داستان مینیمال، داستانِ حذف است




عنوان داستان : سه دقیقه
نویسنده داستان : فرزاد مرتضایی

کف پایش، روی پدال گاز ذق ذق می کرد، عقربه کیلومتر شمار با لرزه های مداوم به چپ و راست می رفت. نگاهی به ساعت ماشین انداخت، 3 دقیقه دیگر...
گرگ پیر، سه روز بود که نتوانسته بود غذایی برای توله های کوچکش تهیه کند. دیگر جان و قوه شکار رفتن هم نداشت. به لبه اتوبان رسید با اضطراب به چپ و راست نگاره کرد. دو نقطه نورانی به سرعت نزدیک می شدند. "می توانم قبل از رسیدنشان، رد شوم..."

صدای برخوردی شدید در بیابان پیچید.

خورشید که به وسط آسمان رسید، هیچ کس نمی توانست تشخیص دهد، لاشه ای که وسط اتوبان متلاشی شده است، مربوط به چه جانوری است...
نقد این داستان از : احسان رضایی
داستان، با پاراگرافی شروع می‌شود که اگرچه فاعل جملاتش مشخص نیست، اما از روی رفتارهایش (پا روی پدال گاز، نگاه به ساعت ماشین، ...) می‌فهمیم که شخصیتی انسان است. اما بلافاصله در پاراگراف دوم پای یک گرگ داستان باز می‌شود. انگار که دریچه تماشای دوربین یک فیلم سینمایی، تا به حال درون یک خانه را به ما نشان داده باشد و بعد بدون هیچ کات خوردن، چرخیدن دوربین، یا هر علامت مشخص‌کننده دیگری، تصویر به فضای بیرونی و مثلاً خیابان برود. چنین تغییر وضعیت سریع و بی‌مقدمه‌ای باعث سردرگمی و گیج شدن مخاطب می‌شود؛ به‌خصوص که یک داستان کوتاه کوتاه یا مینیمال، شبیه به فیلم سینمایی نیست و جایی برای این همه تغییر لوکیشن یا زاویه دید ندارد. داستان مینیمال، معمولاً یک داستان تک‌صحنه‌ای است و زاویه دید و شخصیت هم در آن، واحد است. پس برای رفع این مسکل باید کاری کرد. یکی از اقداماتی که می‌شود انجام داد، حذف کامل پاراگراف اول است. در داستان مینیمال ما به سمت کوتاه کردن و حذف هر چه بیشتر جملات میرویم. ملاک ما برای حذف هم این نکته است که هر کلمه یا عبارتی که حذفش به داستان صدمه نمی‌زند را حذف یا کوتاه کنیم. با این دید بیایید یک بار دیگر داستان شما را بخوانیم‌ کل پاراگراف اول که به شتاب ماشین ارتباط دارد را میشود حذف کرد، چون جایی که گرگ دو نقطه نورانی و درخشان را می‌بیند که «به سرعت نزدیک می‌شدند» تمام مفهوم پاراگراف اول یعنی عجلۀ راننده منتقل شده. تازه، با حذف پاراگراف اول علاوه بر کوتاه‌تر کردن داستانک، مشکل تغییر موضوع روایت را هم حل می‌کنیم.
گذشته از این نکته فرمی، یک موضوع هم در مورد محتوای داستان داریم. معمولاً نویسندگان برای جذاب شدن داستان، اتفاقات غیرمعمولی را دستمایه کار خود قرار می‌دهند . به خصوص در داستانک‌ها، استفاده از پایان شگفت و غیرمنتظره تواند یکی از تکنیک‌های مناسب برای جذاب شدن داستان باشد. در اینجا ما یک اتفاق معمولی داریم: تصادف با اتومبیل. چیزی که چندان عجیب و غیرمنتظره نیست. کسی هم که تصادف کرده یک حیوان است. برای این حیوان ویژگی خاصی هم طراحی نشده. می‌توانید یکی از این دو عنصر، یعنی اتفاق یا شخصیت را خاص و غیرمعمولی انتخاب کنید. مثلاً اگر ماشین با یک حیوان افسانه‌ای نظیر اسب تک‌شاخ برخورد می‌کرد ماجرا بسیار جذاب‌تر می‌شد.
پس برای ارتقای این داستان، سه پیشنهاد دارم: روی یک شخصیت یا موضوع تمرکز کنید، برای جذاب کردن آن فکری کنید و بعد تا جایی که می‌شود داستان را کوتاه و کوتاه‌تر کنید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت