داستانی که «روح» ندارد




عنوان داستان : شمع یخی
نویسنده داستان : زهرا شیخ

تمام توانش را برای بالا رفتن به کار بسته بود. با خودش حرف میزد.
_ نباید خسته بشی.
تبر را بالای سرش برده و محکم درون یخ فرو برد.
پاهای سست و لرزانش، دیگر توان فشار آوردن نداشت اما فکر کردن به عسل او رامجبور به تحمل میکرد. تیغه های کرامپون در یخ فرو رفت و بلاخره توانست خودش را بالا بکشد. غارِ یخ با قندیل های کش آمده، همچون دندان های تیز یک اژدها، برایش دهان گشوده بود. عسل را که آنجا ندید ترس برش داشت. از زیر قندیلها گذشت و نگاهش را در امتداد غار، برای یافتن عسل به گردش در آورد. در میان شیشه های یخی، چیزی زرد رنگ، درخشید. به سمتش رفت. کلاه عسل بود.
_پس خودش کجاست؟
این دومین بار بود که همراه عسل به یخنوردی آمده بود. در مه مسیرشان را گم کرده بودند.
وحشت زده دور خود میچرخید. نمیتوانست حدس بزند عسل کجاست.
نمیدانست باید کدام قسمت از حلق این اژدها را به دنبال او بگردد. با پاهای بی حس شده جلوتر رفت. کلاه را برداشت و نگاهش را به دنبال ردِ کرامپونهای عسل فرستاد.
_به راست رفته یا چپ؟
به ردهایی که به راست و چپ رفته بود نگاه میکرد. گیج شده بود. جلوتر که رفت ناگهان صدایش را شنید.
_ آریا...
به پشت برگشت. پاهای عسل را دید که جلو می آمدند. قندیل بزرگی تا زیر آرنج هایش کش آمده بود.
دیدن عسل نیرویی دوباره به تنش بخشید.به سمتش رفت. حالا عسل رو به رویش بود. کلاه را به سمتش گرفت و عصبی گفت:
_ کجایی عسل؟ نمیگی نگرانت میشم‌؟
عسل کلاه را گرفت و همینطور که آن را روی سرش میگذاشت گفت:
_ بیا اینطرف، تا ببینی دنبال چی رفته بودم.
به او نزدیکتر شد اما نگاهش به جای تعقیب مسیری که او با انگشت نشان میداد، به روی چشمهایش چرخید.
کنارش قرار گرفت و شال خودش را به دور گردن و موهای او پیچید.
لبخند عسل در پس بخاری که از نفسهاشان به وجود آمده بود گم شد.
دستی روی شال کشید و دوباره به جایی که میخواست به آریا نشان دهد اشاره کرد.
از دور شعله ای به چشم میخورد.
عسل گفت:
_دنبال یه راه نجات میگشتم که اونجا رو دیدم. تا جایی که مطمئن بشم درست دیدم جلو رفتم. اگه اشتباه نکرده باشم روی اون قله یه آتیشه. اگه بتونیم خودمون و به اونجا برسونیم. هم گرم میشیم. هم میتونیم، امیدوار باشیم که نجات پیدا میکنیم.
از آنجا هم میشد، دودی را که از شعله به آسمان میرفت دید. این برای آنها نشانه ی زندگی بود. زیرا از غاری سرپوشیده روزنه ای یافته بودند.
امید چنان دلشان را گرم کرده بود که سرما را از یاد برده و با نهایت تلاش خود پیش میرفتند.
عسل دیگر دختر ساعاتی پیش نبود، که دیگر نای راه رفتن نداشت. صورت گلگون و سرخش میخندید و دست در بازوی آریا به سمت قله یِ عمودی، گام برمیداشت.
به دامنه ی قله که رسیدند با دیدن مجسمه هایی از یخ که در مسیر قله خشک شده بود، به هم خیره ماندند. برایشان عجیب بود. لحظه ای هر دو به فکر رفتند. بعد با هم گفتند.
_ اگه ما هم، مثل این مجسمه ها...
بعد هر دو حرفشان را خوردند.
مسیر بین دامنه و قله طولانی نبود اما عمودی بودن آن صعود را سخت میکرد. با تجهیزات خود برای فتح قله دست به کار شدند. آریا با توان بیشتری تبر به یخ میزد و خود را بالا میکشید. نمیخواست زندگی اش با عسل به این قله ختم شود اما چیزی ذهنش را مجبور به تصور آن میکرد. پاهایش را در یخ فرو میبرد و خود را بالا میکشید. به عسل که پشت سرش بالا می آمد نگاهی می انداخت و دوباره تبر میزد.
به قله که رسید سرما به حد خود رسیده بود. در کنار آتشی که گرما نداشت به پایین نگاه کرد. به عسل...
دلش نمیخواست به او بگوید برگرد!
فهمیده بود که آنجا قرار نیست گرم شوند.
حاله ی اشکی برای سرریز شدن درون چشمش جوشید که بلافاصله یخ بست. دستش را روی چشمانش کشید. میخواست آن عینک مزاحم را از درون چشمش بیرون بکشد اما امکان نداشت. حتی دیگر نمیتوانست پلک بزند تنها میتوانست از پشت آن شیشه ی یخی به عسل خیره بماند.
حالا فهمیده بود این آتش را یک حاله ی نامرئی پوشانده.
حاله ی یخی سوزناک که میسوزانَد و خشک میکند...
عسل نزدیک که شد دست دراز کرد.
_ آریا دستم و بگیر دارم میوفتم.
خم شد و دست عسل را گرفت، اما سرما مجال نداد، نتوانست او را بالا بکشد. یخ وجودشان را همچون مجسمه ای روی قله خشکاند. طوری که هر کس از دور نگاه کرد بگوید:
_شمعی در حال سوختن است و قسمتهای آب شده ی آن، چون آدمکهایی روی دیواره اش راه میروند.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم شیخ، سلام.
یکی از خطرات نوشتن چنین داستان‌هایی افتادن به ورطه‌ی کلی‌گویی است. مثلاً فکر کنید داستانی در کوره‌های آجرپزی می‌گذرد یا این‌که داستانی کنار یک آتش‌فشان فعال روایت شود یا این‌که تعمیرکار موتور هواپیما شخصیت اصلی یکی از داستان‌ها باشد؛ همه‌ی این موقعیت‌ها، در ظاهر، بستر مناسب و بکری برای داستان‌گویی است به این شرط که نویسنده یا تجربه‌اش را داشته باشد یا تحقیقات میدانی زیادی کرده باشد. در این‌گونه داستان‌ها، جزئیات عیار نویسنده را مشخص می‌کند و او را از باقی داستان‌نویس‌ها متمایز؛ این‌که او توانسته چقدر از حال‌وهوا، از ابزارها، از اتفاقات بدوخوب موقعیت در کنار جلوبردن قصه نهایت استفاده را بکند. و منظورم از جزئیات چیزی بیشتر از «قندیل‌ها و تیغه‌های کرامپون» است.
«شمع یخی» از این قائده مستثنا نیست. قصه‌ی شما روایت دو یخ‌نورد است (البته نمی‌دانیم چقدر حرفه‌این این‌کار هستند) که راه را گم کرده‌اند و تقلا می‌کنند به‌هرصورتی‌‌که شده از این مخمصمه زنده بیرون بیایند. شما شروع خوبی برای این داستان نداشته‌اید و بازهم از کلیشه‌های برف و سرما استفاده کرده‌اید:
«تمام توانش را برای بالا رفتن به کار بسته بود. با خودش حرف میزد.
_ نباید خسته بشی.»

بعد ظاهراً متوجه می‌شویم راوی(آریا) همسر عسل است که برای بار دوم به کوهستان آمده‌اند. راستش من نمی‌دانم چطور می‌شود برای بار دوم زوجی تک‌وتنها تا جایی از کوهستان را بروند که بیشتر حرفه‌ای از آن‌جا سر در می‌آورند ولی رفتار و حرف‌ها و واکنش‌هایشان حرفه‌ای نیست. درواقع، غرضم این است که شما چیزی از گذشته و شخصیت این دونفر به مخاطب نمی‌دهید. ما اصلاً نمی‌دانیم این‌ها چه کسانی هستند و چرا خطر کرده‌اند و تا این‌جا بالا آمده‌اند؟ اما به‌هرحال آن‌ها افتاده‌اند توی مخمصه و مرگ در چندقدمی آن‌هاست. من فکر می‌کنم شما تجربه‌ی چنین فضایی را نداشته‌اید و برای همین صرفاً براساس شنیده‌ها و دیده‌ها این فضا را ساخته‌اید یا حتی اگر تجربه‌ای داشته‌اید موفق به انتقال آن فضا و جاگیری درستش در داستان نشده‌اید. دیالوگ همسر عسل وقتی برای مدتی او را گم می‌کند اصلاً در شأن این فضا نیست. انگار که خطاب به بچه‌ای گمشده در کوچه‌پس‌کوچه‌ای شهر است: «کجایی عسل؟ نمیگی نگرانت میشم‌؟»
من فکر می‌کنم شما قبل از نوشتن این کار طرح مدّونی پیش‌رو نداشته‌اید و شخصیت‌ها هنوز برای خودتان هم آن‌قدرها جا نیفتاده‌اند. در ادامه‌ی داستان، بااین‌که قصه مرگ و زندگی است و طبیعتاً باید حداکثر تعلیق و التهاب را دارا باشد خبری از جزئیات کوبنده و نفس‌گیر نیست و همه‌چیز خیلی گذرا جلو می‌رود. انگار نویسنده قصه‌ی خاصی برای گفتن نداشته و صرفاً به شرح کلی یک موقعیت بسنده کرده است. درصورتی‌که داستان ظرفیت بالایی برای این‌کار داشته و دارد. متأسفانه شما به‌جای بسط قصه و تزریق دیالوگ‌های جلورونده و فضاساز به کلیشه‌های احساساتی هم روی آورده‌اید. تعبیری مثل: «دلش نمیخواست به او بگوید برگرد!»، «حاله ی اشکی برای سرریز شدن درون چشمش جوشید که بلافاصله یخ بست.» یا «آریا دستم و بگیر دارم میوفتم» که کمکی به قصه نکرده‌اند. انتهای داستان هم به‌طرز تصعنی وجهی استعاری-سمبولیک به‌خود گرفته که با کلیت اثر ارتباط آن‌چنانی ندارد: «یخ وجودشان را همچون مجسمه ای روی قله خشکاند. طوری که هر کس از دور نگاه کرد بگوید:
_شمعی در حال سوختن است و قسمتهای آب شده ی آن، چون آدمکهایی روی دیواره اش راه میروند.»
امیدوارم در داستان‌های بعدی تحقیقات میدانی و تزریق جزئیاتی که داستان شما را با دیگر داستان‌ها متمایز کند، غافل نشوید و برای نوشتن وقت بیشتری بگذارید؛ بالأخره داستان و داستان‌نویسِ خوب و زحمت‌کش باید تفاوتی با دیگر داستان‌نویش‌ها داشته باشد.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۲
زهرا شیخ » پنجشنبه 10 بهمن 1398
سلام آقای فتحی. ممنون از اینکه داستانم رو با دقت خوندید. با نظر و نقدتون کاملا موافقم. از این فضا هیچ تجربه ای نداشته م. این داستان جزو اولین داستانهاییه که نوشته بودم و اون رو از یه عکس ایده گرفتم اما متاسفانه نشد عکس رو با داستان بفرستم. برای فرستادن این داستان نمیدونم چه انگیزه ای داشتم چون خودمم میدونستم پر از ایراد هست. عکسی که این داستان رو از روش نوشتم یک شمعی بود که اشکهای شمع آدمهایی بودن روی بدنه ی شمع.
قاسم فتحی » جمعه 11 بهمن 1398
منتقد داستان
سلام بر شما. غرضم از نظری که روی داستان شما نوشتم یادآوری این بود که وقت بیشتری برای نوشتن داستان بگذارید. شما از یک تصویر الهام گرفته‌اید امّا تلاشی برای نزدیک‌شدن به آن حال‌وهوا نکرده‌اید. درواقع اصلاً قرار نیست برای نوشتن هر داستان تجربه‌ی شخصی‌ و ملموس داشته باشید. امیدوارم در داستان‌های بعدی روی این جزئیات وقت بیشتری بگذارید. موفق باشید و به نوشتن ادامه بدهید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت