاد داد تا از خونه خالو جلال باخبر باشه ؛ مامورا چند ماهه اینطرف ها پرسه میزنن تا صابر را بگیرن ، حتما همینه )) منصور از جابرخاست و گفت :(( مثل سگ می کشمش ، باید زودتر میفهمیدم ، فکرکردم بخاطر دست تنگی منه )) گفتم :(( آروم باش ، حتما صابررا گرفتن و بردن بیچاره خالو جلال این پسردومش هم اسیر ساواک شد . پدرم همیشه می گفت " ساواک از هیچکس به اندازه جلال و پسراش نمی ترسه " حالااست که جلال شمشیراز رو ببنده ، ماهم باید کمکش کنیم همه مردم باید پشتش باشند باید از این فلاکت خودمان را نجات بدیم )) منصور گفت :(( باشه خالو من هستم اگر حرف تو درست باشه ، سلمان و پاسگاه و باهم به آتیش می کشیم ، تو رفیق خوبی هستی هم برای من هم برای صابر ، من دوبار دیدم پشت انبار سوند ها *
با صابر حرف میزدی، نگرانت بودم به ام بهار گفتم این کامل آخرش یک کاری دست خودش و ام زلیخا میده )) باتعجب نگاهش کردم و پرسیدم :((کی مارو دیدی ؟)) منصور گفت :(( آخرین بار پر یشب )) بامشت به صورتش کوبیدم خون از بینی منصور بیرون پاچید قدمی به عقب رفت وگفت :(( کامل )) گفتم :(( زر نزن گنوق* ، تو به ام بهار گفتی اونم کف دست دائیت گذاشته عوضی )) ازاو فاصله گرفتم و گفتم :(( تاحالا سراغ من نیامدن واسه همین بوده اما میان میخواستن نفهمیم از کجا آب خورده انوقت اون معاد دیونه فکر کرده کار کریمه است ، بطرفش رفتم و گفتم :(( خدالعنتت کنه ، خدا لعنتت کنه منصور . منصور گفت :(( یعنی مادرم به خالو سلمان گفته ؟)) دماغش را گرفت و بطرف تانکر آب رفت . گفتم :(( باید دربرم ، میان سراغم باعجله بسمت در حیاط راه افتادم و گفتم :(( مراقب ام زلیخا باش ))
منصور فریاد زد در هرصورت سلمان تقاص میده اون پاسگاه را روسرشون خراب می کنم کامل . سرتکان دادم و از خانه منصور بیرون زدم جمعیت همراه دو جنازه که رو دوش چند مرد بود بطرف درمانگاه می رفتند و دو سرباز در دوطرف جماعت تفنگ بدست در حرکت بودند و جیپ ژاندارمری از پشت جمعت به آرامی حرکت می کرد صدای ضجه زنان بلند بود .
خودم را به کوچه باریک کنار خانه منصور رساندم به پشت خانه پیچیدم بهترین فرصت بود تا خودم را نجات بدهم . دوان دوان بطرف هور دویدم به قایقم که رسیدم برگشتم به بندر نگاه کردم .صدای پرندگان مهاجر را می شنیدم .
قایق را بداخل آب انداختم توی قایق پریدم.
گنوق __ دیوانه ، خل
چوک __ پسر
سوند ها ___ حصیر هایی بافته شده با شاخه نخل
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام.
دوست گرامی داستان شما را خواندم. داستان شما داستان دراماتیک و خوبی است. پر از تنش و اتفاق. دراماتیک و مهندسی‌شده. این مهم‌ترین ویژگی داستان شماست. این اتفاقات و درگیری‌ها باعث شده تا مخاطب قدم‌به‌قدم با داستان همراه شود. این اتفاقات را باهم مرور می‌کنیم:
شروع داستان یک شروع خوب و عالی است. راوی دوستش را می‌بیند که روی پشت‌بام دراز کشیده است و دارد یکی را دید می‌زند. همین صحنه کنجکاوی مخاطب را برمی‌انگیزد. دیدزدن و تعقیب کردن، مخاطب را تحریک می‌کند که بفهمد او چه چیزی را تعقیب می‌کند؟ در ادامه متوجه می‌شویم او (منصور) یک تازه‌عروس و تازه‌داماد را دید می‌زند. حال مخاطب این سوال را می‌پرسد که چرا منصور آن دو نفر را دید می‌زند؟ این سوالی است که تا آخر داستان ما را نگه می‌دارد. نویسنده با تیزهوشی به این سوال در آخر داستان جواب می‌دهد که ما را تا آخر داستان بکشد. اما اتفاق دیگری می‌افتد. میان عروس و داماد شکرآب شده و گویا باهم جروبحث مفصلی دارند. همین دعوای لفظی، مخاطب را باز جذب می‌کند تا در نهایت تیرخلاص به مغز مخاطب شلیک می‌شود. دو اتفاق شدیدا تکان‌دهنده می‌افتد تا مخاطب میخکوب شود. داماد (معاد) عروس را (کریمه) با اسلحه می‌کشد. اینجا، هم مخاطب هم راوی و هم منصور بشدت متعجب می‌شوند. اتفاق عجیب‌تر و تکان‌دهنده‌تر دیگری می‌افتد. معاد خودش را نیز به فاصله چند ثانیه می‌کشد. دیگر مخاطب به دام افتاده است و محال است فرار کند. بدجور گرفتار شده است. او را هرکجا نویسنده خواست می‌تواند با خود ببرد! خوبی این‌کار این است که این چند اتفاق مهم در همان دو پاراگراف اول داستان می‌افتند. این شروع، بسیار خوب است.
اما در ادامه چه اتفاقی می‌افتد؟ ببینید ما دیگر تا پایان قصه دو سوال داریم که شدیدا دنبال جواب آنهاییم. یک) چرا منصور آن دو عروس و داماد را تعقیب می‌کرد؟ دو) چرا داماد (معاد) کریمه و خودش را کشت؟
سوال اول به زیبایی جواب داده می‌شود. پس از کش‌وقوس‌ها و درگیری‌های لفظی بین منصور و راوی بالاخره مشخص می‌شود منصور نیز خواستگار کریمه بوده ولی کریمه را به او نداده‌اند. برای همین کریمه و معاد را دید می‌زد. اما سوال دوم که به مراتب سوال اساسی‌تر و مهم‌تری است جواب قانع‌کننده و خوبی ندارد.
چرا معاد زنش و خودش را می‌کشد؟ ببینید چه موقعی یک نفر خودش و زنش را می‌کشد؟ یا در واقع کی این اتفاق محتمل است؟ موقعی که شاید یک آبروریزی بسیار بزرگی رخ دهد یا اتفاقاتی نظیر این. اما در داستان شما دلیل قانع کننده‌ای برای این‌کار نیست. قاچاق و مخبر و ساواک دلیل قانع کننده‌ای برای دو مرگ بزرگ نیست. نهایت این اتفاق این می‌توانست باشد که معاد به صورت کریمه یک سیلی بزند. یا اگر خیلی وحشی بود، او را کتک بزند. اما دیگر بخاطر این‌کار اصلا او و خودش را نمی‌کشد. شما باید با نیروهای هم وزن داستان را جلو ببرید. این اتفاق باعث می‌شود باورپذیری داستان هم لطمه بخورد. این ایراد بزرگی برای داستان‌تان محسوب می‌شود.
در واقع داستان شما از عالی شروع می‌شود و رفته‌رفته به سمت ضعیف می‌رود. پایان‌بندی کار نیز خوب در نمی‌آید. در واقع از جایی که علت خودکشی معاد و هم‌چنین کشتن زنش، قاچاق و لو رفتن صابر معرفی می‌شود دیگر داستان قلاب خود را از دست می‌دهد.
در کل باید به شما تبریک گفت. شما توانایی نوشتن داستان خوب را دارید. مهندسی داستان بلدید. روابط علی‌ومعلولی را باید خوب رعایت کنید. از این‌رو، اگر دقت کنید و کمی زمان بگذارید می‌توانید حتما داستان خوب بنویسید.
خسته نباشید. متشکر.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » یکشنبه 20 بهمن 1398
سلام ممنون از نگاه شما اتفاقات آن سالها این موارد کم بود ولی بود خیانت به سازمان یا گروه های چریکی و مبارزاتی در دستور شان حذف خیانت کار بود. بودند پدرانی که فرزند حذف کردند . سلمان یک قاچاقچی است که به دلیل خبرچینی برای پاسگاه و نیروها ی امنیتی یک امتیاز داشت قاچاق . شاید کمی باحوصله تر ودر چندپلان بعدی باید معاد به این خودکشی میرسید .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت