اسم‌هایی که اکسیر داستان نیستند (1)




عنوان داستان : توهم دیگری
نویسنده داستان : امیررضا شعبانی

توهم دیگری:
1:
خورشید از نیمه آسمان گذشته بود و خودش به نیمه ای ارغوانی رنگ تبدیل شده بود. چشم ها، هم چنان به انتظار رسیدن عزیزان بود. دل ها دو دل بود که آیا باید منتظر عزا بود یا خود را برای جشن آماده کرد.
همه از ته دل آرزوی پیروزی میکردند و خوش داشتند که بعد از این همه جنگ و نا آرامی رنگ شادی را ببینند اما چه کس میداند که صاحب دنیا چه تقدیری را رقم خواهد زد...
پسرکی از سر بام خانه شان فریاد کشید: آمدند! مادرش او را کنار کشید و گفت: آرام ، شاید اصلا آنها نباشند! پسرک با نگرانی به مادرش و بعد از آن به توده سیاهی که درحال آمدن بود، نگاه کرد و از ترس آب دهانش را قورت داد. شخصی از میان جمعیتی که توی کوچه ها مستاصل و نگران ایستاده بودند فریاد زد: حالا باید چه کار کنیم؟ صدای دیگری از روی بامی گفت: هیچ کار! فقط آماده باشید هر اتفاقی ممکن است بیفتد!
دل ها لحظه به لحظه نگران تر می شد. کم کم میشد قامت لشکر و صدای قدم ها و جلنگ جلنگ، شمشیر ها و نیزه ها را شنید! بادی خوف ناک از توی صحرا به شهر وارد شد و گرد و خاک زیادی به هوا بلند کرد چیزی در چشم های مردی برق زد ،دهانش باز شد و ابروانش در هم رفت.
فردی فریاد زد : دروازه را ببندید. آنها دشمن اند! مرد متعجب فریاد زد: نه! نبندید! از پرچمشان مشخص است که دوست اند. (تو چشم هایت نمیبیند آنها دشمن اند! میخواهی مردم را به کشتن بدهی؟!) (آنجا را نگاه کنید دارند پرچمشان را برای ما تکان میدهند!)(این نشانه حمله است! مردم پناه بگیرید!) عده ای به سمت دروازه رفتند و با سر و صدا شروع کردند به بستن دروازه . حرکت اسب ها تند تر شد و فریاد لشکریان بلند شد.
اینک دلها به این واقعیت رسیده بود که لشکر، شکست خورده و قل و قمع شده و این لشکر دشمن است که لحظه به لحظه به آنها نزدیکتر می شود. زن و بچه ها به داخل خانه ها پناه بردند و مردان هرچه که داشتند به دست گرفتند تا به محافظت به ایستند. در دروازه به کندی بسته میشد و عرق از جان مردان پر زور در آورده بود.
ناگهان صدای زوزه ای آمد و برق شمشیری چشم ها را زد و به میانه در نشست. وحشتی عجیب به دل ها رسوخ کرد. فردی فریاد زد: سریعتر سریعتر! ببندید ببندید! ناگهان صدایی مخالف به گوش رسید: نبندید! مردی که در حال بستن در بود نگاهی به دسته شمشیری که به در نشسته بود کرد و فریاد زد:دست نگه دارید. آنها دوست اند!
در همین لحظه چهره ی جدی و قوی اشکان، فرمانده بزرگ و غیورکشور درمیان دو لنگه در دروازه نمایان شد. او با چشم های درشت و قهوه ای رنگش به چهره ی جوانی که سعی داشت دروازه راببند خیره شد و با لحن قویی گفت: (از کی تا به حال میزبان را از ترس مهمان، به خانه اش راه نمی دهند؟!) و لبخندی زد که دندان هایش را از میان محاسنش نمایان کرد...
شادی به پا شد! مردم هلهله زنان به سمت دروازه دویدند و به سرعت در دروازه را باز کردند. درمیان شادی ها و فریاد های مردم و نگاه های پر از عشق و انتظارشان، قامت اشکان بزرگ به همراه اسب افسانه ایش نمایان شد. فریاد های از ته دل، با دیدن فرمانده اشکان به اوج خود رسید. فرمانده شمشیرش را از در دروازه بیرون کشید و آن را غلاف کرد و دستش را به نشانه پیروزی مشت کرد و پرچم کشور را بلند کرد.
مردم سر از پا نمی شناختند. شادی میکردند فریاد میکشیدند و سربازان را در آغوش میکشیدند. سربازان نیز با عشق آنها را در آغوش میکشیدند و چند قطره اشکی از سر شوق می ریختند.هرچند شاید کسی را که در آغوش کشیده بودند نمیشناختند اما برای آنها مثل این بود که خانواده هایشان را بغل کرده اند و از طرف مقابل هم مردم همین حس را داشتند.
درمیان همه ی این شادی ها و ابراز محبت ها سربازی بود که از سر شوق اشک نمی ریخت و هرکس که به سمتش میرفت و او را در آغوش میگرفت با جسم سردی روبه رو میشد که سخت رنجور و شکننده بود. او بهترین دوستانش را درجنگ از دست داده بود و خودش به شخصه چندین بار شاهد دریده شدن آنها بود. آن هم در زمانی که آنها فقط چند قدم از او فاصله داشتند و او نتوانسته بود کاری بکند.
با این وجود این همه چیزی نبود،که سرباز را ناراحت میکرد . بارها و بارها شاهد چنین صحنه هایی بود و حتی در جنگ های قبل کشته شدن های وحشتناک تری را از نزدیک لمس کرده بود ولی نکته قابل توجه این بود که در جنگ های قبل لشکر پیروز نشده بود و این اولین باری بودکه او بدون دوستانش در مجلس شادی بود. دوستانی که همیشه در تلخ ترین و سخت ترین زمان ها کنارش بودند و حال درست در زمان پیروزی او آنها را از دست داده بود!
لشکر از میان مردم خوشحال راهش را باز میکرد و جلو می رفت که ناگهان اتفاق جالبی افتاد؛ از دیوار های خانه ها باران گلبرگ های صورتی و قرمز رنگ بر سر لشکریان فرود آمد سربازان شگفت زده با اشتیاق باران گلبرگ ها را تماشا میکردند و دستانشان را برای جمع کردن گل ها حلقه میکردند.
در جلوی لشکر، اشکان فرمانده در حلقه ی محاصره ی مردم مرکبش را چرخاند و رو به سربازان فرمان ایست داد. جمعیت یک صدا سکوت شد. در میان حلقه مردم، دختری با لباسی زیبا و اشرافی و پارچه ای از جنس حریر که بر روی صورتش انداخته بود با ظرفی از شیرینی های رنگارنگ جلو آمد.
دختر به نشانه احترام سرش را خم کرد و تعظیم کوتاهی کرد. فرمانده هم در جواب احترام دختر سرش را تکان داد. (درود بر فخر ما! خوش آمدید! پیروزی گوارای تان باد!) دختر این را گفت و سینی شیرینی را به طرف فرمانده گرفت. فرمانده یکی از شیرینی ها را بر داشت و به سمت مردم گرفت و گفت:(به افتخار کشورمان!)
شادی و غوغای مردم با شنیدن این گفته دوباره آغاز شد. فرمانده به دختر لبخندی زد و اسبش را از میان حلقه مردم به جلو هی کرد. پشت سر فرمانده زنجیریی چهار رشته ای از سربازان به حرکت در آمدند. سربازان با دیدن دختر در یک نگاه مجذوب نجابتش می شدند. دانه دانه می آمدند و شیرینی اشان را بر میداشتند و با اینکه دلشان نمیخواست دختر را ترک کنند به اجبار به ردیف هایشان برمیگشتند.
اما وقتی که به ردیف هایشان باز میگشتند باز هم دست بردار نبودند و تا جایی که می شد و میتوانستند به عقب نگاه میکردند و مدام به هم میخوردند و نظمشان به هم می ریخت.در همین حین، رد و بدل کردن شیرینی کام و شیرینی نگاه، سربازی که سوگوار از دست دادن دوستانش بود، آمد و بدون اینکه به دختر نگاهی کند یا حتی از حضور او احساس هیجانی بکند؛ شیرین اش را برداشت و به راه خودش ادامه داد.
دختر که تا آن زمان سرش را پایین گرفته بود و زیر چشمی به سرباز ها نگاه میکرد از این رفتار سرباز متعجب شد. او سرش را بالا گرفت و رفتن سرباز را تا آخرین نقطه ای که می شد دید، تماشا کرد.
حالا همه سرباز ها به دختر خیره شده بودند و او به سرباز متفاوتی که دیده بود...






2:
پس از گذشتن از جشن سرباز ها خسته و کوفته به آشیانه شان رسیدند. هم زمان با باز شدن درآشیانه لبخند سرباز ها از هم باز شد. دیدن منظره نه چندان زیبای آشیانه که شامل خوابگاه و میدان تمرین با سکویی بزرگ در وسط حیاط بود،خاطرات گذشته را برای سربازان تازه میکرد. خاطراتی که از نظر سربازان:(انگار همین دیروز بود.)
همه چیز مثل قبل بود فقط اندکی رنگ بوی کهنگی به خود گرفته بود. سرباز ها زره و سلاحشان را تحویل دادند و در آشیانه پراکنده شدند. فرمانده هم که از حالشان آگاه بود استثنا این بار کاری به کارشان نداشت.
عده ای خسته بودند از این رو خوابگاه را انتخاب کردند. عده ای دیگر به قدری خسته بودند که دیگر خوابشان نمی برد، گیج و مبهوت هرکدامشان گوشه ای را می یافتند و زانو در بغل، می نشستند و زل میزدند به گوشه ای دیگر...
حس و حال عجیبی داشتند نه متوجه بودند، زمان چگونه میگذرد نه اصلا دلشان میخواست اوقاتشان را اینگونه بگذرانند. در عین حالی که به هیچ چیز فکر نمیکردند، فکرشان هم از چیز هایی که دیده بودند خالی نمی شد.
سرباز تنها که هنوز شیرینی اش را نخورده بود، آن را میان دو انگشتش گرفت و در نور بی رمق آفتاب به آن نگاه کرد و با خودش گفت:چقدر به هم نزدیکند، آن طرف جنگ و این طرف جشن ولی چه قدر از هم دور اند آن طرف غم و این طرف... و به همین منوال شب گذشت و صبح فرا رسید.
روز بعد خسته ها خستگی به در کردند ،گرسنه ها با اندک غذای آشیانه سیر شدند و آن ها که زخمی بودند بر روی زخمهایشان مرهم صبر گذاشتند تا بعد یا درمانش کنند یا فرآموش ...
با اجازه و اجبار فرمانده سرباز ها لباس رزمشان را از تن کندند و زره نازک تری که گلدوزی های ریز و درشتی داشت و مخصوص جشن بود به تن کردند و به راه افتادند.
زمان کوتاهی بود که از جنگ می گذشت و سرباز تنها، احساس نمیکرد که هنوز آمادگی لازم برای حضور در جشن را داشته باشد اما سعی کرد غم و غصه را از چهره اش دور کند و خودش را با گفتن جملاتی مانند: (همه چیز خوب پیش خواهد رفت.) آرام کند.
او در جنگ رشادت های زیادی از خود نشان داده بود از این رو احتمال میرفت در این جشن چیز فوق العاده ای برایش پیش بیاید. این پندار خوشحال و خرسندش میکرد ولی چند دقیقه بعد وقتی که صحنه هایی از جنگ را به یاد می آورد، چهره اش دوباره در هم میرفت و اشک در چشمانش حلقه میزد و خودش را به خاطر خود خواهی اش سرزنش میکرد...
برای سه فرمانده جنگ اسب هایی از شب قبل با پارچه هایی تزیین شده بود، که اسب فرمانده اشکان از بقیه اسب ها زیباتر تزیین شده بود. همه سرباز ها با غبطه به اسب ها نگاه میکردند و در رویایشان خودشان را سوار بر اسب هایی میدیدند که با زرهی زیبا ، سپری در دست و شمشیری رو به آسمان اعلام پیروزی در جنگی خیالی دارند، اما این رویا های کوتاه با آمدن فرمانده ها زود پایان گرفت.
سرباز ها با دیدن گروه فرمانده ها که جلو ترین آنها اشکان بود صاف ایستادند و احترام نظامی گذاشتند. اشکان و دو فرمانده دیگر در میان نور ملایم خورشید و نسیم صبح گاهی ، جوری قدم برمیداشتند که شجاعت و روحیه قویشان به جمع عظیم سرباز ها نیرومندی را القا می کرد.سرباز ها که مات و مبهوت جذبه فرمانده ها شده بودند؛ با فرمان فرمانده شروع به حرکت کردند.
در طول مسیر که به طور مستقیم از میان شهر عبور میکرد؛گام های سرباز تنها، چنان از شک و دودلی سر ریز شده بود که حتی با کوچکترین نسیمی هم که می آمد قامتش به لرزه می افتاد . طوری که چندین بار تصمیم گرفت از صف سربازان خارج شود و به آشیانه برگردد! اما هر بار به خودش نهیب زد که او فقط یک سرباز است و نمیتواند چنین تصمیم هایی برای خودش بگیرد!
مسیر نچندان طولانی آشیانه تا قصر این گونه سپری شد و اکنون سرباز ها جلوی قصر با شکوه شاه به صف ایستاده اند و به عمارت زمستانی او که در سمت چپ قصر واقع شده است چشم دوخته اند...
به یک چشم بهم زدنی سرباز خودش را در بارگاه بزرگ شاه، واقع در عمارت زمستانی دید. سرباز که تازه به خودش آمده بود زیر لب گفت:(چقدر زیبا و با شکوه است.)
در همین هنگام سرباز دیگری که کنار او نشسته بود گوشش را نزدیک تر آورد گفت :چی؟ سرباز سرش را تکان داد و گفت : هیچی داشتم فکر میکردم. سرباز دیگر به بازوی سرباز زد و گفت: داریوش آن جا را... (همان دختر است، همان که شیرنی پخش میکرد!) (خب؟)
فریدون نگاه متعجبانه ای به داریوش کرد و وقتی با چهره بی تفاوت داریوش مواجه شد، سرش را به آن طرف مجلس که شاه نشسته بود کرد و با نا امیدی آرام روی پا های داریوش زد و گفت: هیچی! هیچی!
شاه فردی طبع سرد و سبزه رو بود، با ریش هایی نازک و کم و سبیلی باریک که از دو طرف به سمت پایین به صورت اوریب کشیده شده بود. همچنین تاج و لباس هایی زربفت.
سالیان سال بود که او ظاهری بر مسند قدرت نشسته بود و دست های دیگری کشور را اداره میکردند همان دست هایی که با برنامه های متفاوت مثل حرمسرا ، منجنیک ها، شاعران و چاپلوسان مدت ها بود که او را در قصر زندانی کرد بودند و شاه مدت ها بود که جز آسمان قصر آسمان دیگری را ندیده بود.
در میان سکوت سرباز ها و درباریان و خدمتگذارن ناگهان، چهره کسل شاه به حرکت در آمد و دو دستش به هم خورد .(آفرین! آفرین! الحق که مقام شاعری دربار ، برازنده توست. بیا این هم هدیه من به تو!) دستش را دراز کرد و از سکه های همایونی کیسه ای به سمت پیرمردی با ریش و موی بلند سفید پرت کرد که ظاهرا شاعر دربار بود پیرمرد به سرعت روی زمین خزید و کیسه را برداشت بعد هم دمی تکان داد و تعظیم کنان از بارگاه خارج شد. هنگام رفتن، داریوش در چهره پیرمرد دقیق شد او بیش از اینکه خوشحال باشد ترسیده بود.
داریوش در دلش میگفت : بیچاره سرباز ها زحمت میکشند و از جانشان می گذرند. آن وقت همه آن افتخارها و زحمت ها و سختی ها می رود به حساب شاه.
شاه با همان لبخندش که از میان سبیل های کشیده اش خبیثانه به نظر می رسید بشکنی زد و موسیقی نواخته شد و دولنگه در تالار باز شد و طبق هایی از شیرینی و سکه به استقبال از سربازان آمد. سربازان که هیجان زده شده بودند به هم دیگر نگاه میکردند و لبخند میزدند و زیر لب چیز هایی می گفتند. لبخند ها میان داریوش و فریدون هم رد و بدل شد و با همین لبخند ساده صمیمی تر شدند.
داریوش هنگامی که سرش را می چرخاند تا دوباره سکه ها را تماشا کند؛ نگاهش به دختری که چند دقیقه قبل فریدون به آن اشاره کرده بود افتاد. دختر با دیدن داریوش دست و پا گم کرده سرش را به طرف دیگری چرخاند و گونه هایش از خجالت سرخ شد. گویی دختر، مدتی بود که به داریوش نگاه می کرد.
داریوش هنوز واکنشی در قبال حرکت دختر نشان نداده بود که سینی شیرینی جلویش گرفته شد و راه دیدش را بست او که تازه به خودش آمده بود شیرینی را با هیجان برداشت و با خوشحالی به طبق های سکه ها نگاه کرد و زیر چشمی دختر را زیر نظر داشت. چشمانش از خوشحالی برق می زد و کامش از شیرینی شیرین میشد.
کیسه سکه ها یکی یکی به دست سرباز ها می رسید و توی مشتشان فشرده میشد. طبق کیسه ها که به داریوش و فریدون رسید. داریوش لحظه ای درنگ کرد و صحنه های جنگ جلوی چشمانش ظاهر شد.
(رفیقانم در جنگ کشته شدند سر یکی از آنها جلوی چشمم با ضربه ای محکم از تنش جدا شد. یکی از آن ها با دست هایی جدا شده نعره میکشید و دیگری روی زمین سینه خیز می کرد که اسب دشمن استخوان هایش را زیر سمش له کرد! ) فریدون به داریوش اشاره کرد که چرا معطل میکند؟ اما داریوش غرق در
خاطرات بود ولی با اشاره دوم به خودش آمد لبخند زد، گویی که اتفاقی نیفتاده کیسه سکه اش را برداشت و دوباره در فکر فرو رفت.
پس از اینکه کیسه ها بین سرباز ها تقسیم شد ساعتی به شادی و پایکوبی گذشت و نوبت به تقدیر شخصی شاه رسید.
شاه با بی میلی کاغذی را که خدمتکارانش به او داده بودند را باز کرد و زیر چشمی به فرمانده هان و سربازها نگاه کرد و کاغذ را به مخبر قصر که تعظیم کنان منتظر بود اسامی را بخواند، داد. مخبر دست شاه را بوسید و گفت: فخر من اجازه میدهند؟ شاه بادی از دماغش بیرون داد و گفت: بخوان مخبر!
_ و اینک لطف شاه بزرگ به فرمانده هان و جنگاوران خدوم و غیور شاه! ای بزرگان وجنگاوران مفتخرم تا منتخبین سرورمان را اعلام کنم.
داریوش این اعلام را که میشنید سرا پا نمیشناخت ودر دلش ولوله ای به پا بود. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا از او تقدیر میشود؟ چگونه تقدیر میشود ؟! کیسه های زر؟! یا پست و مقام؟! یا چیزِ دیگر؟ ....
داریوش دست هایش را به هم قفل کرد و زیر چانه گذاشت آنوقت شروع به دعا و التماس کرد:
( خدایا تو شاهدی که من چقدر تلاش کردم تو شاهدی که چه سختی هایی کشیده ام از نداشتن خانواده، بزرگ شدن بدون اختیار در انتخاب آینده، بی خوابی، تحمل گرسنگی، تمرینات سخت و تا حد مرگ ترسیدن برای شجاع شدن و شجاع ماندن و...)
(و من همه این ها را گذراندم تا اینکه سرباز شدم سربازی کشورم افتخاریست برایم ولی سرباز شدن فرق چندانی به حالم نداشت... خدایا من دلم نمیخواهد همیشه سرباز باقی بمانم! من برای کار های بزرگ تر آماده ام...)
_فرمانده اشکان دلاور جنگ
_فرمانده مهراب عقاب جنگ
فرمانده ایرج...
همه سرباز ها امید داشتند که نام بعدی نام خودشان باشد اما دستان مخبر که کاغذ را مچاله کرد، امید سربازان هم از دست رفت وآخرین اسم هم فقط نام یک فرمانده دیگر بود. انگار سهم سرباز ها از جنگ فقط غصه خوردن است !از آن طرف غصه جنگ و از این طرف غصه جشن!
فرمانده هان با آن همه عزت و جلال که دشمنان در جلویشان زانو میزنند از صف سربازانشان جداشدند آنوقت در جلوی شاهی که در زندگیش جز نوک دماغش چیزِ دیگری ندیده، زانو زدند و دست شاه را بوسیدند و شاه هم برای خوش خدمتی آنها در بوسه زدن به دست مبارک و نه چیزِ دیگر، یک کیسه طلا خرج آنها کرد. و آن بوسه ها چقدر برایش هزینه آور بود! ...
داریوش که بل کل از رحمت شاه نا امید شده بود، سرش را در میان دست هایش گرفت و از میان انگشتانش به این نمایش مفتضحانه نگاه کرد. (آن همه عزت می رود به پای کیسه های زر و میوه اش می شود غرور شاه و غرور شاه تیشه میزند به ریشه کشور! )
(اصلا بهتر!که صدایم نزدند حاضر نیستم به خاطر چند تکه زر این قدر خودم را کوچک کنم، آن هم در مقابل کسی که تنها برتریش نسبت به من این است ،که همه و هیچکس قبولش ندارند!)
فرمانده هان که کارشان تمام بود یک به یک تعظیمی کردند و دوباره به جایگاه خودشان برگشتند در همین زمان بود که فرمانده اشکان سرش را نزدیک گوش های شاه آورد و چند کلمه ای در گوش شاه نجوا کرد شاه همانطور که اخم هایش را در هم کشیده بود سرش را آرام تکان میداد، تا نشان دهد که به حرف های فرمانده توجه میکند. ناگهان درمیان حرف های فرمانده لب هایش تکانی خورد و گفت:کدامشان ؟!
فرمانده چیزی در گوش شاه نجوا کرد و شاه سرش را به طرف داریوش چرخاند. بقیه حاضرین هم به داریوش نگاه کردند. نگاه مردد شاه خبر از اتفاقی می داد. فرمانده اشکان برای جلب رضایت شاه در گوش شاه آرام گفت: جوان است ولی برازنده این تشویق هست!
چشم های داریوش رو به زمین بسته شده بود اما پشت پلک ها و پشت چشم هایش به اتفاقات خوب آینده خیره شده بود. او در خیالاتش امید داشت بالاخره او هم میتواند زمانی پشت اسبش بنشیند و زره های فرمانده هان را به تن کند. او خودش را می دید که در غروب آفتاب وقتی که از دور لکه سیاهی بر بوم سرخ رنگ آسمان است گروهی از سربازان را فرمانده ای میکند که پیروز از جنگ در حال برگشت به کشور اند... او معروف ترین، باهوش ترین، و قوی ترین فرمانده تاریخ جنگ...
_ اینجا بیا پسر!
این صدای شاه بود که داریوش را از خواب و خیال بلند کرد. داریوش سرش را که بلند کرد دید همه سرباز ها و افراد حاضر در قصر به او خیره شده اند. آرام آرام جلو رفت و سعی کرد حرکاتش را درست و منظم انجام دهد زیرا در چنین مواقعی کوچکترین حرکت اشتباه، فاجعه ای را در پی خواهد داشت.
داریوش زانو زد ولی برای بوسیدن دست شاه اقدامی نکرد شاه زیرچشمی به داریوش نگاه کرد و گفت : بلند شو سرباز ! داریوش از سرجایش بلند شد و سعی کرد مثل یک سرباز کار کشته صاف به ایستد. شاه نگاهی به کیسه سکه های بغل دستش کرد و یکی از آنها را برداشت و آن را توی ظرف خالی کرد سپس سه تا از سکه ها را از توی ظرف برداشت و در کیسه انداخت بعد دستش را دراز کرد و گفت: بیا سرباز!
داریوش اطاعت کرد و جلو رفت. شاه دستش را برگرداند تا داریوش به آن بوسه بزند. و او که خود را در شرایط مناسبی نمیدید قبل از اینکه دستش به کیسه سکه ها بخورد دست شاه را بوسید... و همین و تمام فقط سه سکه و آن همه تحقیر! دخترک پزشک که این صحنه را که میدید سری تکان داد و خندید . داریوش هم وقتی که تعظیم می کرد زیر چشمی دخرک را دید.
شب هنگام وقتی سرباز ها به آشیانه رسیدند هیچکس با داریوش صحبتی نکرد حتی کسی به او تبریک هم نگفت. همه از اینکه چرا او؟ چرا آنها نه؟ پرشده بودند و چشم دیدن داریوش را هم نداشتند.
از آنطرف هم، داریوش از کاری که شاه با او کرده بود سخت ناراحت بود و احساس حقارت می کرد. پس او هم با سرباز ها حرفی نزد. حتی وقتی که 3 سکه شاه را خرج خورد و خوراک سرباز ها کرد، باز هم چیزی نگفت و سرباز ها شب را با شام مفصلی گذراندند و پشت سر داریوش تا می توانستند بدگویی کردند...
3:
نیمه های شب وقتی که همه در خواب بودند داریوش، قلم و کاغذی از زیر رخت خوابش بیرون آورد و بی سر و صدا از خوابگاه بیرون زد. او با چشمانی خسته از بیخوابی و بیزار از خواب دور و اطراف را نگاهی کرد و طبق عادت همیشه سکویی کوچک را که خلوت گاه همیشگی اش بود؛ برای نوشتن انتخاب کرد .
چند دقیقه ای طول کشید که داریوش شروع به نوشتن کند زیرا محو نور ماه شده بود و یادش رفته بود اصلا چرا در این هوای سرد با قلم و کاغذی فرسوده به حیاط آشیانه آمده است . چند دقیقه ای که در فکر بود اصلا نمیدانست آدم است یا که حیوان ، زنده است یا که مرده و اصلا آیا او هست یا که نه؟!
همه چیز داشت برایش تیره و تار می شد که بر خودش مسلط شد و با دستانی لرزان و دلی غمگین قلمش را برداشت تا دو سه خطی خودش را خالی کند اما همین که خواست بنویسد فهمید سرمای روز هایش مرکبش را خشک کرده است؛در همین زمان صدای پای آشنایی را شنید، سرش را چرخاند ،فریدون بود. آرام گفت:
_تو هم خوابت نمیبرد ؟!
_آنقدر خورده ام که میترسم بخوابم و این خواب خواب آخرم باشد. داریوش لبخندی زد و قلم و کاغذش را به خودش نزدیک تر کرد .
_احساس میکنم از همیشه به فرمانده شدن نزدیکتری این طور نیست؟
_اگر منظورت نمایش امروز بود که فکر نمیکنم اما ناامید هم نیستم راستش را بخواهی بعد از این همه سختی و بدبختی شاید این بهترین اتفاقی باشد که ممکن است برایم اتفاق بیفتد.
_ شاید؟! مگر بهتر از این هم میشود؟ (داریوش شانه بالا می اندازد.) فریدون نگاهی به قلم و کاغذ داریوش میکند و میگوید :من نمیدانم تو چرا این قدر اصرار به کتاب خواندن و نوشتن داری؟ یک فرمانده خوب فرمانده ای است که بتواند خوب بجنگد و برای لشکریانش پیروزی بدست آورد. داریوش آهی می کشید و میگوید: شاید یک روزی بفهمی فرمانده ها چگونه پیروز می شوند. فریدون روی زمین دراز میکشد و به ماه خیره میشود: اصلا این ها همه اش خواب و خیال است. فرمانده شدن ،علاوه بر زور و بازوی من و علم تو نیاز به چیز دیگری هم دارد که نه من دارم و نه تو و آن هم(شانس) است.
_منظورت چیست؟
فریدون نیم خیز شد و دست هایش را بالای سرش برد و شکل تاج درست کرد. داریوش به قیافه فریدون خندید.فریدون رو برگرداند و باعصبانیت گفت: آره بخند! من و تو رعیت زاده ایم و باید به این نادانیمان بخندیم! (داریوش جلوی خنده اش را گرفت) تو را نمیدانم اما یک حسی به من میگوید جنگ بعد قرار است اتفاق فوق العاده ای برایم بیفتد. خدا را چه دیدی شاید جنگ بعد من دشمنان بیشتری کشتم و نظر فرمانده به من جلب شد! (چشمک شیطنت آمیزی میزند.) شاید... خب! دیگر بس است برویم !
داریوش گفت: تو برو من هم می آیم.
بعد از رفتن فریدون داریوش دوباره به آسمان خیره شد، ستاره ها مسیر فرمانده شدنش را روشن میکردند. داریوش با خودش میگفت : آیا روزی می رسد که از جلوی لشکرم سوار بر اسبی عضلانی سرباز هایم را فرمانده ای کنم؟!...

4:
صبح روز بعد در میدان وسط آشیانه سرباز ها گرم صحبت بودند. داریوش همانطور که لباس هایش را مرتب میکرد به جمع سرباز ها نزدیک شد و سلام کرد؛ که کسی جوابش را نداد. سرباز ها جوری وانمود میکردند که در بحث و گفت و گو غرق شده اند و این پاسخ ندادن به منزله اتفاقات دیروز نیست؛ بلکه به خاطر حواس پرتیشان است! اما داریوش متوجه بود ولی به ناچار به روی خودش نمی آورد.
یکی سربازها در حالیکه چشم هایشاز هیجان برق می زد رو به سربازی گفت:آن دختری که دو روز قبل به ما شیرینی تعارف کرد هم بود. مگر چه کاره است که در قصر زندگی میکند؟!
_خب مردم هم در قصر بودند این که دلیل نمیشود.
_مردم در قصر جایگاه مخصوص دارند؟!
_خب شاید ندیمه ای، چیزی ست.
_ندیمه ها این قدر مورد احترام قرار میگیرند؟!
_ چه میدانم؟از این بحثها بگذریم چشم های محصور کننده ای داشت!
_ محصور کننده؟ آدم را به بند میکشد.
_انگار اسیرش شده ای؟ با کدام شمشیر و نیزه به دامش افتادی؟!
سرباز به سوی دیگری نگریست با لحن ملتمسانه ای گفت:او با آن اندام ظریفش توانایی بلند کردن غلاف شمشیرمان را هم ندارد اما نگاهش و وای از نگاهش...
سرباز ها گرم صحبت بودند که فرمانده اشکان که مثل روز های قبل پر نشاط به نظر نمیرسید با سرفه ای جمعشان را به هم میزند.
_ برای تمرین آماده شوید.
به اشاره فرمانده سرباز ها به خط می شوند و با اشاره فرمانده شروع میکنند به دویدن ... تمرین که تمام شد فرمانده به بالای میدان میرود و سرباز ها به دور میدان حلقه میزنند. فرمانده طبق معمول شعار های آشیانه را تکرار میکند.
_ ما چیستیم؟
_سربازان وطن!
_ برای چه می زیستیم؟
_تا دم مرگ و حتی با مرگمان خدمت کنیم!
فرمانده آزاد باش داد و سرباز ها بر روی زمین نشستند.
_امروز حرف هایی شنیدم که لازم میدانم چند کلامی با شما صحبت کنم. همانطور که گفتید ما سربازیم، و کارمان خدمت به وطن است اما موضوعی که باید روشن شود این است... (فرمانده کمی مکث کرد سپس گفت) یک سرباز در طول عمرش ممکن است یک خانواده یا شاید همان را هم نداشته باشد. او پادشاه نیست که هر زنی را اختیار کند به دست آورد او فقط یک سرباز است !
(به خاطر داشته باشید که پادشاهانه زیستن خصلت ما نیست! ما وظیفه دیگری داریم باید بجنگیم تا خانواده هایمان هرچند احساس پادشاهی نمیکنند، بدست دشمن هم نیفتند تا مبادا احساس بردگی کنند. شاه ما لیاقت سربازان بزرگی چون شما را ندارد! اما مردم این لیاقت را دارند به خاطر مردمتان بزرگ بمانید.)
بعد از این سخنرانی نچندان طولانی که کنایه ای به همه سرباز ها میزد، با فرمان فرمانده سرباز ها تقسیم کار شدند و همچون قبل به سر پست هایشان رفتند. داریوش هم خواست سر پستش برود که صدای فرمانده اشکان را شنید که از او خواست که به دنبالش برود.
5:
چند دقیقه بعد هر دو در اتاق فرمانده بودند. فرمانده گفت: بنشین و داریوش اطاعت کرد. فرمانده بی مقدمه گفت: داریوش تو دلت میخواهد فرمانده شوی؟ داریوش کمی مضطرب شد (چطور فرمانده؟)
_من در تو ویژگی های خاصی دیده ام که فکر میکنم مناسب این مقام باشی البته در آینده! آیا دوست داری به این مقام برسی؟
_ بله فرمانده !
فرمانده لبخندی زد و از سر جایش بلند شد و شروع کرد به راه رفتن،(اگر می خواهی یک فرمانده واقعی بشوی باید یک سرو گردن از دیگرسرباز ها بالا تر باشی و برای این بالا تر بودن باید کار هایی انجام بدهی که دیگران انجام نمیدهند.مثلا از این به بعد باید کمتر بخوابی،بیشتر تمرین کنی، بیشتر مراقب کار هایت باشی و...)
_من آماده ام فرمانده
_خوبست اشتیاقت تو را موفق میکند.(فرمانده به داریوش نگاه کرد و لبخند زد)
بسیار خوب، برای شروع باید به مدت چندین ماه هر روز به مدت دو ساعت مطالعه کنی وظرف دو ماه به چهار ساعت برسانی.
_ ولی...
فرمانده لبخندی زد و گفت:نگران نباش کل اتاق من به همراه کتاب هایش در اختیار توست.
_این درست! اما کی تمرین کنم فرمانده؟
_ از این به بعد تمرینات تو از دیگران جدا می شود خودم شخصا تو را تمرین می دهم... مورد دیگری نیست؟
داریوش از جایش بلند شد و به فرمانده سلام نظامی داد: از شما متشکرم
فرمانده لبخند زنان سری تکان داد و گفت:میتوانی بروی!
داریوش که از اتاق فرمانده بیرون آمد خیلی خوشحال بود و از لطفی که در حقش شده بود خدا را شکر میکرد و به آسمان لبخند میزد انگار دنیا روی خوشش را به او نشان داده بود. اما...
در همین زمان چند سرباز که از پستشان فرار کرده بودند و بی مهابا در گوشه ای وقت میگذراندند هم داریوش را دیدند و هم لبخندش را !
_اون آنجا چه کار میکند؟
_ حتما فرمانده باهاش کار داشته!
_منظورم اینه که فرمانده باهاش چه کار داشته ؟!
_من چه میدانم البته بی ربط به اتفاقات اخیر هم نیست، هرچه باشد در جنگ پا به پای فرمانده می رفت .
_چرند نگو، این لاغر مردنی کجا و فرمانده کجا !
_ به هر حال هر اتفاقی که افتاده اون وضعش از من و تو خیلی بهتره؛ بعید هم نیست؛تا چند ماه دیگه نام فرمانده ای بیاید پشت اسمش.
سرباز دیگر دندان هایش را از سر حسادت به هم سابید و گفت: این هم از بخت بده ماست. او از این موضوع خوشحال نبود چرا که وقتی داریوش فرمانده بشود همه کسانی که به او بی اعتنایی میکردند جرائت اجرا نکردن دستوراتش را ندارند...
روز به روز بد گویی ها پشت سر داریوش بیشتر شد و این حرفها به گوش داریوش هم رسید. عده ای می گفتند نور چشمی فرمانده است؛عده ای دیگر می گفتند با شاه خویشاوندی دارد ! عده ای دیگر هم...
اوایل این حرف ها بر داریوش اثری نداشت اما هر چه که بیشتر میگذشت هم بد گویی ها بیشتر می شد و هم رفتار سربازها با داریوش تغییر می کرد. تا اینکه یک روز در خوابگاه سربازان...
وقتی که سربازان به باور قلبی رسیده بودند که واقعا کاسه ای زیر نیم کاسه اوست و داریوش در حق آنها ظلمی کرده است، پس از رد و بدل کردن حرف ها و ناسزا ها ، کاسه صبرشان لبریز شد و کاسه سرِ داریوش را شکستند! و او را راهی درمانگاه آشیانه کردند.
ساعتی بعد داریوش با تنی کوفته ، لباس های خاکی ، موهای پریشان و سرِ شکسته که از خون آن پیشانیش سرخ شده بود به سمت درمانگاه حرکت می کرد و دائم با خودش می گفت مگر من چه کار کرده ام ؟! مگر من چه کار کرده ام؟! به درمانگاه که رسید با در بسته آن مواجه شد جلو رفت و در را هل داد و شروع کرد به در زدن.
_طبیب نیست!(صدا از برجک آشیانه آمد،فریدون بود.)
_ کجاست؟!
_نمیدانم فکر کنم به قصر رفته است. (فریدون روی بارو های آشیانه خم شد و دستش را زیر چانه اش زد و دقیق تر به داریوش نگاه کرد:سرت چه شده؟)
_ چه موقع باز میگردد؟
_ شاید فردا! شاید هم پس فردا!
داریوش کمی این طرف و آن طرفش را نگاه کرد و با حالتی مردد گفت: به فرمانده اشکان بگو...
_ فرمانده هم در قصر است !
_درقصر است؟!
_صبح هر سه فرمانده چهار نعل به سمت قصر رفتند تا حالا هم خبری نشده است...
داریوش به ناچار با همان سرِ شکسته راهی قصر شد وقتی به قصر رسید از این بپرس و از آن بپرس و کلی راه را به اشتباه برو تا اینکه راه درمانگاه قصر را یافت وقتی به درمانگاه رسید نگهبان دم در گفت: طبیب نیست و او باید صبر کند. به ناچار دقایقی در همان جا نشست و در احساستش غرق شد.
صحنه های تاریک جنگ، دشنه های از غلاف بیرون آمده که به خون دوستان دستبرد زده بود و تلخی هایی که شاهدش بود.شاید کسی جز خودش هم آن را درک نکند، چه اتفاقی افتاد چرا او ناگهان بدین شکل یکه و تنها شد؟!
پس ازچندی پزشک از راه رسید همان دختر بود. داریوش جا خورد. درست تا چند لحظه پیش بحث بحث او بود و حالا او آمده بود تا درمانگر باشد.
داریوش که هول شده بود از جایش بلند شد و سرش را پایین انداخت که برود .
_کجا؟!
_ببخشید من منتظر طبیب بودم .
_خب من هم طبیب هستم.
_اما منظور من...
_میدانم منظور شما طبیب آشیانه است ، ایشان چند مریض بد حال داشتند پس مرا برای مداوا های کوچک تر به این جا فرستادند. بفرمایید، بنشینید!
سرباز احساس راحتی نمی کرد اما اطاعت کرد. دختر میان وسایلش گشت و پارچه ای تمیز از گنجه بیرون آورد و شیشه ای از دوا روی آن خالی کرد. کمی ناشی به نظر میرسید اما هرطور بود می خواست خودش را اینگونه نشان ندهد.
_ چطور این اتفاق افتاد ؟!
داریوش که در تو داری و راز نگهداشتن ماهر نبود کمی مکث کرد ، سپس به خودش نهیبی زدکه چیزی را لو ندهد.
_هیچ دعوایی ساده بود در خوابگاه آشیانه.
_فکر نمیکردم سرباز ها به غیر از میدان جنگ در جایی دیگر هم بجنگند.
_سرباز ها زنده اند که بجنگند مکان زیاد مهم نیست. شما پزشکان چطور؟ فکر میکنم کار شما مخالف کار ماست این طور نیست؟!
_ نه آنچنان هم مخالف نیست. کار ما زمانی متفاوت می شود که جبهه هایمان متفاوت باشند. در حال حاظر هر دو در یک جبهه می جنگیم برای یک مردم، این طور نیست؟! (پزشک شروع به بستن زخم داریوش کرد .)
_نمیدانم!
_نمیدانید؟
_بگذریم این بحث ها عاقبت به ناامیدی ختم می شود.
_نا امیدی؟چرا؟
_ وقتی اسم مردم به زبان می آید ، قبل تر از آن اسم شاه بر ذهن ما آمده است فکر نمیکنم کسی دلش بخواهد به شاه خدمت کند آن هم چنین شاه بی عرضه و ظالمی!طبیب شیشه ای به سرباز داد و اشاره کرد آن را بنوشد.
_درست است در این مورد با شما موافقم. (داریوش آماده شده بود که برود.) اما قبل از رفتنتان از شما سوالی دارم ، آیا اگر همین شاه ظالم نبود این قدر مصمم بودید که به مردم مظلوم کمک کنید؟!
داریوش از سوال دختر به شگفت آمد !
_منظورتان را متوجه نمیشوم.
_منظورم این است که تا وقتی ظالمی نباشد مظلومی هم نیست و تا وقتی مظلومی نباشد کسی میل نمیکند جز به فکر خودش به فکر کس دیگری باشد، منظورم را که متوجه میشوید؟
داریوش کنایه دختر به خودش را فهمیده بود اما سرش را به نشانه (نه) تکان داد.
_ به هر حال، مراقب خودتان باشید این کشور با تمام مظلومان و مغروران و ظالمانش به شما سرباز ها نیاز دارد؛ نمیدانم شاید بدانید شاید هم ندانید اما ما روز های سختی در پیش داریم!
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای امیررضا شعبانی سلام
خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. قطعا می‌دانید که پایگاه نقد داستان ویژۀ خوانش و بررسی آثار داستانی کوتاه است نه داستان‌های دنباله‌دار و چندقسمتی اما پایگاه نقد داستان به احترام شما نویسندۀ بسیار جوان این اثر را پذیرفته است؛ بنابراین فقط محض یادآوری می‌نویسم که بعد از این فقط داستان‌های کوتاه یک قسمتی‌تان را برای ما بفرستید. حالا می‌رسیم به همین کار سه قسمتی که برای ما فرستاده‌اید. احتمالا می‌دانید که در داستان مسأله‌ای داریم به اسم زمان تاریخی. گاهی نویسندۀ داستان‌نویس داستان‌های اکنون تاریخی‌اش را می‌نویسد یعنی داستان‌هایی می‌نویسد که در زمان معاصر و در عصر حاضر اتفاق می‌افتند. انوع فراوان داستان‌های کوتاه و داستان‌های نیمه بلند و بلندی که در عصر معاصر نوشته و منتشر شده‌اند یا نوشته و منتشر خواهند شد از همین دسته هستند؛ اما گاهی نویسنده تصمیم می‌گیرد در ژانذر تاریخی داستان بنویسد و داستان را به یک دورۀ تاریخی ویژه بکشاند. مثلا نویسنده‌ای می‌خواهد داستانی بنویسد که در عصر قاجار می‌گذرد یا مثلا در عصر پهلوی اول یا دوم و یا حتی داستانی که در دورۀ تاریخ باستان اتفاق می‌افتد. انتخاب زمان تاریخی گاهی به سوژه و محتوا و به اتفاق داستانی وابسته است و گاهی به انتخاب حسی و شخصی خود نویسنده. به این معنی که گاهی نویسنده می‌خواهد به یک واقعۀ تاریخی خاص اشاره کند به عنوان مثال می‌خواهد به عصر مشروطه یا مثلا به حرکت‌های انقلابی و ضد رژیم شاه در دورۀ پهلوی اول یا دوم اشاره‌هایی داشته باشد در این صورت واضح است که نمی‌تواند ماجرا را به امسال و پارسال بکشاند چون اتفاق یا حادثه‌ای که قرار است به آن اشاره شود، زمان تاریخی خودش را می‌خواهد. پس یکی از دلایل انتخاب زمان تاریخی خاص، ضرورت خود سوژه و خود پیرنگ است اما گاهی نویسنده اصلا قصد اشاره به هیچ واقعۀ تاریخی به خصوصی را ندارد و مثلا داستان عاشقانه‌ای می‌نویسد که در هر دوره‌ای می‌تواند اتفاق افتاده باشد اما فقط به لحاظ حسی زمان یا دورۀ تاریخی مورد نظرش را برای روایت داستانی انتخاب می‌کند. حالت سومی هم وجود دارد که داستان با الهام از زندگی شخصیت‌های تاریخی و یا به طور کلی بر اساس زندگی آن‌ها نوشته می‌شود که در این صورت هم اشاره به دورۀ تاریخی شخصیت مورد نظر، گریزناپذیر است. اتفاقا نمونه‌های موفق در ژانر تاریخی هم در میان داستان‌های تألیفی و هم در میان آثار ترجمه‌شده داریم که به راحتی می‌توانید پیدا کنید.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت