منطق وارونه و نادرست




عنوان داستان : این جدی نبود بازی بود
نویسنده داستان : صدیقه کیانی

این داستان ویرایشی از داستان «تمرین ناسیونالیسم» می باشد.

مقصودی ناظم بود٬ از پنجره مدرسه چیز عجیبی دید.
خیلی عجیب!
زنگ تفریح بود .
آنجا یک کتک کاری یک سویه بود. مثل یک دعوای میان ظالم و‌مظلوم.یک مجادله یک طرفه! مقصودی فکرش برید. انگار ذهنش هنگ کرده باشد دوباره با اخمی عمیق و نگاهی ملتهب به صحنه نگاه کرد
مثل وقتی که درد روحی سنگینی داشت٬ لبهایش را فشرود ٬ و با صدای بلند شبیه نعره گفت: آاااااای بچه!؟
مگه اون بچه بُنجاق ننته؟!! یا برده زرخرید بابات که اونجور میرنیش؟!
کسی از دور به بچه ای که کتک می‌زد یواش گفت؛ بگو غلط کردیم٬ گه خوردیم.
افتاب مایل زمستان به همهٔ بچه ها می‌تابید.
مقصودی هیچ پیش فرضی از این صحنه در ذهنش نبود.
چیزی که می‌دید و حس می‌کرد٬ یک جور صحنه بی عدالتی بود
که یک نفر ایستاده و بدون هیچ مقاومت یا واکنشی دارد کتک می‌خورد!
صحنهٔ تلخی بود مثل وقتی که درحق کسی ظلمی بشود و کاری هم برای دادخواهی نتوانی بکنی .بچه ای بسختی خودش را از لای بقیه بچه ها بیرون کشید ٬ اجازه؟
این بازی بود جدی نبود! اجازه ببخشید دیگه نمیکنیم!
اجازه؟!
مقصودی به دانش آموزی که نامش را نمیدانست و کتک خورده بود٬ گفت:  کرخرِ بز چرا واستادی اون بزنه! اسمت چیه؟
خواست بگوید امیرعلی رمضانی ولی مگر
امان داد حرفی بزند!
  توی چشمش زل زد و‌گفت: باید پس بزنی هر چی خوردی؟!
بچه ها خواستند داستان بازی را بگویند ولی نگفتند . ترسیدند. حسی که بر آن فضا حاکم بود خیلی  سنگین بود آنقدر که زبان همهٔ بچه ها را لال کرده بود.
کسی خواست بگوید که ما دو لشکر هستیم یکی لشکر آریوبرزن و دیگری اسکندر!
باز هم تا نوک زبانش آمد ولی جرات بیانش را نکرد
ولی زیر لب گفت٬ اجازه این بازی بود جدی نبود
.امیرعلی رمضانی نگاه عمیق و تلخی به مقصودی کرد مثل وقتی که پدرش عصبانی بود و امیرعلی بیگناه٬ ولی ناچار بود سکوت کند. چونکه پدرش از شدت عصبانیت به حرف او گوش نمیداد و همین هم باعث شده بود که گاهی برای امیرعلی حرف زدن سخت باشد فقط ناخنهایش را با دست دیگرش گرفت و سرش را پایین انداخت. یادش افتاد که تازه بازی به جای داغش رسیده بود٬ .هنوز حس مقاومت در درونش بیدار بود هنوز خودش را از نقش آریوبرزن بیرون نیاورده بود چیزی در درونش به او نیرو و قدرت می‌داد چیزی که تازه احساسش کرده بود چیزی که قبلا حتی به خودش هم معرفی نشده بود و هین بازی در او بیدار شده بود .آنجا که مقصودی گفت سیلی را به محمد پس بزن ٬ صورتش سرخ شد تنش شعله کشید نگاهی به بچه ها کرد انگار که هنوز بازی ادامه دارد گردنش را برافراشت و پاهایش را محکم به زمین فشرود و با صدایی که از نوجوانی به جوانی تبدیلش کرده بود گفت:اجازه نمیزنم؟!
مقصودی سرخ شد و با غیض عجیبی گفت غلط می‌کنی نمیزنی؟!
اگر نزنی باس پنجاه تا خط کش از من بخوری!
هنوز زیر لب بد و بیراه ادامه داشت که دوباره امیرعلی خودش را صاف و‌کشیده روبروی مقصودی دید و گفت٬ نمیزنم!!
می‌خواهید تنبیه کنید٬ بکنید٬ امیرعلی پیش خودش گفت؛ رویت را کم می‌کنم نامرد باشم اگر آخ بگویم.  امیرعلی جدی جدی تبدیل به آریوبرزن شده بود و زیر لب با خودش می‌گفت٬ به من می‌گویند٬ آریوبرزن ! خواست بگوید تو را بد جور شکست می‌دهم ولی هیچ کلمه ای نگفت. یعنی اصلا مجال گفتن نبود که تا خواست تکانی بخورد حس کرد دلش می‌خواهد از درد و سوزش کف دستانش فریاد بکشد داشت توی دلش از درد به خودش می‌پیچید ولی ساکت بود! اصلا چیزی را رو نمی‌کرد. امیرعلی دلش نمی‌خواست بغضش را مقصودی ببیند ولی درون راه تنفسی او از بغض بند آمده بود.دردش خیلی زیاد بود. و همچنان ایستادگی می‌کرد  هر چه مقصودی محکمتر می‌زد امیرعلی با جسارت تمام زل می‌زد توی چشمهانش. بچه ها کم کم اشکشان درحال بیرون آمدن بود رشادت امیر خیلی برایشان حیرت انگیز بود الان خود آریوبرزن پیش چشمشان بود.
از وسط بچه ها کسانی داد میزدند اجازه این بازی بود جدی نبود!
امیر قیافه مقصودی را خیلی زشت می‌دید.
امیر خود را در آن واحد مرد بزرگی می‌دید او وقتی دردش می‌گرفت فکر می‌کرد که روزی نوبت من هم فرا می‌رسد روزی که بخاطر این بی عدالتی تو را خودم با دستهایم خفه‌ات کنم. امروز باید فقط محکم باشم به خودش طوری درس پایمردی و استقامت می‌داد که کم کم در چشمانش هم آن غرور و شهامت موج می‌زد طوری درد را تحمل می‌کرد که دستان بی حسش را حاضر نبود شل کند.
طوری استقامت می‌کرد که نیروی درونی دستانش به پاهایش هم سرازیر می‌شد طوری قلبش تند می‌زد که حس کرد قدرتش از خود آریوبرزن هم بیشتر شده است .مقصودی چنان از مقاومت و رشادت امیر بستوه آمده بود که چیزی تا تلف شدنش باقی نبود یک جور حس حسادت از توانایی او و حس نفرت از ناتوانی خودش را در درونش حس می‌کرد.
بین تنبیه و شرمندگی گیر افتاده بود بین غرور و نفرت احساس ترحم بر او چیره شده بود بین انتقام و ادامه تنبیه ترس او را احاطه کرده بود بین نف

رت از او بیشتر از خودش متنفر شده بود . نگاهش به هیچ‌کس و هیج جا نبود می‌ترسید بچه ها هم این احساساتش را ببینند حس کرد با رفتارش دارد آبروی خودش را تا ابد می‌برد مانده بود میان برزخ خشم و ترس از پایان ماجرا. تنش کم کم کرخت شده بود زیر افتاب احساس سرما داشت مثل کسی که از درون لرزش بگیرد .نمی‌فهمید ترس است یا خجالت.امیرعلی انگار رشادت را به همه مثل یک خون جدید تزریق کرده بود  حتی غیر مستقیم به مقصودی ولی در او تبدیل به حسادت شده بود. هم دوست داشت او باشد هم خود را در موقعیت پایین انسانی یعنی حسادت به او حس می‌کرد. پسرها در گردنهایشان ناگهان رگ کلفتی پر از خون دیدند همه تنها کاری که از دستشان ساخته بود هو ‌کشیدن بود.  ولوم خیلی بالای هو کشیدن مقصودی را دیوانه کرده بود حالا ترس پنهان درونش چند برابر شده بود بی آنکه حرفی بزند از تعداد زیاد بچه ها می‌ترسید حتی تصورش هم لرز بر اندامش میانداخت .بچه ها از لرزش دستانش پی به بهم ریختگی او بردند حلقه را رویش تنگ کردند او سراسیمه هم خط کش به امیرعلی می‌زد و هم به کسانی که خودشان را با رشادت و جسارت پهلو به پهلوی او کرده بودند آنها حالا همگی آریوبرزن بودند برای لحظاتی امیر علی داخل بچه گم شد و مقصودی نمیتوانست اورا بجوید .مقصودی موهایش از حرکت دستهایش بهم ریخته می‌نمود و صورتش گویی ته ریشش بسرعت بیرون آمده بود که سن و سالش را کمی بیشتر کرده بود.عرق از کنار گوشش در حال پایین آمدن بود. بچه ها همگی با فشار  مقصودی را محاصره کردند مقصودی زیر دست و پای بچه ها گم شده بود و هرکسی لگدی مشتی و یا چیزی نثار سر و صورت و بدنش می‌کرد یکی جلدی به مدیر خبر داد. مدیر  تا صحنه را دید٬ زنگ را به صدا دراورد ولی حیاط مدرسه تبدیل به یک میدان جنگ تمام عیار شده بود مدیر مدرسه دستش را ممتد روی زنگ گذاشته بود و برنمی‌داشت...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم صدیقه کیانی سلام

اثر بازنویسی شدۀ شما را خواندم. از زحمتی که کشیدید سپاسگزارم اما متأسفم بگویم این اثر بنایی است که «از پای‌بست ویران است» و «نقش ایوان» آن را نجات نمی‌دهد و بازنویسی هم کاری برای آن نمی‌کند. اگر بخواهیم اثر را به جهت پیرنگ و محتوا و پیام پنهانی که در خودش دارد بررسی کنیم به کجا می‌رسیم؟ ناظم مدرسه بچه‌ها را می‌بیند که به جان هم افتاده‌اند و کتک‌کاری می‌کنند. خوب طبیعی است که می‌خواهد آن‌ها را از هم جدا کند بعد معلوم می‌شود بچه‌ها مشغول بازی بوده‌اند و یکی‌شان نقش آریوبرزن را بازی می‌کند و دیگری نقش اسکندر را؛ اما ناظم که از بازی بی‌خبر است، از بچه‌ای که کتک‌خورده دفاع می‌کند اما کسی که نقش مقابل را بازی می‌کند حاضر به عذرخواهی نمی‌شود و در نهایت همۀ بچه‌ها ناظم را هو می‌کنند و او را زیر دست و پا می‌اندازند و لگ می‌زنند و همین. این متن چه می‌خواهد بگوید؟ دغدغۀ تاریخی دارد؟ اگر این فرض را جدی بگیریم، پس باید ماجرای تاریخی به شکل پررنگ‌تر و برجسته‌تری طرح شود در حالیکه در اینجا جز اشاره به اسم دو نفر آدم که در تاریخ باستان به آن‌ها اشاره شده، اشارۀ تاریخی دیگری نداریم و باز این پرسش باقی می‌ماند که این بچه‌ها چرا باید چنین بازی عجیبی را طرح بریزند؟ چه کسی این بازی را طراحی کرده و با چه قصدی؟ خود بچه‌ها طراح بازی بوده‌اند؟ داستان را در کتاب درسی‌شان خوانده‌اند؟ اصلا چرا طرح بازی در این داستان باید دو نفر دانش‌آموز را از ابتدا تا انتها مثل دشمن رو در روی هم قرار دهد؟ توجه داشته باشید که این مسأله حل نمی‌شود یعنی ما تا پایان کار میان دو همکلاسی که هر دو نقش بازی می‌کنند، آشتی نمی‌بینیم. در این صورت گناه ناظم چیست؟ ناظم که در ظاهر کار درستی انجام داده است. بازی بچه‌ها در هر حال به زد و خورد و دعوا در حیاط مدرسه انجامیده و تعدادی تماشاگر هم دارند پس منطقی است که ناظم دلش به حال کسی که کتک خورده و مظلوم به نظر می‌رسد بسوزد و کسی را که کتک می‌زند و ظالم است ملامت و یا حتی تنبیه کند. ناظم که از ماجرا خبر ندارد و کار درستی انجام می‌دهد پس برای چه باید مورد اهانت بچه‌ها قرار بگیرد؟ به خاطر کینه‌ای که از او دارند؟ می‌بینید روابط علت و معلولی در این اثر و با این شکل و شمایلی که شما آن را به کار گرفته‌اید، چه منطق وارونه و نادرستی دارد؟ یک احتمال دیگر وجود دارد آن هم اینکه نویسنده قصد دیگری داشته و به دنبال حرف دیگری بوده است و مثلا می‌خواسته با استفاده از نمادها و نشانه‌ها و اشاره‌ها به اثر عمق و معنای دیگری بدهد که دراینجا مطلقا چنین اتفاقی نیفتاده است. جدی‌ترین پیشنهادم این است که این اثر را کنار بگذارید و به مطالعه جدی و تخصصی بپردازید و در آثاری که می‌نویسید به منطق روایی و روابط درست علت و معلولی توجه کنید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » پنجشنبه 17 بهمن 1398
«نویسنده قصد دیگری داشته و به دنبال حرف دیگری بوده است و مثلا می‌خواسته با استفاده از نمادها و نشانه‌ها و اشاره‌ها به اثر عمق و معنای دیگری بدهد که دراینجا مطلقا چنین اتفاقی نیفتاده است» نقدتان عالی بود خانم آروان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت