داستان، فقط ایده نیست



عنوان داستان : حرمله

محرم که می شد رفتار همه باهاش یک جوری می شد. نه اینکه یادشان برود.ولی توی محرم ها جواب سلامش را هم به سختی میدادند. هیچکس خوبی هایش را بخاطر نمی آورد. انگار نه انگار او بود که تمام زن های روستا ،پشت ماشین او به زایشگاه رسیده بودند.و او همانجا منتظر مانده بود و آنها را با پسر یا دخترشان برگردانده بود و یا اصلا یادشان نمی آمد همین پیکان بار همه شان را بار می زند و در عروسی ها این ور و آنورش میی کند و در مراسم فاتحه می شود ماشین عزا و یک بلند گو رویش نصب می کنند و قرآن خوان تند تند یک چیزایی می خواند شبیه کلمات عربی هیشکی سر از آن در نمیاورد. اونجور که توی ذهنش میاد فقط دو نفر مقصر می شناخت آقاش و محمد کل صفر. دقیقا تمام بلاها تنهایی ها و بی محلی های مردم در محرم تقصیر همین دونفر بود. اگر اون موقع که زده بود توی پای گاو،آقاش بجای اینکه اونقدر منگه درنگ کند و یکی بخواباند زیر گوشش، فقط بی محلی کرده بود و یا محمدو نامرد دقیقا همون روز مریض نشده بود یا بهتر بگویم خودش را به مریضی نزده بود. او نمی خواست نقش حرمله تعزیه را بازی کند. اصلا سر لج آقاش رفت و حرمله شده بود. می خواست موقعی که آقاش بلندگو دست گرفته و علی اصغر را روی دستش بلند کرده جلوش بایستد و براش شاخ و شونه بکشد. از اون روز بیست سال گذشته است. و حرمله بودن بر روی پیشانی اش حک شده است. حتی موقع زن گرفتن توی خواستگاری هیشکی جواب مثبت بهش نداد و مجبور شد برود از یک جای دیگه زن بگیرد. اصلا زن گرفتن خودش دقیقا شروع ماجرا بود. سال اول که گذشت و بچه دار نشدند. دهن به دهن گشت. عنایت آقا ازش برداشته شده. مگه میشه حرمله باشی و خدا بهت بچه بده. خودش هیچش نبود ولی سکینه زنش اولش باور نمی کرد بعد از نه سال گذشتن از ازدواجش و بچه دار نشدن حرف ها باور شده بود. توی خانه همه اش ماتم بود خصوصا شب ششم محرم تا خود صبح زار می زد. امسال دیگر خودش هم باور کرده بود که اجاق کوریش بخاطر حرمله بودن است. فردا قرار بود پیش میرزا و بگوید من دیگر حرمله نمی شوم. صبح که شد نمی دانست چه شد رفت پی کدام کار که یادش رفت پیش میرزا برود. صبح روز عاشورا توی صندوق لباس های سرخ و کلاه خودش را برداشت و به سمت میدان حرکت کرد. توی اتاق را که نگاه کرد سکینه خودش را به خواب زده و پتو را روی سرش کشیده بود هیچ وقت حاضر نبود بیاید و جنایت شوهرش را ببیند،از همه تعزیه ها بدش آمده بود. بی توجه به سکینه از خانه بیرون رفت و به سمت میدان تعزیه حرکت می کرد و نقشش را مرور می کرد. نوبتش شده بود شمر مدام زیر گوشش می گفت مگر سپیدی زیر گلو را نمی بینی. ولی او اصلا حواسش پی این چیز ها نبود. امسال دلش می خواست حر باشد. که یک مرتبه همه چیز را ول می کند و تمام بدی هایش را می گذارد و ی آید و خوب می شود. پشت ش را به میدان تعزیه کرد و تیر سه شعبه و کمان را انداخت و آرام از میدان بیرون رفت. تا تعزیه دیگر حرمله نداشته باشد.
نقد این داستان از : احسان رضایی
داستان شما ایده بسیار خوبی دارد: یک بازیگر نقش اشقیاخوان در تعزیه تصمیم می‌گیرد که دیگر به این کار ادامه ندهد. همین ایدۀ یک خطی و ساده، به خاطر ماهیت نمایشی خود تعزیه و نیژ پشتوانه فرهنگی و مذهبی آن که می‌تواند به افکار و عقاید و درونیات فرد نقب بزند، می‌تواند برای نگارش یک داستان جذاب بسیار مفید باشد اما نکته اینجاست که داستان، فقط ایده نیست. داستان بعد از پیدا کردن سوژه و ایده اولیه، به طراحی یک پیرنگ درست و سپس اجرای دقیق آن پیرنگ نیاز دارد. در متنی که ما می‌خوانیم برای پیرنگ در نظر گرفته شده، خوب اجرا نشده. یعنی چی؟ یعنی اینکه ما برای علاقه فرد به شرکت در تعزیه در نقش حرمله و نیز برای منصرف شدن از اجرای این طرح، دلایل کافی در داستان نداریم. چرا حرمله‌خوان خانه قبلی آن روز نیامده بوده؟ نمی‌دانیم. چرا بعد از اینکه طرف یک بار نقش حرمله را اجرا کرده، دیگر آن یکی حرمله‌خوان در تعزیه شرکت نکرده؟ باز هم نمی‌دانیم. این‌که شخصیت اول داستان می‌خواسته برای پدرش شاخ و شانه بکشد، دلیل کافی برای شرکت در تعزیه نیست. این چه اختلافی است که برایش باید حتماً حرمله شد؟ در متن آمده طرف «زده بود توی پای گاو» و پدرش هم به همین دلیل زیر گشش زده بوده، چنین چیزی در یک جامعه سنتی اختلاف چندان بزرگی نیست. و بعد این‌که تعزیه خواندن آداب و آموزش‌هایی لازم دارد که هر کسی از راه رسید نمی‌تواند برود انجامش دهد. بعد، این شخصیت اول وقتی شاخ و شانه برای پدرش کشید، دیگر چرا ادامه می‌دهد؟ انگیزۀ ادامه چی هست؟ و انگیزۀ قطع ماجرا چطور؟ در داستان می‌خوانیم: «فردا قرار بود پیش میرزا و بگوید من دیگر حرمله نمی‌شوم. صبح که شد نمی‌دانست چه شد رفت پی کدام کار که یادش رفت پیش میرزا برود.» در این بخش، انگیزه ادامه ندادن نقش حرمله این‌قدر کمرنگ بوده که طرف رفته دنبال یک کار دیگر و یادش رفته به بقیه بگوید. چنین سطح انگیزه‌ای چطور به یک تصمیم بزرگ منتهی می‌شود؟ اینها سوالاتی است که در پیرنگ داستان برای جوابشان باید فکری کنید.
یک نکته دیگر مربوط به نثر داستان است. این اثر شما فضایی روستای دارید و شما هم با انتخاب نثر ویژه‌ای خواسته‌اید تا این فضا را بهتر بسازید. اما به نظرم هنوز نثر در نیامده است. لطفاً روی نثر داستان هم بیشتر وقت بگذارید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت