داستان چیزی نیست جز همین جزئیات




عنوان داستان : دورزنها !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

رضا ساک بدست وارد اتاق شد.
سلام و علیکی کردیم و او ساک را روی میز گذاشت و گفت :(( سید مهدی خوب هواتو داره )) بطرف دراتاق رفت و گفت :(( تقصش کن ، پس فردا بازم میام پنج جعبه فشنگ سه تاکمری واعلامیه )) او رفت و در را پشت سرش بست . از جا بلند شدم خودم را به پشت پنجره رساندم ازلابلای پرده به سید مهدی که کنار وانت اش ایستاده بود نگاه کردم و خودم را به ساک رساندم زیپ ساک را کشیدم وبادیدن دسته های اسکناسی که درساک بود تعجب کردم و زیرلب گفتم :(( اینا چیه ! ؟)) خودم را به پشت پنجره رساندم ازلابلای پرده به خیابان چشم دوختم خبری از رضا نبود . خودم را به تلفن رساندم و شماره گرفتم و منتظر شدم ، کسی گوشی را برنداشت . زیرلب گفتم :(( سلمان باید الان توانبار باشه )) دوباره شماره گرفتم .بی فایده بود روی صندلی نشستم اسکناس ها را از ساک بیرون کشیدم و شمارش کردم . سیصد هزار تومان پول بود ، پول زیادی بود . دست به گوشی تلفن بردم که صدای سید مهدی بلند شد :(( هندونه ببرو بخور، مال کرجه )) خودم را به پشت پنجره رساندم دو ماشین سیاه رنگ نرسیده به بساط سید مهدی توقف کردند . به داخل اتاق چشم چرخاندم چیز مهمی دراتاق نبود . ساک دستی را بردشتم و خودم را به پشت بام رساندم و بعد از گذشتن از چند پشت بام به گاراژ متروکه ای رسیدم و بداخل گاراژ پریدم . کسی در گاراژ نبود به انتهای گاراژ خودم را رساندم و وارد ماشین اسقاطی بدون شیشه ای شدم که سالها از عمرش گذشته بود . روی صندلی عقب دراز کشیدم . زیرلب گفتم ؛(( حتما درتعقیب رضا بودند ))
هوا کاملا تاریک شده بود که از ماشین بیرون زدم و خودم را به خیابان رساندم نیم ساعتی در خیابانها پرسه زدم . وارد باجه تلفن شدم شماره گرفتم باز هم سلمان گوشی را برنداشت دلم شور میزد . گفتم :(( پیداش نکنم سرگردون می مونم )). از باجه تلفن بیرون زدم چشمم به سردر سینما افتاد خودم را به گیشه رساندم بلیط گرفتم وارد سینما شدم . ساعت ۹ از سینما بیرون زدم دوباره وارد باجه تلفن شدم شماره سلمان را گرفتم . بی فایده بود . دردل گفتم :(( حتما اونوگرفتن )) از باجه تلفن بیرون زدم وارد بازارچه شدم چنددست فروش بابسته بودن مغازه ها بساط شبانه را پهن کرده بودند و هرکدام فریاد میزدند و رهگذران را بسوی خود میخواندند. چشمم به بساط بساطی ها بود در سر بدنبال راهی بودم تا از سرگردانی نجات پیدا کنم با بودن آنهمه پول پرسه زدن در خیابان ها کاردرستی نبود . چشمم به سید مهدی افتاد .در حال خریدن چکمه پلاستیکی دخترانه ای بود و با فروشنده چانه میزد .خودم را پشت سرش رساندم و پرسیدم:(( واسه دخترت میخوای سید ؟)) نیم نگاهی به من انداخت و گفت :(( بله ، شماکجا اینجا کجا آمدی خرید ؟)) گفتم :(( بله منم باید یک گالش بخرم زمستون نزدیکه و کوچه ها پراز گل و شل )) سید پول چکمه ها را داد و فروشنده چکمه صورتی لبه سفید انتخابی سید را در پلاستیک دسته داری گذاشت و بدستش داد . شانه به شانه سید راه افتادم . سید گفت :(( برگرد خونه با تو کاری نداشتند رفتن تو خونه ماشاا.. مقنی فکر کنم پسرش یک کارایی کرده پیرمرد را با چک و لگد بردن . ایستادم او هم ایستا د .گفتم :(( پس بیخود ترس برم داشت ؟)) گفت :(( احتیاط شرط عقله ، روزا حواسم به خونه هست وقتی هستی اما شب ها چی وقتی بارندارم چی باید مراقب باشی همسایه )) گفتم :(( چشم سید ، من برمی گردم خونه سرگردون شده بودم )) ازاو خداحافظی کردم و خودم را به خانه رساندم ساک پول را زیر راه پله گذاشتم و فرش کهنه ای که آنجا بود را روی آن انداختم و وارد اتاقم شدم .خودم رابه تلفن رساندم و شماره سلمان را گرفتم . گوشی را برنداشت ، دردل گفتم :(( خداکنه هرجا هست سالم باشه )) چراغ والرراروشن کردم و کتری راروی آن گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم . دلشوره عجیبی داشتم . صدای در بلند شد خودم را پشت پنجره رساندم . رضا همراه دومرد پشت در بودند . دردل گفتم :(( بچه توکه کلید داری )) خودم را به درحیاط رساندم ودر را باز کردم . یکی از همراهان رضا ،رضا را بداخل پرتاب کرد و بعد هردو مرد وارد حیاط شدند و یکی از آنها که قد کوتاهی داشت در رابست و مرددیگر که کلاه لبه داری روی سر داشت از جیب بارانیش اسلحه کمری کوچکی بیرون کشید و بطرف من گرفت و پرسید :(( ساک کجااست ؟)) پرسیدم :(( ساک ، کدوم ساک !؟)) مرد نزدیکم شد و گفت :(( همون ساک قهوه ای بند سفید )) به رضا نگاه کرد :(( این بچه ساک را عوضی برداشته آورده از انبار )) به رضا نگاه کردم و رضا گفت :(( ساک ها شبیهه هم بودند منم اشتباهی برداشتم این دو نفر تازه وارد جمع ما شدند . کلک سلمان را تو انبار مولوی کندن . برگشتم انبار منتظر م بودند ، قرار بود اون پول ها برسه به خراسون )) گفتم :(( من صدبار گفته بودم به سلمان به کسی جز خودمان اطمینان نکن این چپی ها کارشون دورزدنه)) مرد با پشت دست به صورتم کوبید و گفت :(( زر نزن ، وقتی پستونک میخوردی ما با شاه می جنگیدیم بچه ، اما حالا وضع فرق کرده ، بگو ساک کجااست ؟ زود باش تا یک گلوله حرام خودت و این رضا نکردم )) گفتم :(( اینجا نیست وقتی دیدم کلی پوله بردم یکجا مخفی کردم باید از راه پشتبون بریم چندتا پشتبون اونطرفتره ) مرد کوتاه قد گفت :(( من اینجا می مونم تو همراهش برو )) مرد قدبلند سرتکان داد و به من اشاره کرد . راه افتادم او پشت سرم حرکت می کرد پشت بام به پشت بام گذشتیم و بداخل گاراژ پریدیم . مرد به دوربرش نگاه کردو گفت :(( عجب جای دنجی ، کجااست ؟)) به ماشین اسقاطی اشاره کردم و گفتم :(( تو صندوق اون ماشینه )) لبخند زدو گفت :(( معطل نکن )) به یک قدمی ماشین رسیدیم بداخل ماشین نگاه کرد و گفت :(( بنز قدیمیه )) زیردستش زدم اسلحه به گوشه ای پرتاب شد.
او خودش را روی من انداخت هردو بروی زمین غلطیدیم خودم را روی سینه او کشیدم و چند مشت پی در پی حواله صورت اش کردم از حال رفت . دست زیر بازو های او انداختم او را پشت ماشین کشیدم در صندوق را باز کردم اورا در صندوق جادادم در صندوق را بستم خودم را به اسلحه کمری آن مرد رساندم و ازدیوار بالا کشیدم . را ه آمده را برگشتم وارد خرپشته شدم .به آرامی ازپله ها پائین آمده قدم به راهرو گذاشتم . صدای مرد قد کوتاه را از داخل اتاق می شنیدم تلفنی آدرس خانه را به کسی میداد . لای در اتاق باز بود بداخل نگاه کردم رضا درست روبری من نشسته بود . نگاهش به من افتاد و به مرد کوتاه قد گفت :(( ساواکی ها بیان که خودتم می گیرند فاضل)) فاضل نزدیک او شد و گفت :(( نگران من نباش پولا که برسه ما زدیم بچاک تازه بیان هم مهم نیست اونا باما کاری ندارن فوقش مجبوریم چند تومنی از پولارو رشوه بدیم ، تواین بزن درو ها ساواکی هام شل شدن دوزار بهشون بدی چشم روی هم میزارن)) دررا باز کردم و گفتم :(( راستی بعید میدونم)) .فاضل اسلحه بدست بطرف من برگشت و چند قدم بطرف من برداشت بادیدن من تعجب کرد به پشت سرم نگاه کرد و فهمید کاردست رفیقش دادم.
گفت :(( بچه ، اون اسلحه خالیه )) رضا ازجابلند شد به چراغ نزدیک شد دسته کتری آب جوش به دست گرفت . پوزخندی تحویل فاضل دادم و سراسلحه را پائین آوردم و گفتم :(( پیرمرد رفیقت که مالید با دوتا مشت ،مال خودت چی پر یا خالیه ؟)) رضا آب کتری را به صورت فاضل پاچید و فریاد او بلند شد گلوله از اسلحه اش شلیک شد به شانه من اصابت کرد و رضا خودش را روی فاضل پرتاب کرد و هردو کف اناق غلطیدند و رضا اسلحه را از دست او گرفت . فاضل از درد فریاد می کشید و بدو بیراه می گفت . با لگد محکمی که رضا به صورت سوخته فاضل کوبید او ساکت شد . گفتم :(( برو زیر راه پله کیف را بردار بزنیم بچاک با صدای گلوله الان میریزن اینجا .)) به شانه ام نگاه کرد و گفت:(( خط انداخته )) هردو از اتاق بیرون زدیم و رضا ساک را برداشت خودمان را به پشت بام رساندیم .
نقد این داستان از : احسان رضایی
آقای ترنجی یکی از پرکارترین نویسندگان ما هستند. بیشتر از صد داستان همراه با نقد داستان‌های ایشان تاکنون در پایگاه نقد داستان منتشر شده است. اگر به نقدهای منتشر شده بر روی آثار ایشان نگاهی بیندازیم، نکته اصلی و مشترک اغلب این نقدها توجه دادن به ظرافت‌های پیرنگ به‌منظور باورپذیر شدن داستان است. در همین متن بالا، ما با یک ایدۀ اولیه خوب مواجهیم: کسی که به شدت نگران حمله نیروهای ساواک است، به دست یک گروه مبارزه دیگر گرفتار می‌شود. ما یک ایده جذاب داریم، اما مهم اجرای نهایی این ایده است. به نمونه‌هایی از متن توجه کنید:

- بعد از این که یکی از دوستان مرد با ساکی حاوی ۳۰۰ هزار تومان پول نقد وارد می‌شود، صدای بلندگوی یک میوه‌فروش بلند می‌شود که به صورت رمزی به او هشدار می دهد تا فرار کند. طبیعتاً تصور می‌کنیم که این مرد میوه‌فروش با شخصیت اول مبارز داستان ما همراهی و هماهنگی دارد. اما وقتی همان شب مرد مبارز بر سر بساط دست‌فروشی، مرد میوه‌فروش را می‌بیند، میوه‌فروش به او می‌گوید برگردد خانه چون مامورها سراغ یک همسایه دیگر آمده بودند و او فقط یک همسایه است. اینجاست که خواننده می‌پرسد اینها که با هم همدست نیستند پس چطور صبح آن روز، مرد مبارز از صدای بلندگوی میوه‌فروش متوجه اعلام خطر شد و خیلی زود هشدار رمزی او را فهمید؟ پس نویسنده باید در صحنه اعلام خطر جمله‌ای را توی دهان میوه‌فروش می‌گذاشت که معنای عجیب و غریبی بدهد.

- ورود رقبا به داستان این طور است که بعد از در زدن دوست مرد مبارز، او از پشت پنجره می‌بیند که دوستش به همراه دو مرد پشت در هستند و در را باز می‌کند. خب، این دوست نمی‌توانست مثل همان میوه‌فروش علامت رمزی بدهد؟ یا خود مرد مبارزه حق نداشت با دیدن دو غریبه همراه دوستش شک کند و نگران شود؟

- در صحنۀ درگیری در گاراژ می‌خوانیم: «زیر دستش زدم اسلحه به گوشه‌ای پرتاب شد.» به همین راحتی! خب وقتی نقطه عطفی مثل این که باعث چرخش در جریان داستان می‌شود این‌همه ساده و سردستی برگزار می‌شود، خواننده حق دارد بپرسد اگر این‌قدر راحت می‌شد طرف مقابل را خلع سلاح کرد، پس چرا شخصیت اول داستان اصلاً نگران بود؟ چرا او را تا گاراژ آورد؟ چرا زودتر از اینها حسابش را نرسید؟ چرا زیر دست هر دو مرد نزد؟ نمی‌توانست زیر دست ساواکی‌ها هم بزند و این‌همه نگرانی نکشد؟

ممکن است بگویید اینها نکات کوچکی است و مهم، بدنۀ اصلی داستان است. اما داستان در حقیقت چیزی نیست جز همین جزئیات. فرق یک داستان خوب با یک داستان ضعیف، در رعایت کردن همین نکات کوچک است. داستان‌نویس بزرگ طوری داستانش را تعریف می‌کند که همین موارد جزئی و به ظاهر کم‌اهمیت هم درست و باور پذیر به نظر برسند.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت