اولویت با روایت‌پردازی است




عنوان داستان : مدرک رودکی، قلابی نبود
نویسنده داستان : بهرام روحانی

رودکی ناگهان از خواب پرید! آن هم از شدت تشنگی! از زنش تقاضای آب کرد. زنش در حالت خواب و بیداری کاسه ای آب آورد و رودکی نوشید. نوشید و دیگر خوابش نبرد. فکر و خیال، امانش را بریده بود. باید کله ی سحر پا می شد می رفت بیرون دنبال کار بگردد. توی قرن سوم هجری، آن هم با چشمهای نابینا، حالتی بود مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه، خلاصه یک جورهایی همان حالتی که می گویند حالتی رفت که محراب به فریاد آمد. زنش شاکی بود! خب البته حق هم داشت. خودش که نمی توانست کار کند هیچ، از طرفی بچه ای هم نداشتند که کمک خرج خانواده باشد. این هم البته به خاطر نگاه رودکی به زندگی بود، که چرا یکی دیگر را بیاوریم و درگیر کوری زندگی کنیم. حالا اشتباه یا درست، دیگر این نگاه او بود. فکر کنید خرج زندگی بالا باشد، زن هم حق کار نداشته باشد و مرد هم که کور باشد. اصلا افسانه ای ست برای خودش این سبک از زندگی. یک جورهایی عین طالع تاریک یک اسطوره. طلسمی که با اوراد حاشیه نشین های بادیه هم دردی را از زندگی دوا نمی کرد.
تاریک‌روشن بود و رودکی تکان‌تکان از در خانه زد بیرون و رفت توی خیابان. اوه اوه! چه خیابانی! رودکی از کنار یک مجتمع مسکونی بزرگ رد شد و چون می خواست خستگی در کند، زیر سایه بان مجتمع نشست و نفسی گرفت. یا شاید هم نفسی داد. بالاخره زندگی از این بده بستان ها زیاد دارد. نگهبان آمد دم در و بفهمی‌نفهمی نگاهی عاقل اندر صوفی انداخت. نگهبان، اول فکر کرد این مردک با آن چوب دستی و لباس قرن بوقی، یا گدایی چیزی است یا درویش. آمد بیرون و یک هزاری درآورد و داد به پیرمرد قرن سوم هجری ما. تا اینجای کار، نفهمیده بود پیرمرد، کور است. دلش سوخت و یکی هزاری دیگر درآورد و داد دست رودکی و گفت بیا پدر جان، بگیر و برو برای خودت نان و آبی تهیه کن که از ضعف و بیحالی نیافتی گوشه خیابان. برای ما هم دعا کن. رودکی پول را گرفت و گفت این کاغذی که تو به من دادی، درد من را دوا نمی کند جوان. الان اگر تکه ای نان و کاسه ای آب داری بده تا رفع گرسنگی و تشنگی کنم. نگهبان رفت یک لیوان آب و یک تکه نان نیمه خشک آورد و داد گفت فعلا این را داشته باش تا از حال نروی. رودکی گفت از حال نمی روم اما این کاسه ی ای که به من دادی و طعم این نان و آن کاغذ، برایم تازگی دارد. اینها را جدیدا ساخته اند؟ نگهبان گفت، کارخانه ها هر روز تولیدات جدید دارند و هر روز به یک شیوه ی تازه رفع احتیاج می کنند. بهش میگن «بازاریابی». رودکی گفت بازاریابی را واژه ی مناسبی نمی دانم اما در کل باید چیز خوبی باشد. نگهبان رودکی را برد روی صندلی پارک کنار مجتمع نشاند، و گفت پدر جان من بروم سراغ زندگی ام. رودکی با خودش گفت ای کاش یک روزی این بازاریابی، یک راهی هم برای دیدن ما پیدا کند. از سر درد دل با خودش گفت: آدمی که نبیند، همان بهتر که نباشد و بمیرد. بعد، یک آن به خودش آمد که این صندلی هم شبیه هشتی های خانه های قدیمی نیست. سفت و محکم است و خلاصه دسته دارد و از این حرفها. بعد با خودش گفت، مگر برای رفع احتیاج، به آدم کاغذ می دهند که این جوان کاغذ داده دست من. همینطور با خودش حرف می زد که اینجا چرا اصلا ریگ بیابان ندارد و صدای قاطر و اشتر و بز و گوسفند نمی آید! نه خشت خام دارد که دستش را به آن بگیرد و راهش را برود، نه خاک از سر دیوارها می ریزد! بوی درختها، تازه نیست و کلی فکر و خیال دیگر. رودکی با خودش فکر کرد شاید مرده باشد که این جهان همه چیزش با همه چیز قرن سوم هجری فرق می کند. بعد با خودش گفت مگر آدم مرده فکر هم می کند!؟ آدم مرده حرکت می کند، اصلا این که می گویند «مرده های متحرک» به خاطر همین است. مرده حرکت دارد، جان دارد، جهان دارد، وطن دارد. خلاصه تکان‌تکان برگشت پیش نگهبان و گفت تو بچه داری؟ ‌نگهبان گغت: اتفاقا زنم بچه اش نمی شود. کلی دوا و دکتر هم کرده ایم و کاری از پیش نرفته است. بدبختی اینجاست که دکترم هم رفته آمریکا و هر شش ماه یکبار می آید و ما هم داستانی داریم با این موضوع. رودکی پرسید آمریکا همان جایی است که مردم غم زندگی ندارند؟ نگهبان خندید و گفت یک عده می گویند امریکا همه عمر کار کردن است، اما یک عده هم می گویند جایی است که آدم غصه بچه دار شدن و غم زندگی ندارد. نگهبان گفت: دکترم گفته دفعه بعد که آمدم یک چیز جدید می آورم که توی بدن آدم را نشان دهد تا ببینم مشکل زنت کجاست که بچه اش نمی شود. رودکی گفت: توی بدن آدم ها هیچ چیزی جز خودخواهی نیست. زنت هم بچه اش را برای خودش می خواهد نه برای خو آن بچه. من هم زن دارم اما عمدا بچه دار نمی شوم چون هنوز مرددم که این موجود بی پناه را برای چه می خواهم!
رودکی ادامه داد: این طبیب ات را به من هم معرفی کن ببینم این چیز جدیدی که می خواهد بیاورد، توی من را هم می تواند ببیند و مشکل حاد ما را حل کند! آخر من یک مشکل حاد دارم. یک جور حقیقت حاد. نگهبان گفت چه مشکلی؟ رودکی گفت:‌ «من می توانم آنچیزی که نمی بینم را ببینم، آیا این طبیب می تواند آنچیزی که من نمی توانم ببینم را در من ببیند!؟»
رودکی این را گفت و نان را در دهانش گذاشت و جنباند و آبی هم نوشید و رفت.
نگهبان هم سری چرخاند و گفت: «دیدن یا ندیدن، مسئله تا اینجای کار این است پیرمرد. همان بهتر که نمی بینی. برو به امان خدا»
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای بهرام روحانی
داستان به عنوان «بهانه روایت»، از حضور شخصیتی مشهور و تاریخی «رودکی» بهره گرفته است تا به کمک طنزی ملایم و ظریف به تجزیه‌وتحلیل دغدغه‌های زندگی امروزی بپردازد، عملکرد ارزشمند و قابل‌توجهی که در صورت رعایت اولویت‌های ضروری روایت‌پردازی و به کارگیری هرچه صحیح‌تر و دقیق‌ترِ عناصر کاربردیِ توصیه شده برای داستان‌نویسی حرفه‌ای، موجب شکل‌گیری داستانی تأمل برانگیز، تعمیم‌پذیر و تأثیرگذار خواهد شد؛ بنابراین از آن جایی که به جز مواردی خاص (چون که روایت‌هایی هم هستند که به لحاظ موضوعی و...، صرفاً وجهی تاریخی، ارزشی، مستند و... دارند که طبعاً چنین آثاری با رویکرد و برنامه‌ریزی رواییِ کاملاً متفاوتی تألیف می شوند)، همیشه اولویت با اجرای دقیق و صحیح روندِ روایت‌پردازی است و طبعاً تمامی عوامل تأثیرگذارِ احتمالیِ دیگر، بایستی که در خدمت روایت قرار بگیرند، پس به اختصار و مطابق با نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی، به برخی موارد ضروری می‌پردازیم تا به جهت یادآوری هم که شده، مورد تأکید و توجه بیشتری قرار بگیرند.
اسم انتخابی داستان «مدرک رودکی، قلابی نبود»، گرچه از وجه متفاوت و حتی نسبتاً جذب‌کننده‌ای بهره‌مند است، اما نقش تکمیل‌کننده و چندان پیشبرنده‌ای را در جریان سیر وقایع بر عهده ندارد، البته شاید اشاره نویسنده محترم به مقایسه تطبیقی مابین رودکی و دکتری است که به سفری طولانی‌مدت رفته است، اما به طور معمول، یکی دیگر از ویژگی‌های نامگذاری مؤثر برای هر داستان موفقی، این است که صرفاً برای بخشی از روایت تنظیم نشده باشد؛ البته مطمئناً خود شما نویسنده خوش‌ذوق، به راحتی می‌توانید که تصمیم مؤثرتر و تعمیم‌پذیرتری برای اسم انتخابی داستان‌تان بگیرید تا از وجه نافذتر و پیشبرنده‌تری برخوردار بشود.
داستان به جهت انتقال هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر مفاهیم روایی و با رعایت وجه رسمی بودن زبان کشور (که برای به کارگیری در بدنه اصلی روایت توصیه شده است) از زبان معیار قابل‌قبولی برخوردار شده است و در عین‌حال سعی در ارائه زبانی نسبتاً صمیمانه‌تر (البته به هیچ وجه منظور از صمیمانه نوشتن، محاوره‌ای نوشتن زبان معیار نیست) دارد که در بخش‌هایی از متن، ناخواسته و احتمالاً به دلیل شتاب در هنگام تایپ اثر، برخی از واژگان بیشتر به خودمانی بودن نزدیک شده‌اند، مواردی بسیار جزئی که به راحتی قابل تصحیح و ترمیم هستند.
همچنین ظرفیت‌های درونی و قابل گسترش سوژه انتخابی (علی‌رغم وجه تأمل برانگیز و جذب‌کننده‌ای که دارند)، هنوز به تدقیق و برنامه‌ریزی روایی منسجم‌تر و متمرکزتری نیاز دارند تا به مرحله اجرایی، انطباق دو وضعیت زمانیِ متفاوت، تأثیرگذاری و...، در ذهن مخاطب سخت‌پسند برسند؛ بنابراین مؤثرتر است که در هنگام بازنویسی نهایی این اثر (روندی صبورانه و نسبتاً طولانی‌مدت که به تأمل بیشتری، جهت برنامه‌ریزی دقیق‌تر روایت نیاز دارد تا نویسنده با احاطه روایت‌پردازانه بیشتری، داستانش را بازنویسی کند)، برای تطبیق زمانی، شخصیتی و شیوه شکل‌گیری وقایع در داستان، برنامه‌ریزی منسجم‌تر و محاسبه شده‌تری داشته باشید و روابط علت‌ومعلولی حوادث داستان را با دقت‌نظر بیشتری طراحی و تنظیم کنید تا روایتی مستدل‌تر، منطقی‌تر و باورپذیرتر را به مخاطب سخت‌پسند اثر ارائه کنید.
از سویی دیگر، با وجود انتخاب آگاهانه و مناسب راوی «سوم‌شخص» که از قابلیت‌های روایت‌پردازی گسترده‌تری بهره‌مند است، اما حجم اصلی داستان (بدون بهره‌گیری حداکثری روایی از چنین قابلیت‌هایی)، به طرز قابل‌توجهی از طریق «توصیف ساکن» ارائه شده است و به همین جهت هم وقایع موردنظر نویسنده محترم، بیشتر «بیان» می‌شوند، پس لطفاً جهت «نشان» داده شدن حوادث ضروری در روایت، از شیوه رواییِ دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا»، بهره روایت‌پردازانه گسترده‌تری بگیرید تا رخدادهای روایی درون متن، از وجه ملموس‌تر و باورپذیرتری برخوردار بشوند و مخاطب به راحتی قادر به تصور کردن وقایع و فضای درون داستان بشود.
آقای روحانی عزیز، به جمع دوستان «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، شما ذهن دغدغه‌مند دارید که در انتخاب و ارائه سوژه‌های تأمل‌برانگیز کمک شایان توجه‌ای به شما می‌کند، استعداد ارزشمندی که با مطالعه‌ای برنامه‌ریزی‌شده‌تر، استمرار نوشتاری خستگی‌ناپذیر، رعایت هرچه دقیق‌تر عناصر مهمِ توصیه شده برای داستان‌نویسی حرفه‌ای و همچنین پذیرفتن توصیه‌های تقدیمی، موجب موفقیت و ماندگاری روایی شما خواهد شد، مشتاقانه منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » یکشنبه 20 بهمن 1398
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای بهرام روحانی عزیز. بابت لطف بزرگوارانه‌ای که نسبت به بنده و توجه صبورانه‌ای که نسبت به توصیه‌های تقدیمی دارید، صمیمانه تشکر می‌کنم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
بهرام روحانی » یکشنبه 20 بهمن 1398
دوست فرهمندم جناب آقای سلحشوری با اهدای درود و احترام نهایت امتنان بنده را برای حُسنِ توجهی که نسبت به این "داستان کوتاه" داشتید، پذیرا باشید. بینهایت سپاسگزارم از محبت و لطف جنابعالی و قطعاً مواردی که مطرح فرمودید، قابل تأمل و واکاوی است. با آرزوی بهترین ها برای شما. با تجدید احترام و سپاس بهرام روحانی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت