داستان نمادگرا و لایه‌های مختلفش




عنوان داستان : موج سیاه
نویسنده داستان : محمدرضا ولی زاده مقدم

این داستان ویرایشی از داستان «موج سیاه» می باشد.

به نام خدا
روی صخره یی نشسته بودم و تنها داراییم را می پاییدم . قایقی با تنه قرمز و بادبانی خاکستری که محکم در ساحل مهار شده بود . موج آرام روی ساحل می خزید و قایق را لمس می کرد. خیلی وقت بود که دریا نرفته بودم ، دریای خوشنامی نبود . بسیاری دل به آن زدند و حال افسانه و زبان زد مردم شدند ؛ و بسیاری مدعیان که شب ها در قهوه خانه از سفر و کلنجار خود با دریا قصه سرایی می کردند و همگان می دانستند که همه اش یاوه است ، هر که واقعا به دریا زد برای همیشه خاموش شد.
محسور دریا بودم که تاریکی شب رسید. انگار کار هر روزه ام شده بود که صبح را در کنار دریا شب کنم . چیزی در این دریا بود که مرا به سوی خود می خواند . انگار رشته یی نامریی به پایم بسته بود و مرا به سوی خود می کشاند. موجی آمد و پایم را لمس کرد. از خیال که بیرون آمدم خود را روی ماسه های نرم و نمدار ساحل دیدم .بعد مدت ها موج دریا را لمس کردم . شوری به دلم افتاد ، حالا فکری که مدت ها بود انکارش می کردم به زبانم آمد ((فردا به دریا می روم ... هرطوری شد من فردا دل به دریا می زنم )) .
آفتاب بالا نیامده از خانه بیرون زدم و سراغ قایق رفتم .هیچ خوش نداشتم که مانند پیشینیان در این امواج گم شوم . باید احتیاط می کردم که زیاد پیش نروم . همین که کمی سوار بر موج ها از ساحل دور شوم، دلم را آرام می کرد. یک سر طنابی بلند که به همراه داشتم را به عقب قایق بستم و آن سرش را حلقه کردم و دور تخته سنگی انداختم . بعد سراغ بادبان های قایق رفتم و آن را وارسی کردم . یک پاروی اضافه هم کف قایق انداختم تا خیالم آسوده تر شود .
خورشید طلایی که بالا می آمد و دریا و آسمان را گلگون می کرد ، مهار قایق را باز کرده بودم و آن را به سوی دریا هل می دادم . لاکپشت کوچکی در کنار رد پایم و خط کشیده شدن قایق دست و پا می زد و خود را روی ماسه ها می کشید. اولین موج آن را پس زد اما او باز به پیش خزید . موج بعدی که آمد او را سوار کرد و پیش تر برد و موج بعدی او را به دریا کشید. روی صخره کسی آسوده نشسته بود و نگاهم می کرد . تبسم کردم .
قایق که به آب افتاد ، در آن پریدم و کمی پارو زدم . باد ملایمی بادبان ها را پر کرد و آرام آرام قایق را روی موج ها لغزاند . ماهی های ریز سرخ و سیاهی در شفافیت آبی فیروزه یی دور لاکپشت می چرخیدند . لاک پشت که تیز پا می زد و پیش می رفت ، تازه لذت سرعت را می چشید . از پارو زدن دست کشیدم و راست نشستم . ریه هایم را از بوی خوشی که نسیم از موج دریا به مشامم می رساند پر کردم . آسمان نیلی بالای سرم را نگریستم و ابر هایی که نور خورشید از پس به آن ها می تابید و به آن ها سایه می زد و مرغابی های معلق در هوا. قایق تکانی خورد . برگشتم و نگاه کردم ، طناب به آخر رسیده بود.
چشم به هم گذاشتم و گوش دادم ؛ به پیچش باد در فنه قایق ، به آواز مرغابی ها و صدای موج ها . آفتاب که حالا گرم شده بود را بر پوستم حس می کردم و قطرات ریزی که از برخورد موج با تنه قایق بلند می شد و بر صورتم می نشست . قایق مانند گهواره یی روی آب تکان می خورد . دریا آرام و دوست داشتنی می نمود . پیش رویم موج های شفق زده به رنگ خون را می دیدم.
با سیلی محکم موج از خواب پریدم . چشم که باز کردم طوفان را دیدم که در بادبان می پیچید . به طناب نگاه کردم، پاره شده بود و قایق در موج ها رها بود. دست دراز کردم و لبه قایق را گرفتم تا بلند شوم بادبان را نجات دهم که موجی قایق را بلند کرد و مرا به پاشنه قایق پرت کرد . بادبان سخت در هم می پیچید تا اینکه دکل شکست و باد آن را به دریا انداخت و در موج های سیاه محو کرد. نگاهم به پارو تنها ی کف قایق افتاد . نیشخندی زدم. دریا باد ندیده بود تا خوی واقعی اش را نشان دهد .
باد مرغابی ها را به این سو و آن سو پرتاب می کرد . ابر های سیاه راه نفوذ نور خورشید را بسته بودند و همه چیز سیاه می نمود . باد تند موج های سیاه را تاب می داد و به قایق می کوبید . ماهی ها دیوانه شده بودند و خود را به تنه قایق می زدند و انگار داشتند آن را می جویدند. صدای قژقژناله مانند قایق را می شنیدم و دانستم این قایق زیاد دوام نمی آورد .
پاشنه قایق را محکم چسبیدم و پناه گرفتم. به ساده لوحی خود فکر می کردم و این که فریب آرامش ظاهری دریا را خورده ام . ماهی یی به صورتم خورد و در قایق افتاد و خود را به کف قایق می کوبید . نگاهش کردم . خنده ام گرفت . کاری جز این از دستم بر نمی آمد . به پاشنه پشت دادم و دو دستم را روی آن انداختم . به دریا چشم دوختم . موج های سیاه زیبایی که روی هم سوار می شدند و مرا به نا کجا می بردند. واقعا زیبا بودند .
تازه حال آن هایی که دیوانه وار به دریا زده بودند را می فهمیدم . لحظه ای سرگردانی در این موج ها به هزار سال بی خبری ساحل ها می ارزید. موجی بلند پاشنه قایق را بلند کرد و مرا به سمت فنه قایق انداخت . نزدیک بود از لبه قایق به دریا بیافتم . سر که بلند کردم قهقهه ام در صدای تند باد ها پیچید .مثل یک مجنون بلند بلند می خندیدم. ایستادم و آغوشم را به سویش باز کردم . به آن زیبایی خیره کننده چشم دوختم ، به زندان ابدی ام .
گردابی جلویم می چرخید و همه چیز را به عمق خودش می کشید . پایم روی پاروی کف قایق رفت ، آن را بلند کردم به طرف گرداب انداختم ،چرخید و محو شد . لاک پشت را دیدم که شنا می کرد و خود به سوی گرداب می رفت . وقتی که ماهی ها و مرغابی ها در دامن گرداب می چرخیدند و فرو می رفتند منظره باشکوهی به نظرم می آمد .خوش حال بودم که قرار است من هم جزیی از این زیبایی شوم .
نقد این داستان از : احسان رضایی
سلام. در پیامی که به همراه داستان‌تان برای منتقد ارسال کرده‌اید نوشته‌اید: «ایده‌ای در ذهنم بود داستانی بنویسم که عاشق شدن را به صورت نمادین در آن نشان دهم و بعد از خواندن بیت "شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل/ کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها" تصمیم گرفتم از این بیت و چند بیت دیگر در طرح داستان استفاده کنم. مثلاً تنه قایق را نماد دل و بادبان را نماد مغز و موج، نماد موی معشوق و گرداب، چال زنخدان و...»
چنین قصه‌هایی که برای توضیح و شرح مفاهیم عرفانی و فلسفی به شکل تمثیلی یا نمادین (سمبلیک) نوشته می‌شوند در ادبیات ما سابقه و نمونه‌های فراوانی دارند. مثلاً داستان‌های شیخ اشراق، سهروردی یا «منطق ‌الطیر» عطار. داستان «منطق ‌الطیر» ماجرای جستجوی تعدادی از پرنده‌ها برای رسیدن پیش پادشاه پرندگان، یعنی سیمرغ است. این پرنده‌ها در یک داستان ماجراجویانه (Adventure) با هزار بدبختی از هفت وادی می‌گذرند و به کوه قاف می‌رسند. آن وقت هر کدام از این پرنده‌ها، نماینده صفتی از انسان و گروهی از سالکان راه حقیقت هستند. مثلاً باز، چون در قدیم، باز جزو اسباب شکار پادشاهان بود، پس توی «منطق‌ الطیر» هم باز «گفت من از شوق دست شهریار/ چشم بربستم ز خلق روزگار/ چشم از آن بگرفته‌ام زیر کلاه/ تا رسد پایم به دست پادشاه/ در ادب خود را بسی پرورده‌ام/ همچو مرتاضان ریاضت کرده‌ام/ تا اگر روزی برِ شاهم برَند/ از رسوم خدمت آگاهم برَند». پس باز، نماینده انسان‌هایی است که نوکرصفت هستند و به قول عطار «پادشاه حقیقی» را فراموش کرده‌اند. اما بلبل، چون خوشخوان و نغمه‌گر است مظهر آن دسته از رهروانی که حق تعالی را در مظاهر جمالی او می‌بینند و اهل هنر و زیبایی‌اند. اما توی قصه عطار همین اشتغالات هنری، حجاب بلبل در رسیدن به حقیقت است، چون او همیشه مغرور به هنرش است: «گفت برمن ختم شد اسرار عشق/ جملهۀ شب می‌کنم تکرار عشق/ نیست چون داود یک افتاده‌کار/ تا زبور عشق خوانم زار زار». می‌بینید که اینجا عطار برای پرهیز از بیان مستقیم مفاهیم، چطور از نمادها و نشانه‌ها استفاده کرده. او برای بیان آموزه‌های مورد نظر خودش از خصوصیات و ویژگی‌های طبیعی عر پدیده استفاده کرده است، طوری که انگار اگر واقعاً هم بلبل و باز و باقی پرندگان می‌خواستند با هم صحبت کنند، همین حرفها را می‌زدند. در واقع ما داریم یک داستان کامل می‌خوانیم، اما در لایه پنهانی این اثر معنای دیگری هم می‌توانیم پیدا کنیم.
یک مثال دیگر: جیمز جویس در «چهره مرد هنرمند در جوانی» ماجرای پسرکی عینکی را تعریف می‌کند که خیلی هم پسر خوب و حرف گوش‌کنی است و پدر و مادرش و معلم‌های مدرسه همه از او راضی هستند. البته او مشکلاتی هم دارد، مثلاً به خاطر عینکی بودنش نمی‌تواند با بچه‌ها فوتبال بازی کند. تا این‌که یک روز این عینک به‌طور اتفاقی می‌شکند و پسرک با کمال تعجب متوجه می‌شود که بدون عینک هم خیلی راحت می‌تواند همه چیز را ببیند. منتقدان می‌گویند این عینک نماد تفکرات و باورهای غلطی است که که ما را از خیلی چیزها محروم می‌کند و اگر آنها را کنار بگذاریم اتفاقی برای ما نمی‌افتد. باز اینجا هم داستان به خودی خود یک داستان کامل و باور پذیر است، و معنای نمادین داستان در لایه زیرین اثر است.
پس داستان نمادگرا یا سمبولیک خوب، داستانی است که بدون آن نمادها هم داستان کاملی باشد. البته باید در پیرنگ چنین داستانی از همان ابتدا به فکر جایگذاری نمادها هم بود اما تلاش برای برجسته کردن معنی نمادین این نشلنه‌هت به شکل غیرطبیعی و غیر باور پذیر به اصل داستان هم لطمه می‌زند. به نظرم این اتفاقی است که در داستان شما افتاده. توجه بیش از اندازه شما به معانی نمادین، باعث شده تا شکل طبیعی داستان به خوبی پیش نرود. ما هنوز نمی‌فهمیم که چرا مرد به دریا می‌رود و چرا تلاشی برای قرارداد جلوگیری از غرق شدن نمی‌کند؟ به این جنبه داستان باید بیشتر فکر کنید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت