تغییراتی که به ارتقاء کیفیِ روایت‌پردازی کمک می‌کنند




عنوان داستان : پیوند
نویسنده داستان : حمزه موسوی

این داستان ویرایشی از داستان «پیوند» می باشد.

سال گذشته که از بیمارستان مرخص شدم دکتر گفت : پسرم ،غربت از عمر قلب کم میکنه...
چند وقتی قلبِ سر ناسازگاری گذاشته بود.
دلتنگی مثل مار میپیچید به دست و پاهام، شب که میشد گلویم را میگرفت و خفه ام میکرد.
یاد حرف دکتر افتادم بلیط قطار گرفتم و اومدم به شهرِ قلبم .
فاصله "فلکه ساعت" تا "پل هلالی" را در هوای شرجی دم صبح پیاده رفتم. عرض کارون به گل نشسته را از روی پل هلالی رد شدم و از دور به بارگاه علی بن مهزیار سلام کردم .
با اینکه مقصد مشخصی نداشتم و بی هدف در خیابانها پرسه میزدم ولی نیرویی غیبی به سینه ام فشار می آورد و قلبم را همراهش به سمت نامعلومی میکشید.
زمانی به خودم آمدم که در محله ای قدیمی روبروی بساط قهوه فروش سیاری ایستاده ام. نگاهى به اطراف انداختم قلبم مچاله شد، صحنه ای را که میدیدم خیلی برایم آشناست حس کردم قبلاً هم اینجا بودم.
جوان سبزه ای با "دله"* ای کوچک به سمتم آمد چشمان میشی اش را ریز کرد، نگاهی غریبی به من کرد و با ضربه ای به فنجان ،قهوه ای دستم داد و گفت: اهلاً و سهلاً!*
سرم را بالا گرفتم و قهوه را سر کشیدم، غلیظ و تلخ ! طعم دلتنگی میداد .
دو زن - یکی مسن و دیگری جوان- با هم حرف میزدند و به آرامی سمت ما می آمدند زن مسن با چهره ای شکسته و غمگین که ردی از گریه روی صورتش معلوم بود دستش را به سمت تقاطعی که روبروی من بود دراز کرد و با بغض گفت: همینجا! همینجا تصادف کرد پرت شد، پیش پای همین آقا !
در حالی که با انگشتش به من اشاره می کرد مانند کسی که چشمانش به چشمانِ گمشدهاش گره بخورد به صورتم خیره شد .
زن جوان از میان آگهی های ترحیمی که دستش بود یکی را به دیوار چسباند.
[ اولین سالگرد درگذشت جوانی ناکام که به سه بیمار زندگی دوباره بخشید]



۱) اهلا و سهلاً : مرحبا، خوش آمدید .
۲) دله : «دله قهوه» (ظرف مخصوص دم کردن قهوه )
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای حمزه موسوی
معمولاً وقتی که صحبت از بازنویسی داستانی به میان می‌آید، دوستان نویسنده با این سؤال مهم و منطقی مواجه می‌شوند که چگونه بایستی این روند سخت و صبورانه را (که طبعاً به مدت‌زمان قابل‌تأملی نیاز دارد تا بر زوایایی قابل‌ترمیم و احیاناً قابل‌گسترش داستان، احاطه روایت‌پردازانه بیشتر و مؤثرتری به دست بیاید) به طرز موفقیت‌آمیزی سپری کرد، درواقع اگر بخواهیم که پاسخی موجز و قابل‌پذیرش به چنین سؤال مهمی بدهیم، بایستی به برنامه‌ریزی مجدد و محاسبه شده (جهت ارتقاء کیفیِ حداکثری روایت) و ایجاد تغییراتی آگاهانه و تأثیرگذار در روایت (تا تمامی زوایای هنوز پرداخت نشده اثر از تنظیم دقیق‌تری بهره‌مند بشوند) اشاره کرد که موجب شکل‌گیری یک بازنویسی دقیق و صحیح می‌شوند؛ عملکرد مهمی و مؤثری که گاهی از اوقات به لحاظ ضرورت ترمیم حداکثری روایی، منجر به تغییر ساختار کای روایت و در نتیجه بازآفرینی مجدد اثر می‌شود و به طور معمول هم ، هیچ کسی هم به اندازه خود نویسنده محترم اثر، قادر به اجرای صحیح و مؤثر چنین تغییرات ارزشمندی در داستانش نیست.
اتفاقاً این متن بازنویسی شده هم، نسبت به نسخه اولیه‌اش، علی‌رغم حفظِ نسبیِ ساختار کلی روایت، از تغییرات محسوس و مؤثری برخوردار شده است، چون که نویسنده محترم به طرز آگاهانه دقیق و مدیریت شده‌ای، در جهت اجرای توصیه‌های کاربردی و ارزشمند همکار گرامی و فرهیخته‌ام، سعی در ملموس‌تر کردن فضای شکل‌گیری روایت: «...، در هوای شرجی دم‌ صبح پیاده رفتم. عرض کارون به گل نشسته را از روی پل هلالی رد شدم و از دور...، در محله‌ای قدیمی روبروی بساط قهوه‌فروش سیاری...»، منطقی‌تر شدن حضور سایر کاراکترهای تأثیرگذار در متن: «...، یکی مسن و دیگری جوان...، به آرامی سمت ما می‌آمدند، زن مسن با چهره‌ای شکسته و غمگین که...، به سمت تقاطعی که روبروی من بود..، مانند کسی که چشمانش به چشمانِ گمشده‌اش گره بخورد...، زن جوان از میان آگهی‌های ترحیمی که دستش بود...، و باورپذیرتر نوشتن حسِ ناخودآگاهی که کاراکتر اصلی را به محلِ وقوع حادثه‌ای دردناک و تأثیرگذار کشانده است: «...، مقصد مشخصی نداشتم و بی‌هدف در خیابان‌ها پرسه می‌زدم...، حس کردم قبلاً هم اینجا بودم...» دارد و همچنین با تغییری به ظاهر جزئی در شیوه خوش‌آمدگوییِ «جوان قهوه‌فروش»: «...، اهلاً و سهلاً...»؛ به بومی‌تر شدن فضای داستانی کمک شایان توجه‌ای می‌کند؛ آفرین بر شما، لطفاً در تمامی آثارتان از چنین توصیف‌های جزءپردازنه و تنظیم‌های دقیقی بهره بگیرید.
درواقع یکی از مؤثرترین تغییرات این متن بازنویسی شده، همین جایگزینی محاسبه شده دو کاراکتر زن در روایت است که به داستان وجه احساسی‌تر و همزادپندارانه‌تری می‌دهند و اتفاقاً حضور مؤثر این افراد در متن، موجب منطقی‌تر شدن حسِ ناخودآگاهی می‌شود که کاراکتر اصلی را به آن مکان جذب کرده است تا کل روایت در بخش پایانی کشف رمز بشود؛ طبعاً چنین تنظیمی به منطقی‌تر شدن فرایند غافلگیری در بخش پایانی روایت، کمک مؤثرتری می‌کند.
بنابراین مطابق با نحوه صحیح‌ بازنویسی این متن ارسالی، به این نتیجه منطقی می‌رسیم که وقتی صحبت از «داستانک» به میان می‌آید، منظور صرفاً کم‌حجم‌تر نوشتن روایت و فقط غافلگیر کردنِ مخاطب در بخش نهایی متن نیست، بلکه داستانک هم به مانند «داستان کوتاه»، به برنامه‌ریزی دقیق، تنظیم «سیر توالی حوادث» (البته در حجمی بسیار محدودتر)، توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه و به ویژه تنظیم سیر منطقی حوادث ضروری در داستان نیازمند است.
آقای موسوی عزیز، ، شما از توانایی ارزشمندی، جهت انتخاب سوژه‌های تأمل برانگیز و ایجاد فضاسازی‌هایی ملموس و جزءپردازانه برخوردار هستید و در هنگام بازنویسی به ترمیم و ارتقاء حداکثری روایی داستان، توجه مدیریت‌ شده‌ای دارید، مشتاقانه منتظر ارسال داستانک جدیدی از جانب شما نویسنده خوش‌ذوق و خوش‌آتیه هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » سه شنبه 22 بهمن 1398
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای حمزه موسوی گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند. با سپاس و احترام بسیار
حمزه موسوی » دوشنبه 21 بهمن 1398
استاد بزرگوار جناب سلحشوری مهر سلام رشد سطح داستان های بنده در این مدت مرهون راهنمایی های علمی شما و بقیه همکاران شما در این گروه فرهیخته است. ارادتمند همیشگی شما برای تمام زحماتتان هستم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت