جایگاه دیالوگ در داستان




عنوان داستان : راز
نویسنده داستان : محمد صالح فصیحی

زن سعی کرد که جامه¬دان سطحی از وسایل خانه را لمس نکند و صدایی در نیاید؛ به در نزدیک شد و کلیدهایش را که از چند ساعت پیش، چند بار به آن¬ها فکر کرده بود در دست فشرد، سپس یکی از آن¬¬ها را بدون نگاه کردن از جمعِ کلیدها جدا کرد و به قفل در نزدیک کرد و هنوز داخل قفل نرفته و چفت نشده و نچرخیده بود که مرد بیدار شد. روی مبل گوشه¬ی اتاق نشسته بود و از دیشب در خواب و بیداری بود. مرد ابتدا دست راستش را که انگار خشک شده بود از روی دسته¬ی مبل بلند کرد. دید که بین دو انگشتش کمی قرمز شده است و خاکستر سیگار بر کتابِ روی عسلی ریخته. زن پشت به مرد داشت.
مرد خاکستر روی کتاب را فوت کرد و گفت:« خودت که داری می¬ری، خودت هم بر می¬گردی؟» زن سرش را به عقب گرداند و آهسته لب گشود:« پیش تو یا پیش این چیزی که درست کردی؟» مرد خواست که سیگاری آتش زند؛ منصرف شد و هم¬چنان که نشسته بود در چشمان زن نگریست:« درست کردم؟ همینه! همینه که داری خودت رو جدا می¬کنی. مشکل همینه.» زن به تمسخر گفت:« حالا جنابعالی مشکل¬ها رو تشخیص می¬دی؟ ببینم، تازه یاد گرفتی این کارها رو؟!»
- من کی گفتم مشکل¬ها؟ من گفتم مشکل.
- کاش همیشه انقدر دقت داشتی.
- کِی بوده که من دقت نداشتم؟ نه تو بگو! بگو به من.
زن جامه¬دان را زمین گذاشت و ساعتش را روی مچ لاغرش نگاه کرد. مرد سریع گفت:« چیه؟ نکنه کسی منتظرته بیرون؟ هان؟ خدای نکرده من که وقت کسی رو نمی¬گیرم؟» زن احساس کرد که میخی سرد بر عضوی از بدنش فرو می¬شود. اما آن را نخواست تشخیص دهد. گفت:« تو حرف¬هایی رو که می¬زنی متوجه نمی¬شی.» مرد با خنده تصنعی جواب داد:« چه زوج خوشبختی! اوج تفاهم. به به! مردی که حرف¬هایش را متوجه نمی¬شود و زنی که کارهایش را.» زن لحظه¬یی نفهمید؛ مرد که جامه¬دان را از نگاهش لِه کرد، زن فهمید:« قهوه می¬خوری یا چایی؟ کنارش قند باشه یا شکر؟ من زنتم نه خدمتکار...» مرد پراند:« اِ؟ چه جالب. پس من زن دارم!» زن کمی از سرمای آن فلز را، باز چشید. پی گرفت:« مسخره کن! راحت باش. می¬خوای هرچی که اتفاق افتاد، افتاده باشه و آب هم از آب تکون نخوره. نه؟ تو این رو می¬خوای. و لابد اون هم منم که دیشب تا حالا روی مبل نشسته¬م. و منِ خدمتکار هم اومدم الآن برای مردی که تازه فهمیده زن داره، چایی بیارم.»
مرد دو دستش را در موهایش فرو برد:« قهوه رو یادت رفت بگی. راستی ساعت چنده؟» زن ساعتش را بی¬محابا از دستش کند و آن را به موازات حرکت دستش پرت کرد به سمتی. ساعت به قاب عکس خورد. مرد تصور کرد که هرگز با زنش شمال نرفته است. زن شنید:« اما من اصلاً منظورم اون نبود... یه¬جور از دیشب حرف می¬زنی که انگار دیگه صبح شده و شب نیست.» زن گفت:« تا تو این¬طوری باشی، برای من همیشه شبه. شب و تاریک.» مرد گفت:« فکر کردی من توی روشنایی محض زندگی می¬کنم؟ وقتی می¬گم مشکل همینه که تو خودت رو جدا می¬کنی، برای همین وقت¬هاس.»
زن با عصبانیت روی مبل روبه¬روی مرد – که دقیقاً روبه¬رو هم نبود – نشست؛ بلند گفت:« بگو! بگو!» مرد انگشتش را جلوی بینی¬ش گرفت:« هیس! ساکت. فکر کنم یادت رفته که واقعاً نصف شبه! هان؟» دستش را زیر چانه¬ش گذاشت و با نگاه پرسش¬گری گفت:« نصف شبه! متوجه¬یی؟ نصفه شبه. کجا می¬رفتی این وقت شب؟» زن به تخت خواب نگاه کرد:« وقتی جایی برای من نیست، وقتی من برات اهمیت ندارم، برای چی بمونم؟ مگه دیوونه¬م؟»
مرد به جلو خم شد و آرنج¬هایش را روی زانو¬هایش گذاشت:« کی این حرف رو زده؟ کی گفته تو برای من اهمیت نداری؟» زن راضی شد که باور نکردنش کار خوبی بوده:« قراره کی بگه؟ مگه قراره چه¬طور بشه که من بفهمم جایی توی این زندگی دارم یا نه؟ این تو هستی که ذغال این آتیش رو زیاد می¬کنی؛ زیاد و زیادتر.» مرد زمزمه کرد:« باز خوبه بچه نداریم.» زن منفجر شد و چون دیوانه¬یی خندید، سرش را تکان می¬داد و به تمسخر تایید می¬کرد و بلند بلند گفت:« آره. خوبه که بچه نداریم. خیلی خوبه!» سپس در دم سکوت کرد. ابرو در هم کشید و به قاب عکسِ شکسته نگاه کرد:« مامانت... آره... مامانت... چه مادر دلسوزی.» گویا حرف بدی زده باشد دستش را روی دهانش برد سریع:« ببخشید! ببخشید! باید می¬گفتم دایه¬ی دلسوزتر از مادر. نه؟» مرد بی¬هیچ حرکتی در صورت، ابتدا به شانه¬ی زن نگاه کرد و بعد به چشمانش:« نمی¬فهمم که تو، تو چرا با مامان من مشکل داری. نه چرا؟»
- چراش رو من باید جواب بدم؟ من باید بگم که چرا، چرا، چرا یه مادر بعد از ازدواج پسرش دست از سر زندگی اون پسر بر نمی¬داره؟!
- ای خدا! طوری داری حرف می¬زنی که اگه کسی ندونه فکر می¬کنه که مامان من اومده ور دست تو وایساده تو خونه-مون و تو کل زندگی داره دخالت می¬کنه.
- اِ؟! پس شما اسم اون کارها رو چی می¬ذاری؟ چی می¬گی اون¬ها رو؟ لابد محبت مادرانه! هاه؟
- تو نه مسئله رو می¬فهمی نه چیزی که مسئله رو می¬سازه. من پسر اون زن هستم. پِ-سَ-رش! همون¬طور که تو بچه¬ی مامان-بابات هستی.
- و این بافتن¬ها چی رو ثابت می¬کنه؟ دعوای دیشب رو یا دست روی شونه من گذاشتن و نشوندن من روی تخت و مثل هفت پشت غریبه اومدن روی مبل نشستن؟! هاه؟ یا دخالت¬ها رو توجیه می¬کنه؟ کدوم؟
- من دعوا راه انداختم؟ دِ آخه اعصاب می¬ذاری برای من؟ دوست داشتی که من همین¬طور وایسم و غر زدن¬های تو رو گوش کنم، اون¬وقت بگیرم مثل یه عاشق خسته، دراز به دراز کنارت بخوابم؟
- تو نامردی! خیلی نامردی! تو... تو به... تو می¬گی من غر می¬زدم؟ تو خیلی نامردی!
- اِ؟! وقتی تو مامان من رو مسخره می¬کنی و می¬گی محبت مادرانه، اون¬وقت می¬خوای تند حرف زدن و گله و شکایت-هات رو چی بگم؟
- دست بردار! تو خیلی راحت، انگار آب از آب تکون نخورده، داری جر و بحث رو به چیزی می¬کشونی که خودت هم خوب می¬دونی که اون اصل بحث ما نیست. چرا، چرا فکر می¬کنی که یا باید خونواده رو کنار گذاشت و با زن و بچه بود؛ یا برعکس؟ چرا داری جدا می¬کنی؟
- بچه! هه! من جدا کردم؟ این تویی که چهارتا حرف رو انقدر گنده می¬کنی. این تویی که طاقت نداری.
- من طاقت ندارم! آره. درسته. من طاقت ندارم. آقای طاقت¬دار، آقای صبور! تو همونی نیستی که وقتی بابای من اومد دستت رو گرفت و کمک کرد، ناراحت شدی و به غرورت برخورد؟ تو دوست داشتی که همون شکل که مجبور بودی، هر روز یه ساعت از خواب زودتر بلند شی تا برسی به سر کارت؟ اون هم توی سرما و گرما؟!
- نه¬ خیر! دوست نداشتم. این رو هم دوست نداشتم که از سر کار بیام خونه و ماشین بابات رو توی پارکینگ ببینم درحالی که نه بابات خونه¬مون هستش نه مامانت. دوست نداشتم که بیام و بگی که به¬ش گفتی وضع من رو.
- آخه من به فکرتم. من... من بده که نتونستم ناراحتی مردَم رو ببینم؟ این بده؟
- خوبه که خدمتکاری رو گذاشتی کنار.
- تو داری دعوا شروع می¬کنی باز.
- تو به این چی ¬می¬گی؟ این دعوا نیست؟ این همون نمکِ گندیده¬ی زندگی نیست؟ قراره چی بشه که نشده؟
- من منظورم زیاد کردن آتیش بود. تو... تویی که این چیزها رو می¬فهمی، پس... پس چرا می¬گی خدمتکار؟
- اعصاب نمی¬ذاری واسم که.
سیگاری بیرون کشید و آتش زد. هنوز دودش را بیرون نداده بود که زن گفت:« تو هم واسه من اعصاب نمی¬ذاری. هیچی! هیچی به هیچی. تو دلسوزی سرت نمی¬شه. پس کجاست اون حرف¬های اون دوران؟ نه! نه اون موقع بلکه این چند سال؟ کو؟» زن سرش را پایین آورد و چون عقابی از بالای کوهی، که بخواهد صیدی را زیر نظر بگیرد، از سمت چپ فرش شروع کرد و با گفتن هر کلمه به راست رسید:« عشقم! جونم! نفسم... (صدایش با هر واژه بالاتر می¬رفت.) زهرم، دردم، مرگم...» به گریه افتاد.
مرد حرفی نزد. دستش لرزید ناخودآگاه. خاکستر روی کتاب ریخت باز. زن دو دستش را روی صورتش گذاشته بود و گریه می¬کرد. مرد پکی به سیگار زد و دود را با نگاهی از پشت پرده¬ی اشک از بینی بیرون داد. بلند شد. سیگار را خاموش کرد و داخل زیرسیگاری انداخت. راه رفت. از این¬طرف اتاق به آن¬طرف. می¬رفت و می¬آمد. زن هر لحظه منتظر بود که دستِ گرمی روی کمرش بیاید و دستی بازویش را بگیرد و او را که خم شده بود و می¬گریست از گریستن باز دارد. مرد به هر چیزی فکر می¬کرد جز این. به مادرش، به بچه، به ماشین، به پدر زنش، به خودش و به زنش! آمد روی مبل، کنار زن نشست:« می¬گی چه¬کار کنم؟ می-گی چه¬کار کنیم؟» زن رویش را به چپ گرداند و پشت دستش را به چشمانش کشید تا اشک¬هایش را پاک کند. مرد فکر کرد آیا بر پشت دست زن از خط ریمیلِ آمیخته به اشک ردی باقی می¬ماند؟ اما به محض دیدن دست زن دید که هیچ اثری روی دست زن نیست. بلند شد و به سمت زن رفت و دست زیر چانه¬ش گرفت. زن به تخت¬خواب نگاه کرد، دست مرد را پس زد و برخاست و به سمت دیگر اتاق رفت. مرد دو دستش را به کمر زد:« می¬¬بینی؟ می¬بینی که تو به این وضعیتِ به قول خودت بد، راضی هستی؟»
زن دقیق شد در چشمان مرد:« که من راضی¬م؟ آره؟ تو نه حاضری معذرت¬خواهی کنی و نه حاضری ایراد مامانت رو قبول کنی!» مرد دستانش را از کمر جدا کرد و دستانش را داخل جیب¬هایش فرو برد. انگشتش به دستمالی خورد که دیشب در خانه¬ی پدری¬ش برداشته بود و پس از شام، گوشه¬ی دهانش را پاک کرده بود؛ صداهای دیشب جان گرفت. مرد همه را خفه کرد و جواب زن را داد:« هر وقت که تو ایراد خودت رو قبول کردی، اون¬وقت من هم قبول می¬کنم.» ابروهای زن از تعجب بالا رفت:« ایراد من؟» مرد گویی بخواهد ساده¬ترین و بدیهی¬ترین حرف را بزند، سر تکان داد:« آره! درست شنیدی. ای-راد! ایرادِ تو!»
- خب بگو. من اون¬قدر منطقی هستم که حاضر باشم ایرادهام رو بشنوم.
- من می¬گم تو بشمار واسه خودت: گفتن این¬که من یه ماهه که پول ندارم ماشینم رو درست کنم به داداشت؛ اون هم که با بابات توی یه¬جا کار می¬کنه و به بابات...
- تو این رو ایراد می¬بینی؟ این ایراد نیست که من کمک بخوام.
- پس چه فرقی می¬بینی توی کمک من و کمک خودت؟ هان؟
- چه فرقی؟ تو فرقشون رو نمی¬فهمی؟ پر واضحه که چه¬قدر فرق دارند. چه¬¬قدر!
- با این¬که قرار شد توی حرف من نپری؛ ولی بگو!
- با این¬که همچین قراری نذاشتیم ولی می¬گم. می¬گم فرق کار من با کار تو چیه. مشکل اینه دیگه، نه؟ فرقش اینه که تو وقتی من حامله نمی¬شدم، به مامانت – که بزرگش کرد حرفت رو – و خونواده¬ت گفتی که من... گفتی که من حامله نمی¬شم. نگفتی که بچه دار نمی¬شیم. نگفتی مشکل، عیب، ایراد یا هر کوفت و زهر ماری رو ما... ما داریم. نه من! نه من! این یکی از...
- اگه این¬طوریه تو چرا به آبجی¬ت گفتی که شوهرش بیاد خونه رو برای عید پارسال رنگ بزنه. این هیچ بد نیست که باجناق من نقاشه. بد نیست. این بده که من ناخواسته بشنوم که تو به آبجی¬ت گفتی که شوهرش بیاد؛ برای چی؟ برای این¬که با ما که فامیلیم کم¬تر حساب کنه. این بده.
- من اگه هر کاری کردم فقط برای خودمون بوده. دقت می¬کنی؟ خودمون!
- من هم اگه کاری کردم برای این بوده که کسی ناراحت نشه. تو وقتی نمی¬خوای خونواده¬ت ناراحت بشن، من هم نمی¬خوام که خونواده¬م ناراحت بشن. مخصوصاً مامانم. تو باشی چی کار می¬کنی؟ تو مامانت ازت سوال بپرسه، اون رو می¬پیچونیش؟ این رو به من بگو!
- داری می¬گی سوال؛ و نمی¬گی چه سوالی. تو می¬فهمی که وقتی که اومدیم توی یه خونه تا با هم زندگی کنیم، بیش¬تر بیش¬ترِ حرف¬ها و کارهامون می¬شه مثل راز؟! مخفیِ مخفی. فقط برای من و تو! من چیزی رو که گفتم راز بوده؟ ندیده بودن ماشین خراب شده و پیاده، یا با تاکسی جایی می¬ریم؟ ندیده بودن که همون لباسی رو که پارسال عید پوشیدی، همون رو هم امسال می¬پوشی؟
- من برام اهمیت نداره که چی بپوشم. و اون¬ها چی می¬بینند. من حاضرم پنج سال یه لباس بپوشم ولی تو هر سال همون لباس¬هایی رو که دلت می¬خواد بپوشی. من این برام اهمیت داره. و چی؟ این¬که دستم توی جیب خودم باشه حتی وقتی که جیبم خالیه. نمی¬خوام دستم جلو این و اون – حتی بابا مامان خودم – دراز باشه. نمی¬خوام اگه سه ماه هم پیاده می¬رم سر کار، یه روزش رو با ماشینی برم که یه روز بعد یا یه ماه بعد بابات – یا هر کس دیگه¬یی – طوری به من نگاه کنه که مثلاً ماشین حالش خوبه؟ سلام می¬رسونه! مسخره نیست؟ تو بیا بزن زیر گوش من. درد داره اما می¬ره. حالا گریه کن یا بد نگاه کن؛ مگه دردش می¬ره؟!
زن به مرور سرمای کم¬تری حس می¬کرد:« قبول! قبول! من اشتباه کردم. تو هم اشتباه کردی. کِی؟ دیشب! وقتی که دیروز بعد از دکتر رفتیم خونه¬تون و داداشت – بدون هیچ قصدی – پرسید که کجا بودید؟ و تو گفتی فلان دکتر. این تموم شد. ولی برای من و پیش زن¬ها و توی آشپزخونه و پای سفره تازه شروع شد. ده¬بار مامانت گفت که چرا این دکتر رفتی؟ مگه گرون نیست؟ مگه اِل و بِل نیست؟ یا اصلاً مگه این¬طوری و با این قرص و دواها ضرر نداره؟ و بیا برو پیش همون زنه که... گوش می-دی؟ حالا بیا و به مامانت حالی کن که ما فلان و بهمانیم. فکر کردی فقط اینه؟ هزار باز توی این پنج سال مامانت به هزار روش مختلف – مخصوصاً اگه از تو سهواً یا عمداً نخ گرفته باشه – سعی کرده پاش رو بیاره تو زندگی ما و دخالت کنه.»
- شاید ندونه که این¬طور می¬شه.
- اولاً اگه ندونه، این رو می¬دونه که یه حد و مرزی بالاخره هست. من یا تو همون پسر و دختر توی خونه نیستیم. دوماً اگه می¬دونه، پس این رو هم خوب می¬دونه که یه زن چه¬قدر می¬تونه حرف¬ها و رفتارها براش مهم باشه. نیست؟
- چرا!
- و تو چرا آب به آسیاب می¬ریختی؟
- من اشتباه کردم، تو هم اشتباه کردی. این رو قبول داری؟
زن مکث کرد. سپس گفت:« ما اشتباه کردیم. قبول دارم.» مرد نزدیک شد:« پس حالا می¬تونیم جبران کنیم. به شرطی که تکرار نشه. یعنی همون حرف خوب خودت که عادی رفتار می¬کنیم با خونواده¬هامون اما یه¬سری چیزها مثل رازه. راز! درسته؟» زن لب¬هایش را به هم فشار داد و تو داد و مرد را نگاه کرد و قدمی نزدیک شد:« درسته. ولی تو نباید دیشب من رو ول می¬کردی و می¬اومدی روی مبل می¬نشستی.»
- مگه خودت نگفتی از خونه می¬رم؟ مگه دیشب نگفتی؟ من هم نمی¬خواستم بری. فقط همون¬طور که عصبانی بودم دست گذاشتم روی شونه¬ت و گفتم بگیر بخواب و دعوا رو تمومش کن!
دستش را روی شانه¬ی زن گذاشت آرام. تبسم. زن مهربان نگاه کرد:« من بگم! تو باید از کنار من جدا شی؟» و لبخند زد و گرمایی حس کرد. مرد در حالی که از جیب پیراهنش دو سیگار درمی¬آورد گفت:« اگه دعوای چند ساعت پیش رو متوجه نشده باشند، دعوای الآن رو فهمیدند همسایه¬ها!» گره روسری زن را باز کرد. سیگار زن را به لب¬¬هایش سپرد، سیگار خودش را هم بین دو لب گرفت. فندک زد. از آتش کوچک فندک، هر دو وقتی که سیگارهایشان مماس هم بود و گویی سقفِ شیروانی شکلِ شعله-ی فندک بودند سیگارها، آتش زدند. زن همان¬گونه و در همان فاصله¬ی سقف¬مانند گفت:« البته الآن چند ساعت پیش نیست. دیشب بود. الآن صبح شده. صبح!»
محمد صالح فصیحی
بهمن 98
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام.
دوست عزیز نوشته شما ماجرای یک زوج را بیان می‌کند که باهم دعوا دارند. اختلاف موضوع خوبی است برای نوشتن داستان. «تضاد» جذابیت دارد و یکی از اجزاء مهم داستان به شمار می‌رود. اما این تضاد در داستان شما به اصطلاح کار نمی‌کند. علتش چیست؟
ببینید، نخست این‌که باید بگویم داستان شما مطول است. باید نصف بیشترش حذف شود. حجم داستان را سوژه تعیین خواهد کرد نه ما. سوژه انتخابی شما این حجم را نمی‌طلبد. پیشنهاد اول من این است که نترسید و نصف داستان‌تان را حذف کنید.
مورد بعد این است که داستان شما صرف دیالوگ است. دیالوگ هرچه کم‌تر بهتر. این یک اصل است. شما باید داستان‌تان را اکتیوتر کنید. داستان از کنش‌ها تشکیل می‌شود. این کنش‌ها هستند که داستان را پیش می‌برند. فراموش نکنید دیالوگی در داستان جای دارد که اگر حذف شود به داستان لطمه بزند و بخشی از داستان پنهان شود. در داستان شما کلی دیالوگ وجود دارد که حذف هریک از آن‌ها لطمه‌ای به داستان‌ نمی‌زند. پس باید حذف شوند.
یکی دیگر از ایرادهای اساسی داستان شما این است که مخاطب با هیچ‌یک از دو شخصیت همذات‌پنداری نمی‌کند. علت چیست؟ چرا سرنوشت دو شخصیت برای ما مهم نیست؟ اولین قدم همذات‌پنداری این است که مخاطب خود را جای شخصیت‌ها بگذارد. مخاطب باید مشکلات شخصیت‌های داستان را درک کند. دلش برای آن‌ها بسوزد و مشکلات آن‌ها را مشکلات خودش بداند. بعد دوست داشته باشد که مشکلات آن‌ها حل شوند. ما نمی‌دانیم مشکل اصلی زن چیست. مشکل مرد را هم نمی‌دانیم. زن چرا قهر کرده؟ برای این‌که بچه‌دار نمی‌شده؟ برای این‌که مادرشوهرش در زندگی‌شان دخالت کرده است؟ این‌ها بیشتر بهانه.اند تا دلیل.‌ این‌ها عمیق نیستند. سطحی بیان می‌شوند و زود رد می‌شوند. مرد هم معلوم نیست سر چه دعوا دارد. هر دو شخصیت بارها و بارها برای هم دیالوگ حواله می.کنند و هربار دلیل دیگری می‌آورند برای قهرشان. چرا زن رفته و چرا برگشته؟ او باید مجبور به رفتن می.شد. او باید چاره‌ای جز رفتن نداشته‌باشد. باید همه راه‌ها را برای او می‌بستید و برگشتنش هم باید از سر اجبار باشد. او باید چاره‌ای جز‌ برگشت نداشته باشد. باید افتاده‌تر برگردد.
چرخش داستان هم خوب اتفاق نیافتاده است. غیرواقعی است. باورپذیر نیست. تا یک پاراگراف قبل هر دو شدیدا از هم ناراضی‌اند. بعد پاراگراف گریه زن را داریم. بعد از این پاراگراف است که چرخش به صورت مصنوعی اتفاق می‌افتد. مرد معذرت می‌خواهد. و همه چیز به خیروخوشی تمام می‌شود. فراموش نکنید که تغییر باید خرد خرد و آرام‌ آرام در طول داستان از اول تا آخر اتفاق بیافتد. نه یک‌دفعه و آنی.
تغیر جزء به جزء اتفاق می‌افتد. یعنی ابتدا مثلا جمله‌ای از زن برای مرد خوش‌آیند است. بعد حرکتی این خوش‌آیندی را تقویت می‌کند. بعد مثلا یک یادگاری یا یک خاطره‌ای یادآوری می‌شود که به دل مرد می‌نشیند. رفته‌رفته این المان‌ها بزرگ‌تر می‌شوند و در نهایت در پایان به صورت غیرمستقیم تغییر را شکل می‌دهند.
در پایان باید بگویم که اولا حتما داستان‌کوتاه بخوانید. کتاب‌هایی که در چندسال اخیر جایزه جلال را دریافت کرده‌اند، نمونه‌های بسیار مفیدی ایست برای خواندن و تقویت داستان‌نویسی. ضمنا حتما کتاب‌های اصول داستاننویسی بخوانید و با قواعد داستان‌نویسی بیشتر آشنا شوید.
ممنون از داستان‌تان. منتظر داستان‌های بعدی شما هستم.
ممنون.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
محمد صالح فصیحی » پنجشنبه 17 بهمن 1398
یک بدیهی: سطح همان عمق نیست.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت