داستانی که سر از دنیای حکایت درآورده است




عنوان داستان : رخت شبانی
نویسنده داستان : فرزاد مرتضایی

رخت شبانی

صدای زنگ در که بلند شد، میرزا علی اکبر توی حیاط روی پله هایی که تنها اتاق ساختمان را به حیاط متصل می کردند، نشسته بود و با وسواس خاصی پوتین هایش را به پا می‏کشید. حیاطی کوچک و قدیمی که موزاییک های کوچک و رنگ و رو رفته اش دیگر روزهای آخر عمر خود را می گذراندند. حوضی در وسط حیاط بود که تا نیمه آب داشت و معلوم بود که خیلی وقت است آب آن عوض نشده.  هیچ کس به درستی نمی دانست که او کیست و از کجا آمده، جوانترها که از وقتی یادشان می آمد او را با همین سر و وضع و توی همین خانه دیده بودند- خانه ای که چند وقتی است به خاطر طرح توسعه حسینیه روستا باید تخریب شود و میرزا به هیچ صورتی زیر بار این کار نمی رود- مسن ترها هم علاقه چندانی به صحبت کردن درباره او نداشتند. از اینجا و آنجا همین قدر شنیده بودند که در زمان شاه پدر، یک افسر بلندپایه بوده و برای خودش برو بیایی داشته، اما اینکه چرا پایش به این روستای دور افتاده باز شده و با این حال و روز، به تنهایی اینجا زندگی می کند را کسی نمی دانست. بیشتر از دو متر قدش بود، هیکلی درشت و تنومند و چهره ای سبزه داشت. همیشه – چه در تابستان و چه در زمستان- پالتوی بلندی می پوشید که تا روی زانوهایش می‏آمد، پاچه های شلوارش را مثل سربازها گت می کرد و یک جفت پوتین قدیمی و رنگ و رو رفته به پا داشت که البته با وجود قدیمی بودن، همیشه تمییز و مرتب بودند. صبح که می شد، از در خانه بیرون می زد، در را با وسواس می‏بست و قفل قدیمی را به آن می زد، چند بار چک می کرد که مطمئن شود بسته شده است؛ بعد با قامتی ایستاده، شانه هایی راست، سری بالا، و سینه ای ستبر راه می افتاد، مسیر مشخصی نداشت، بیشتر وقت ها به دشت می‏رفت و کیلومترها پیاده روی می کرد، گاهی با کشاورزانی که سر زمین هایشان مشغول کار بودند، همسفره می شد و به قدر نوشیدن یک چای و خوردن یکی دو لقمه غذا کنارشان می ماند. بسیار کم حرف بود و به پاسخ های کوتاه و مختصر اکتفا می کرد. بچه های روستا، پشت سرش راه می افتادند و ادایش را در می آوردند ولی میرزا هیچ توجهی به آنها نمی‏کرد. بعضی ها می گفتند بعد از اخراجش از نظام، دیوانه شده، بعضی هم می گفتند عاشق شده و چون به معشوقه‏اش نرسیده مجنون شده.

میرزا سرش را بلند کرد، نگاهش را در حیاط چرخاند و روی در متمرکز کرد. حیاط تمیز و مرتب بود، حوض کوچک وسط حیاط پر از آب بود و چند گلدان شمعدانی هم با سلیقه اطراف آن چیده شده بودند. چشمهای میرزا گرم شد و پرده ای از اشک روی آنها را پوشاند. در فضای مه آلود و مبهمی که به واسطه همین پرده ایجاد شده بود، تصویر مبهمی از همسرش را دید که کنار حوض نشسته بود، موهای سیاه و بلندش را شانه زده بود و روی یکی از شانه هایش انداخته بود. تصویر کم کم زلال تر شد، و تصویر زن جوان و سفیدی را نمایان کرد که چشمان میشی کم رنگش را دوخته بود به میرزاعلی اکبر، تاپ قرمز و چسبانی پوشیده بود که پیچ و خم اندام خوش تراش و زیبایش را هر چه بیشتر نمایان می‏کرد. پاهایش را که انگار طبیعت، تمام ذوق هنری خود را برای تراشیدن آنها به کار بسته بود روی هم انداخته بود و با نوک انگشتان نازک و کودکانه اش، قطرات آب را نثار شاخه های شمعدانی می کرد. یک سال از ازدواجشان می‏گذشت و هردو در آتش عشق یکدیگر ، همچون روزهای اول می سوختند. رویا، دختر یکی از تاجران ترکمن بود که میرزا در آخرین ماموریت خود به شرق کشور، او را در یک مجلس مهمانی دیده بود و از همان لحظه دیگر نتوانسته بود خودش را بدون او تصور کند. و حالا یکی دو ماهی می شد که رویا وجود موجود کوچکی را در بدن خود احساس می کرد، که شادی زندگیشان را صدچندان کرده بود.

صدای زنگ در دوباره بلند شد و تصویر رویاهای میرزا علی اکبر را در هم ریخت. دوباره همان حیاط قدیمی و بی روح ظاهر شد. میرزا مثل چیزی که بداند چه کسی پشت در است و علاقه ای به باز کردن در نداشته باشد، به آرامی پوتین هایش را کنار گذاشت، دستی توی ریش پر پشتش که به تازگی مرتب شده بود کشید، در اتاق را بست و به آرامی به سمت در حیاط راه افتاد. از داخل حیاط نگاهش را به آسمان انداخت. چند تکه ابر ولگرد توی آسمان پرسه می زدند و دزدانه به روزگار میرزا سرک می کشیدند. نگاهش را از آسمان گرفت و ابرهای فضول را به حال خودشان رها کرد. سال‏های زندگی در این روستای دور افتاده، با پیرزنهایی که از اول صبح بساتشان را جلوی درخانه هایشان توی کوچه پهن می کردند و پاهای آفتاب سوخته و واریسیشان را دراز می کردند وسط کوچه، و کم کم مثل مرغهایی که هیچ کاری جز پرسه زدن دور و بر تنها خروس قبیله ندارند، مدام به جمعیتشان اضافه می شد، و بعد شروع می کردند به صحبت کردن از همه چیز و همه کس- از معتاد شدن پسر سیزده ساله مش رحیم نانوا، سقط شدن خر مش محمد سر زا، عمل فتق اوسا رضا نجار که چند ماهی بود برآمدگی جلوی شلوارش غیر طبیعی شده بود و خلاصه هر چیزی که می توانست این مرغهای از تخم رفته را تا آخر عمر به ادامه زندگی امیدوار کند؛ با مردهایی که صبح خروس خون گاوها را به ارابه می بستند و بدون اینکه سراغی از تخمه ترکه هاشون بگیرند و یا نگاهی محبت آمیز به زنان وارفته و چروکیده اشان بکنند، راهی دشت می شدند،  و خلاصه زندگی کردن با آدمهایی که مثل جزامیان، به زندگی مبتلا شده بودند، به میرزا آموخته بود که سرش به کار خودش باشد و کاری به کار سرک کشیدن ها و فضولی های دیگران نداشته باشد. چند قدمی که جلو رفت، چشمش به آخور کوچکی خورد که گوشه حیاط درست شده بود، و حداقل از زمانی که میرزا آنجا زندگی می کرد هیچ حیوانی روی آن بسته نشده بود. نسیم ملایمی وزید و گرد و غبار کف آخور را بلند کرد، گرد و غبار تا نزدیکی چشمان میرزا آمد، جایی که هنوز هیچ یک از مردم روستا جرائت نکرده بودند مستقیم به آن نگاه کنند. صدایی مبهم و ضعیف به گوش میرزا رسید، میرزا چرخید و دوباره به حوض وسط حیاط نگاه کرد، تصویر ابرهای فضول در آب زلال و بی حرکت حوض منعکس شده بود، رویا هنوز کنار حوض نشسته بود و به آب خیره شده بود. صدا کمی قوت گرفت، کسی از داخل اصطبل چیزی می گفت. " آقا اجازه بدید من می رم باز می کنم". میرزا دقتش را بیشتر کرد، صدای جعفرقلی نوکر خانه بود که با شنیدن صدای در خود را به حیاط رسانده بود. میرزا نگاهی به جعفرقلی انداخت و بدون اینکه چیزی بگوید به سمت حوض پیش همسرش برگشت. جعفر قلی بدو بدو جلوی در رفت. یک سرباز با اونیفرم نظامی نامه ای به دست او داد و چیزهایی گفت که از جایی که میرزا و همسرش نشسته بودند قابل شنیدن نبود. نامه از طرف ستاد فرماندهی بود و از میرزا خواسته بود تا هر چه زودتر خودش را به آنجا برساند. وقتی میرزاعلی اکبر وارد دفتر فرمانده شد، منشی فرمانده از جا بلند شد و پاشنه پوتین هایش را محکم به هم چسباند، خواست به طرف اتاق فرمانده برود تا خبر بدهد که میرزا آمده، ولی فرمانده که گویا صدای میرزاعلی اکبر را شنیده بود، خودش زودتر جلوی در ظاهر شد. صورتی کشیده و استخوانی داشت، چشمانی گود افتاده و ابروانی نازک و کمرنگ، کمی از میرزا لاغرتر بود و دماغ کشیده و بزرگی داشت. از یک سال پیش که میرزا علی اکبر ازدواج کرده بود، رفت و آمد و محبتش را نسبت به او و خانواده تازه تشکیل شده اش بیشتر کرده بود. از آن نظامی هایی بود که اعتقاد داشت ، ازدواج دست و پا گیر است و مزاحم انجام  وظیفه می شود. معتقد بود که یک نظامی با شغلش ازدواج می کند و باید همه حواسش را به دفاع از وطن جمع کند. دو روز بعد از ازدواج میرزاعلی اکبر و رویا، با یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک که روی آن نوشته شده بود" تقدیم به سرباز وفادار وطن و همسر عزیزشان"، به دیدن آنها رفت. کم‏کم رفت و آمدهایش به خانه میرزا بیشتر و بیشتر شد، تا جایی که دیگر تقریبا همه تعطیلات آخر هفته را با هم می‏گذراندند. رویا دل خوشی از رفتارش نداشت و از حضور فرمانده در کنارشان معذب بود ولی به خاطر میرزا، که ارادت زیادی به فرمانده داشت، چیزی نمی گفت. همین هفته گذشته بود که فرمانده، میزاعلی اکبر و همسرش را برای شام به باغ شخصی خود دعوت کرده و آنها را تا پاسی از شب آنجا نگه داشته و بعد هم آنها را شخصا تا جلوی در خانه اشان مشایعت کرده بود. با دیدن میرزاعلی اکبر، گل از گل فرمانده شکفت، دست هایش را باز کرد و او را در آغوش گرفت و بعد در حالی که دستش پشت کمر میرزا بود، دونفری وارد اتاق فرمانده شدند. گویا در سرحدات شمالی نا امنی هایی رخ داده بود و میرزا باید برای سر و سامان دادن به اوضاع به آنجا می رفت. فرمانده این موضوع را اینگونه برای میرزا شرح داد که :"علی اکبر جان، دلم می خواد به این سگ های سفید سیبری بفهمونی که غیرت ایرونی توپ و تفنگ نمیشناسه". وقتی میرزا به خونه برگشت، رویا مشغول شانه زدن موهایش جلوی آیینه بود. میرزا به آرومی شانه را از دست رویا گرفت و همانطور که با حالتی آمیخته با نوازش مشغول شانه زدن موهای بلند و سیاه رویا شد موضوع را برایش تعریف کرد. رویا مثل کسی که دچار برق گرفتگی شده باشد، روی نوک انگشتان پایش چرخی زد و رو در روی میرزا ایستاد، "خب این که خیلی عالیه، من هم می تونم یه سری به پدر و مادرم بزنم". میرزا شانه را به دست رویا داد و سرش را پایین انداخت ، آخه مشکل همین جاست، فرمانده گفته که باید تنها برم، میگه ممکنه برای شما خطری وجود داشته باشه، مضاف بر این که حضور شما در اونجا ممکنه مانع انجام درسته وظیفه بشه". میرزا بعد از گفتن این جمله چند لحظه سکوت کرد و بعد انگار چیز مهمی یادش آمده باشد ادامه داد،"اما فرمانده قول داده که مثل خواهر خودش مراقب شما باشه". رویا لحظه ای به صورت میرزا خیره شد و بعد بدون اینکه چیزی بگه برای آوردن چای راهی آشپزخانه شد. چیزی که بیشتر از دوری میرزا، رویا را ناراحت می کرد، همین جمله آخر فرمانده بود. وقتی میرزاعلی اکبر به شمال رسید، مشکل خاصی وجود نداشت و همه چیز آرام بود، اما بنا بر دستور فرمانده یک هفته آنجا ماند تا مطمئن شود که خطری کشور عزیزش را تهدید نمی کند. روزی که میرزا از سفر شمال برگشت، زمین هنوز از بارش باران دیشب کمی نمناک بود، میرزا با احتیاط به در نزدیک شد و با همان روشی که همیشه در را می زد، و بعد از مدت کوتاهی رویای زیبایش با صورتی خندان پشت در ظاهر می شد، مشغول کوبیدن در شد، خبری نبود، دوباره زد، کسی نبود. کوچه سکوت مرگباری داشت، هوای کوچه به سینه میرزا فشار می آورد، نفس کشیدن سخت شده بود. چند بار دیگر در زد. پیر مرد همسایه ی روبرو، به آرامی در خانه اش را باز کرد، "آقا در نزنید کسی خونه نیست؛ دو روز بعد از رفتن شما مامورای دولتی ریختن توی خونه، خانم و جعفر قلی را بردند. از حرفهایشان سر در نمی آوردم، می‏گفتند زبانم لال شما به کشور خیانت کرده اید و به روسیه پناهنده شده اید".

صدای زنگ در این بار کمی محکمتر به گوش می رسید و میرزا را دوباره به همان حیاط رنگ و رو رفته و قدیمی بازگرداند. قدمهایش را کمی سریع تر کرد. در که بازشد، چهره امام جماعت روستا، کدخدا، و یکی دونفر دیگر که معمولا همه جا هستند و هنوز هیچ کس نمی داند دقیقا نقش آنها چیست، پشت در ظاهر شد. میرزا بدون توجه به آنها از حیاط بیرون آمد، لنگه های چوبی در را با دقت جفت کرد، کلید را که با نخی به گردنش آویزان کرده بود، بیرون آورد چندبار با آب دهان خیس کرد و بعد داخل قفل چرخاند. امام جماعت خودش را جلوی میرزا قرار داد، دستش را تا جلوی صورت میرزا بالا آورد، پوستی سفید و شاداب داشت، یک انگشتر عقیق در انگشت میانیش داشت که از ظاهرش معلوم بود، باید قیمتی باشد و عقیقش اصل است.از بین دو انگشت وسطی، دانه های خاکی رنگ یک تسبیح که روی یک نخ سبز رنگ سوار شده بودند، آویزان بود. " ببین میرزا چرا لج می کنی، خدا قهرش می گیره، آخه با اولاد پیغمبر که نمیشه لجبازی کرد. اینم نامه شهرداری"، حاج آقا وقتی این جمله را می گفت، کاغذی را از بین عبایش بیرون کشید و روبروی صورت میرزا گرفت. "این حکم دولتیه، اگه خودت اجازه ندی، به زور خرابش می‏کنند". کدخدا خودشو جلو انداخت و سعی کرد با آرامش حرفش را حالی میرزا کند: " شما اجازه بده خونه را تخریب کنند، من مطمئنم صاحب این خونه خودش چندبرابرش را هم توی این دنیا و هم توی اون دنیا بهت می ده". میرزا با چشمان سیاه و نافزش سرتا پای کدخدا را برانداز کرد، بعد بدون اینکه چیزی بگوید، مثل همیشه، با قامتی ایستاده، شانه های گشاده، قدمهایی محکم و سری بالا، راهش را کشید و در پیچ کوچه ناپدید شد.

 ساعت نزدیکیهای 6 بعد از ظهر بود که میرزا از گردش روزانه اش بازگشت، هوا گرگ و میش بود و روستائیان مشغول سر وسامان دادن به دامهایشان. چند کودک شیطان از پشت دیوار خرابه حمام قدیمی جلو دویدند و در حالی که سعی می کردند فاصله اشان را با میرزا حفظ کنند، فریاد می زدند و چیزهایی را به شعر می خواندند که چندان مفهوم نبود. حس مبهمی به میرزا هجوم آورد، قدمهایش را تندتر کرد، صدای نفس هایش شنیده می شد، هنوز دو کوچه دیگر تا خانه اش فاصله داشت، گرد و خاک زیادی از دور به چشم می خورد، تصاویر گنگ و مبهم مردم آبادی و صداهای نامفهوم، میرزا را احاطه کردند. پیچ آخر کوچه را که پیچید، ماشین غول پیکر و بدقواره ای را دید که مشغول خراب کردن خانه اش بود. میرزا سر جایش میخ کوب شد، چند لحظه به همان حال به تماشای خرابه های خانه اش ایستاد. بعد لبه های یقه پالتواش را بالا داد، سرش را پایین انداخت، و راهش را کشید و رفت، شانه هایش افتاده بود، کمرش قوز کرده بود و گامهایش را روی زمین می کشید. بعد از آن هیچ کس دیگر میرزا را ندید. چند روز بعد ماموران شهرداری که مشغول بارگیری نخاله های ساختمان میرزا بودند، عکس تمام قد زن زیبا و بلند قامتی را که روسری ترکمنی به سر داشت، از زیر آوار بیرون کشیدند.
95/6/30کاشان
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای مرتضایی، سلام.

تلاش زیادی کرده‌اید برای قصه گفتن، برای فضاسازی و شخصیت‌پردازی که به‌نظرم این اتفاق در «رخت شبانی» تا حدودی افتاده است. امّا مشکل اصلی این‌جاست که شما به‌جای داستان گفتن، سر از دنیای حکایت درآورده‌اید؛ آن‌هم حکایت قدیمی که هیج‌جایش اتفاق به‌خصوصی رخ نمی‌دهد، فرازوفرودی ندارد و مهم‌تر از همه تعلیقی که خواننده را ترغیب کند به خواندن. مثلاً می‌گویید خانه‌ی میرزا را خراب کرده‌اند ولی از این صحنه که قائدتاً باید با التهاب زیادی توصیف می‌شد به‌راحتی عبور کرده‌اید و به‌جایش آن را چیزی شبیه به یک صحنه‌ی سینمایی توصیف می‌کنید. درصورتی‌که «میرزا» با آن وصفی که شما از او ارائه داده‌اید لباس‌ها و سََرووضعش نباید خیلی مدرن باشد: «بعد لبه های یقه پالتواش را بالا داد، سرش را پایین انداخت، و راهش را کشید و رفت...»
می‌دانید، این توصیف و این گفتن‌های زیاد و بیش‌ازحد منتج به یک اتفاق نشده است، سیری که ما تحولِ شخصیت‌ها و آدم‌های اطراف آن شخصیت‌ها را ببینیم. این به‌خاطر این است که شما افتاده‌اید توی دایره‌ی حکایت‌تعریف‌کردن و برای همین حتی زبان و شیوه‌ی نقل همان خرده اتفاقاتی که می‌افتد هم وجه داستانی بسیار کمی دارند. مثلاً توصیف‌های این خانه را ببینید: «حیاطی کوچک و قدیمی که موزاییک‌های کوچک و رنگ و رورفته‌اش دیگر روزهای آخر عمر خود را می گذراندند. حوضی در وسط حیاط بود که تا نیمه آب داشت و معلوم بود که خیلی وقت است آب آن عوض نشده.» شما برای این‌که به خواننده بگویید این خانه فاصله‌ی زیادی تا یک خرابه ندارد باید کمی جزئی‌تر نگاه می‌کردید؛ کمی از غنای زبان فارسی و اصطلاحات بومی سود می‌بردید برای توصیف «روزهای آخر عمر» این خانه و حوضی که معلوم است آبش مدت‌هاست عوض نشده.
مهم‌تر از هرچیز شما مدام روی ظاهر خانه و اساساً ظاهر شخصیت‌ها تاکید زیادی می‌کنید امّا تاریخ درون این خانه را نمی‌گویید؛ این‌که چه بر سر آدم‌های قبلی‌اش آمده، کجا شاد بوده‌اند و کجا غمگین. رفت‌وآمدها به این خانه چطور بوده و چه شده که حالا سوت و کور و نمور شده است. این وسط شما میرزا با جنونی تصنعی آغشته می‌کنید تا رؤیای دیدن همسرش را موجه جلوه دهید. البته که فکر می‌کنم آن صحنه با آن شیوه‌ی توصیف با بافت داستانِ شما اصلاً هم‌خوانی ندارد. از طرف دیگر، شما به همین اکتفا کرده‌اید که میرزا با این‌که خیلی دلیر و جسور است امّا دارد با یک مشت جذامی زندگی می‌کند. درنتیجه، اختیاری از خودش ندارد و نمی‌تواند نفس بکشد و ناچار است «به طرح توسعه حسینیه روستا» تن بدهد. واقعیتش این است که من نمی‌دانم توی روستا هم طرح توسعه به این شکل که باعث خرابی باقی خانه‌ها می‌شود صورت می‌گیرد یا نه ولی بااین‌حال فکر می‌کنم سیری که انتخاب کرده‌اید کلیشه‌ای و بدون نگاه خلاقه است. در ادامه داستان هم چیز جدیدی رو نمی‌کنید و هم‌چنان خبری از هیچ اتفاق به‌خصوصی که روند داستان را تغییر بدهد نیست. کمی بعد، سروکله‌ نامه تخریب و کدخدا و آژان‌ پیدا می‌شود و در آخر خانه را به‌زور خراب می‌کنند بدون این‌که ما داستان این خانه، بغض و سکوت اهالی روستا و دلیلی رفتارهای میرزا را موشکافانه و منطبق با بافت داستان، متوجه شویم. شما در ابتدای داستان خیزی خوبی برای قصه گفتن برداشته بودید امّا متأسفانه این مسیر خیلی‌زود کج می‌شود و سر از ناکجا درمی‌آورد.
امیدوارم هم‌چنان بنویسید.
موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت