اسم‌هایی که اکسیر داستان نیستند (2)




عنوان داستان : توهم دیگری (بخش دوم)
نویسنده داستان : امیررضا شعبانی

6:
روز های بعد جور دیگری گذشت. سر باز ها کم کم احساس حسادت و انتقام جویشان را کنار گذاشتند و آن را با حس رقابت و جنگیدن برای اهداف شخصیشان عوض کردند. آن ها با نشان دادن رفتار دوستانشان سعی در دلجویی از داریوش را هم داشتند آخر می دانستند هرچه به داریوش نزدیکتر باشند به موفقیت و پست و مقام نزدیکتر خواهند بود.
داریوش آنها را قبل از اینکه عذر خواهی کنند بخشیده بود، ولی اندک اندک از آنها فاصله گرفت. او بی احترامی ها و بی حرمتی هایی که در حقش شده بود را فرآموش نکرده بود و از طرفی هیچکدام از سرباز ها به خاطر کار های گذشته شان از او عذر خواهی نکرده بود.
هرچه از دیگران دوری میکرد نوعی احساس کمبود ارتباط در او قوت می گرفت و او را بیشتر به سمت کتاب ها سوق می داد روزی، وقتی، کتابخانه فرمانده را زیر رو می کرد، چشمش به کتاب شعری افتاد که با خواندنش حالش دگرگون شد!
او هرروز شعر هایی از آن کتاب را با خودش زمزمه می کرد و گاه، آرام با نوایی سوزناک شعری می گریست. این قدر با شعر ها اخت شده بود که خودش را هم نوا با شاعر شعر در واپسین لحظات عمر و غمی بزرگ تصور میکرد.کم کم این حس درون او ریشه دواند و او را مریض کرد، مرضی که اسمش ناامیدی بود.
روز به روز حالش بدتر می شد او به هرچه نگاه میکرد، دیگر برایش ارزشی نداشت، احساس پوچی می کرد و از این وضع هم متنفر بود به ناچار سینه خیز کنان افکارش را به کار می گرفت تا کسی یا چیزی را بیابد که نجات دهنده اش باشد.
اما انگار راه نجاتی نبود ! گاهی وقتی ، وقتی که از کار آسوده می شد در خیالاتش غرق می شد به دنبال منجی خودش از خیالی به خیال دیگر و از راهی به راهی دیگر می رفت. با خودش منجیش را هیبتی نورانی تصور میکرد که به سمت او دست دراز میکند و داریوش که بر زمین افتاده سعی میکند دست او را بگیرد اما ناگهان همه چیز تیره و تار می شد و رویایش ناتمام به پایان می رسید.
چندین روزی را در همین حال سپری کرد تا اینکه یک روز وقتی از کار زیاد خوابش برده بود دوبار رویایش را دید که به سمتش می آید قامت منجی واضح تر شده بود و از ضعف و ظرافت اندامش می شد فهمید، که او یک زن است .آن زن کمی جلوتر آمد و دستش را به سمت داریوش دراز کرد. داریوش به دستان نورانی منجی نگاه کرد و گفت:من نمی خواهم تو از این جا بروی پس با تو دست نمیدهم.
_من آمده ام که تا زمان مرگم با تو بمانم، مثل تو!
داریوش دستش را دراز کرد و دستان منجی را گرفت نوری همه جا را فراگرفت و ناگهان چهره منجی برای داریوش آشکار شد او همان طبیب قصربود. داریوش که حالا خودش هم غرق در نور شده بود با تعجب به پزشک نگاه کرد و احساس کرد آرامش عجیبی یافته!
در همین حال بود که ناگهان فرمانده از راه رسید.
_بلند شو سرباز!
داریوش سراسیمه از خواب پرید و صاف نشست!
_ اینجا برای خواب در اختیار تو نیست!
_ولی فرمانده من فقط ....
فرمانده انگشتش را جلوی دهانش گرفت و با دست دیگر به بیرون اشاره کرد. این حرکت به معنای تنبیه بود و داریوش این را میدانست پس آهی کشید و اطاعت کرد....
پس از انجام تمرین های سخت و طاقت فرسا، فرمانده، داریوش را به حال خودش رها کرد.
داریوش همانطور که از خستگی زیاد بر روی زمین ولو شده بود به خوابی که دیده بود فکر میکرد .آیا او واقعا فرشته نجات من است ؟ ولی او پزشک قصراست و من یک سرباز ساده. از طرفی فرمانده می گوید سرباز ها حق ازدواج ندارند و هدف آنها زوج واقعیشان است. چه باید کرد؟!
داریوش غلتی زد و بر روی شکم خوابید و چشمانش را بست و با نا امیدی به دنبال راهی گشت ؛ ناگهان از جایش پرید و فریاد زنان رو به آسمان گفت: هرطور شده باید فرمانده به شوم!
7:
پس از تقویت قوای لشکر که در آخرین جنگ دچار آسیب شده بود اعلان حمله ای دیگر از غرب به کشور ، لشکر را برای جنگی دیگر آماده کرد.
هزاران نفر از شهر های دیگر به پایتخت آمدند تا لشکر را برای جنگ آماده کنند. در این زمان فرمانده از داریوش خواست فرمانده ای سرباز هایی که از دیگر شهر ها آمده بودند را بر عهده بگیرد. داریوش ابتدا از قبول مسولیتی به این سنگینی شانه خالی می کرد. اما تهدید های فرمانده بالاخره او را مجبور به قبول آرزوی دیرینش کرد، اگر چه احساس میکرد زود است و برای این کار آماده نیست.
داریوش چندین روز آنها را آموزش داد و نکاتی از جنگ که خودش تجربه کرده بود را در اختیار سربازان قرار داد. قبل از رفتن به میدان جنگ فرمانده سخنرانی می کرد تا روحیه سرباز ها را بالا ببرد؛قسمتی از سخنان فرمانده برای داریوش خیلی دلنشین بود آن جا که فرمانده میگفت:
(سرباز ها به دنیا می آیند تا با مرگشان خدمت کنند اصلا همین مرگ است که وفاداری آن ها را به زندگی نشان می دهد اگر سربازی در لحظات آخر برای دفاع از هرچیز که دوستش دارد و به آن عشق می ورزد کشته نشود، باید در جایی به خودش و عشقش خیانتی کرده باشد...)
روز های متوالی گذشت تا بالاخره فرمان از بالا رسید و لشکریان به سوی میدان جنگ روانه شدند. سربازان با هرچه داشتند رفتند عده ای با دلتنگی، عده ای با غرور، عده ای با نفرت و عده ای با امید!
لشکریان دشمن شهر های مرزی را درو کرده بودند و هم چنان به جلو می تاختند. اگر چه تعداد اسب های دو لشکر کم بود و به همین سبب سرعت لشکر ها کم می شد اما شور و اشتیاق دو فرمانده ِ دوست و دشمن هر دو لشکر را بر این می کرد که به جای دو پا،چهار پا به سمت یکدیگر بدوند تا هر چه زود تر میدان جنگ تشکیل به شود و هر دو فرمانده که نبردشان از جنگ قبل نیمه کار مانده بود، یکدیگر را با شمشیر در آغوش کشند.
در اطراف کوه های مرزی، وقتی که فرمانده اشکان، گرد و خاک بلند شده به هوا را دید، دستور داد بایستند، و همان جا اتراق کنند. سرباز ها که مشغول بر پایی چادر ها شدند فرمانده اشکان هم از اسب پایین پرید و مشغول کمک به سربازان شد، داریوش که این صحنه برایش آشنا بود، زیر لب اخلاق فرمانده را ستایش کرد. و آرام آرام به فرمانده نزدیک شد تا از جنگ بپرسد: فرمانده قرار است چه اتفاقی بیفتد؟
_هنوزهیچ چیز مشخص نیست! همین جا می مانیم تا نزدیکتر بشوند.
_فرمانده برای مقابله با آنها چه کار میکنید؟
_گفتم که مشخص نیست در ضمن این جنگ است! برنده جنگ آنی عوض می شود نه با برنامه قبلی. فعلا تو و چند سرباز تحت اختیارت بروید تپه ها را بگیرید تا فقط رو در رو بتوانند با ما بجنگند، بجنبید!
داریوش و چند سرباز دیگر که یکی از آنها فریدون بود راه تپه های اطراف را گرفتند و از فرمانده اشکان و دیگر سرباز ها دور شدند.(داریوش هنگام رفتن حال عجیبی داشت به جای اینکه فکر خودش باشد که چگونه میخواهد تک و تنها سرباز های زیر دستش را هدایت کند به فکر فرمانده بود که با تقسیم لشکر میان دو فرمانده دیگر چگونه میخواهد تک و تنها از باریک راهی که دور تا دورش کمین گاه است، حفاظت کند.)
شب هنگام بود که سپاه دشمن با مشعل هایی که هرچه نزدیکتر می شدند، خاموش می شدند، رسیدند. فرمانده آنها شاید فکر میکرد با این کار میتواند خود را از دید دشمن پنهان کند اما از جایی که داریوش بود هنوز هم میشد چهره های بعضی هایشان را دید. در جلوی سپاه دشمن فرمانده ای قدر قرار داشت نامش رهام بود. دشمنی خطرناک که کشتنش به این سادگی ها امکان پذیر نبود.
داریوش سمت راستش را نگاه کرد دو فرمانده دیگر تپه های اطراف را گرفته بودند و با دقتی به سپاه دشمن خیره شده بودند و همانطور که با یکدیگر زمزمه می کردند و با دست به این طرف و آن طرف اشاره می کردند و سپاه دشمن را ارزیابی میکردند.
داریوش نیم خیز خودش را به باریک راهی که فرمانده اشکان آن جا بود، رساند. فرمانده در زیر نور مشعلی ایستاده بود و چهره اش سایه روشن میشد. او آهسته تکه نانی به دندان می کشید و به رو برو نگاه میکرد. داریوش خودش را عقب کشید و پشت سنگی نشست و به سپاه دشمن خیره شد، آن ها هرچه نزدیکتر میشدند بزرگتر و مخوف تر می شدند.آن وقت پشت به سنگ تکیه زد و کاغذی از توی لباسش بیرون آورد
و شعری که حاصل دوران پر سوز و گداز عاشقیش بودرا زیر لب خواند تا بعد از جنگ فرآموشش نشود چه چیزی را تجربه کرده است! سایه سیاه فریدون که از دور می آمد روی کاغذ افتاد و چشم خواندن را از داریوش گرفت داریوش هم کاغذ را تاه زد و دوباره توی لباسش گذاشت.
فریدون خودش را به داریوش نزدیک کرد و با طعنه و طنز گفت: فرمانده حالا باید چه کار کنیم؟ داریوش انگشتش را جلوی دهانش گرفت و بعد با صدای آرام تر و لحنی شبیه به فرمانده گفت: همین جا می مانیم تا نزدیکتر شوند! فریدون لبخندی زد و گفت: برایت خوشحالم که کارت گرفته اگر به جایی رسیدی دست من را هم بگیر. داریوش لبخندی زد وروی شانه فریدن زد...
خواب بر سرباز ها حرام شده بود هیچ یک از آن ها جرائت این را نداشتند که چشم بر هم بگذارند و با این کار خودشان را تسلیم دشمنی کنند که فعلا اتراق کرده بود اما برای پیشروی حتما می آمد.
اما این طور هم نمیشد انسان ها به خواب نیاز دارند حتی بیشتر از آب؛ پس به ناچار با تقسیم بندی که کردند قرار شد داریوش اول نگهبانی بدهد و ساعتی بعد فریدون نگهبانی بدهد و بعد هم به ترتیب دیگر سرباز ها!
شب بود و هرچه می گذشت شب تر هم می شد. سرباز ها گروه ،گروه به این طرف و آن طرف می رفتند و نگهبانی میدادند. داریوش هم طبق قراری که با سرباز ها گذاشته بود، زیر نور ماه نگبهانی می داد و از این طرف تپه به آن طرف میرفت و سعی میکرد همه چیز را زیر نظر بگیرد و مسولیتش را به درستی انجام دهد.
به لبه تپه که رسید خم شد تا ببیند در این وضعیت و موقعیت حساس فرمانده چه می کند. فرمانده درست همان جای قبلش ایستاده بود و فکر می کرد، حتما نقشه ای در سر داشت چون هیچوقت هیچکدام از سربازها ندیده بود که او کاری کند که از قبل به آن نیاندیشده است .
داریوش زیر لب فرمانده را دوباره تحسین کرد و به آن طرف تپه رفت و این قدر این کار را ادامه داد تا اینکه زمان نگهبانی تمام شد و فریدون شروع به نگهبانی دادن کرد...
دم دم های صبح بود که فرمانده روی شانه های داریوش زد، داریوش که در خواب بود ناگهان شمشیر کشید اما با دیدن فرمانده آن را غلاف کرد.
_صبح شده است؟
فرمانده به اطرافش نگاهی کرد و با چهره ای متاثر سری به نشانه تایید تکان داد. داریوش چهره درهم فرمانده را که دید نگران شد.
_ چه اتفاقی افتاده؟
فرمانده مکثی کرد و گفت: تسلیم شدند!
داریوش نیم خیز شد وگفت: چی؟ چطور؟
_شبانه از سه طرف دوره شان کردیم و فرمانده شان را به اسارت گرفتیم.
_واقعا(رهام)را اسیرکردین؟
فرمانده دوباره تایید کرد ولی اصلا خوشحال به نظر نمی رسید ، مدام آه میکشید و زیر چشمی به داریوش نگاه میکرد.
_بقیه سرباز ها کجا هستند؟ فریدون کجاست؟
فرمانده نفسش را بیرون داد وگفت: همه آنها در این کار دست داشتند و همه شان در این موفقیت سهیم اند به جز تو!
رنگ از صورت داریوش پرید.
_ فرمانده باور کنید من فقط چند لحظه ای چشم بر هم گذاشتم .
_درک میکنم! فریدون به من گفت چگونه قصد خیانت داشتی!
داریوش این را که شنید خشکش زد. من؟
بله تو! تو شب قبل موقعیت سرباز ها و حتی مرا دید می زدی و تمام کارهایی که انجام می دادیم را در کاغذی یادداشت می کردی تا شبانه دور از چشم همه ما تجهیزات ما و... را به آنها لو بدهی. حالا میفهمم چرا دائما از جنگ می پرسیدی.
فرمانده سرش را گرفت و چشم هایش را بست! داریوش بهت زده بود و نمیدانست چه بگوید:فرمانده چه کسی این ها را گفت است؟ فرمانده سر بلند کرد و به چشم های داریوش خیره شد:
_ برایت متاسفم! داریوش تو سرباز با استعدادی بودی و میتوانستی جای من را بعد از من پر کنی اما با خیانتی که کردی همه چیز را خراب کردی! و حالا ... اشک توی چشم های فرمانده حلقه زد و بغض گلویش را گرفت اما جلوی خودش را گرفت و حرفش را ادامه داد: و حالا فقط مستحق مرگی!
فرمانده از جایش بلند شد و شمشیرش را از غلاف بیرون آورد داریوش از صدای شمشیر جسم و جانش لرزید.
_فرمانده من کاری نکردم! من روحم از این ماجرایی که گفتید خبر ندارد،دارید اشتباه میکند!
اما فرمانده به این حرفها گوش نمیکرد شمشیرش را بالا برد تا کار را تمام کند.
_ فرمانده تو را به خدا تو را به خدا به من گوش کنید اصلا چه کسی این حرف ها را زده است.
فرمانده با لبخندی غم انگیز گفت:فریدون
داریوش سرش را پایین انداخت و زمزمه کنان گفت: پس فریدون هم به من خیانت کرد؟
فرمانده بغضش ترکید و با خشم گفت: نه تو به کشورت خیانت کردی. و نگان شمیشرش را بر سر داریوش فرود آورد داریوش سردی شمیشر را بر روی جمجمه اش احساس کرد و ناگهان از خواب پرید
ناگهان رو به رویش سربازی از دشمن را دید که شمشیرش را روی سر او گذاشته بود، خواست حرکتی بکند که سرباز فریادی کشید و شمشیرش را بلند کرد. ناگهان از پشت سر فریدون از راه رسید و با ضربه ای سرباز را نقش بر زمین کرد. داریوش بهت زده به جسد سرباز نگاه کرد تا مطمئن شود او واقعا فرمانده نیست. فریدون دستش را به طرف داریوش دراز کرد. داریوش مرددانه به فریدون نگاه کرد.
_منتظر چه هستی؟ بجنب!
_ چه اتفاقی افتاده ؟!
_شبانه از سه طرف به ما حمله کردند.
_ چه؟! مگر میشود؟ فرمانده چه شد؟
_ نمیدانم!نمیدانم!
داریوش به سرعت خودش را به لبه تپه رساند تا وضعیت را بسنجد. سرباز های دشمن مثل مور و ملخ فرمانده و نیرو هایش را دوره کرده بودند. در میان جمعیت هراسان و بهت زده سربازان، داریوش به دنبال فرمانده می گشت. فرمانده در کنار یکی از خیمه های فرو ریخته تک و تنها با گروهی از دشمنان می جنگید و رهام داشت به او نزدیک می شد.
در همین زمان یکی از سرباز های دشمن فریاد کشید:آن بالا هم هستند! آن بالا هم هستند! داریوش با خشم به او نگاه کرد فریدون فریاد کشید: چه کنیم فرمانده؟ داریوش گفت: با تمام وجود می جنگیم! این را گفت و از تپه سرازیر شد. پشت سرش فریدون نیز بلافاصله خودش را از تپه پایین انداخت.
سربازان دشمن گروه گروه به استقبالش آمدند. داریوش و فریدون با هم شمشیر می زدند و دسته ها را یکی پس از دیگری تار و مار میکردند!
لحظه ای بعد وقتی توانستند کمی محاصره خودشان را بشکنند با کمک فریدون و دیگر سرباز های باقی مانده، یک گروه شدند و به عمق جنگ که فرمانده اشکان و دیگر فرمانده ها گیر افتاده بودند؛رفتند.
داریوش گروهی از سربازان را به راست و گروهی دیگر را به چپ و خودش و فریدون به همراه تعدای از سربازان به عمق رفتند هرچه جلو تر می رفتند،فاجعه جنگ نمایان تر می شد.دود و آتش و جمع عظیم کشته ها فضا را مخوف و غم انگیز کرده بود. داریوش پارچه ای بر دهانش گرفت و با اشاره گفت آرام آرام قدم بردارید !
تنها چیزی که از پشت ابر های سیاه آشکار بود صدای شمشیر ها و فریاد مردان بود. به اندازه کافی که به دود ها نزدیک شدند، داریوش دستانش را مشت کرد و بالا برد گروه سر بازان هم ایستادند. داریوش با شک و تردید به ابر های سیاه نگاه میکرد شاید با خودش می گفت پشت ابرهای سیاه چیزی جز مرگ انتظارش را نمی کشد. پس رویا هایش چه میشود؟ تلاش هایش، از خود گذشتگی هایش ، شاید اگر فرمانده می شد میتوانست با پزشک...
این سوال ها ذهنش را ناآرام کرده بود که ناگهان هیبت فرمانده را دید که یکه و تنها همچون شیری درمیان کفتار ها میجنگد، آن هم بدون هیچ ترسی بلا فاصله شک و تردید را در خودش کشت؛ نفس عمیقی کشید و به همراه سرباز ها به درون تاریکی دوید.
سرباز ها فریاد زنان به میان جمعیت دویدند و از زمین و زمان بر سر دشمن خراب شدند. با وجود اینکه دشمنان تعداد بیشتری داشتند اما غافلگیری که به وسیله تصمیم درست داریوش حاصل شده بود نفرات زیادی از دشمن گرفت و آن ها را وادار به عقب نشینی کرد.
داریوش که اولین پیروزیش را در مقام فرمانده کسب کرده بود خوشحال پیش می رفت و با اطمینان تمام می خواست که سکان لشکر را به دست ناخدای اصلیش بدهد اما...
لشکر دشمن که فرار می کرد در میان اجساد برزمین افتاده قامت فرمانده مهراب و ایرج هم با اجسادی پاره پاره بر زمین افتاده بود داریوش به سمت اجساد دوید و آن ها را در آغوش کشید. دو فرمانده اصلی جناح چپ و راست لشکر با فاصله ای اندک از یکدیگر نقش بر زمین شده بودند.
داریوش همانطور که فرمانده ایرج را در آغوش گرفته بود هراسان شد، نکند فرمانده اشکان...؟ از جا بلند شد و به این طرف و آن طرف دوید که ناگهان چشمش به فرمانده اشکان افتاد که با تنی زخمی زانو زده بود و به شمشیرش تکیه داده بود.
با دیدن فرمانده سربازان بهتشان زد، فرمانده اشکان بزرگ در حال مرگ بود! داریوش به سمت فرمانده دوید و رو به روی او زانو زد.
_ فرمانده! فرمانده!
باد ازمیان موهای فرمانده رد شد و فرمانده پلک هایش را به آرامی باز کرد .
_داریو....
_بله فرمانده خودم هستم!
_چه بلایی بر سر لشکر آمد؟
_فقط چند ده نفری باقی ماندیم فرمانده!
فرمانده سرش را پایین انداخت هم زمان دیگر سرباز ها هم سرشان را پایین گرفتند و به مردمی که به آنها چشم امید داشتند فکر کردند.
_فرمانده حالا باید چه کار کنیم؟
اما فرمانده جواب نداد. داریوش فرمانده را تکان داد؛ داد زد؛ اما فرمانده زودتر از این ها رفته بود .داریوش کلاه خود فرمانده را که روی زمین افتاده بود برداشت و بر روی سر فرمانده گذاشت ! لحظه ای تامل کرد و رو به فرمانده و پشت به سربازان ایستاد.
فریدون کلاه خودش را از سر بیرون آورد و به داریوش نزدیک شد. هنوز چند قدمی مانده بود که ناگهان یکی از سربازان دشمن که خیال می کردند کشته شده باشد با تنی زخمی از جا بلند شد و به داریوش حمله کرد. فریدون فریادی خفه کشید و خودش را حائل میان داریوش و سرباز دشمن کرد ضربه شمشیر دشمن از پیشانی تا پشت چشم چپ داریوش و گردن و کمر فریدون را درید.
داریوش بلافاصله شمشیر اش را از غلاف بیرون کشید و در قلب دشمن فرو کرد. سرباز دشمن چشم هایش از حدقه بیرون زد ناله ای کرد و به پشت روی زمین افتاد. داریوش شمشیر اش را زمین انداخت و فریدون نقش بر زمین شده را در آغوش کشید و راه خروج خون از شاه رگش را با دست فشرد.
_فریدون! فریدون!
فریدون از شدت درد چشم هایش را در هم کشید و سپس لبخند زد.
_گفته بودم که در این جنگ چیز فوق العاده ای انتظارم را می کشد.( و سرفه کرد.)چه چیزی فوق العاده تر از این که جان فرمانده جدید را نجات دادم؟!
فریدون این را گفت و کمی بعد خون بالا آورد و آرام آرام جان داد...
تمام خاطرات تلخ و ناکامی های گذشته به ناگاه به داریوش هجوم آورد و به او احساس بدبختی داد و آرام آرام او را از درون خرد کرد. داریوش سرش را روی سینه فریدون گذاشت و چشمانش را بست آن وقت نفس عمیقی کشید و بیرون داد وخودش را رها کرد پشت سرش فرمانده و در آغوشش نزدیک ترین رفیقش جان داده بود. سربازها مغموم به جنازه ها و فرمانده جدیدشان، داریوش نگاه میکردند. و می ترسیدند در این غم هولناک او را هم از دست بدهند.
جمع کشته ها که غرق در خاک و خون بودند فضا را غم انگیز و هولناک کرده بود اما هولناک ترین لحظه برای سرباز های باقی مانده آن لحظه ای بود که به نظر میرسید آخرین فرمانده هم دست از جان شسته و به دیاری دیگر می رود.
بالاخره یکی از سرباز ها که فریبرز نام داشت و از دیگر سربازها شجاع تر بود قدمی پیش گذاشت و جلو رفت! زیر بغل داریوش را گرفت و از جا بلندش کرد داریوش که خودش را دوباره زنده میدید ناله ای کرد و اشک از چشمانش جاری شد سپس تقلا کرد تا کنار فرمانده و فریدون بماند. دیگر سرباز ها به کمک فریبرز آمدند اما فریبرز با دست مانعشان شد.
او لب هایش را نزدیک گوش های فرمانده برد و آرام گفت: فرمانده ما باید برویم هر لحظه ممکن است دوباره برگردند.
داریوش سرش را که به زیر انداخته بود بلند کرد و به افق خیره شد. چشم هایش کاسه خون شده بود و پیشانیش غرقِ به خون بود.
فریبرز دوبار گفت باید بروند و ماندنشان خطرناک است.
داریوش همچنان ساکت بود و به سویی دیگر مینگریست.
_فرمانده اگر بمانیم همین تعداد کم هم از بین می رود! هنوز فرصت هست ، ما میتوانیم عقب نشینی کنیم، به خودتان بیاید! مردم، منتظر ما هستند.این سربازها خانواده دارند خانواده هایشان منتظرشان اند ما هنوز خیلی دلیل برای زنده ماندن و جنگیدن داریم. فرمانده به کسانی که منتظرتان هستند فکر کنید.
این جمله آخر داریوش را به یاد شعری انداخت که شب قبل خوانده بود او شمشیرش را تکیه گاهش کرد و به آرامی از جایش بلند شد فریبرز هم زیر دستش را گرفت و کمکش کرد...
حالا داریوش یک فرمانده واقعی شده بود همان چیزی که همیشه آرزویش را داشت و انتظارش را میکشید. آرزویی که هیچوقت با خودش فکر نمی کرد چنین هزینه های گزافی باید برایش بپردازد؛ اینکه بخواهد بهترین دوست و بهترین راهنمایش را از دست بدهد؛ یا اینکه به این سرعت فرمانده گروهی نا امید باشد و آنها را از دست سپاه تا دندان مسلح دشمن نجات دهد و بدتر اینکه خبر شکست را به پایتخت برساند.
8:
داریوش و همراهانش وقتی از محل قتل عام فرمانده ها و سرباز ها دور می شدند هنوز صبح نشده بود آن ها هم آن قدر ادامه دادند تا بالاخره خورشید ظهر از آسمان بیرون زد.
خسته و کوفته در دره ها و بین صخره ها پناه گرفتند تا ساعتی را استراحت کنند و بعد دوباره حرکت را از سر بگیرند. داریوش که واقعا خسته و سردر گم بود همچون سربازی سرش را بر سنگی گذاشت و به خواب رفت و هنوز ساعتی نگذشته بود که صدایی گفت:
_فرمانده !فرمانده!
این صدای زنی بود که از دهانه غاری که در همان نزدیکی بود شنیده می شد.داریوش چشمانش را برهم زد و اخمش را در هم کشید هنوز به اندازه کافی نخوابیده بود و سرش به شدت درد می کرد از جایش بلند شد تا صاحب صدا را شناسایی کند.
_کیستی؟!
_فرمانده عزیزم این منم میدانید چند وقت است که منتظرتان هستم؟
_منتظر من؟!
فریبرز که با تکه سنگی شمشیرش را برق می انداخت متوجه فرمانده شد. که دارد با شخص مجهولی حرف میزند.
_اتفاقی افتاده است قربان؟
صدای فریبرز پیچید و باعث سردرد بیشتر فرمانده شد. فرمانده موهایش را کشید و به صورتش چنگ انداخت آن وقت با صدایی که به جیغ شبیه بود فریاد زد:
_گفتم که هنوز نمیدانم!
فریبرز انتظار این جواب را نداشت او با شک و تردید به فرمانده نگاه کرد که غلاف شمشیر اش را لمس میکند و آهسته آهسته دارد به سرباز هایی که دراز کشیده و خوابیده اند نزدیک میشود. فریبرز از جا بلند شد و شمیشرش را در دستانش فشرد.
_چرا منتظر مانده اید؟
_ من از زمانی که شما به جنگ رفتید منتظرتان هستم.
_چرا؟!
_فرمانده شما باید بازگردید.
_چرا؟! چرا؟!
فریبرز فریاد های فرمانده را که شنید وقت تلف نکرد شمشیر کشید و فریاد زنان به سمت داریوش دوید داریوش که سرش را گرفته بود ناگاه پشت سرش را نگاه کرد. فریبرز شمشیر را بالا برده بود و به سوی او می دوید داریوش خواست شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد اما سرش گیج رفت و به زمین خورد فریبرز فریاد می کشید و به او نزدیک می شد داریوش نمی توانست تکان بخورد و فقط با چشمانی ترسان به فریبرز نگاه میکرد و می لرزید. فریبرز بالای سر فرمانده که رسید شمشیراش را بالا برد سپس پایین آورد...
داریوش با چشمانی از حدقه بیرون زده از خواب پرید و روی زمین بالا آورد سپس دهانش را با پیراهنش پاک کرد و با چشمانی سرخ و سری گیج مثل آدم های مست این طرف و آن طرفش را نگاه کرد که چشمش به فریبرز افتاد. فریبرز همان جایی نشسته بود که در خواب دیده بود و با سنگی شمشیرش را تیز می کرد. فریبرز متوجه رفتار عجیب فرمانده شد، سنگ را کناری انداخت و شمشیر بدست از سر جایش بلند شد.
_اتفاقی افتاده فرمانده ؟!
_نه همان جا بایست!
فریبرز تعجب کرد و در چهره داریوش دقیق شد. داریوش زمین را نگاه می کرد و در فکر فرو رفته بود! داریوش با صدایی آرام گفت : تو هم آن صدا را شنیدی؟ فریبرز گفت: کدام صدا؟!
_صدای آن ز ...
لحظه ای به خودش آمد و سکوت کرد و بلافاصله بحث را عوض کرد.
_چند ساعت است اینجاییم ؟
_نمیدانم فرمانده شاید یک ساعت!
_صدایی که نشنیدی هان؟
_نه فرمانده فکر نمی کنم به این زودی ها به ما برسند.
_ اگر بمانیم میرسند وسایلتان را بردارید و دنبالم بیایید.
سرباز ها از جا بلند شدند و به دنبال فرمانده به راه افتادند.
_فرمانده شما راه را میدانید؟
داریوش این حرف را که شنید مکثی کرد و این طرف و آنطرفش را نگاه کرد و کمی به آسمان خیره شد و دوباره به راه افتاد.
_میدانم!
اما نمیدانست!حالا وقته این بود که آن همه کتابی که خوانده بود خودی نشان دهند.
از دید سربازان فرمانده حرکات غیر عادی می کرد. می نشست خاک را لمس می کرد کمی از آن را در مشتش می ریخت و مشتش را جلوی صورتش آرام باز می کرد. خاک با باد این سو و آن سو می رفت و روی زمین پراکنده می شد سپس کمی خم می شد و زمین را بو می کرد . همانطور که روی زمین نشسته بود سرش را بالا آورد و به امتداد افق در حال غروب نگاه کرد و ناگهان دلش ریخت.(تعلیق*)
هیچ کس نمیدانست در آن زمان او چه حس کرد اما شاید چیزی درون او شکست و چیزی از وجودش گریخت هم چون پرنده ای جست زد و پرگشود و رفت؛ پرنده مال او بود اما پیش او نبود و همین مضطربش می کرد.
به نفس نفس افتاد نزدیک بود گریه کند که جلوی خودش را گرفت بغضش را با تلخی خورد و نگذاشت کسی چیزی متوجه بشود نفس عمیقی کشید و گفت : شب را همین جا می مانیم.
شب هنگام زیر نور کم رمق ماه سربازان هرکدام به گوشه ای خزیدند و در خود فرو رفتند از آنطرف دلتنگ رفقای از دست داده شان بودند و از آن طرف هم برای دوباره دیدن پدر یا مادر پیرشان یا شاید هم همسر و فرزندانشان بی تاب بودند.
از چهره های آفتاب سوخته شان و دستان ورزیده شان می شد فهمید که اکثر کشاورزند و به سبب جنگ تغییر شغل داده و به جنگ آمده اند. فریبرز آرام آرام خودش را به کنار فرمانده که آتش مختصری دست و پا کرده بود رساند.
_فرمانده وقتی به پایتخت برسید؛چه کار خواهید کرد؟
داریوش بی درنگ گفت:درخواست نیرو می کنم و دوباره به میدان جنگ باز می گردم.فریبرز از این پاسخ غصه دار شد به کف دستانش نگاه کرد و پوست دستش را کند. داریوش که متوجه تغییر حالت فریبرز شد. گفت:چه شده است فریبرز، از حرف من ناراحت شدی؟
_نه فرمانده.
داریوش با لحن طنزی گفت:دستور میدهم...
فریبرز لبخندی زد و دستانش را به نشانه تسلیم به هم قفل کرد و امان خواست!
_راستش فرمانده دلم برای خانه و زندگیم تنگ شده است برای همشهری هایم برای کوچه های تنگ برای صدای بچه های بازیگوش برای غذا هایمان برای کار و کسبمان....
_قبل از اینکه سرباز بشوی چه کارِ بودی؟
_آهنگر بودم. نعل میساختم ظرف می ساختم زره می ساختم ولی هیچ وقت شمشیر نساختم.
_چرا؟
_شمشیر آرامش شهر و خانواده مان را بهم میزند.قبل تر ها که پدرم کار میکرد. او نیز آهنگر بود. در شهر خودش شمشیر می ساخت و به فرمانده هان جاه طلب می فروخت یک روز فرمانده ای از فرمانده هان شهر در حالت مستی به مردم حمله کرد یک نفر را کشت و دو نفر را هم ناقص کرد.
از آن روز به بعد نیش و کنایه های مردم به پدر و خانواده ام شروع شد. آن ها با چشم دیگری به ما نگاه می کردند و ما هم دیگر با آن ها احساس راحتی و صمیمیت نمی کردیم پدرم به خاطر ما شهر آبا و اجدادیش را رها کرد و به شهری که امروز در آن ساکن هستیم آمد در آن جا دوباره آهنگری را شروع کرد اما دیگر هیچ وقت شمشیر نساخت و موقع مرگش هم به من همین وصیت را کرد!
داریوش کمی آتش را زیر و بالا کرد و گفت:تو ازدواج کردی؟
_بله فرمانده من دو پسر هم دارم!
_چه خوب خدا تو را برایشان نگه دارد!
فریبرز لبخندی زد و سرش را به زیرانداخت.
_دلتنگ همسرت هم می شوی؟ یا فقط به شهر و کسب و کارت علاقه داری؟
فریبرز به آتش خیره شد و با حالتی افسرده گفت:من هرشب، هر روز و هر وقتی که تنها بشوم به او فکر میکنم گاهی وقت ها به این فکر میکنم که او دست تنها چه میکند؟ چگونه از پس بچه ها بر می آید چگونه غذا میخورد چگونه میخوابد، او هم هر وقت تنها می شود به من فکر میکند؟ کاش فکر نکند دلم نمیخواهد از غصه من خودش را عذاب بدهد.
_مثل اینکه خیلی دوستش داری!
فریبرز کمی سرخ وسفید شد و بعد با خجالتی که سعی میکرد نشان ندهد گفت : هر دو همدیگر را دوست داریم اگر این طور نبود هرگز نمیتوانستیم با هم زندگی کنیم. داریوش سری تکان داد و به آتش نگاه کرد.
_فرمانده شما هم کسی را دوست دارید؟ یا کسی شما را دوست دارد؟ یا هردو؟
_نمیدانم
_بالاخره باید چیزی باشد یا اصلا نباشد.
_قبل از اینکه به جنگ بیایم فقط یک چیز را میخواستم (فرمانده شدن) اما حالا که فرمانده شده ام دلم چیز دیگری می خواهد ؛ چیزی که اینجا نیست!
_آن عشق نیست؟
_نمیدانم
_پس عشق است.
_چطور این قدر با اطمینان صحبت میکنی؟
_چون وقتی از پای در آمده بودید و کاملا نا امید به نظر می رسدید من به شما یاد آوری کردم که کسانی منتظرتان هستند با همین کلمه از جا بلند شدید و از آن مهلکه نجاتمان دادید به نظر من چیزی جز عشق نمیتواند یک حرف را این چنین به دل بنشاند...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای امیررضا شعبانی سلام
اگر قرار باشد چند نمونه موفق در این زمینه مثال بیاورم، یکی «شاه بی شین» و «آه با شین» است که محمدکاظم مزینانی نوشته است و دیگری «بی‌کتابی» نوشته محمدرضا شرفی خبوشان است و یا مثلا «زنی با سنجاق مرواری نشان» نوشتۀ رضیه انصاری و مجموعۀ آثار آرمان آرین و تعدادی از آثار حمیدرضا شاه‌آبادی مثل چندگانۀ «دروازۀ مردگان» و آثار بسیار دیگری که فعلا به خاطر ندارم. اما در هر حال اگر ژانری که انتخاب می‌کنید ژانر تاریخی است، لاجرم به یک عنصر بسیار قوی داستانی نیاز دارید آن هم فضاسازی است. شما برای نشان دادن زمان تاریخی داستانتان به فضاسازی نیاز دارید و اگر بخواهیم فضاسازی در ژانر تاریخی را با ژانر غیرتاریخی مقایسه کنیم، متوجه می‌شویم که در داستان تاریخی فضاسازی جزو عناصر کلیدی به شمار می‌رود. اگر پیرنگ شما خوب باشد و به سایر عناصر هم توجه کنید اما فضاسازی درستی نداشته باشید مثل این است که همه چیز را بدون بستر مناسب و معلق و بدون ثبات و لق و باری به هر جهت رها کرده باشید و مهمتر از همۀ این‌ها باورپذیری است. خواننده باید بتواند زمان تاریخی داستان شما را بپذیرد و آن را باور کند. مکان داستانی، زمان داستانی و فضای داستانی از عوامل ایجاد فضاسازی هستند که می‌توانید به طور تخصصی آن‌ها را مطالعه کنید؛ همینطور مسألۀ تفاوت مکان و زمان فیزیکی و مکان و زمان داستانی را؛ اما آنچه لازم است بدانید این است که به کار گرفتن چند اسم خاص یا استفاده از چند شیء و تعدادی ابزار قدیمی، کیمیا نیست و نمی‌تواند اثر را به اثری در ژانر تاریخی تبدیل کند. کیمیا باید در خود داستان باشد. مثلا استفاده از اسم بابک و داریوش و اشکان و وزیر و قلعه و کلاهخود و شمشیر، فضاسازی داستانی نیست. مثل این است که یک نفر داستانی بنویسد که در آن، یکی دوباری هم به سنگر و قمقمۀ آب اشاره کند و انتظار داشته باشد که داستانش داستان درجۀ اول دفاع مقدس باشد در حالیکه داستان باید روح ژانر مورد نظر نویسنده را در تمام رگ و پی و در همۀ تار و پودش داشته باشد. در این صورت طبیعی است که نوشتن داستان تاریخی هم نه تنها کار ساده‌ای نیست بلکه کاری دشوار و تخصصی است که به مطالعه و هنرمندی نویسنده نیاز دارد. نویسنده قرار نیست تاریخ‌نویس باشد و قرار نیست از همۀ اطلاعات تاریخی که به دست می‌آورد در داستانش استفاده کند اتفاقا ممکن است اصلا از هیچ کدام از اطلاعات تاریخی و پژوهشی مستند که به دست آورده استفاده نکند.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت