افراط در ابهام




عنوان داستان : پيرزن نه پير شد، پيرزن نه زن شد
نویسنده داستان : سپيده جمشیدی

از زمانی که به دنیا آمده بود، گریه می‌کرد. به همه نگاه می‌کرد اما هیچ کس او را نمي‌ديد. پاهاي كوچك و بزرگ در يك چشم بر هم زدن از كنار او رد مي شدند. یکی از کفش های كوچك با گلهاي صورتي و طلايي نزديك او جا ماند. دو جفت پا با صداي تلق تلق برگشت كفش را برداشت و سريع دور شد. يك جفت پا با چوبي كه روي زمين كشيده مي شد، لنگ لنگان از آنجا سريع دور شد. دو جفت كفش سياه و قرمز
هم قدم با عجله از او گذشتند. رگه های خاکستری در سياهي شب سرگردان شده بود. نورهای نارنجی و قرمز همراه با صدي آژير یکی یکی می‌رسیدند. نردبان ها روی دیوار قرار گرفتند.
نوارهاي زرد را به دور او و ساختمان كشيدند. ديگر نور ماشين هاي در خيابان چشم هايش را اذيت نمي‌كرد. پاهای بزرگ و کوچک پشت نوار زرد زياد ‌شدند: «يه بچه داره مي ميره نجاتش بدين». همه به پنجره بالاي ساختمان نگاه كردند. دختر بچه اي دو، سه ساله جلو پنجره ايستاده بود. از پنجره ی پایینی دود بيرون مي‌آمد. لباس دختر بچه سرهمي قرمز و سفيد بود. فرياد مي زدند: «نترس بپر پايين». فريادها بلندتر شدند: « بپر بيرون... نترس» هيكل نارنجي پوش روي تشك پيدا و پنهان مي‌شد. وسط تشك ايستاد گفت: « ببين چه قد خوبه ... يالا بپر».
نارنجی پوش از نردبان زیر پنجره رفت بالا. اولين پنجره را رد كرد، به دومين پنجره رسيد، بالاتر رفت تا به پنجره سوم رسيد. در سياهي دود پنهان شد. یک پنجره مانده بود. ديوار نارنجي شد ولي هنوز مشخص نشده ناپديد و چند ثانيه بعد روي تشك پيدا شد. دوباره همه سرها به پنجره رسيدند. چند تا پسر و دختربچه روي تشك پيدا و پنهان ‌شدند. هر كدام كه مي پريدن بالا بلند مي گفتند: بپر پايين...ترس نداره. بچه ها را از آنجا دور کردند. اعلام کردند ساختمان خطر ریزش دارد. دور ساختمان خالی شد. صداي جيغ هاي ممتدي شنيده شد: «دخترم و نجات بدين» چندنفر او را گرفته بودند. داد می زد «خودم می خواستم نجاتش بدم نذاشتین» تقلا می‌کرد از بین دست های آنها بیرون برود. دو نفر دست هایش را گرفته و یک نفر جلو اش ایستاده بود. ضجه می‌زد. دختربچه بر می‌گردد به طرف اتاق. صدای ضجه بلندتر مي‌شود. نوار نارنجی رنگ را باز مي‌كنند. نورهای زرد و نارنجی روی دیوارها می چرخند. چشم هایش را می بندد. پاها نزدیک تر شدند. می تواند چشم هایش را باز کند. دوباره نورهای زرد رنگ در چشم هایش برق مي زنند تا با نوار زرد دوباره محو مي‌شوند.
سر زرد رنگ بین زمین و آسمان در یک سبد می چرخد. « باید سطل آشغال را برداشت... باید به ساختمان نزدیک تر شد» صدای مهیب شکستن شیشه ها گوش ها را براي چند دقيقه كر مي‌كند. جیغ مي زند. زن از روی نردبان بالا مي‌رود. چند نفر نارنجی پوش از پشت سر او بالا مي‌روند. نارنجی پوش اول، نارنجی پوش دوم و بعد زن از روی دیوار ناپیدا مي‌شود. سر زن روی تشک پیدا شد. با دو دست روی سرش می‌زند. « بذارین برم...التماستون می کنم بذارین برم» صدای سوت و دست بلند مي‌شد. نارنجی پوش سوم جلو پنجره ایستاد. دختر بچه روی دست هایش جا مي‌شود. با هم مي پرند. دختربچه در آغوش مادرش از روی تشک پایین مي آيد.
صدای آژیرها در گوشش کم و کمتر مي شود تا سكوت شب. میان ملحفه سفید پیچیده شده به میله کناری سطل آشغال آویزان بود . زخم روی نافش تازه بود. دست های نرم، صاف با ناخون های بلند روی کمرش کشیده مي شود. لحظه ای گریه را از یاد مي برد. صدای «میو ... میو...» در گوشش مي پیچید.او از پشت نوار زرد گریه کرد و گریه کرد تا سیر که نه، به گلویش رسید، تا راه دهانش را بست. هیچ کس در گوشه خیابان، کنار ساختمان نیمه سوخته، پشت سطل آشغالی که روی آن نوشته شده بود – زباله های بازیافت- نفهمید پيرزن نه پير شد، پيرزن نه زن شد.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم جمشیدی، سلام.
داستان‌تان را چندبار خواندم و پشت‌بندش سراغ بعضی از داستان‌های بسیار کوتاه شما هم رفتم. باید بگویم علاقه‌ی زیادِ شما به ایجاز به این‌ داستان هم تسری پیدا کرده است. با این تفاوت که، در داستان‌های مینی‌مال‌تان موضع شما روشن و مشخص بود؛ یعنی می‌دانستید باید با حداقل کلمات و عبارات بیشترین معنا را بسازید و تازه داستانی را هم شکل بدهید. ظاهراً این‌جا هم قرار بوده همین شیوه را در یک داستان بلندتر پیاده کنید درصورتی‌که سیر قصه و التهابی که در آن وجود دارد اجازه نداده جلو بروید و هرچه سعی کردید به در بسته خورده است. درواقع منِ مخاطب هرچه داستان شما را می‌خواندم به‌سختی متوجه معنای بعضی از عبارات و جملات و اساساً کلیّت اثر می‌شدم. اول این‌که، عنوان اثرِ شما متأسفانه خیلی گویا نیست و حتی می‌توانم بگویم معنای حداقلی هم از آن به ذهن متبادر نمی‌شود. «پيرزن نه پير شد، پيرزن نه زن شد» یک جمله‌ی کاملِ ناقص است که تا انتهای داستان هم ناقص می‌ماند؛ یعنی اگر انتخاب این عنوان با این انگیزه‌ انتخاب شده که وسوسه‌ای به جان مخاطب بیندازد تا حدود موفق ظاهر شده‌اید امّا شوربختانه تا انتها هم معنایی این عنوان روشن نمی‌شود.
پاراگراف ابتدایی داستان تا قبل از این‌که متوجه حضور نورِ‌ چراغ ماشین‌های آتش‌نشانی بشویم خیلی نامفهوم است؛ مثل یک وصله‌ی ناجور می‌ماند. درصورتی‌که داستان خیلی‌راحت می‌توانست از پاراگراف بعدی آغاز شود. با این‌که شما بعدش می‌روید سراغ جریان اصلی امّا سوالی که مطرح می‌شود این‌جاست که پس تکلیف این آغاز چه می‌شود؟ این موجودی که از وقتی به‌دنیا آمده مدام گریه می‌کند کیست؟ همان بچه‌ای که توی ساختمان در حال سوختن گیر افتاده؟
من راستش متوجه ارتباط معنایی این بخش با باقی اثر نشدم. نکته‌ی دیگر این‌که، یکی از نکات مثبت کار شما همین جملات تلگرافی ضربه‌دارتان است که به‌درستی با واقعه‌ی قصه هم‌طراز شده است؛ آن التهاب نیاز به چنین ضرباهنگی دارد. امّا مشکل داستان شما این است که رویکردتان در انتخاب چنین فرم و ساختاری روشن نیست؛ یعنی همان پرسش ازلی‌ابدی که: غرض نویسنده از نمایش این التهاب با این شکل و شمایل چه بوده؟ چرا مثلاً از عباراتی مثل «نور ماشین» یا «نوار زرد» یا «نارنجی‌پوش» یا «بازیافت» تاکید زیادی دارید؟ خب این بچه نجات پیدا کرد و مادرش هم کمی تقلا کرد و بعدش چه؟ آیا آن زنی که می‌رود دختر را نجات می‌دهد با باقی نارنجی‌پوش‌ها متفاوت است؟ از طرف دیگر، شما به‌جای بسط این التهاب آن را خفه کرده‌اید. درصورتی‌که با همان ایجاز می‌توانستید هم به ما بگویید چرا بچه و اساساً بچه‌های این ساختمان توی خانه تنها مانده‌اند و آن جغرافیا کجاست و باقی پرسش‌ها را تا حدودی پاسخ بدهید. این‌که مادرش چطور و از کجا متوجه شده ساختمان آتش گرفته؟ آیا بیرون از خانه مشغول بوده؟
ما چیزی نمی‌دانیم و البته این موضوع اصلاً اهمیتی ندارد بلکه مهم‌ترین نکته این‌جاست که به ما بباورانید که این موقعیت دم‌دستی و خلق‌الساعه روی نداده و پشتش حرف‌هایی وجود دارد. اثر شما شاید به‌لحاظ انباشت داستانی مشکل آن‌چنانی نداشته باشد امّا به لحاظ رویکرد و پرداخت داستانی ضعف‌های جدّی دارد. انتهای داستان هم خیلی مبهم و گنگ درآمده است: «هیچ کس در گوشه خیابان، کنار ساختمان نیمه سوخته، پشت سطل آشغالی که روی آن نوشته شده بود – زباله های بازیافت- نفهمید پيرزن نه پير شد، پيرزن نه زن شد.»
موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت