کارکرد مؤثر ابزارهای روایت‌پردازی جهت اجرایی شدن سوژه‌های خوب و ارزشمند




عنوان داستان : اشک شوق
نویسنده داستان : علی اکبر کاظمی گرجی

از توی آینه به خودم نگاه می کنم. چه قدر خوشگل شدم؟! لباس عروسی مناسب تنم است. تور سفیدی که از تاجِ سرم جدا شده، به مانند دو زلف آویخته تا نزدیکی های گردنم پایین آمده است.
بعد به شوهرم «آقا کریم» زل می زنم. تبسّم بر لبانش جاری است. نگاهش دارد با من حرف می زند: «ماه شدی پری جان!»
در آن لحظه، من پری پیکری بودم برای او که خداوند از آسمان فرستاده بود. این احساس، خوشحالی مرا دوچندان می کند.
همین طور که دارم به او نگاه می کنم، می بینم که او دستانش را بالا آورده و دارد زیر لب زمزمه می کند: «خدایا شکرت!»
و من هم با فشردن پنجه اش، با تمام وجودم خدا را شکر می کنم. چه شب با شکوه و فراموش نشدنی ای است! همه خوشحال هستند. نوازندگان جوان با هیجان زیاد می نوازند و خواننده با صدای روح نوازش می خواند: «آی پری پیکر، ناز نکن دلبر!»
نمی دادم که چرا یک دفعه یاد دوازده سال قبل افتادم؛ یاد روز هایی که به دستور ناپدری ام، در خیابان ها گدایی می کردم.
آن گاه ذهنم به خاطره ای از «عمواکبر» متمرکز می شود؛ خاطره ای که به زندگی ام معنا بخشید و آینده ای کاملاً روشن را پیش چشمانم گشود.
همین طور دارم می اندیشم که ناگهان، می بینم شوهرم با پاک کردنِ قطـرات اشک از روی گونـه ام، با نگرانی می پرسـد: «تو داری گریـه می کنی پری جان؟!»
-نه آقا کریم، نگران نباش اشک شوقه.
این حرف من، نگرانی را از چهره اش می زداید و مجدداً تبسّم بر لبانش نقش می بندد. تا این که دو- سه ساعت بعد، با تمام شدن مراسم عروسی، به خانة بخت می رویم؛ خانه ای که در آن شادی و امید موج می زند.
قشنگ تر از همه این که آقا کریم با آن حرف های قشنگ و دوست داشتنی اش، مرا به آسمانِ هفتم می برد؛ بعد با شور و شوق فراوان، یکی از قندیل های آسمان را می کَند و در دامنم می گذارد.
تا این که پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت، در بیمارستان امام خمینی(ره) بهشهر، ما آن قندیل زیبا را که با روح خداوند آمیخته شده، «ستاره» می نامیم.
سه ماه بعد، همین طور که دارم به میوة دلم شیر می دهدم، ناخودآگاه بار دیگر خاطرة عمواکبر در ذهنم زنده می شود.
چه قدر هوا آن روز سرد بود؟! از شدّت سرما بدنم داشت به مانندِ بید می لرزید. بناچار به سالن انتظارِ درمانگاه پناه می برم. بعد از گرم شدن، تازه داشتم برای گدایی به بیرون می رفتم که یک دفعه سر و کلة «عمواکبر» پیدا می شود.
پس از این که او دفترچة بیمه اش را به متصدی درمانگاه می دهد و نوبت می گیرد، با متانت روی یکی از صندلی ها می نشیند.
من با نگاه به او، احساس می کنم که انگار آدم خوبی است. بنابر این بلند می شوم و از او می پرسم: «آقا، به من کمک می کنی؟»
او با تبسّم، یک اسکناس ده هزار تومانی از جیبِ کتش در می آورد و می پرسد: «اول باید بگی اسمت چیه؟»
-پری.
-وای، چه اسم قشنگی داری!
او این را می گوید و با خنداندن من، دست در جیبش می کند و یک اسکناس ده هزار تومانی دیگر هم بیرون می آورد؛ سپس می پرسد: «پری خانم، می دونی اسم نوه ام چیه؟»
-نه، اسمش چیه؟
-زینب خانم، درست هم سن و سال توئه.
آن گاه به مانند پدربزرگ ها می پرسد: «می دونی زمانی که بچه بود برادرش چی صداش می زد؟»
-نه، چی صداش می زد؟
-نی نب!
من با این حرفِ او، قاه قاه می خندم. بعد می پرسدم: «الآن هم برادرش نی نب صداش می زنه؟!»
-نه، الآن اون دیگه بزرگ شده، بهش می گه: زینب خانم.
در میان خنده های من و خانم دیگری که بغل دست من نشسته، عمواکبر یکی از اسکناس هـا را به من دهد و آن وقـت می پرسـد: «می دونی تو و زینب خانم یه سال عروس می شین؟»
ما همچنان داشتیم می خندیدیم که او در دنبالة صحبتش می افزاید: «البته اوّل اون عروس می شه بعد تو. راستی، آیا پولاتو جمع می کنی تا برای خودت جهیزیه بخری؟»
-نه، ناپدری ام همه شو ازم می گیره.
او ده هزار تومانِ دیگر را به من می دهد و می گوید: «اشکالی نداره، امّا از فردا به اتّفاقِ مادرت برو بانک برای خودت حساب باز کن تا وقتی بزرگ شدی، بتونی برای خودت جهیزیه بخری، باشه؟»
-باشه، می رم.
چه قدر صدایش گرم و تأثیرگذار بود!! طنین صدایش هنوز که هنوز است، در گوشم هست: «تا وقتی بزرگ شدی، بتونی برای خودت جهیزیه بخری.»
سپس با گریة ستاره خانم، از آن خاطرة شیرین جدا می شوم و به سویش می روم: «اومدم عزیز دلم، برای چی گریه می کنی؟!»
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای علی اکبر کاظمی گرجی
همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، روند شکل‌گیری یک داستان منطقی، حرفه‌ای و مؤثر (از انتخاب مدیریت شده سوژه‌ای قابل گسترش گرفته تا برنامه‌ریزی دقیق روایی و بهره‌گیری از ابزارهای روایت‌پردازیِ توصیه شده در متون آموزشی، جهت داستان‌نویسی حرفه‌ای)، نیازمند مدنظر قرار دادن برخی از ویژگی‌های ضروری است تا روایت موردنظر به مرحله ارائه و جذب کردن مخاطب سخت‌پسند برسد، بنابراین مطابق با نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی، مواردی را به اختصار و صرفاً جهت یادآوری، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم تا با مدیریت روایت‌پردازانه دقیق‌تری مورد استفاده قرار بگیرند.
پس از تجزیه‌وتحلیل ظرفیت‌های درونی و قابل‌گسترش سوژه انتخابی و قبل از شروع به نوشتن داستان ( و برای این که داستان‌ دارای رخدادهایی محسوس و ضروری باشد)، حتی‌الامکان سعی کنید که ابتدا حوادثی روایی و ضروری را برای شکل‌گیری روایت، به صورت کاملاً مترتبی انتخاب کرده و در حد پاراگراف بنویسید، سپس جهت منطقی شدنِ این «سیر توالی حوادث»، دست به طراحی پیرنگی دقیق و مستحکم بزنید تا روابط علت‌و‌معلولی این وقایع ضروری در داستان، جنبه مستدل‌تر و تنظیم شده‌تری داشته باشند؛ حالا شما یک نقشه روایتِ برنامه‌ریزی شده دارید که قابلیت بهره‌برداری دقیق‌تر و صحیح‌تری را از عناصر توصیه شده برای داستان‌نویسی حرفه‌ای دارند.
همچنین یکی از موارد بسیار مؤثری که موجب انتقال صحیح‌تر و سریع‌تر مفاهیم داستانی می‌شود، رعایت دقیق و مدیریت شده «زبان معیار» است تا بخش توصیفی و بدنه اصلی روایت، مطابق با وجه رسمی بودن زبان کشور تنظیم و ارائه شود، اتفاقاً شما هم تا حد قابل‌قبولی در این داستان ارسالی، از زبان معیار تقریباً سالمی بهره گرفته‌اید، عملکرد آگاهانه‌ای که در خدمت تسریع انتقال صحیح روایت قرار گرفته است و البته جای تقدیر دارد.
از سویی دیگر، جهت ملموس‌تر و باورپذیرتر رخدادهای ضروری درون روایت، ضروری است که دوستان نویسنده، با اجتنابی آگاهانه از شیوه گزارشی و اخباری «توصیف ساکن»، حوادث ضروری داستان را به طرز مدیریت شده‌ای، از طریق شیوه رواییِ دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا» تنظیم و ارائه کنند، به گونه‌ای که مخاطب اثر خودش را به راحتی درون داستان تصور کند و قادر به همزادپنداری با رخدادها و کاراکترها بشود، البته بخش‌هایی از این اثر ارسالی، نسبتاً از چنین توصیف‌های پویا و قابل‌تصوری بهره‌مند شده است: «...، به خودم نگاه می‌کنم...، تور سفیدی که...، تا نزدیکی‌های گردنم پایین آمده است...، دست در جیبش می‌کند و...»؛ آفرین بر شما، لطفاً سعی کنید که جهت ملموس‌تر و مؤثرتر شدنِ داستان‌هایتان، این مهارت ارزشمند توصیفی را بیشتر تقویت کنید.
و یک نکته ضروری دیگر، لطفاً تا وقتی که ارائه صحیح و تأثیرگذار روایت، به راحتی از طریق توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه میسر است، از به کارگیری دیالوگ‌هایی که وجه ضروری و پیشبرنده‌ای را در داستان بر عهده ندارند، به طرز مدیریت شده‌ای احتراز کنید و دیالوگ‌های ضروری و تأثیرگذار در سیر منطقی روایت را هم مطابق با قواعد توصیه شده، جهت دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای تنظیم و ارائه کنید (پیشنهاد می‌کنم که جهت شناخت‌ و رعایت دقیق‌تر این قواعد ضروری، کتاب «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته ویلیام نوبل را مطالعه کنید)؛ همچنین مؤثرتر است (البته به جز مواقعی که ضرورت رواییِ برنامه‌ریزی شده‌ای در داستان وجود داشته باشد) که حتی‌الامکان روایت نه با دیالوگ شروع بشود و نه با دیالوگ به پایان برسد.
آقای کاظمی گرجی عزیز و بزرگوار، به جمع دوستان «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، شما به راحتی می‌نویسید و سوژه‌هایی به ظاهر ساده، اما بسیار انسانی و تأمل‌برانگیز را انتخاب می‌کنید. توانایی‌های ارزشمندی که با احاطه گسترده‌تر بر عناصر ضروری برای روایت‌پردازی در داستان‌نویسی حرفه‌ای و همچنین عنایت بزرگوارانه نویسنده محترم به توصیه‌های تقدیمی، موجب موفقیت و ماندگاری آثار ارزشمند شما خواهند شد، مشتاقانه منتظر داستان بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » دوشنبه 21 بهمن 1398
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای علی اکبر کاظمی گرجی عزیز و مهربان. بابت لطف بزرگوارانه‌ و توجه صبورانه‌تان، صمیمانه تشکر می‌کنم، بدون شک یکی از مزایای بسیار ارزشمندِ همکاری با «پایگاه نقد داستان»، همین افتخار آشنایی با دوستان بزرگوار و فرهیخته‌ای چون شما نویسنده خوش‌ذوق و پرتلاش است. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
علی اکبر کاظمی گرجی » یکشنبه 20 بهمن 1398
با سلام و تشکر از نقد عالمانه ی برادر ارجمندم جناب آقای کیوان سلحشوری مهر، خدا را شاکرم که یک عده از عزیزان عاشق دور هم جمع شده اند تا ادبیات داستانی را که به نظر من مادر همه ی علوم است، زنده نگه دارند. حقیر قریب به چهل و پنج سال است که به صورت حرفه ای دارم می خوانم و از چهل سال قبل، رمان های «بیداری در ایستگاه پنجم» و... را نوشتم؛ اما به دلیل داشتن مسئولیت سیاسی، مصلحت ندیدم آنها را چاپ کنم؛ کما این که چند سال بعد، کتاب های «تبلیغات انتخاباتی»، «تبلیغات نوین» و «هنجارها و ناهنجاری های اجتماعی» را نوشتم... تا این که بعد از بازنشستگی، رمان های «دیدار در هاید پارک»، «ملک ری»، «ازگیل های وحشی» و... را نوشتم. همه ی این ها به خاطر این نیست که بگویم من یک نویسنده ام؛ بلکه می خواهم بگویم که وجود پایگاه نقد داستان، یک برکت و نعمت است و قدرش را بدانیم. پس بارالها شکرت؛ شکر به خاطر این که عده ای از افراد مؤمن، عاشق و اهل درد، دور هم جمع شده اند تا ادبیات را به صورت فنی و تخصصی به شهروندان بشناسانند تا با معرفت پیدا کردن، در هر جایگاهی که هستند، شهروند خوبی باشند. آری شهروند خوب؛ زیرا مطالعه ی داستان و رمان، موجب می شود که فرد موقعیت جدیدی را تجربه کند و بعد در هر موقعیتی که قرار دارد، گفتار و رفتارش را ارتقا ببخشد. با نهایت ادب و احترام، علی اکبر کاظمی گرجی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت