لزوم کامل بودن جهان داستان




عنوان داستان : اسم خواهرت چی بود؟
نویسنده داستان : نجمه خادم

چیه؟... تا حالا کارخونه به این کوچکی ندیده بودی...؟ درسته یک کمی از شهر دوره، ولی خب در عوض با این فضای باز و این کوه و کمر بیشتر از کار لذت می‌بری... آره خوبه که به همه چی دقت داری، یه دلیلش هم واسه مالیاته... جلو چشم کارخونه بزنی باید فقط به فکر دارایی و مالیات باشی.
نمی‌دونم آدم باید به مردم کمک کنه یا به دارایی و مالیات... الان خودت رو ببین، با همون پیش پرداخت دیگه مادرت نمی‌ره لباس این و اون رو بشوره... خواهرت رو بگو... اسمش چی بود؟ آها... درسته نگار بود، پاک یادم رفته بود... اونم دیگه می‌تونه بره درس بخونه... خب بفرستش شبانه بخونه... اون مهم نیست، مهم اینه که دو تا وسیله داشته باشه با خیال راحت بتونه شوهر کنه... خودت رو بگو تا کی می‌خواستی شاگرد و پیشکار مکانیکی باشی... حواست رو جمع کن تا همین‌جا واسه خودت کسی باشی... کارت با اون در نباشه، اون اتاق‌های تولید عروسکه... کار تو هم فقط حمل عروسک‌هاست تا خونه مشتری‌ها... اونم بدون اینکه اداره دارایی و مالیات و چه می‌دونم کلا پلیس و دولت بفهمه. تو که نمی‌خوای پولی که حق توست بریزیم گلوی دولت؟ گفتم خوشم میاد که فکرت خوب کار می‌کنه... بیا بریم یه دور ساختمان رو بزنیم ... گفتم کار تو فقط حمل عروسک‌هاست.
اینجا رو هم فکر کن معبد هستش و ما هم کار خدا رو می‌کنیم... می‌خندی؟ ... ولی چند روز کار کنی می‌فهمی چقدر تولیدات ما شبیه تولید این جانوارایی هست که خدا آفریده... راستش رو بخواهی آدم وقتی فکر بکنه، می‌تونه مثل خدا خلقت داشته باشه.
حتی خلقت ما کامل‌تر از خلقت خداست... ما حتی داریم می‌زنیم روی ربات سازی ژاپن. عروسک‌هایی می‌سازیم که ژاپنی‌ها هم به فکر شون نمی‌رسه. عروسک‌های ما خلاقه، حرف می‌زنن، احساس دارن و کم خرج‌تر هم هستند... آره واقعا خیلی خلاقانه است، ما اون مخلوق‌هایی رو که خدا آفریده و توی دنیا عاطل و باطل با خلقت ناقص‌شون توی دنیا عذاب می‌کشن و آخرش هم چاره‌ای جز خودکشی ندارن یه تغییراتی بهشون می‌دیم و دوباره احیاشون می‌کنیم. دیگه بدردخور می‌شن و مشتری‌های خوبی هم پیدا می‌کنن.
نه اینجا کارگرهای الکی که نمیاریم. ماهی دو تا عروسک هم درست کنیم خرج شش ماه همه کارکنان در میاد... نگران نباش... اینجا بارکشی نداری. فقط هر عروسکی که ساخته شد، پنهانی می‌بری به آدرسی که بهت می‌دیم و تحویل می‌دی و بر می‌گردی... همین.
بابت تحویل هر عروسک، همون اندازه پیش پرداخت پول می‌گیری. همین خوبه دیگه... بد که نیست واست.
کدوم جریان؟ خدا؟... خب حالا می‌فهمی منظورم چیه؟...
ببین ما مواد اولیه رو از همین آدم‌هایی که خلقت ناقص دارند تامین می‌کنیم... همان‌هایی که بخاطر خلقت ناقصی که دارن تو زندگی دارن به فنا میرن... می‌دونم، حالا بهت توضیح می‌دم... بیا اینجا روی این سنگ بشینیم. ببین چه چشم‌اندازی داره... از اینجا کلا کیلومترها دور کارخانه رو می‌شه دید زد... هر کسی بخواد نزدیک بشه فوری از اینجا معلوم می‌شه... صبح‌ها موقع طلوع خیلی عالی می‌شه... داشتم می‌گفتم. مثلا خدا زن رو آفریده، بهش دست و پا و کلی اعضای بدن بهش داده که اگر خوب فکر کنی بدردش نمی‌خوره... حتی خرج زندگی‌اش رو نمی‌تونه تامین کنه، چه برسه به اندام‌های اضافی هم که داشته باشه... آنوقت همین دختر یا زن از بی‌کسی و تنهایی و فقر و فلاکت کارش به جایی می‌رسه که می‌خواد خودکشی کنه... تا اینجا که فهمیدی؟ حالا در نظر بگیر یه تغییراتی توی این عروسک‌های خدا، ایجاد می‌کنیم و زندگی اون دختر را از این رو به اون رو می‌کنیم. می‌بینی دیگه خوشبخت خوشبخت می‌شه... توی یه خونه مرفه می‌برنش، ازش مراقبت می‌کنن و تا آخر عمر هم زندگی‌اش تامین شده...
گفتم که ما هم واسه خودمون یه پا خدا هستیم. تازه اشکالات بنده‌هاشم رفع و رجوع می‌کنیم. نه اشتباه نگیر ما که پزشک و بیمارستان نداریم. کار ما هم یه تجارته... راستش قرار بود خواهرت... اسمش باز یادم رفت، چی بود؟...آها نگار... گفتم زود اسامی یادم می‌ره. قرار بود اون بیاد عروسک بشه... ولی چون تو رو دیدیم و احتیاج به راننده حمل عروسک داشتیم گفتیم تو بیشتر بدرد می‌خوری... قبلی؟ اون خوب طاقت نیاورد... تو آخرین باری که می‌رفت برسونه لو رفت... مامورهای دارایی و مالیات، چه می‌دونم پلیس متوجه شد. اومد دستگیرش کنه، اونم با یه سیانور خودش رو راحت کرد... آخه هر کسی تو کار ما زنده دستگیر بشه، اگه دست مامور بیفته خوب نگران خواهر و مادرش می‌شه که مواد اولیه نشن... واسه همین به صورت داوطلبانه یه قرص همیشه با خودشون دارن... تو که می‌دونم حواست خیلی جمع هستش و احتیاجی به قرص نداری... ولی محض احتیاط باز هم یکی پیشت باشه ضرر نمی‌کنی...
بسه دیگه اینطور مثل احمق‌ها نگام نکن... خب رفاه خانواده‌ات واست مهمه دیگه...
تازه آدمکش که نیستیم... فقط اون

مخلوق‌های ناقصی را که خدا آفریده رو ما به درخواست مشتری،کاملشون می‌کنیم...
خب بستگی به سفارش‌ها داره... یکی می‌گه دوست دارم از زانو به پایین پا نداشته باشه... یکی دوست داره عروسکش مثل یه سگ چهار دست و پا بره... یکی سفارش می‌ده اصلا نمی‌خواد دست و پا داشته باشه... خلاصه از این جور تغییرات دیگه... هم مشتری راضیه، هم اون مخلوق ناقصی که کارش می‌خواد به خودکشی برسه، با این تغییر کوچک دوباره احساس مفید بودن می‌کنه... خدایی ما داریم زندگی رو واسه مردم بهتر می‌کنیم... گفتم تو اصلا کاری به چیزی نداری... فقط به آدرسی که تحویل می‌گیری بار و تحویل می‌دی و برمی‌گردی... تازه هر ماه چند روز مرخصی هم داری... آخه اینجا باید نگهبانی هم بدی... نگران خانواده‌ات که دیگه نیستی...
حالا صبر کن الان همکارت از تو ساختمان بیاد بیرون باهاش آشنا می‌شی... اون اتاقک هم جای زندگی کردن توست. همه‌جور امکانات توش هست... اصلا نیازی نیست وارد ساختمان اصلی بشی. هر کاری داشتی به همکارت بگی اون خودش بهت می‌رسه... تو فقط کارت اینه اینجا نگهبانی بدی و حمل بار انجام بدی...
می‌بینی چقدر بی‌حواسم... گفتی اسم خواهرت چی بود؟...
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم خادم سلام و احترام
قبل از شروع گفتگو بین دو یا چند مخاطب و رسیدن به مقصد نهایی درباره‌ی هر مبحثی این الزامِ اولیه وجود دارد که ما باید بدانیم درباره‌ی چه چیزی می‌خواهیم بحث کنیم و آیا تعریف ما از آن مبحث یکی است یا خیر؛ یعنی قبل از روشن شدن چارچوبِ بحث برای مخاطبین ادامه روند مباحثه غلط است؛ نمی‌شود یکی نسبت به موضوعی ناآگاه باشد و ما بدون فراهم آوردن زمینه و آگاهی کافی او را بکشیم وسط معرکه. در مورد داستان هم چنین است؛ جهانی که نویسنده می‌سازد باید در نظر مخاطب کامل بیاید. مخاطب بیرون گود ایستاده و چیزی از آنچه نویسنده می‌خواهد بگوید نمی‌داند و وقتی وارد گود می‌شود تنها با نشانه‌ها و چراغ‌هایی که نویسنده برایش روشن می‌کند می‌تواند به مضمون مورد نظر نویسنده دست یابد؛ از طرفی ابهام امروزه در هنر و ادبیات استفاده می‌شود برای گنجاندنِ زیرلایه‌هایی در کار و کشف آن توسطِ مخاطب و رسیدن به معانی عمیق؛ اما این ابهامِ هنری با گنگی روایت و مضمون متفاوت است؛ این نوع ابهام باعث سختی ارتباط با اثر می‌شود و قدرت اثر را کم می‌کند و مخاطب را پس می‌زند.
داستان «اسم خواهرت چی بود؟» سوژه‌ی خوبی دارد، مضمون تازه و نو و قابل تأمل است. رسیدن به ایده و سوژه‌ای خلاقانه یک طرف قضیه است و پرداخت و از آب و گل درآوردن آن یک طرف دیگر. مشکلی که این داستان دارد در پرداخت است؛ و اولین چیزی که می‌شود به این پرداخت نسبت داد وجود ابهام در داستان است. این ابهام باعث می‌شود مخاطب نتواند با داستان ارتباط برقرار کند.
خانم خادم شما مضمونی را برای نگارش داستان انتخاب کرده‌اید و احتمالا با فرض اینکه مخاطب آگاهی و پیش‌زمینه‌ای نسبت به این موضوع(مثلا؛ تبدیل انسان‌ها به حیوانِ خانگی و سوء استفاده‌ از آن‌ها...) دارد، داستانتان را نوشته‌اید؛ این داستان نیاز به زمینه‌چینی بیشتری دارد، نشانه‌های بیشتری در داستان بگنجانید و بخش‌هایی از مضمونِ اصلی را برای خواننده روشن کنید. داستان «اسم خواهرت چی بود؟» در حال حاضر روایت کاملی ندارد، قدری شتابزده جمع و جور شده و نیاز به بسط و پرداخت کامل‌تری دارد. مخاطب نمی‌داند در ذهن نویسنده چه می‌گذرد، او جهانِ داستانیِ کاملی را می‌خواهد که وقتی واردش شد بتواند کشفش کند. کامل نبودن روایت و جهان داستان و اینکه بخشی‌ از متن نسبت به اخبار و رویداد وقایعِ دنیای واقعی نوشته شود با فرض اینکه همه می‌دانند؛ باعث می‌شود داستان تاریخ مصرف‌داری تولید شود و حتما در سال‌های آینده برقراری ارتباط با آن سخت‌تر خواهد بود.
به طور کلی روایت داستان روان بود، سوژه خوب و تازه بود و پتانسیل تبدیل شدن به داستانی بهتر را داشت که قطعا با بازنویسی محقق خواهد شد.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت