دادن مجال درک به مخاطب در داستان مدرن




عنوان داستان : خونِ پرنده
نویسنده داستان : مرجان شرهان

سیگارش را فوت کرد توی صورت‌م و خیره بود به من، انگار نمی شناختمش.
- امروز چندمه؟
- بیس و شیش
- می دونی ممکنه سالگردت باشه؟ هر روز ممکنه سالگرد مرگت باشه یکی امروز استوری کرده بود. رفیق‌ت. بعد از عکسای وردیج... نرفتی چرا؟.. می گفتن برات خوبه.
- برای تو چی؟....من زیاد طبیعت دوست نیستم .. ولی جزییاتش رو دوس دارم. ایناهاش!
تکه سنگی که بچه ها از وردیج آورده بودند را گرفتم رو به روی‌ش.
- کوه‌های انسان‌نما...وقتی عکس‌ها رو دیدی کلی هیجان داشتی ، گفتی چقدر جای خالی توشون هست ... شاید دردهاشونه که دادش زدن و جاش خالی شده..گفتی شاید همینا سنگشون کرده.
- آره ولی فقط برای یه لحظه‌ست..همون لحظه. میدونی چیه؟ من با هر چیزی، می خوام برسم به یه چیز دیگه . راضی نمیشم بسنده کنم به خودش.
- منم وقتی زل می‌زنم به چشمهات دو تا جای خالی می‌بینم که نمیدونم با چی پرشون کنم مثل حفره‌های وردیج.
- مثه اتفاقی که بین چشم‌هام و حظ بردنم میافته، بدبختیم؟
- نه نیستیم، راضی نمیشیم به جلد، پاره می‌کنیم تا نقاب بر داریم
دوباره فوت کردم توی صورت‌ش
- که خودمون رو سرگرم کرده باشیم...گول خوردیم..این خودش مصیبته..مرضه...بند به دست و پامون
- با بند به دنیا اومدیم، نمایشی بریدن‌ش تا ما سرگرم بازی بشیم و بندها ی دیگه یواشکی زیادتر، محکم‌تر
- مجبوری موهاتو بزنی؟
- نه ولی این آخرین بند برای منه
- می‌دونی من تنها بندی که نمی‌خوام از دست بدم همین موهاست
- بندی که می‌پیچه بنده..مو و مدار نداره.و قتی خودم برای خودم توی یه مدار تکراری دور می‌زنم یه بازی تکراری‌م، یه مدار مسخره.می‌خوام پاره کنم همه بندها رو شاید آزاد شدم، شایدم گم.
- اگر دردهامون رو داد بزنیم، سنگ می‌شیم؟ اگه همه بفهمن...
- قرص‌هات رو خوردی؟
- مگه وقتی آب می‌خوردم، لیوان از دست‌ت نیافتاد؟
- یادم میره زود، گفتم کمتر حرف بزن، حواس‌م رو پرت می‌کنی. دست خودت هم برید.
انگشت‌ش را نگاه کرد که خون روی‌ش خشک شده بود. دست‌ش را شانه کرد، لابلای موهایش.نگاه کردم توی دست‌هایم پر از مو بود.
- قول داده بودی...قیچی کجاست؟
- تو چرا شبیه منی؟
- شاید چون تو خودخواهی، توی همه دنبال خودت می‌گردی.
- تو دیگر خواهی مگه؟
- من؟ تو خواه. وقتی لیوان شکست، دست‌ت برید، من گریه افتادم، تو نه. واسه خودم نه، واسه تو.
- ما که همیشه چشم تو چشم گریه می‌کنیم. دور از چشم همه.
- همه به درک! ما دنیا رو باهم کهنه می‌کنیم و میندازیمش دور.
- کهنه باشه زود می‌پوسه..تو از اونور میکشی من ازینور
لیوان آب را سرکشیدو دوباره سیگار روشن کرد و من فوت کردم توی صورت‌ش
- چرا مختصات ما معلوم نیست؟
- چون کش اومدیم تو کلمه، نقطه نمی‌شیم ته جمله. دود شدیم روی تصویر هم.
- داری چرت و پرت میگی.
- ما به زمان نیاز داریم باورت میشه؟ نیاز به زمان...کاش زمان کش بیاد
- اگه کش بیاد زودتر در میره...تو یک آن.
- تو اومدی سراغ من یا من سراغ تو؟
- من جای دوری نبودم
- تو....اصلا کسی جز من مونده برات؟
گریه افتاد،صورت‌م خیس شده بود و پوست خشکم می‌سوخت از نمک اشک. دست کشیدم روی گونه‌هاش، خطِ سرخ افتاد روی صورت‌ش. آینه خونی شد. قیچی را برداشت و موهایم را کوتاه کرد، قبل از آنکه همه‌ی بندها بریزند توی دست‌م ریختشان کف اتاق. نه آزاد شدم نه گم...فقط سبک شده بود.
- سنگ رو بردار
- برداشتم
- بزن...
سنگ را برداشتم با چند ضربه آرام از فاصله کم ، به آینه زدم ...بعد دستم را بردم پشت سرم . دستم همانجا ماند
- تا حالا ندیدی چشمامو که اینطور زل ردی؟؟
زل زدم به چشم هایش. زل زدم به موهای کوتاه‌ش.محکم کوبیدم به آینه.. انسان نما شد. با یک حفره زیر چشم چپ‌ش.
- هشتا.. نه، نه، هفت، هشت، نُه ..نُه تا شدی
- تنها کاریه که بلدم....تکثیر.
- شبیه سرخپوستها شدی...با این رد خون که صورت‌ت رو نصف کرده...شبیه هشتا نه ..نُه تا سرخپوست شدی
- اسم بذار برام
- خونِ پرنده
پرید. صورت‌م را چسباندم به آینه. نبود. رد خون ِ روی آینه را زبان کشیدم...شور بود. رفته بود. دهان‌م تلخ شد. پریده بود به اتاقی در بیمارستانی که روزی است و به جز من و خودش، دیگران هم فهمیده‌اند. من انقدر لاغر شدم که استخوان ترقوه‌ام شاعرانه شده، اما او شعرش نمی‌آید، دردش می‌آید، سرم شلوغ است همه میآیند عیادت من نه او، روزهاست با هم حرف نزده‌ایم.
نقد این داستان از : الهام فلاح
خانم شرهان عزیز سلام. مدت‌ها بود داستانی مثل داستان شما نخوانده بودم. داستانی که به شکلی غیر از شکل کلاسیک داستان به آن بپردازد. داستانی که جهانش و کارکترش و پیرنگش و پلاتش همه در یک موجودیت واحد حضور دارند. داستان شما در واقع داستان پلات‌محورنیست. چرا که متکی بر روایت کردن قصه هم نیست. داستان شما داستان کشمکش‌های درونی انسانی‌ست که حسابش با خودش و دنیایش و دردهایش حتی روشن نیست. حکایت انسان جهان مدرن امروز. جهانی که به آدم‌ها حالی می‌کند کانون هستی هستند و کل کائنات به دور آنها می‌گردد. این است که راوی داستان شما حتی گویا از پس تحمل کردن تصویر خود، تنها کسی که برایش مانده برنمی‌آید. او را با سنگ درهم می‌شکند. داستان فردیت مخدوش شده انسان تنهای امروز که نه تنها نمی‌تواند دردهایش را درمان کند که حتی از فریاد زدن آن واهمه دارد. اما چیزی که باید به ان توجه داشته باشید این است که داستان شما اساسا بر پایه دیالوگ پیش میرود و گفتگومحور است. در چنین داستان‌هایی باید تقسیم وزن دیالوگ را در طول داستان در نظر داشته باشید. اگر دیالوگ‌ها چیزی شبیه محاورات ساده و روزمره باشد، و بنا باشد در راستان آن محاورات قصه سرراستی تعریف کنید، ماجرا فرق می‌کند. اما در داستانی که شما نوشته‌اید و به نوعی داستانی مدرن و معماگونه است، باید به خواننده مجال و مهلت درک و تفهیم دیالوگ را بدهید. باید کم‌کم او را به باد سیلی جملات سنگین و سخت‌فهم بگیرید. درست است که این طور نوشتن باعث غربال شدن مخاطب شما و ارتقای سطح خوانندگان شما می‌شود، اما این را فراموش نکنید که اساسا داستان بزرگترین رسالتی که دارد در وهله اول ایجاد سرگرمی و لذت است. این راز ایجاد رابطه پایا بین شما و مخاطبینتان است. مخاطب هرقدر هم مسحور توانایی شما در نوشتن و پیچیده نویسی بشود، اما این جادو هم عمر درازی نخواهد داشت‌. چون داستان سختخوان و سنگین‌وزن برای هر حال و روز و موقعیتی مناسب نیست. این البته به این معنا نیست که سهل و دم دستی بنویسید. اما باید همان مخاطب نخبه را هم راضی نگه دارید. در هر حال داستان شما قوی و مستحکم بود و بسیار دوستش داشتم. تنها چیزی که باید کمی به آن سر و سامان بدهید ریتم تند و شتابزده پایانبندی داستان است. شاید بهتر بود فرصت مکاشفه بیشتری به خواننده بدهید به جای اینکه سریع گره پیچ‌واپیج داستان را برایش بگشایید. امیدوارم به زودی داستان‌های تازه‌ای از شما بخوانم. چیزی که این روزها زیاد به آن نیاز داریم داستان‌هایی عمیق‌ است برای روبرو شدن با خود حقیقی‌مان.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت