انتخاب صحیح ابزار داستانی




عنوان داستان : قناری
نویسنده داستان : حسن جنگی

خانه ساکت وغم بار بود که هیچ،بی جان و روح هم شده بود .نه به حیاط و باغچه رسیدگی می کرد نه به در و پنجره و نه به رنگ و روی اتاق ها .دل و دماغ این کار ها را نداشت.روحیه اش خراب بود گم شدن آن قناری هم از آن چیزی که بود بدترش کرد. بدون هیچ علتی تقصیر را گردن من می انداخت. چند روزی بود که سردی رابطه اش را بیش از آن چیزی که بود حس می کردم . می دانستم موضوع خیلی برایش مهم است به همین دلیل سعی می کردم راجع به آن صحبت کنم.اما نه من می توانستم حرفی بزنم و نه گمان می کردم گوشش به این حرف ها بدهکار باشد .
انگار با من قهر کرده بود. به روی خودش نمی آورد اما تا می آمدم حرفی بزنم ،سردی و کوتاهی جوابی که می داد ادامه ی کلام را قطع می کرد.در آن وضعیت خودم هم حال چندان خوبی نداشتم.صبح تا شب کارهای خانه را با هزار جور فکر و خیال آشفته انجام می دادم و شب تا می آمدم استراحتی بکنم میدیدم بی خوابی اجازه نمی دهد.باید کلی توی رخت خوابم غلت میزدم تا خوابم ببرد.گاهی نیمه شب یا بی دلیل یا با کوچکترین صدایی از خواب بیدار می شدم.صدایی که آن شب بیدارم کرد از داخل حیاط می آمد.صدای خش خشی که بعد فهمیدم از لابلای پیچک ها می آمد چطور توانسته بود از خواب بیدارم کند؟نمی دانم اما به هر حال کنجکاوی ام باعث شد خیلی زود خواب به کلی از سرم.خواب از سرم پریده بود اما او خوابش مثل همیشه سنگین بود.آن قدر سنگین که حتی اگر سیل می آمد از خواب بیدار نمی شد.وقتی پتو را کنار زدم لرز برم داشت. نسیم ملایمی که بوی نعناهای باغچه را با خود از لابلای پنجره عبور می داد تا داخل اتاق می آمد.قبل از خواب با چند تکه چسب نوار پنجره را به چهارچوبش چسبانده بودم اما باد پنجره را باز کرده بود.
پنجره نو بود. همین یک ماه پیش خریده بود.روزی که آن را آورد نمی دانم چرا دستگیره اش آن قدر رنگ و رو رفته بود.اصلا به نظر نمی آمد که مال خودش باشد.تازه وقتی که نصبش کرد خیلی زود متوجه شد که دیسهای هرز شده اش پیچ و مهره های دستگیره را نمی گیرند. گفت :«مشکل خیلی بزرگی نیست ... حل می شود. ..» به نظر می آمد نوار تفلون هایی که دور پیچ ها می پیچید کارساز باشند. دستگیره محکم به تنه ی پنجره چسبید اما مشکل اصلی ،پیچ ها و دیس ها نبودند.یک بار بعد از آنکه آن را محکم تر از همیشه کشیده بودم شکست.بد موقعی هم شکست.
صبح روز قبل از آن گفته بود که فردا در قفس قناری را باز می کند .خیلی دوستش داشت.دوست داشت آزاد باشد.آن قدر که شوق پرواز کردنش را و این و آن رف چرخیدنش را داشت،فکر نمی کرد فرار کند.هشدار هم داده بودم اما باز شدن در قفس همانا و فرار کردن قناری هم همانا.
قناری را همان روزی آورده بود که پنجره را خریده بود .واقعا که رنگ سبز بها ری پر های ظریفش نظر هر کسی را به خود جلب می کرد.نوک کوچک و کاملا قرمزش بالای رنگ زرد زیر گلویش خودنمایی می کرد.گفتم:«این چیه اوردی؟»
گفت:« قشنگه مگه نه؟!»
با بی اعتنایی به پنجره آن را کنار گذاشت و خودش را مشغول قناری کرد. آن را روی اپن آشپزخانه گذاشته بود و آب و دانه اش می داد.
می گفت:«خانگیه اما هنوز به خانه ی ما عادت نکرده.چند روز که بگذرد در قفس را باز می کنم تا هرجای این خانه که دلش خواست بال بکشد.»
طوری با آن قناری ور می رفت انگار دخترمان یا پسرمان باشد.وقتی خواست در قفس را باز کند به او هشدار دادم که «در پنجره باز است ،فرار می کند.»
گفت:« آب و دانه اش داده ایم» وقتی گفت:« دیگر لابد به ما عادت کرده » کلمه «ما» مثل میخ توی سرم فرو رفت. آخر من که آن قناری را نخواسته بودم.من که آن را نیاورده بودم.اصلا چه اهمیتی داشت آن قناری باشد یا نباشد.از این جهت فرار کردنش را هشدار داده بودم که عواقبش به سمت و سوی من برنگردد.گفت:«اصلا ببین با چند تکه چسب نوار مهارش می کنم»
اما چه فایده باد مدام آن را باز می کرد و دوباره مجبور می شدیم چسبش بزنیم.
قناری توی فضای هال به این طرف و آن طرف ر می کشید و ما مدام دلهره ی این راداشتیم که نکند لحظه ای پنجره باز مانده باشد و قناری فرار کند.دلهره ی او البته کمتر بود.می گفت :«گفتم که فرار نمی کند» اما زهی خیال باطل.روز تعطیل بود و داشتیم ناهار می خوردیم، یک لحظه سرش را برگرداند و دید نیست.حسودی ام می شد وقتی دیدم ناهارش را نیمه تمام گذاشت و دو ساعتی که دنبالش گشت .اما انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین.حتی دل و دماغ گشتن را هم نداشت . آخر آدم این قدر بی حال و حوصله !؟ دنبالش می گشت اما گیج و دست و پا شکسته.آخر سر این خودم بودم که ناامیدش کردم.چقدر هم زود ناامید شد . من فقط گفتم :«پرنده است. موش که نیست اینجا گرفتار شود ،می تواند پر بکشد و از روی دیوار برود بیرون.»
از گشتن دست برداشت. این اتفاق ناراحتش کرده بود اما خوبی اش این بود که دیگر چیزی را توی خودش نمی ریخت.به حرف آمد از خیلی چیز ها حرف زد.یک ساعتی را بدتر از همیشه توی خودش ش فرو رفت بعد انگار دیگر نتوانست تحمل کند.
عصر شده بود.گفت:«هوا خوب است.چایی را توی حیاط بخوریم،روی تخت.»
انگار می خواست بداند بالاخره همه چیز تمام شده یا امکان دارد باز سر و کله ی قناری پیدا بشود.انگار میخواست تمام آن باغچه ی درندشت که گل های فصلی ،دو درخت نارنج ،گل های ریحان و به خصوص گل های پیچک شلوغش کرده بودند را زیر نظر داشته باشد.توی دلم گفته بودم :«چقدر خوب شد که رفت.چقدر خوب شد که گم شد.»خیلی دوست نداشتم به یک قناری حسادت کنم.
سر صحبت را وقتی باز کرد دیگر غرورش را هم از یاد برد.حرف هایش پشت سر هم سرازیر شد. می گفت:«عجب قناری بود.چقدر خوش رنگ و زیبا. و چقدر هم صدای خوبی داشت.حیف شد که گم شد.باید بیشتر مواظبش می بودیم.»
بخار داغ چایی جلوی صورتش را محو می کرد.وقتی دنباله ی حرفش را گرفت فهمیدم کل پول قناری را نداشته و بعد از کلی چانه زنی به جای بیست هزار تومان اش دستگیره را داده و یک دستگیره ی کار کرده برداشته.قناری مال فرشنده ی در بود.توی ابزار فروشی.این طور که متوجه شدم فروشنده آن قناری را ناخواسته ازیکی از دوستانش هدیه گرفته بوده.خیلی اهل پرنده نگه داشتن نبوده و می خواسته هر چه زودتر از آن خلاص شود.آن را با کلی تخفیف می داد.فرصتی پیش آمده بوده که نمیخواسته از دستش بدهد. گفت:«کاری که درست و حسابی نباشه معلومه آخرش همین میشه.از دستم در رفت. شاید هم باد آورده و حالا هم باد آن را برد.»
با تمام این احوال هنوز انتظار داشت شانس و اقبال به او رو بیاورد و قناری برگردد.روز بعد وقتی از سر کار برمی گشت نومیدانه پرسیده بود :«چی شد؟برنگشت؟»
آن شب هم که آن صدا من را به سمت پنجره می برد فکر می کردم چه شانس و اقبالی! حدس می زدم صدای تکان خوردن های همان قناری باشد.نمی دانم واقعا برگشته بود یا اینکه شاید از اولش هم زیرکانه لابلای پیچک های انبوه پنهان شده بود.به هر حال وقتی خودم را به پشت پنجره رساندم، دیدم که درست است پیچک ها دارند تکان می خورند.یکی از شاخه هایش داشت کنده می شد.دوباره یک حس دلسوزی با من همراه شد که حرف هایش را به یادم می آورد .به نظر نمی آمد یک هویی چیزی او را به یاد بچه دار نشدنمان انداخته باش . وقتی چایی اش را با خونسردی می کشید پرسیده بود:«به نظرت مشکل از کدوممونه؟من یا تو؟»
سوال ناگهانی اش شوکه ام کرده بود . نمی دانستم باید چه جوابی بدهم .فکر می کردم دارد دست پیش را می گیرد تا بگوید مشکل از من است.خیلی تدافعی گفتم:«ممکنه از خودت باشه.» یک هویی طوری که انگار می خواست به سمتم هجوم ببرد گفت:«گوش کن...فقط از این جهت اینو پرسیدم که فرصت پیش بیاد بیشتر راجع به بچه دار نشدنمون صحبت کنیم.ما بچه دار نمیشیم،چه اهمیتی داره اشکال از کدوممونه؟!»
سکوتی که کرده بودم باعث شده بود او هم دنبال حرفش را نگیرد.فقط سرم را پایین انداخته بودم و ناراحت بودم.بر خلاف روز قبل با خودم می گفتم :«ای کاش آن قناری گم نمی شد.ای کاش به خانه امان عادت می کرد .ای کاش دستگیره ی در نمی شکست .»
از آن موقع با خودم می گفتم :« ای کاش برگردد.» اما تا زمانی که تکان خوردن پیچک را ندیده بودم هیچ امیدی به بازگشت آن در من وجود نداشت.نمی توانست تکان خوردن یک گربه باشد.گربه که با آن هیکلش از پیچک بالا نمیرود.
با خوشحالی عجله کردم .اگر از در بیرون می رفتم صدای لولا هایش که خیلی وقت بود روغن کاری نشده بودند بیدارش می کرد اما من که نمی خواستم بیدارش کنم از همان پنجره پایم را بیرون گذاشتم .فکر کنم صدای شکسته شدن آن گلدان که روی طاقچه ی پنجره بود بیدارش کرده بود.ناخودآگاه پایم به گوشه اش خورد.تلپی زمین خورد و شکست.
بی توجه به گلدان خیلی زود خودم را به باغچه رساندم .خودش بود.بالش لای ساقه ی پیچک ها گیر کرده بود.زخمی بود و می لرزید.مثل بقیه ی گل ها خوب روی ساقه ی پیچک ها جا گرفته بود. چند بار دیگر تلاش کرد تا خودش را رها کند اما فایده ای نداشت.قلبش خیلی تند تند می زد. بالش را آرام از لای ساقه ها بیرون کشیدم. با وجود ترس و امتناع اولیه اش به ناچار در میان دست هایم کز کرد تا شاید گرم شود.اما انگار به دست های او بیشتر عادت داشت.وقتی برگشتم درست پشت پنجره ایستاده بود و با چشمانی پف کرده نگاه می کرد.قناری را به دستش دادم.گفتم:«لای پیچک ها قایم شده بود.زخمی شده.اگر به دادش نمیرسیدم تا صبح از سرما تلف می شد .»
تشکرکرد.گفت :« باید بیشتر توی قفس نگهش می داشتم. دوباره می ذارمش توی قفس.وقتش که رسید آن موقع در قفش را باز می کنم.»
نگفت وقتش کی می رسد.
وقتی دوباره در پنجره را چسب می زد قول داد یک دستگیره ی نو بخرد.همین روزهاست که این کار را بکند .همین روزهاست که وقتی از سر کار به خانه می آید ، یک دستگیره ی نو با خودش بیاورد.
نقد این داستان از : ندا رسولی
با سلام و احترام
اگر چه هر نویسنده‌ای ایده و فکر و استراتژی خودش را در ساخت جهانِ داستانش به کار می‌گیرد؛ اما باورپذیری اصلی است که لازمه‌ی هر جهانِ داستانی است؛ حتی در داستان‌های تخیلی؛ و می‌توان گفت که یکی از مهمترین عناصر داستانی است؛ با این تفسیر اینکه نویسنده چگونه دنیایی را خلق می‌کند و چه مصالحی را برای این دنیا و نگارش داستانش انتخاب می‌کند مهم می‌شود. نویسنده هم می‌تواند با توجه به آنچه از تجربه‌ی زیستی‌اش کسب کرده مسلط بر جهان داستانش شود و آن را بسازد و هم اینکه با مطالعه و کسب اطلاعات دقیق به موضوع مورد نظرش نزدیک شود و آن را در داستانش به کار برد.
داستان «قناری» شروع خوبی دارد: «خانه غم‌بار بود که هیچ، بی جان و روح هم شده بود. نه به حیاط و باغچه رسیدگی می‌کرد، نه به در و پنجره و...» همین جملات ابتدایی داستان در ذهنِ مخاطب سوال ایجاد می‌کند و او را ترغیب می‌کند برای دنبال کردنِ داستان و کشفِ اینکه ماجرا چیست. نویسنده از زندگی زوجی حرف می‌زند که نداشتن فرزند سایه‌ای انداخته بر زندگیِ آن‌ها، راوی از سردی رابطه حرف می‌زند، سردیِ رابطه‌ای که حالا با اتفاقی که افتاده پر رنگ‌تر هم شده. همسرِ راوی با یک قناری به خانه می‌آید در بخشی می‌خوانیم: «صبح روز قبل از آن گفته بود که فردا در قفس قناری را باز می‌کند، خیلی دوستش داشت. دوست داشت آزاد باشد، آن‌قدر که شوق پرواز کردنش را...» راوی در قفسِ قناری‌ای را که خیلی دوستش داشته باز می‌کند و قناری فرار می‌کند؛ برای نگارش داستان انتخاب صحیحِ شخصیت‌ها و کنش‌هایشان، زمان و مکان، صحنه و هر آنچه کارکردی در ساختِ جهان داستان دارد مهم است؛ به عبارتی همه‌ی ابزار و مصالحی که در داستان به کار برده می‌شوند اهمیت دارند و باید فکر شده در جانِ داستان بنشینند.
در این داستان ورود «قناری» به خانه برای راوی و همسرش مهم است؛ پس طبیعی است که برای داستان و مخاطب هم بااهمیت می‌شود؛ اما آیا انتخاب پرنده‌ای مثلِ «قناری» درست بوده برای روایت این داستان؟! راوی در جایی می‌گوید: «خانگیه، ولی هنوز به خانه‌ی ما عادت نکرده. چند روز که بگذره در قفس را باز می‌کنم تا هر جای این خانه که دلش خواست بال بکشد.» شاید بهتر بود نویسنده انتخابِ دیگری داشت؛ با مطالعه درباره‌ی این پرنده می‌توان دریافت که نمی‌شود واژه‌ی «خانگی» را در موردش به کار برد. نمی‌شود گفت که چند روز که بگذرد در قفس را باز می‌کنم، نمی‌شود گفت که فرار نمی‌کند چون آب و دانه‌اش داده‌ایم؛ و نمی‌شود فرار کند و فردا یا پس‌فردا دوباره زنده و سالم بشود پیدایش کرد؛ قناری پرنده‌ای بسیار ظریف و آسیب‌پذیر است، به معنایی که در این داستان آمده رام نمی‌شود، نیازی به باز کردنِ در قفس برایش نیست، ظرافت و ساختارش با قفس و محیا بودنِ آب و دانه‌ برایش بیشتر جور درمی‌آید تا آزادی؛ و توان گرسنگی و تشنگی حتی در زمانِ کوتاه را هم ندارد.
می‌بینید ما از داستانِ زندگیِ این زوج که البته مهمتر بود رسیدیم تفسیرِ شرایطِ زیستِ یک قناری؛ این به این معناست که هر آنچه به جهان داستان وارد می‌شود مهم است، باید کارکرد داستانی داشته باشد و باورپذیر باشد؛ و باورپذیر بودنِ داستان نیازمندِ روابط علی و معلولی مستحکم و صحیح است. خواننده وقتی داستان را باور می‌کند که در ذهنش نقطه‌ی مبهم و در پی آن سوالی باقی نماند. از این منظر نویسنده می‌تواند در صورت صلاحدید بازنگری دوباره‌ای داشته باشد و تغییراتی در داستان اعمال نماید.
جناب جنگی این دومین کاری است که از شما می‌خوانم و چون کارها پشت سر هم بوده، طبیعی است که در ذهنم مقایسه‌ای پیش بیاید؛ باید بگویم که به نسبت کار قبلی موفق‌تر عمل کرده‌اید؛ باعث خوشحالی است و خسته نباشید به شما. حتما در کارهای بعدی به نتایج بهتری خواهید رسید.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۲
ندا رسولی » سه شنبه 22 بهمن 1398
منتقد داستان
خواهش می‌کنم، موفق باشید.
حسن جنگی » دوشنبه 21 بهمن 1398
از نقد های کمک کننده ی شما سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت