اسم‌هایی که اکسیر داستان نیستند (3)




عنوان داستان : توهم دیگری (بخش سوم)
نویسنده داستان : امیررضا شعبانی

9:
صبح روز بعد وقتی که هوا هنوز تاریک بود، سربازان وسایلشان را برداشتند و پشت سر فرمانده به راه افتادند کمی که رفتند آفتاب طلوع کرد کمی بیشتر که رفتند آفتاب به وسط آسمان رسید با لب هایی خشک و تنی بی جان روی خاک های کویر ولو شدند سرباز ها روی زمین دراز کشیده بودند اما فرمانده هنوز تن به خاک نداده بود و همانطور که روی زانوانش ایستادگی می کرد به دور دست خیره شده بود.
یکی از سرباز ها گفت : چقدر دیگر مانده است فرمانده؟ فرمانده با لحن محکمی گفت:چند هفته ای در راه هستیم.
سربازان با شنیدن این حرف بی صدا آه کشیدند ولی فرمانده از جایش بلند شد و شروع کرد به راه رفتن. پشت سرش فریبرز هم از جا بلند شد و پشت سر او دیگر سربازها هم از جا بلند شدند...
لحظات سختی بود و برای فرمانده که هرچه به پایتخت نزدیک تر می شد بیشتر دلتنگ پزشک میشد و بیشتر از او استشمام می کرد اوقات سخت تر میگذشت. روزانه دو وعده راه می رفتند و یک وعده استراحت میکردند و این کار را مدام و بدون وقفه تکرار می کردند.
روزی فرمانده احساس کرد به هر سو که می نگرد پزشک را میبیند با خودش گفت :آیا به راستی عاشق شده ام؟!...بله! او عاشق شده بود و همین عشق به پاهایش قوت میداد و به قلبش شهامت!
سرباز ها که از خستگی جانشان به لبشان رسیده بود با دیدن فرمانده که همچنان خستگی ناپذیر راه میرفت همچون روز های اول جان میگرفتند و بدون شکایت به دنبال فرمانده راه می افتادند آن قدر راه میرفتند تا بالاخره یکی از سرباز ها از پا در می آمد و نقش زمین می شد آن وقت چه روز بود چه شب فرمانده با دلخوری که سعی میکرد نشان ندهد دستور استراحت میداد سرباز ها انگار باری از روی دوششان برداشته باشند بی حال بر زمین می افتادند اما فرمانده بر تخته سنگی می نشست و به افق خیره می شدوفریبرز که از دور به فرمانده نگاه میکرد هرشب در چشم های فرمانده چیزی جز انتظار نمی دید.
شب هنگام فرمانده از سمتی که خورشید غروب می کرد؛ آمد؛ با جامه ای غرق در سیاهی شب. نزدیکتر که شد، فریبرز که در خوابی عصر گاهی فرو رفته بود و چهره اش از نور خورشید غروب ارغوانی شده بود از صدای پای فرمانده از خواب پرید. فرمانده همانطور که رو به رویش ایستاده بود چند پرنده ای را که شکار کرده بود به سمت فریبرز دراز کرد. چهره اش همچون سایه ای غرق در سیاهی بود.
_بیا تمیزش کرده ام کبابش کنید و بخورید.
فریبرز پرنده ها را گرفت و گفت: خودتان چه فرمانده ؟ داریوش همانطور که به سوی دیگر می رفت با دست به استخوان های پرنده ای اشاره کرد و گفت: من خورده ام.
داریوش رفت و روی تخته سنگ خودش نشست کمی به افق نگاه کرد و وقتی که خورشید ارغوانی شد و غروب کرد به ماه و ستاره ها چشم دوخت و سپس دراز کشید. کاغذ شعر را از لباسش بیرون کشید و زیر لب زمزمه کرد(بعد از گذر تمام این سختی ها/ وقتی که تن مجروح و دل غمگینم به دروازه های شهر برسد/ با تو ای عشق رو به رو خواهم شد/ تو مرا بدون هیچ منتی در آغوش خواهی کشید/ و بند بند وجودم که از دوری تو از هم گسیخته شده بود را/ دوباره بهم متصل خواهی کرد/ آه ای عشق)
***
صبح روز بعد فرمانده با منظره ای تکراری از طلوع خورشید در کویر رو برو شد آرام آرام چشم هایش را باز کرد و سرش را از زمین بلند کرد سمت چپ سرش از خوابیدن روی سنگ های نچندادن مسطح درد میکرد و روح و روانش مجروح بود احساس تنفر داشت و با خودش میگفت: من اینجا چه میکنم؟ چرا باید این قدر طول بکشد؟چقدر دیگر باید راه بروم تا به تو برسم!
این ها را که میگفت ناگهان دست گرمی روی شانه چپش احساس کرد سرش را به همان سمت چرخاند پزشک بود.
_فرمانده عزیزِ من شما نباید نا امید بشوید پشت سرتان را ببنید آن سربازها که همیشه سرباز نبوده اند به قدرسرباز های واقعی هم تمرین داده نشده اند اگر تا اینجا هم دوام آورده اند فقط به این خاطر بوده است که به توانایی وهوش شما اعتماد داشته اند.
_ولی من دیگر خسته شدم پس کی قرار است به تو برسم؟
_فرمانده عزیزم اگر شما مرا دوست دارید من از شدت دوست داشتن شما حاضرم برای شما بمیرم!
پزشک سرش را پایین گرفت و با حالت غمگینی گفت:هر چند دوری از شما هم کم از مرگ نیست. فرمانده از جایش بلند شد و به پزشک نگاه کرد.
قطره های اشک از چشمان زیبا و روشنش سرازیر می شد و بر گونه هایش می ریخت. فرمانده خواست اشک های او را پاک کند اما قبل از اینکه دستش به پزشک بخورد او ناپدید شده بود.فرمانده هاج و واج اطرافش را نگاه کرد و تا دور دست ها کویر دید ناامیدانه آه کشید و به سرباز ها نگاه کرد. همه شان خسته و مجروح روی تخته سنگ ها در خواب بودند.
داریوش دلش نمیخواست به هیچ وجه آن ها را ناامید کند اما دور و برش را که نگاه میکرد از همه چیز متنفر می شد و دلش میخواست همان جا بمیرد و این قدر این کویر بی پایان را نبیند. سرش را بالا گرفت و رو به نور خورشید چشمانش را بست خودش میدانست که این افکار نجاتش نمیدهد.(اما آیا این واقعیت نبود؟) نفس عمیقی کشید و تمام افکارش را قورت داد آن وقت با جسمی خالی از هر گونه احساس در ظاهر رو به سرباز ها کرد و گفت: بلند شوید حرکت می کنیم!
سرباز ها که نایی در بدن نداشتند با ناله و زاری از جا بلند شدند و پشت سر فرمانده به راه افتادند. فرمانده از درون ویران شده بود اما اسکلت بیرونش را جوری ساخته بود که سرباز ها ناامید نشوند و همچنان به راه رفتن ادامه بدهند.جلوتر که رفتند آه از نهاد یکی از سربازها بلند شد و سم نا امیدی را در میان جمع ریخت.
_چقدر دیگر باید راه برویم ؟ موقعی که می آمدیم که اینقدر در راه نبودیم؟! اصلا شاید راه را اشتباه آمده ایم.
سرباز به اطرافش اشاره کرد و گفت:چرا!چرا! اشتباه آمده ایم اینجا برایم آشنا نیست ما تا به حال از این مسیر نگذشتیم. قطعا راه را اشتباه آمدیم ما گم شدیم!ما گم شدیم! فرمانده به خاطر شماست که ما گم شدیم شما ما را به کشتن میدهید آنوقت چه کسی به داد خانواده هایمان میرسد؟ چه کسی به آن ها کمک میکند؟
فریبرز که میدید حرف های سرباز دارد روی همه تاثیر میگذارد به سمت سرباز رفت و شانه هایش را گرفت و گفت : آرام باش ما یک مسیر تقریبا صاف را گذراندیم و اکنون هم از همان مسیر در حال برگشتیم من مطمئنم . اگر واقعا میخواهی به شهر برسی و مردم را خبر کنی باید قوی باشی و به این راهی که میرویم اعتماد کنی سرباز فریبرز را کنار زد و فریاد زنان گفت:ولم کن! ما گم شدیم این مسیری که میرویم ما را به بیراهه میبرد ما گم شدیم !...ما میمیریم! اگر گم نشده بودیم چرا این قدر در راه ماندیم؟ اصلا چرا به هیچ آبادی نمیرسیم؟ اصلا چرا تا با حال سپاه دشمن به ما نرسیده است؟!
فریبرز فریاد کشید و گفت: بس است دیگر با این حرف هایت بقیه را هم نا امید می کنی! کسی به ما نرسیده چون بیشتر راه میرویم به آبادی نمی رسیم چون فرمانده می خواهد ما را از راه امن تری ببرد در راه بیشتر از قبل ماندیم چون خسته و مجروحیم اما ناامید نیستیم و راه را گم نکرده ایم.
سرباز با فریبرز گلاویز شد.
_دروغ میگویی! گم شدیم ، راه را گم کردیم این را خود فرمانده هم میداند؛اشتباه کردیم عقلمان را دست یک بچه تازه کار سپردیم.
داریوش که این حرف ها را شنید عصبانی شد و تمام خاطرات و سختی های گذشته جلوی چشمانش آمد لحظه ای خواست فریاد بزند و با سرباز درگیر شود اما درست در آخرین لحظه با خودش گفت:بیا باز هم صبر کنیم این کار را بکنم که چه بشود؟!
_سرباز!ما از راه درستی آمده ایم وقتی که آمدیم خورشید پشت سرمان بود و الان رو به رویمان است هر کجا برویم خورشید راهنمای ماست.
سرباز خنده تلخی کرد سری تکان داد و زیر لب گفت: (خورشید!) آرام کمربند شمشیرش را باز کرد و شمشیرش را روی زمین انداخت .
_یک چیز را میدانید من دیگر پا به پای شما به نا کجا آباد نخواهم آمد به هر جهنمی که میخواهید بروید.
سرباز این را گفت و روی زمین نشست و فرمانده و دیگر سربازها آرام آرام از او دور شدند.شب هنگام سرباز ها مختصر شکارشان را به دندادن می کشیدند و به سختی های امروز و فردا فکر میکردند و خودشان را در عین آزادی اسیر می یافتند.
اسیردرد، ترس و خستگی و غم. هر وقت هم که این افکار در مغزشان جولان می داد با نا امیدی به دنبال راه فراری می گشتند و لحظه ای نگذشته متوجه می شدند هیچ راه دیگری غیر از همین راهی که می روند ندارند پس به ناچار روزه فکر می گرفتند و با سختی اندک صبر و تحملشان را چاشنی کار های روزانه شان می کردند.
سرباز ها بعد از غذا کمی نشستند و صحبت کردند و بعد سر بر خاک و سنگ گذاشتند و خوابیدند. مثل شب های دیگر؛ فرمانده که دیرتر از همه میخوابید و زود تر از همه از خواب بیدار می شد بر تخته سنگی نشسته بود و در نشئه ای خوب و خوش فرو رفته بود. اما آن شب با شب های دیگر فرق داشت، دلش شور میزد و مدام حواسش پرت می شد. با خودش خیال می کرد شاید پزشک از بازگشت او ناامید شده با شد.(نکند او فکر کند که من مرده ام و دیگری دلش را... نه! این فقط خیال است.پس چرا دلم شور میزند؟ شاید این احساس عشق نیست شاید غریزه ام دارد به من هشدار میدهد) فرمانده بلند شد و اطرافش را نگاه کرد و به این طرف و آن طرف دوید.
تا چشم کار می کرد تپه های شن بود که در اوقیانوس شب سرد و خاموش و مرموز می نمودند. (تا به حال حیوان درنده ای به ما حمله نکرده است اما بعید هم نیست چند تایشان اطرافمان نباشد.) فرمانده به سمت سربازها دوید و آتشی که در حال خاموش شدن بود را دوباره زنده کرد و یک انشعاب از آن را به شکل یک مشعل در دست گرفت.
(دلم شور میزند و این بی دلیل نیست حتما خطری در راه است ؛ شاید هم...)
یک لحظه فرآموش کرد مشعلش را تکان داد و مو هایش را خاراند و نفس هایش به شماره افتاد ناگهان مثل کسی که چیز ی به یادش آمده باشد چشم هایش از هم باز شد (شاید برای سربازی که نیامد نگران هستم؟! خودش نیامد به من چه؟ ولی من فرمانده او هستم! نمیتوانستم که برای نجاتش خودم و سربازان دیگر و حتی خودش را به کشتن بدهم! اما نباید این قدر بیخیال هم رهایش می کردم حداقل باید سعی خودم را میکردم می توانستم بیشتر تلاش کنم تا منصرفش کنم میتوانستم!)
فرمانده از سرجایش بلند شد و به سمت سربازها رفت تا از خواب بیدارشان کند و به سمت سرباز رها شده برگردند اما پشیمان شد.
لباسش را به تن کرد و مشعلش را به دست گرفت و از سربازها دور شد. هنوز قدمی برنداشته بود که گفت اگر برای این سربازها اتفاقی بیفتد چه؟!
نگاهی به سربازها کرد و فریبرز را در میان آن ها تشخیص داد بیدارش کرد و گفت مواظب سربازها باش و خودش بی توجه به سوال های فریبرز فورا از آن جا دور شد!
کویر سراسر سکوت بود و فرمانده با مشعلش در آن پهنه وسیع مثل ستاره ای بود که از دور چشمک میزد.
فرمانده هرچه جلوتر می رفت با حس های غریبی رو به رو می شد. تنهایی و گرسنگی و وسعت باشکوه کویر چنان بر مغزش فشار می آورد که هر آن پشیمان می شد چرا تنها چنین راهی را در پیش گرفته است.کمی جلوتر صدای زوزه گرگ ها همچون صدای خراشیده شدن ناخن روی سنگ بند بند وجودش را لرزاند اما سعی کرد بی تفاوت به مسیرش ادامه دهد.
قدم های بعد را که بر می داشت احساس میکرد کسی دارد او را تعقیب میکند؛ سرش را که چرخاند صدا از سوی دیگری آمد مشعل را بدست راست گرفت و شروع کرد به دویدن همزمان صدای قدم هایی از چپ و راست و پشت سرش به گوش میرسید هراسان شد قدم هایش را تند تر کرد و به این طرف و آن طرف نگاه کرد صدای قدم های همراه هم سریعتر شد احساس کرد از میان سایه ها دستی به سمتش دراز شده و میخواهد دامنش را بگیرد شمشیرش را از غلف بیرون کشید و فریاد زنان شروع به دویدن کرد و ناگهان به جسم سختی برخورد کرد نفس نفس زنان با چشمانی از حدقه بیرون آمده مشعلش را جلو برد.
سربازجا مانده بود که از شدت درد سرش را گرفته بود.سرباز که هراسان بود با دیدن فرمانده نفس عمیقی کشید و فرمانده را در آغوش کشید فرمانده همانطور که متحیرمانده بود، دستانش را به دور کمر سرباز حلقه کرد.
_چه شده چرا این قدر هراسانی؟
_فرمانده دارند می آیند!دشمن رد ما را گرفته؟!
_چه ؟!چطور؟ آن ها را کجا دیدی؟!
_ساعتی بعد از رفتن شما از دور دیده ام کاروانی نزدیک میشود. کمین کردم تا بهتر ببینمشان و دیدم کاروان نیستند لشکر هستند و از پرچمشان یقین کردم دشمن اند.
فرمانده هیجان زده و سردرگم به این طرف و آن طرف می رفت و با دندان لب هایش را می جوید و ریش هایش را با دست می کشید.
_تعدادشان چقدر بود؟!
_مثل روز اول، انگار اصلا کم نشده بودند.
_وضعیتشان چطور بود؟! زخمی و مجروح هم داشتند؟!
_فکر نمیکنم فرمانده آن سپاهی که من دیدم از هر نظر سالم و کامل بود.فرمانده به نظرم ماندنمان به صلاح نیست باید هر چه زود تر برویم.
فرمانده که خسته و عصبی بود با چهره ای گرفته گفت:دنبال من بیا ! آن دو شمشیر هایشان را توی دست گرفتند و دویدند به سرباز ها که رسیدند فریبرز خواب و بیدارداشت نگهبانی می داد.
_بلند شوید! بلند شوید!
فریبرز که متوجه حضور فرمانده شده بود سراسیمه از جا پرید.
_چه شده فرمانده!
_دارند می آیند دشمن ردمان را گرفته!
سرباز ها که شوکه شده بودند از جا برخاستند و با تعجب و ترس به فرمانده نگاه کردند. یک نفر به شمشیراش تکیه داد و همانطور که نفس نفس می زد آب دهانش را قورت داد دیگری دستانش را بر سر گذاشت و چند قدمی سر گردان به این طرف و آنطرف رفت. دیگری هم جور دیگری واکنش نشان داد.
داریوش شمیشرش را به کمر بست و نفس زنان گفت:گوش کنید میدانم خسته هستید و به اندازه کافی هم استراحت نکرده اید از طرفی خیلی وقت است از خانواده هایتان دور هستید و از این طرف هم در فشار روحی هستید اما اگرهمین الان راه نیفتیم دیگر هیچوقت خانواده هایمان را نمی بینیم و غفلت و تسلیم شدن ما ممکن است جان تک تکشان را به خطر بیندازد.
از امروز به بعد دیگر شب و روز نداریم هروقت شد تا هر جا که لازم باشد باید راه برویم تا هرچه سریعتر به شهر برسیم وسایلتان را تمام و کمال جمع کنید و استخوان های شکار را در بیابان پرا کنده کنید.
سربازها همان کردند که فرمانده گفت و از آن پس شروع کردند به دو تا یکی کردن روز ها و این کار سربازان را شدیدا خسته و کم طاقت کرده بود.
روزها در پی هم طی شد؛ سرما و سکوت شب های کویر تنشان را میلرزاند و آفتاب سوزانش نای و توانشان را گرفته بود. این وضعیت هر چقدر که سخت وطاقت فرسا بود؛ گذشت و در نیمه شب یک روز سخت در حالی که راه رفتنشان چهار دست و پا شده بود و از شدت خستگی و گرسنگی و تشنگی چشمانشان همه جا را تار میدید آن ها مشعل های روی دیوار های دروازه شهر را دیدند ...
10:
صبح روز بعد وقتیکه فرمانده چشمانش را باز کرد معشوق خود را بالای سرش دید.مثل اینکه گروهی از مردم که برای سفر از شهر بیرون آمده بودند پس از طی مسیری کوتاه اجسادی را غرق در شن های کویر دیده بودند که لباسشان به سربازان شبیه بوده انها را به شهر برده و تحویل قصر داده اند وقصر هم آن ها را پیش پزشک برده بود.
_فرمانده شما کجا بودید این همه وقت؟...
داریوش خواست جواب بدهد اما فقط از لب های نیمه بازش صدای نا مفهموی بیرون آمد او میگفت: (به دنبال شما تمام کویر را راه آمده ام.)
پزشک متوجه شد فرمانده چقدر ناتوان است آرام دستانش را جلوی دهان فرمانده برد و گفت:فعلا استراحت کنید فرمانده، فرصت زیاد است. فرمانده چون تشنه ای که به آب رسیده باشد چشمانش را بست و بوی خوش دست های پزشک را با ولع استشمام کرد اما وقتی چشمانش را باز کرد از اینکه چرا چشم هایش را بسته بود و قبل از رفتن یک دل سیر او را تماشا نکرده بود پشیمان شد...
صبح روز بعد در بارگاه پادشاه فرمانده و سربازهایش چون اسیران یا جاسوسان دشمن زانو زده بودند و در محضر تمام درباریان و اعضای قصر به وزیر بزرگ جواب پس میدادند. وزیر با صدای تیز و زبان تیز ترش به فرمانده و سربازان پرخاش میکرد که تا به حال کجا بوده اند؟ سر دیگر افراد چه آمده است؟ و تمام این زمان شاه فقط سبیلش را میکشید.
داریوش در تمام مدت سکوت بود و به گوشه ای خیره شده بود و در خیالش حسرت می خورد که چرا نتوانسته است پزشک را برای آخرین بار ببیند و مدادم به ذهنش فشار می آورد تا بتواند چهره پزشک را یادآوری کند اما هرچه فکر میکرد چیزی به ذهنش نمی رسید.
در همین زمان وزیر با همان صدای نخراشیده اش فریاد زد : فرمانده داریوش مگر کری ! تو و سربازانت کدام گوری بوده اید؟!
داریوش که رشته افکارش پاره شده بود و از یادآوری چهره پزشک عاجز شده بود با حالتی عصبانی و خشمگین فریاد زد :دهانت را ببند احمق!
جمعیت از لحن و صدای فرمانده ترسید و تعجب کرد. داریوش لحظه ای مکث کرد و خواست با آرامش و ادب جواب وزیر را بدهد اما یکی از در باریان از ضعف و چهره رنجور فرمانده استفاده کرد و بلند گفت: مراقب حرف زدنت باش سرباز!
داریوش همانطور که از درد به خود می پیچید سرش را چرخاند و نگاه تندی به آن درباری کرد آن در باری از ترس آن نگاه تند و گیرا خودش را در میان درباریان پنهان کرد. سپس داریوش خطاب به شاه ،وزیر و دیگر درباریان گفت:شما احمق ها چه میدانید که ما چه کشیده ایم چندبار در این راه مرده و زنده شده ایم چند روز پشت هم آب و غذا نخورده ایم...
شاه که تا آن زمان ساکت بود و خم به ابرو هم نمی آورد از شنیدن این حرف ها خونش به جوش آمد و رنگش سرخ شد. وزیر که جنب و جوش شاه را مشاهده کرد با همان صدا جسورانه فریاد زد: این حرف ها را تمام کنید آقا! بگویید چه اتفاقی افتاده است؟!
داریوش که خودش و سربازانش را در آستانه غضب شاه می دید با نارضایتی از ادامه حرف هایش منصرف شد و شروع کرد به گفتن ماجرا: ما رکب خوردیم شبانه به ما حمله کردند و جز این چند ده نفری که هستیم کسی از ما باقی نماند.
سرباز ها چشمانشان از یاد آوری گذشته تر شد فریبرز به شمشیرش تکیه داد و چشمانش را با یکی از دستانش گرفت.
_فرمانده اشکان چی؟ چه بلایی سرش آمد؟
_فرمانده اشکان بزرگ
به ناگهان صدای گریه سرباز ها بلند شد.
کسی که ضربه شمشیر اش حداقل ده نفر را از پا در می آورد ! به تنهایی حریف چند صدنفر نشد.
داریوش این حرف را که می زد اشک از چشمانش به روی گونه هایش میغلطید و برق میزد، اشکش را با دستناش پاک کرد و گفت : پادشاها دشمن دیر یا زود به ما خواهد رسید. یکی از سربازان که از ما عقب تر بود به ما خبر داد که سپاهشان را خودش با چشم دیده؛ آن سپاه ذره ای هم جنگ را ندیده و دچار ضعف و کمبود نیروی آن چنانی هم نشده از شما خواستارم به این حقیر نیروی تازه نفسی بدهید تا به میدان جنگ برگردیم و انتقام کشتگان مان را بگیریم.
شاه که تا آن زمان سکوت کرده بود و با ایما و اشاره حرف هایش را به وزیر میگفت با مخاطب قرار گرفتن خودش سکوت را شکست.
_نه نیازی نیست. شما سختی زیادی کشیده اید و خسته اید بهتر است استراحت کنید. (سپس کمی مکث کرد و بعد از آن گفت:
(برادرزاده عزیزم!)
صدایی از میان جمعیت بلند شد (بله والا حضرت)
داریوش به دنبال صاحب صدا گشت که چشمش به همان درباری خود شیرین خورد.
_فرزندم! برای این جنگ تو فرمانده سپاه هستی!
داریوش لب هایش را جوید و با خود گفت:(گمان می کردم که به شاه اینگونه تعارف ها نمی آید و هدفی دیگر پشت آن چرب زبانی است.)
درباری مرددانه ناله ای کرد و گفت:ولی....
داریوش همانطور که شانه اش را گرفته بود گفت:پادشاها اگراجازه بدهید سکان لشکر در این جنگ دست من باشد من از هر جهت سپاه دشمن را میشناسم و...
شاه میان حرفش پرید و گفت: از دستورسرپیچی می کنی؟!
_نه والاحضرت قصد جسارت...
برادرزاده شاه از پشت سر شاه به شاه نزدیک شد پس از بوسیدن دست او سر در گوش شاه کرد و شروع به صحبت کرد.
وزیر چند قدمی برداشت و خودش را حائل میان شاه و درباریان کرد. از پشت سر وزیر صدای شاه و برادر زاده اش مبهم می آمد که باهم بحث می کردند ناگهان در همین حین شاه با صدایی که نزدیک فریاد بود گفت:پس کی؟! و برادر زاده اش در جواب گفت:به زودی به زودی...
کمی بعد صدای صاف کردن گلوی شاه، وزیر را به خود آورد و او با تعظیمی کوتاه از جلوی شاه کنار رفت. شاه کمی شرمگین به نظر می رسید اما سعی میکرد ظاهرش را حفظ کند او کمی به این سو آن سو نگاه کرد و سرانجام با کش و قوس فراوان گفت:
_فرمانده داریوش! قدر موقعیت و مقام خودتان را بدانید و در این جنگ برای ما پیروزی کسب کنید! داریوش بدون کلامی سری تکان داد، شاه هم به وزیرش دستور داد هر چقدر نیرو و تجهیزات میخواهند در اختیارشان قرار دهد.
_مورد دیگری نیست؟!
_نه جناب شاه
_خیلی خوب می توانید بروید.
داریوش و دیگر سرباز ها از جا بلند شدند، تعظیمی کردند و پشت به شاه از بارگاه خارج شدند. هنگام رفتن داریوش صدای پادشاه را شنید که دستور می داد بجنبید ،عجله کنید، وقت تنگ است.
قرار شد روز بعد لشکری تازه نفس با تجهیزات کامل در اختیار داریوش بگذارند و داریوش هم همان موقع قرار بود دوباره به سمت دشمن برود اما قبل از آن کاری بود که باید انجام میداد، پس پرسان پرسان خبر از خانه طبیب قصر گرفت لباسی خوشرنگ و خوش بو پوشید و با نشان فرمانده ای که از آخرین جنگ بر پیشانی و ابروانش حک شده بود به دیدار پزشک رفت.
در راه تمام اتفاقات را در دلش مرور کرد چه شده است و چه میخواهد بشود در تاریکی شب و زیر نور کم رمق مشعل ها مردی پر از خاطره های تلخ که سختی های جنگ او را برای همیشه تغییر داده بود با قامتی راست و دستانی پینه بسته عزم کرده بود که به جنگی دیگر برود اما این بار در دستانش به جای شمشیر شاخه های سر حال و با نشاط گل های تازه چیده بود.
از نگهبانی های قصر که می گذشت سربازها به احترامش سر خم می کردند چند کوچه باریک و تاریک را گذر کرد تا نهایتا به سر منزل مقصود رسید؛ قلبش تند میزد.
لحظه ای دودل شد اما تصمیمش را گرفت و در زد، اما خبری نشد؛دوباره در زد بازهم خبری نشد پس خواست دوباره در بزند که ناگهان در تکانی خورد و باریکه ای از آن باز شد صدای زنی آمد که با لحنی جسورانه و گستاخنه گفت:که هستید و چه میخواهید؟!
داریوش گفت: من فرمانده جنگ هستم شما که هستید؟ زن در را تمام باز کرد و آهسته گفت:عذر میخواهم فرمانده، من ندیمه پزشک هستم، امرتان را بفرمایید فرمانده. لحن ندیمه از زمانی که متوجه شد چه کسی به در خانه آمده است به کلی تغییر کرده بود انگار او منتظر کس دیگری بود.
_میخواهم با پزشک صحبت کنم.
_بانو نیستند.
_نیستند؟! این وقت شب کجا هستند؟!
_مگر خبر ندارید؟! به قصر رفته اند.
_ مگر در قصر چه اتفاقی افتاده است؟!
_برای مراسم فردا رفته اند آماده بشوند.
_مراسم بدرقه سربازان؟!
_نه قربان مراسم ازدواجشان!
فرمانده سرجایش خشکش زد و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد احساس کرد دردی از شانه هایش به تمام بدنش منتقل می شود. فرمانده زیر لب گفت:او میخواهد ازدواج کند؟!
ندیمه پزشک گفت: چه قربان؟
داریوش با حالتی تشر گونه گفت: او با که میخواهد ازدواج کند؟!
_مگر خبر ندارید؟
_نه! خبر ندارم!
_با والا حضرت، قربان!
داریوش که این حرف را شنید قلبش به شدت درد گرفت سرش را رو به سمت آسمان گرفت و ناله ای خفیف کرد.
آنوقت به دیوار تکیه داد و آرام آرام از توی تاریکی ها رفت. ندیمه با تعجب به قامت خمیده و پژمرده فرمانده نگاه میکرد که به سمت تاریکی می رفت و نهایتا در همان تاریکی هم غرق شد. فرمانده به اواخر کوچه که رسید دستهِ گل ها را زمین انداخت و آرام آرام از دیوار فاصله گرفت و به سمت میدان رفت.
میدان فضای بزرگ مستطیل شکلی بود که وسطش آتشدان بزرگی آتش را در حصار خود گرفته بود و از چهار طرف به چهار کوچه دیگر میرفت و سر هر کوچه هم سربازی در نور ملایم مشعل بالای سرش به نگهبانی ایستاده بود.
داریوش به دیوار نزدیک سرباز که رسید لحظه ای نزدیک بود زمین بخورد که سرباز جلو دوید و زیر بغل فرمانده را گرفت:چه شده است فرمانده؟! حالتان خوب است؟! میخواهید پزشک را خبر کنم؟ فرمانده این حرف را که شنید ابروانش در هم رفت و چشمانش آماده گریه شد اما خودش را نگه داشت و با صدایی که از پشت بغضش می آمد گفت: نه فقط مرا تا آن کوچه ببر. سرباز اطاعت امر کرد؛داریوش به کوچه که رسید دستش را روی دیوار گذاشت و گفت: ممنون میتوانی بروی سر پستت
_شما مطمئنید؟!
_کاملا مطمئنم!
سربازدوباره اطاعت کرد و از فرمانده دور شد. فرمانده مسیررفتنش را تماشا می کرد که دسته گل پرپر شده ای را دید که در تاریک و روشنی کوچه برق میزد. از کوچه دستِ راست میدان مردی که نشان میداد از طبقه ضعیف باشد هیجان زده به کوچه پزشک رفت داریوش که متوجه او شد آرام درتاریکی کوچه خزید و تمام حواسش را روی مرد جمع کرد.
مرد همانطور که هیجان زده این طرف و آنطرف را نگاه میکرد. پایش را روی دسته گل گذاشت فرمانده احساس کرد زیر پای مرد قلبش شکست. مرد که تازه متوجه دسته گل شده بود خم شد و به دسته گل نگاه کرد سپس آن را برداشت و در نور مشعل شاخه هایش را تکان داد و بو کرد و دوباره به اطرافش نگاه کرد و به در خانه پزشک رفت و در زد.
فرمانده که این صحنه را دید آهی کشید و دانه های اشک از چشمانش فروغلتید سپس سرچرخاند و به سوی دیگر رفت اما چند قدمی نرفته بود که بی حال شد و زمین افتاد.
***
صبح روز بعد، جشن وغوغایی در شهر و نزدیکی قصر برقرار بود مردم فریاد زنان به سمت قصر گسیل می شدند و از درو دیوار و پشت بام ها بالا میرفتند تا مراسم درون قصر را ببینند. در جهت عکس سیل گسترده مردم سرباز ها با نظم خاصی از شهر بیرون میرفتند و فریبرز آن ها را فرمانده ای میکرد. صبح زود به او خبر داده بودند حال داریوش چندان مناسب نیست و برای هرگونه دستوری آماده باشد و درست چند لحظه قبل دستورآمده بود خودش باید فرمانده ای لشکر را به دست بگیرد و او تنها فرمانده حاضر و سالم است که صلاحیت این کار را دارد.
فریبرز لشکر را از شهر خارج کرد و مقداری که دور شد، لشکر را نگاه داشت و از اسب پیاده شد و با چشمانی ملتمسانه منتظر داریوش بود که از شهر بیرون بیاید اما انگار التماسش بیهوده بود.
در میان دروازه گشوده شهر کاخ بزرگ و با شکوه پادشاه در انتهای شهر جلوه میکرد. فریبرز گفت: حتما جشن و سور بزرگیست. این را گفت ولی تصور نمیکرد چقدر بزرگ و باشکوه تر از آن چیزی بود که فکرش را میکرد سراسر قصر گل بود و لبخند. زنان با سینی هایی بزرگ و پر از میوه و شیرینی از مردم پذیرایی می کردند.
درباری و اشراف دور تر از آن ها زیر سایه بانی نزدیک به تخت شاه و ملکه درحال نوشیدن بودند مطربان دایره بدست این طرف و آنطرف می پریدند و هر کسی به نحوی سعی میکرد در این شادی سهیم باشد اما این طرف فریبرز و لشکرش در بیابان و زیر نور آفتاب منتظر برگشت فرمانده دلشکسته بودند. (گویا دیشب خبر داده بودند حال فرمانده بد است و پزشک برده اند بالای سرش اما با دیدن پزشک حالش بدتر شده بود. مدام هذیان می گفته و فریاد می زده است که:دیر رسیده است.)
در همین زمان فریبرز متوجه شد صدای دایره و تمپک ها و شور وغوغای مردم به آخرین حد خود رسید و این حتما نشان از اتفاقی بزرگ بود و همین طور هم بود پزشک که اکنون آراسته به جامه ملکه بود دست در دست شاه زیر بارش گل به سمت جایگاه مخصوصشان میرفتند.
فریبرز متوجه شد که دروازه شهر دارد بسته میشود از این موضوع نا امید شد سرش را پایین انداخت وپیشانی به پیشانی اسبش گذاشت.
در زمانی که شاه و ملکه به سمت جایگاه خود میرفتند و دروازه شهر در حال بسته شدن بود و فریبرز و دیگر سربازان از آمدن فرمانده شان ناامید شده بودند ناگهان فرمانده داریوش با اسبش چهار نعل از دروازه در حال بسته شدن بیرون جهید صدای سم اسبش فریبرز را به خود آورد سرش را بلند کرد و لبخند زد سرباز ها هم فریاد شادی کشیدند و شمیشرشان را بالای سرشان گرفتند .
فریبرز سوار بر اسبش شد و به استقبال فرمانده رفت.
_دیگر از آمدنتان نا امید شده بودیم. فکر کردم مشکلی پیش آمده که نیامدید.
_تو که دلتنگ خانواده و شهرت بودی برای تو چه مشکلی پیش آمده که دوباره با ما همسفری؟!
فریبرز خواست جوابی بدهد اما داریوش مانع شد.
_حالم کمی بد بود همه اش به این فکر میکردم که چطور می شود مثل زندگی سخت مرد، نمیشود مثل مرگ آسان زندگی کرد. فریبرز نگاهی متعجبانه به داریوش کرد چشم های داریوش حال غریبی داشت داریوش که متوجه فریبرز شد حرفش را اینطور تمام کرد:ولی الان خوبم.
فریبرز به چشم های داریوش نگاه کرد که این طرف و آنطرف می دوید و بیقراری میکرد چشم هایش کاملا سرخ بود و پلک هایش مدام بهم میخورد.
_مطمئنید حالتان خوب است؟
داریوش چشم هایش را بست چیزی را فرو خورد و به دروازه شهر نگاه کرد و کمی محو شد سپس رو بر گرداند.
_بله کاملا خوبم و احساس میکنم در این جنگ اتفاق فوق العاده ای انتظارم را میکشد!
پایان
امیررضا شعبانی
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای امیررضا شعبانی سلام
ممکن است نویسنده مدت‌ها دربارۀ دورۀ تاریخی ویژه‌ای مطالعه کند و کلی هم کتاب بخواند اما وقتی داستان می‌نویسد از هیچ واقعه یا مکان یا اتفاق مستند استفاده نکند و یا از هیچ شخص شناخته‌شده‌ای نام نبرد و فقط داستان خودش را بنویسد اما اتفاقی که می‌افتد این است که چون آگاهانه و با دقت و با مطالعه کار کرده است اثرش به شدت باورپذیرتر خواهد شد و همانطور که اشاره کردم روح تاریخ در فضاسازی، در شخصیت‌پردازی، در زبان و نثر و در بسیاری از عناصر دیگر داستان او دمیده خواهد شد. زبان و نثر هم از عناصر مهم آثار تاریخی به شمار می‌روند که هم به دست آوردن آن دشوار است و هم حفظ یکدستی آن. پس اگر قرار باشد فقط اسم آدم‌ها را بابک و مازیار و ...بگذاریم و یک شمشیر هم به دستشان بدهیم که با دشمن بجنگ‌اند و یک قلعه هم بگذاریم که درش مدام باز و بسته شود، داستان تاریخی نمی‌شود بلکه نسخۀ بسیار ناشیانه و گرته‌برداری شده‌ای می‌شود از بازی‌های رایانه‌ای و یا فیلم‌های سینمایی و مجموعه‌های تلویزیونی تاریخی اسطوره‌ای یا تخیلی و متأسفم بگویم در اینجا همین اتفاق افتاده است. خوب در این صورت مخاطب داستان را پس می‌زند و نمی‌توانیم از خواننده انتظار داشته باشیم داستان ما را بخواند و مهمتر اینکه از آن لذت هم ببرد. در یادداشتی که برای منتقد گذاشته‌اید به طولانی شدن داستان اشاره کرده‌اید. می‌خواهم بدانید که طولانی شدن داستان اگر درست و اصولی اتفاق نیفتد باعث نابودی اثر می‌شود. گاهی پیرنگ انرژی تبدیل شدن به داستان بلند دارد اما گاهی پیرنگی است که به اصطلاح جانِ کش‌آمدن ندارد و اگر زیادی آن را کش بدهید بریده می‌شود و تمامی کار از دست می‌رود. در داستان به دنبال زیاده‌گویی نباشید برعکس مختصر و مفید بنویسد یا درست‌تر اینکه حدنگهدار باشید. از نظر من با فهرست کردن فکرهای اولیه شروع کنید. فهرستی از سوژه‌های داستانی‌تان بنویسید. سوژه‌ها را از دل اتفاق‌ها و از دل زندگی جاری در اطرافتان بیرون بکشید. بعد یکی از سوژه‌هایی که پتانسیل داستانی بیشتری دارد انتخاب کنید. یک اتفاق محوری و یک شخصیت اصلی و یک مکان برای داستان در نظر بگیرید. روی یک تأکید می‌کنم چون یکی از عوامل عدم انسجام و پراکندگی در این اثر تعداد زیاد آدم‌ها و اتفاق‌های فراوان است. آنقدر آدم در این متن پیاده کرده‌اید که به ناچار همه در اسم خلاصه شده‌اند. آدم‌های مختلف در این اثر می‌آیند و می‌روند بدون آنکه مخاطب مجال آشنایی درست با آن‌ها را داشته باشد و بدون آنکه کوچکترین اثرگذاری بر مخاطب داشته باشند. به مطالعه جدی و تخصصی بپردازید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر داستان‌های کوتاه شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
امیررضا شعبانی » پنجشنبه 17 بهمن 1398
با سلام ممنونم از نقد به جایتان و پذیرش این اثر و حوصله و وقت که گذاشتید. از نقدتان یادداشت برداشتم، و حتما از توصیه هایتان در دیگر نوشته هایم استفاده خواهم کرد. خدا قوت
ابوالفضل سالاری » پنجشنبه 17 بهمن 1398
خدا خیرتون بده آقای شعبانی ! داستان کوتاه بفرستین ! خیلی طولانی بود

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت