طرح‌ داستانی چه‌اندازه مهم است؟




عنوان داستان : مینا
نویسنده داستان : نیلوفر تیموری

در منطقه مرزی سومار جایی که خورشید شوریده حال تر از همیشه بود، پرستوها برفراز گندم زاری که بر پهنه دشت آرمیده بود،دلبرانه بال می‌گشودند. گروه کاوش گران باستان شناسی به تازگی فصل کارشان را آغاز کرده بودند میان تپه های مین گذاری شده پی آثار به جا مانده از اقوام پیش از چیره شدن مادها بودند. مینا همسر سرپرست گروه بود. چشم هایش به زلالی برکه‌ها و شاخه‌ایی گندم زینت خرمن گیسوانش بود. جایی دور از گروه برتخته سنگی نشسته بودو با سرانگشتان زخمی‌اش پاتین ظرف مفرغی را پاک می‌کرد. بازتاب خورشید از میان حرکت‌های دورانی دستش به غلطیدن قطره اشکی منجرشد.
_نه مینا عزیزم این کار و نکن، اینجوری نشانه‌ی اصالتش رو از بین می‌بری،پاتین نباید از روی ظرف پاک بشه. درضمن تنهایی جایی نرو هنوزم خطر مین هست.
همسر مینا خسته‌تر از ساعت‌ قبل به گروه پیوست . مینا ظرف را به کناری انداخت و دیگر به آن نگاه نکرد. مینا به سمت تپه‌ها رفت مدام با حلقه ازدواجش کلنجار می‌رفت،پایش را به خرده سنگ‌ها می‌کوبید. در قلبش چیزی سنگینی می‌کرد.ناگهان صدای مهیبی او را از افکارش دور کرد و به زمین انداخت. در دلش بلند فریاد زد...مین...دست به زانویش گذاشت و با مشقت از جا برخواست هوا پر از غبار بودو خون... جرات نزدیک رفتن را نداشت. از دور کسی را دید همسرش بود دوان دوان به سمت او آمد _ مینا عزیزم نترس فقط یه حیوان بود.

مهر ۹۷
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام و خسته نباشید.
دوست عزیز داستان شما را خواندم. شما خلاصه‌نویسی را خوب رعایت کرده‌اید. زیاد به حاشیه نرفته‌اید. شخصیت‌های محدود و مناسب برای داستان‌کوتاه را دارید. دیالوگ‌های کم و مناسب دارید و از زیاده‌گویی و بیان مسائل بی‌مورد اجتناب کرده‌اید. شروع‌تان هم اضافه ندارد و مستقیم سر اصل قصه رفته‌اید و سعی کرده‌اید داستان را بیان کنید. این خیلی خوب است و در آینده کمک‌تان خواهد کرد. اما ایراد کار کجاست؟ اولین مورد این است که: داستان اصلی ما چیست؟ طرح دوخطی این داستان‌کوتاه چه می‌شود؟ گروه باستان‌شناسی دنبال عتیقه و زیرخاکی‌اند. در این گروه که خودش هم ازقضا در میدان مین است، مینا ظرفی پیدا می‌کند. بعد از مدتی یک مین منفجر می‌شود. مینا نگران می‌شود. نکند شوهرش باشد؟ شوهرش نیست. حیوانی روی مین رفته است و تمام.
ببینید ایراد بزرگ داستان شما از طرح داستان می‌آید. نیمه اول طرح انگار مال یک داستان است و نیمه دوم مال داستان دیگر. در نیمه اول بحث زیرخاکی است و ما منتظریم ببینیم سر این زیرخاکی چه ‌می‌آید. اما ناگهان به داستان دیگری می‌رویم که در آن‌جا مینی منفجر شده‌است و اصلا ربطی به زیرخاکی ندارد. موضوع یک چیز دیگری است. داستان شما شروع دارد و پایان دارد. اما شروع مال یک داستان است و پایان مال یک داستان دیگر. در پایان ما شاهد انفجاریم و بعد خدا را شکر که کسی نمرده و حیوانی مرده است!
شما اگر داستان انفجار مین را به عنوان داستان اصلی حساب کنید، آن‌وقت شروع داستان با زیرخاکی کاملا بی‌معنی است. اصلا وجود این ظرف و توصیفش در داستان اضافی است.
چخوف جمله‌ای دارد که می‌گوید: اگر تفنگی در ابتدای داستان روی دیوار نصب است، باید تا آخر داستان شلیک کند. یعنی باید تمامی اشیاء موجود در داستان به درد بخورند و در دل داستان حضور داشته‌باشند و موثر واقع گردند.
مورد بعد این است که داستان شما نه مینی‌مال است و نه داستان‌کوتاه. چیزی بینابین است. در داستان‌کوتاه باید با شخصیت‌ها بیشتر آشنا شویم. مشکل، درد و نیاز آنان را بدانیم رفتارهایشان را بفهمیم. داستان‌کوتاه مقدمه دارد. داستان‌چینی، طرح ماجرا و بعد حادثه که منجر می‌شود روند داستان عوض شود و در نهایت برگشت به حالت تعادل. اما در داستان‌های مینی‌مال، ما مستقیم سراغ حادثه اصلی می‌رویم و در یک برداشت از یک برش داستانی، داستان‌مان را می‌نویسیم. داستان مینی‌مال بعد از تمام شدن، مخاطب را به فکر وامی‌دارد. کمی پیچیده است تا مخاطب تأمل کند. داستان شما هی‌چیک از این ویژگی‌ها را ندارد. پس ابتدا باید برای خود تعریف می‌کردید که من چه نوع داستانی می‌خواهم بنویسم و سپس دست به قلم می‌شدید.
پیشنهاد می‌کنم حتما کتاب‌های اصول داستان‌نویسی را بخوانید. کتاب «داستان» رابرت مک‌کی، کتاب «جنبه‌های رمان‌نویسی» و کتاب «بیست‌ودو گام نویسندگی». کتاب «گذر از مه» اثر محمدحسن شهسواری هم بسیار خوب است. ابتدا اصول اولیه داستان‌نویسی را مطالعه کنید و حتما به کلاس بروید تا آکادمیک این هنر را یاد بگیرید. ضمنا حتما داستان‌کوتاه و رمان بخوانید. رمان‌های مهم ایرانی. از احمد محمود، جلال آل‌احمد و غلام‌حسین ساعدی بخوانید تا ذهن شما تربیت شود. ذهن داستان‌ساز مهم‌ترین داشته یک نویسنده است. زیاد داستان بخوانید و تلاش کنید.
منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم.
موفق باشید.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت