داستانی که نقطه‌ی جوش ندارد




عنوان داستان : نوکاپ
نویسنده داستان : آناهیتا مقیمیان

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «نوکاپ» منتشر شده است.

سخن نویسنده: این داستان مربوط به روستای خاصی نیست.


محمد با بچه های دیگر دوید به طرف آب گیر. بچه ها تقریبا هم سن و سال بودند. پیراهن هر کدام از بچه ها به رنگی بود؛ قهوه ای، سفید، سبز، آبی، اما بلند بود تا زانو و دو طرفش چاک داشت. بعدازظهر بود. شنا کردن، توی گرمای تابستان می چسبید. بچه ها پیراهن هایشان را در آورند، ریختند روی زمین. شلوارها رنگ پیراهن شان بود، بالای شلوارها گشاد و پاچه ها باریک. آنها با شلوار پریدند توی آبگیر. سرو کله هم آب پاشیدند. همدیگر را هل می دادند توی آب و می خندیدند. آب گل آلود شد. آب گیر کم عمق بود. اطراف آبگیر پر بود از درختچه های 1داز. نخلهای وحشی پاکوتاه، که زیر نور خورشید، رویِ زمین لم داده بودند. بچه ها وقتی سیر آبتنی شدند، آمدند بیرون. لباسهایشان را از دور آبگیر برداشتند، پوشیدند. خندان به دنبال هم دویدند. از میان دازها گذشتند، رسیدند به نخلستانها. از میان نخل ها گذشتند تا رسیدند پای کوهها. می رفتند روی سنگهای پایین کوه و می پریدند پایین. محمد با سرعت دوید و از بچه های دیگر دور شد. ‍‍2دودا هم دنبالش دوید و فریاد زد: هی... کجا میری؟!
محمد از تخته سنگی بالا رفت. خورشید می رفت پشت کوه ها قایم شود. نورش از میان کوه ها تابیده بود روی سنگها و سایه روشن درست کرده بود. همان موقع نگاه محمد به 3شیارِ یک کوه افتاد. سیاهی، توجه اش را جلب کرد. به آن خیره شد. با انگشت اشاره کرد به آن و با صدای بلند رو به بچه ها گفت: بچه ها؛... آنجا را نگاه ... یک سوراخ بزرگ... توی آن کوه است!.
دودا که از همه شان بزرگتر بود و قد بلندی داشت، رفت بالای تخته سنگی ایستاد. به جایی که محمد اشاره کرده بود، نگاه کرد. با فریاد و تعجب گفت: آره! ... آنجا را نگاه!... یک غار هست!.
محمد پرسید: غار؟!
کریم و بهمن دویدند و کنارسنگی که محمد روی آن بود ایستادند و به آنجا نگاه کردند. کریم با تعجب جواب داد: آره! ... یک غارِ!.
4مندوست که آرام می آمد به آنها رسید. سنگی از روی زمین برداشت به سمت غار پرتاب کرد. سنگ پایین غار خورد به کوه. کمی خاک از کوه پایین ریخت. گفت: بچه ها بیاید از کوه برویم بالا!، ببینیم در غار چه خبر است!
ابروهای پهن بهمن تو هم رفت: چی می گی؟!... من شنیدم توی غارها، غول زندگی می کند!...

1- داز: نخل تزینی کوتاه که با برگهای آن وسایل مختلف مانند انواع سبدها و حصیر درست می کنند. 2- دودا: اسم شخص، به معنی فرهنگ
3- شیار:شکاف 4- مندوست: اسم شخص، یعنی دوستدار حضرت یحیی(ع)

دودا گفت: من که می خواهم بروم خانه. الان آفتاب می رود. آن وقت سروکله حیوانهای وحشی پیدا می شود.
از روی سنگ پرید پایین و برگشت. بچه ها هم دنبالش راه افتادند. محمد در حالیکه هنوز در فکر غار بود، پشت سرشان برگشت خانه.

جلوی در خانه یک 1دودنی به دیوار آویزان بود. درمیان دیوارهای گلی، قسمتی از برگهای نخل دیده می شد. گلیمی کف خانه پهن بود. محمد با عجله پشت در هر کدام از دمپایی هایش را درآورد و به طرفی پرت کرد. دوید به طرف مادر که روبه رویِ اجاق نشسته بود و غذا می پخت. پدر گوشه خانه لم داده بود روی متکای گرد و درازی و چایی می خورد، وقتی او را سراسیمه دید، استکان را در نعلبکی که در دستش بود گذاشت و گفت: هی!... بچه چته؟...
زری و نورا کنار مادر با ظرفهایی که روی زمین کنار اجاق چیده شده بود، 2خانه بازی می کردند.
محمد با هیجان کنارمادر نشست و گفت: مامان ...مامان.... من توی کوه، یک غار پیدا کردم.
مادربزرگ تکیه داده بود به پشتی و 3سکه دوزی می کرد، سرش را بالا آورد و محمد را نگاه کرد.
مادر با نگرانی رو به محمد گفت: غار؟!... نکند به کله ات بزند، بروی در آن غار!.
محمد با تعجب پرسید: چرا؟!
مادر فکری کرد و جواب داد: چون در آنجا غول زندگی می کند!
محمد از جایش بلند شد. لگدی به هوا زد و دستان مشت کرده اش را یکی پس از دیگری روبه رویش زد. با دهانش صدا درآورد: اوووووووو ...ای ی ی ی ی...
مثل تو فیلمها که در تلویزیون دیده بود. داد زد: من غول را می کشم. زورم زیاد است. ببین...
مادربزرگ لبخندی زد. سرش را تکان داد و گفت: امان از این بچه ها!
وبه دوختنش ادامه داد. پدر که چایی اش تمام شده بود، استکان و نعلبکی را زمین گذاشت و با عصبانیت گفت: بچه بشین!...

3 - سکه دوزی: هنردست که با سکه ی تزینی دوخته می شود.
1- دودنی: وسیله تزیینی دست بافت که به سلیقه خودشان با وسایلی مانند با الیاف، اسفند و خرمهره و یا وسایل دیگر میبافند و برای رفع چشم نظراستفاده می شود. 2- خانه بازی:خاله بازی


محمد دوباره نشست کنار مادرش.
- تو بچه ای؛ زورت به غول نمی رسد، تو را می کشد، از کوه پرت می کند پایین.
محمد ناراحت شد و دیگر چیزی نگفت. رفت تلویزیون را که رویِ چهارپایه چوبیِ کنار دیوار قرار داشت، روشن کرد. پدر به محمد گفت: بگذار شبکه یک، اخبار ببینم.
محمد گذاشت شبکه یک. ناراحت رفت به رخت خواب هایی که گوشه خانه، روی هم چیده شده بودند تکیه داد. به فکر فرو رفت: غول یعنی چه شکلی است؟!... حتما خیلی بزرگِ!... چطوری می شود یک غول را کشت؟!... یک چوب می برم؛ محکم می کوبم روی سرش تا جا در جا بمیرد.
در همین افکار بود، که خوابش برد. شام آماده شد. مادر سفره را انداخت. همه دور سفره نشستند. پدرش به مادر گفت: محمد رو صدا کن، غذا بخورد.
- ولش کن، بگذار بخوابد... اینقدر توهوای گرم، زیرآفتاب سوزان، این طرف و آن طرف دویده که از حال رفت.
صبح شد. صدای مرغ و خروسها همه جا را برداشته بود. پدر صبح زود رفته بود سرِ زمین. نورا و زری هنوز خواب بودند. مادربزرگ چایی را دم کرده و صبحانه می خورد. بوی نان تازه در خانه پیچیده بود. محمد کمی از نانی را که مادرش پخته بود، کند. از ظرف پنیر برداشت و خرد کرد لای نان، پیچید و گاز زد. از خانه بیرون رفت. یاد غار افتاد. دلش می خواست به آنجا برود، بیبیند درغار چه خبر است.
کریم و بهمن جلوی خانه ی کریم اینا، نوبتی فرغون سواری می کردند. بهمن سوار فرغون شده بود و کریم هلش می داد. کریم وقتی محمد را دید، ایستاد. فرغون را زمین گذاشت و فریاد زد: هی محمد؛ بیا بازی کنیم...
محمد لقمه در دهانش را قورت داد، با صدای بلند گفت: نه؛ کار دارم.
بهمن دو دستش را بالا آورد و به دو طرفِ بیرونِ بدنه ی فرغون کوبید و گفت: زود باش؛... راه بیفت...برو... برو...
کریم دو دسته فرغون را بلند کرد و برگشت.
مادر محمد، او را از جلوی 1آغل صدا زد: محمد؛...بیا این بزها را ببر پای کوها، بچرند...
به آغل رفت. چوب دستی را از کنار آغل برداشت و بزها را با چوب هی کرد. از جلوی خانه کریم و بهمن رد می شد که بهمن از توی فرغون داد زد: محمد؛ کجا می روی؟
محمد جواب داد: بزها را می برم پای کوه تا بچرند.
1 - آغل: جای بزوگوسفند



بهمن با دست به بیرون بدنه فرغون کوبید و گفت: وایستا؛ وایستا....
کریم ایستاد و فرغون را زمین گذاشت. بهمن از فرغون بیرون پرید و دوید به طرف محمد که پشت بزها راه می رفت. گفت: منم باهات می آیم.
کریم فریاد زد: بچه ها؛ وایستید منم می آیم...
دسته فرغون را بلند کرد و دوید به طرف خانه شان . فرغون را در خانه گذاشت و به طرف محمد و بهمن دوید. محمد بزها را هی کرد تا پای کوه. همان کوهی که غار را آنجا دیده بود. بزها را پای کوه، رها کرد تا بچرند.
بهمن با تعجب گفت: اینجا همان کوهی نیست که دیروز غار را دیدیم؟!
کریم لبخند کجی زد و پرسید: نکند خیال داری از این کوه بروی بالا؟!
محمد نگاهی به غار انداخت. کوه بلندی بود و به نظر بالا رفتن از آن سخت می آمد. چوب دست را زیر بغلش گذاشت و با کمک دستانش شروع کرد به بالا رفتن از کوه. به دوستانش گفت: می خواهم ببینم درغار، چه خبر است! واقعن غول هست یا نه؟! شماها هم اگر می ترسید نیایید. همان جا بمانید کنار بزها...
بهمن با این حرف هر کدام از دمپایی هایش را به طرفی پرت کرد و با سرعت دوید و از قسمت خاکی پایین کوه بالا رفت. دستش را به سنگی گرفت و پایش را روی سنگ دیگری گذاشت، خودش را کشید بالا. کریم ایستاده بود، آنها را تماشا می کرد. دور و اطرافش و بزها را نگاه کرد، بعد به دنبال آنها دوید و از کوه بالا رفت. محمد داشت به سختی از کوه بالا می رفت که ناگهان، شن ها زیر دمپایی ایش سرخورد و نتوانست خودش را نگه دارد، قِل خورد تا پایین کوه.
بدنش درد گرفت و زانویش سوخت. بلند شد نشست و نگاهی به زانویش انداخت. شلوارش پاره و زانویش زخم شده بود. با دست زانویش را مالید. کریم و بهمن محمد را نگاه کردند. بهمن قهقه ای زد و به راهش ادامه داد. کریم داد زد: چی شد؟! می توانی بیایی بالا؟!
محمد از زمین بلند شد و با صدای بلند گفت: آره.
کریم به بالا رفتن ادامه داد. محمد دمپایی هایش که هر کدام به طرفی افتاده بودند را برداشت و زیر سنگی گذاشت تا حیوانی، جانوری آنها را نبرد. نگاهی به اطراف انداخت. بزها مشغول چریدن بودند. چوب دستش را از زمین برداشت، زیر بغلش گذاشت و پا برهنه از کوه بالا رفت. با زحمت خودش را به غار رساند. کریم و بهمن جلوی غار منتظر ایستاده بودند تا محمد برسد. محمد جلوی غار محکم چوب را با دو دستش گرفت تا اگر غول به او حمله کرد او را بزند. بهمن هم سنگ درشتی از جلوی دهانه غار پیدا کرد و آنرا را بالا گرفت تا اگر ناگهان غول خواست به آنها حمله کند، پرت کند به طرفش.
نور خورشید، دهانه غار را روشن کرده بود. وارد غار شدند. دیوارهای غار نمناک بود و گاهی قطره ای از آن می چکید. محمد کمی جلو رفت و کریم و بهمن پشت سرش. محمد هر چه توی غار را نگاه کرد چیزی ندید. انتهای غار تاریک بود و چیزی معلوم نمی شد. نمی توانست خیلی جلو برود. از توی تاریکیِ غار، صدای جریان آب می آمد. با صدای بلند گفت: آهای؛ بیا بیرون!... کجا قایم شدی، غول گنده ی بد جنس؟!... اگر جرات داری خودت را نشان بده!
صدایش در غار پیچید. کریم و بهمن برگشتند و جلوی دهانه ی غار ایستادند. هیچ صدایی، غیر از صدای خودش و آب نیامد. کمی صبر کرد و دوباره حرفش را بلندتر تکرار کرد. اما باز هیچ جوابی نشنید. به دهانه غار برگشت. یک سنگ برداشت و به درون غار پرت کرد و داد زد: گفتم بیا بیرون...
صدای خودش آمد و بعد از چند لحظه، صدای 1شلپ آب. اما باز از غول خبری نشد.
بهمن گفت: لابد رفته بیرون غذا بخورد یا شاید غذا برای بچه هایش بیاورد.
کریم با تمسخر نگاهی به بهمن کرد و گفت: مگر غول ها آدمند که ازدواج کنند و بچه داشته باشند؟! پس چرا صدای بچه هایش نمی آید؟
بهمن اخم کرد و گفت: بیایید برویم پایین. شکمم دارد از گرسنگی قارو قور می کند.
آنها وقتی دیدند غول نیست، ناراحت پایین کوه برگشتند. محمد روی تخته سنگی نشست، به بزها خیره شد. با خودش فکرکرد: غول که آنجا نبود!... شاید رازی توی آبی باشد که صدایش می آمد؟!... یا شاید غول در آب زندگی می کند؟!... شایدم؛! تو تاریکیِ آخر غار؟!...
کریم گفت: بس است، به انداه کافی بزها چریده اند. بلند شوید برویم خانه.
ظهر شده بود. محمد بلند شد و دمپایی هایش را که زیر سنگ گذاشته بود، برداشت و پا کرد. بزها را با چوب هی کرد، سمت خانه. کریم و بهمن به دنبالش راه افتادند. محمد در راه نورا را دید که به 2نهر می رفت تا ظرفهای ناهار را بشوید. نورا از او پرسید: داداش ؛ چرا شلوارت پاره شده؟!
اما محمد به او جوابی نداد و از کنارش گذشت. در روستا کریم و بهمن به خانه هایشان رفتند. جلوی خانه، زری با دختران دیگر، عمو زنجیر باف بازی می کردند. دخترها لباسشان به رنگ گلهای بیابانی بود. زرد، قرمز، صورتی، سبز...جلوی لباس و سر آستین هایشان 3سوزن دوزی های زیبا داشت شبیه گل و کوه و کویر.
محمد یک سال از نورا بزرگتر بود و دو سال از زری. او سال گذشته باید مدرسه می رفت. اما مدرسه ای در روستای شان نبود. تا روستای بعدی هم خیلی راه بود. برای همین پدرش اسم او را ننوشته بود. چون می ترسید در راه اتفاقات بدی برایش بیفتد. اما محمد دوست داشت که درباره همه چیز بداند و گاهی از مادربزرگش سوال می کرد. مادر بزرگ قران ، حافظ، سعدی، مولانا و شاهنامه می خواند و داستانهایشان را برای محمد و زری و نورا تعریف می کرد. مادر بزرگ سواد نداشت. اما خواندن را از پدرش یاد گرفته بود. بعضی وقتها هم 1افسانه هایی که بین مردم دهان به دهان چرخیده بود، برای آنها تعریف می کرد.


1- شلپ:صدای افتادن سنگ در آب 2- نهر:رود کوچک 3- سوزن دوزی: با سوزن و نخ طرح وشکلهای مختلفی می دوزند


محمد وقتی بزها را در آغل کرد به خانه رفت. مادر بزرگ چادر گلی اش را به دورش پیچیده، روی سجاده نشسته بود و زیر لب کلماتی را زمزمه می کرد. محمد شلوارش را عوض کرد و آن را پشت رخت خوابها قایم کرد. کنار مادربزرگ نشست و پرسید: بی بی جون؛ تا حالا در مورد آبی که در تاریکی باشد، چیزی شنیده اید؟ آن چه جورآبی است؟...
مادر بزرگ از روی سجاده جابه جا شد و روی گلیم نشست. سجاده ی سوزن دوزی شده را جمع کرد، کنار دیوار گذاشت. با مهربانی به محمد نگاه کرد و دستی به سرش کشید. موهای مواج محمد صاف شد:
- پسرم؛...افسانه ای هست که گفته اند: «"آب حیات" در ظلمات وجود دارد. هر کسی از آن بخورد، عمر جاودان پیدا می کند...»
- عمر جاودان ؟!
مادر بزرگ با صدای خسته گفت: بله؛ یعنی هیچ وقت نمی میرد.
محمد چهار زانو نشست. آرنجش را روی زانویش گذاشت و چانه اش را به کف دستش تکیه داد. صورت گندمی اش آرام بود و چشمان 2خُمارش برق می زد. با دقت به حرفهای مادر بزرگ گوش می داد:
- بی بی جون !... تا حالا کسی از "آب حیات"، خورده؟
- در افسانه ها گفته اند: « سه نفر دنبال "آب حیات" رفتند. دو نفرشان توانستند "آب حیات" را پیدا کنند و بخورند.»
- خُب!؛ آنها چی شدند؟
- یکی شان حضرت خضر بود که از آب حیات خورد و عمر جاودان پیدا کرد آن یکی هم الیاس نبی بود. خداوند حضرت خضر را مسئول دریاها قرار داده و حضرت الیاس مسئول بیابانهاست.
مادر بزرگ چادر را از دورش باز کرد. گیس سفید بافته شده از کنار صورت گردش، روی شانه اش آویزان بود. دستش را روی زانو گذاشت به سختی از جا بلند شد. به سمت اجاق رفت. کاسه ای برداشت. از کله جوشی که روی اجاق بود، ریخت توی کاسه با کمی نان جلوی محمد گذاشت.
- بعدش چی شد؟
- گفته اند: هر کس که در دریا گم شود و زمان مرگش هنوز نرسیده باشد،.. حضرت خضر او را نجات می دهد و به راه درست می برد. هر کس هم که در بیابان ها گم شود و 3اجلش نرسیده باشد،... الیاس نبی او را نجات می دهد و به راه درست می بردش...
محمد با تعجب به مادر بزرگ زل زده بود. در دلش گفت: شاید آب توی غار، همان "آب حیات" است!... می روم از آن آب می آورم!.


3اجل: مرگ 2- چشم خمار:حالت چشم, پلکها به هم نزدیک باشد منبع افسانه: اینترنت 1 - افسانه: داستان و حکایت گذشتگان،داستانی که از تخیل باشد.


مادر بزرگ بالشی گذاشت کنار دیوار، خوابید. محمد نان را تیلیت کرد تو کاسه، تند و تند خورد. بعد بلند شد، ساک حصیری که مادرش با برگهای نخل، بافته بود، برداشت. یک قوطی دردار از میان ظرفهای مادر پیدا کرد. درون ساک گذاشت. دسته ی بلند ساک را روی دوشش انداخت و به طرف کوه رفت. وقتی به کوه رسید، مثل دفعه قبل دمپایی اش را زیر سنگی گذاشت و از کوه بالا رفت. در غار به طرف صدای آب رفت. غار تاریک بود و نمی توانست بیشتر جلو برود. در قوطی را باز کرد و زیر قطره هایی که از دیوارِ غار می چکید، گرفت. صبر کرد تا پر شود. در قوطی را بست، در ساکش انداخت و به خانه برگشت. پشت خانه، در زمین چاله ای کند. ظرف را در آنجا گذاشت و رویش خاک ریخت تا مادرش نبیند که او را دعوا کند. مادر اگر می فهمید به غار رفته، حتما دعوایش می کرد. ساک را سرجایش برگرداند. با خودش گفت: اول باید این آب را امتحان کنم!... اما این آب کم است!...
کمی فکر کرد: آهان؛... این را با آب نهر قاطی می کنم.
یک قابلمه برداشت. رفت قوطی را از زیر زمین بیرون کشید. نیمی از آب را درون قابلمه ریخت. در قوطی را بست و دوباره زیر زمین پنهان کرد. قابلمه را برداشت، به نهر رفت. نهرِ کوچک و باریک از میان زمین خشک و سنگ ریزه ها، خزیده بود و از کنار روستا می گذشت. آنجا کریم و بهمن را دید که به طرف آبگیر می روند.
محمد صدایشان کرد. آنها وقتی او را دیدند به طرفش آمدند. کریم پرسید: می خواهی آب ببری خانه؟
محمد جواب داد: نه؛ دارم می روم این آب را امتحان کنم؟
کریم و بهمن جلو آمدند و توی قابلمه را دیدند. کمی آب ته قابلمه بود. با تعجب به هم نگاه کردند. بهمن پرسید: بروی چی کار کنی؟!
- بعدن برایتان می گویم.
کریم گفت: بعد از ناهار آب تنی کردن می چسبد. تو هم بیا برویم آب گیر.
محمد لب نهر نشست و گفت: نه؛ می بینی که کار دارم.
دو دستی از نهر آب برداشت و ریخت توی قابلمه تا پر شد. آنرا برداشت و راه افتاد. کریم و بهمن که کنجکاو شده بودند بفهمند او می خواهد چی کار کند دنبالش رفتند.
محمد در راه هر چه را که مادربزرگش گفته بود برای آنها تعریف کرد. سه تایی از روستا دور شدند. از روی تخته سنگ های ریز و درشت رد شدند. از میان خارهای بیابانی می گذشتند که کریم جلوی یک بوته خار بزرگ که تقریبا هم قد خودش بود ایستاد و گفت: زیر این خارها غول زندگی می کند. بعضی وقتها صدایش در شب شنیده می شود.
بهمن اخم کرد و نزدیک خار رفت و گفت: غول کجا بود بابا!. من با این خارها تیرکمان درست می کنم.
سه تا خار کند. نوک تیز یک خار را در خار دیگری فرو کرد. خار سوم را گذاشت روی آنها. سنگی را نشانه گرفت. انگشت اشاره را به بند انگشت شصتش تکیه داد. با انگشت اشاره زد به ته خاری که روی آن دوی دیگر بود. خار پرتاب شد و کمی جلوتر از سنگ افتاد روی زمین...
کریم خندید وبا تعجب به بهمن گفت: اِه، چه باحال. چطوری اینکار را کردی؟ یک بار دیگر بکن ببینم!.
بهمن فرار کرد و کمی جلوتر ایستاد و با خنده گفت: فکر کردی به همین راحتی هست. با این می شود به دیگران، بدون اینکه بفهمند کی بود، تیر بزنی!
کریم دنبالش دوید تا خارها را از دست او بگیرد و ببیند چطوری درستش کرده است. بهمن خندید و باز فرار کرد و کریم دنبالش دوید و گفت: وایستا...
محمد لبخند می زد و آنها را تماشا می کرد. چشمش افتاد به مورچه قرمز بزرگی که روی زمین جلوی پایش داشت می رفت. پایش را جلوی مورچه قرمز گذاشت. از هر طرف که مورچه ی قرمز می خواست برود، راهش را با پایش سد می کرد:
- مورچه ی پا دراز!؛... دیدی بلاخره تنها گیرت آوردم. یادت هست چند وقت پیش، پای مرا گاز گرفتی؟... تا مدتها، جایش قرمز شده بود، می خارید. حالا می کشمت، انتقامم را ازت می گیرم.
کریم و بهمن که دیدند محمد دارد با چیزی روی زمین حرف می زند نزدیکش آمدند. بهمن خار را زمین انداخت. کریم وقتی مورچه را دید، گفت: اِه؛ یک مورچه سواری...
بهمن دولا شد. یک تکه کلوخ کوچک از روی زمین برداشت، گذاشت روی کمر مورچه قرمز. مورچه قرمز بی تفاوت به راهش ادامه داد و کلوخ را با خودش برد. سه تایی با هم خندیدند. کریم گفت: این مورچه قرمزها نیش بزنند بدجور جایش درد می گیرد و باد می کند.
محمد دوباره با پایش جلوی مورچه را گرفت. کلوخ از پشتش افتاد زمین. هر چه مورچه خواست برود محمد با پایش نگذاشت. ناگهان مورچه ی قرمز افتاد زمین و دیگر تکان نخورد. هر چه با پایش به مورچه زد تکان نخورد. گفت: انگار مُرد!.. از این آب بریزم رویش؛ ببینم زنده می شود؟!
یک دست را دور قابلمه حلقه کرد و با دست دیگرش یک مشت آب از قابلمه برداشت، ریخت روی مورچه. مورچه خیس شد. از زمین بلند شد و با سرعت، به طرف لانه اش دوید.
محمد گل از گلش شکفت:
- انگار واقعا، این "آب حیات" است!
بهمن با تعجب گفت: مگر می شود؟!. من تا حالا آبی که مرده ای را زنده کند ندیده ام!
محمد از اینکه راز مهمی را کشف کرده بود، خوشحال شد. کریم گفت: بیایید برویم روی چیزهای دیگر هم امتحان کنیم.
از آنجا رفتند، تا اینکه محمد چشمش به لاک پشت پیری افتاد که در کنار بوته ی علفی، آرام و آهسته غذا می خورد. گفت: بیایید روی این امتحان کنیم.
به سمت لاک پشت رفتند. محمد قابلمه را زمین گذاشت و لاک پشت را برداشت. لاک پشت سر ودست و پایش را در لاک پنهان کرد. محمد از سوراخ لاک به کله اش نگاه کرد:
- می خواهی به تو عمر جاودان بدهم؟
سر پا نشت کنار قابلمه. کریم و بهمن کنار قابلمه ایستاده بودند و تماشا می کردند. لاک پشت را درون قابلمه ی آب، فرو کرد. حباب هایی از لاک پشت روی سطح آب آمد. کمی دیگر صبر کرد، بعد لاک پشت را در آورد و به او گفت: آب خوردی؟! از این به بعد دیگر نمی میری.
بهمن گفت: یعنی الان لاک پشت را بکشیم، نمی میرد؟.
خواست آنرا از دست محمد بگیرد که کریم گفت: ول کن؛ حیوان زبان بسته را چی کار داری؟ می بریم در خانه نگهش می داریم ببینیم کی می میرد!.
بهمن به محمد گفت: لاک پشت را بده من بیاورم.
اما محمد لاک پشت را که هنوزدر لاکش بود، زیر بغلش زد. قابلمه را دو دستی برداشت و گفت: خودم اول دیدمش. پس خودم هم میاورمش.
راه افتاد. در دلش گفت: وقتی برگشتم، ازاین آب به بی بی بدهم تا چشمانش که ضعیف شده، سالم شود.
رفتند تا رسیدند به جاییکه خاک نرمی داشت. محمد پایش را روی خاک گذاشت. خاک نرم از جلوی دم پایی ها رفت لابه لای انگشتانش و آنها را سوزاند. درختانی در فاصله های زیاد از هم، در خاک نرم روییده بودند. تا جاییکه چشمش می دید، درختها را نگاه کرد. با تعجب گفت: بعضی از این درختها انگار پا دارند!... آن یکی را!...دو دستش را گذاشته روی زمین، نشسته است.
نور خورشید کج می تابید. سایه های عجیبی از دست و پای درختان، روی خاک افتاده بود. باد می وزید. دستان درختان در باد تکان می خوردند. سایه های شان روی زمین می لغزید.
کریم گفت: بیایید از اینجا برویم. این درختان شبیه دیو هستند.
بهمن گفت: این درختان انگاردارند می رقصند. ببین؛ دستشان را بالا گرفته اند، دارند در باد می رقصند.
کریم خندید و گفت: دیوهای رقصان..
و شروع کرد به آواز خواندن. کریم صدای خوبی داشت. همیشه دوستانش به او می گفتند بخوان و او هم می خواند. بهمن دستش را بالا برد و در کنار کریم قرار گرفت. محمد قابلمه و لاک پشت را زمین گذاشت. لاک پشت دست و پایش را در آورد و آرام و آهسته رفت. محمد هم وسط کریم و بهمن قرار گرفت. یک پایشان را جلو می گذاشتند و پای دیگر عقب. آن دست خلاف پاهایشان بالا و دست دیگر پایین. بعد چرخیدند و یک دست زدند. دوباره یک دست بالا و دست دیگر پایین، یک پا جلو و پای دیگر عقب. هماهنگ با هم می رقصیدند. سایه های بلندی ازشان روی زمین افتاده بود. پایین پیراهن هایشان در باد تکان می خورد.
محمد وقتی دید لاک پشت دارد دور می شود، از وسطشان بیرون آمد. رفت لاک پشت را زیر بغلش زد و آمد. قابلمه را برداشت و نزدیک درخت نشسته، رفت. بهمن و کریم هم نزدیک درخت آمدند. محمد به درخت گفت: الان به ات آبی میدهم که همیشه سبز باشی.
قابلمه را سرازیر کرد و کمی آب ریخت، روی خاکِ زیر درخت. چند دقیقه نگذشت که اثری از آب نماند. گفت: انگار خیلی تشنه بودی؟!
بهمن گفت: فکرش را بکن؛ دفعه بعد که بیاییم، این درخت اندازه یک دیو بزرگ شده باشد. چقدر خوب می شود!. کل بیابان سایه پیدا می کند.
سه تایی خندیدند. کریم گفت: نخیر، این درخت الان پاهایش جان می گیرد و از توی زمین بیرون میاید و در بیابان راه می افتد.
ودستانش را بالا آورد و انگشتهایش را تکان داد و گفت: هووووووو...
دوباره خندیدند. محمد گفت: برویم دارد دیر می شود.
رفتند تا رسید به جایی که خاکش، ترک خورده و خشک بود. نگاهی به سرتاسر زمین خشک و ترک خورده انداختند.
کریم گفت: عجب برهوتی!. اینجا که نه گیاهی است و نه جانوری!.
محمد خوب به اطراف نگاه کرد و گفت: پس من به چی آب حیات بدهم؟!
بهمن سرپا نشست و دستش را لای ترک خاک کرد و تکه ای از آن را کند. خاک خورد شد و از دستش ریخت پایین.گفت: لابد اینجا هر چی باران ببارد، از لابه لای این درزها فرو می رود.
کریم لبخند زد و گفت: نه بابا اگر باران ببارد، ترکهای این خاک به هم می چسبد.
محمد گفت: آب را بریزم روی خاک، شاید گیاهی رشد کند!.
و همه آبهای قابلمه را ریخت روی زمین. گفت: بیایید برویم. فردا برگردیم ببییم اینجا گیاه سبز شده یا نه. شاید هم تبدیل به جنگلی بزرگ شده باشد.
پایش را گذاشت روی خاک خیس که از آنجا برود، اما دمپایی اش به گل چسبید. افتاد روی زمین و قابلمه زیرش ماند. لاک پشت از زیر بغلش پرت شد، آن طرف. قفسه سینه اش به خاطر اینکه روی قابلمه افتاده بود، درد گرفت.
کریم که بیرون گلها ایستاده بود گفت: چی شد؟! دستت را بده به من بیا بیرون.
محمد نفسش درست بالا نمی آمد. دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت و به سختی از جایش بلند شد. کمی صبر کرد تا نفسش جا آمد. بعد قابلمه را برداشت. دمپایی هایش را از توی گل ها جمع کرد، گذاشت درون قابلمه. لاک پشت را هم گذاشت روی دمپایی ها، توی قابلمه. دست کریم را گرفت و به سختی از گل چسبناک بیرون آمد. لباسش پراز گل شده بود.
بهمن گفت: فکر کنم خوشش نیامد آب ریختی رویش. لابد اگر بیشتر آب می ریختی تو را می بلعید.
کریم گفت: برویم خانه دارد غروب می شود.
محمد پا برهنه با کریم و بهمن به سمت خانه برگشت.
نزدیک غروب بود. در نزدیکی روستا، دودا و پدرش پیربخش شترها را از چرا بر گردانده بودند. پیربخش مثل همیشه یک شال سفید دور سرش پیچیده و ادامه شال روی شانه اش آویزان بود. پیراهن بلندِ سفید، تنش بود و روی صورتش ریش سفید کوتاه داشت. او مرد مهربانی بود. اگر در روستا، کسی مشکلی داشت و پیربخش می توانست، برایش حل می کرد. بچه ها وقتی پیربخش را دیدند سلام کردند. پیربخش نگاهی به لباس گِلی محمد انداخت و به آنها گفت: و علیکم السلام ... کجا رفته بودید؟
و رو به محمد گفت: چرا اینطوری گلی شدی؟!
دودا به طرف محمد رفت. وقتی لاک پشت را در قابلمه دید، لبخند زد. لاک پشت را، از تو قابلمه، از روی دم پایی ها، برداشت و پرسید: این لاک پشت را از کجا پیدا کردی؟
محمد جواب داد: از تو بیابان.
پیربخش گفت: بیا اینجا بنشین، بگو ببینم چی شده؟!
پیربخش حصیر کوچکی که با برگهای داز بافته شده بود، از پشت موتورش برداشت. پهن کرد روی زمین و نشست. پارچه ای را دور کمر و زانوهاش پیچید و گره زد تا راحت تر بنشیند. بچه ها چهار زانو نشستن روبه رویش. دودا لاک پشت را گذاشت روی پیراهنش که تا زانوها را پوشانده بود. محمد همه چیز را تعریف کرد. از رفتنش به غار و برداشتن آب، تا هر چی که با "آب حیات"، امتحان کرده بود.
بهمن به شوخی گفت: ما رفتیم یک مورچه ای که مرده بود زنده کردیم. یک لاک پشت پیر را عمر جاودان دادیم. در بیابان بی آب و علف جنگل رویاندیم و درختی را به دیو صحرا تبدیل کردیم.

پیربخش لبخندی زد و سرش را چند بار تکان داد و گفت:
- آب توی غار، همین نهر کوچکی است که نزدیکی روستاست!...این آب از زیرِ طرفِ دیگر کوه ، بیرون می آید. همین آب است که به آبگیر می رود و با آن مزارع، نخلستانها ودام هایمان را آب می دهیم!. مردم روستا از همین آب برای خوردن و شست شو استفاده می کنند.
محمد با تعجب گفت: اما این آب فرق دارد! من روی مورچه ریختم...
پیربخش گفت: گوش کن؛
- مورچه قرمزها، وقتی که می ترسند؛ خودشان را به مردن می زنند. اینطوری می خواهند خودشان را نجات بدهند. برای همین وقتی رویش آب ریختی، راه افتاده.
و ادامه داد:
- این لاک پشت زبان بسته را هم، نباید تو آب می انداختی. خوبه که خفه نشده!... لاک پشت بیابانی، می تواند مدت زیادی را بدون آب زندگی کند... عمرشان هم طولانی است... همین طوریش از من و تو بیشتر عمر می کنند... صد سال، شاید، تا صدو پنجاه سال هم عمر کنند!... الانم ولش کنید برود حیوان بی چاره را!...
لاک پشت دست و پا و سرش را در آورده بود و تقلا می کرد تا از روی پای دودا پایین بیاید. دودا لاک پشت را برداشت. نگاهی به کله اش انداخت و به محمد گفت: ببین روی سر این لاک پشت لکه ی زرد دارد. ازاین به بعد، هر جا او را ببینیم می شناسیمش..
بچه ها به سرلاک پشت نگاه کردند. دودا آن را زمین گذاشت. لاک پشت آرام و آهسته رفت تا درغروب خورشید میان علفها و خارهای بیابانی، ناپدید شود. پیربخش گفت: آن درخت ها هم که دیدید، اسم شان تاغ است..
کریم حرفش را قطع کرد: همانها که مثل دیو دست و پا داشتند؟.
بهمن گفت: همانها که داشتند در باد می رقصدند.
- تاغ ها را در خاکهای ماسه ای می کارند تا باد ماسه ها را به هوا بلند نکند. به مرور که باد می وزد خاک از پای این درختها جابه جا می شود و ریشه ی آنها از خاک بیرون می آید. این ریشه ها به نظر شما شبیه دست و پا آمده. ریشه های تاغ خیلی بلندند تا عمق زمین می روند و خودشان را به آب می رسانند. نیازی نیست کسی به آنها آب بدهد.
دودا به محمد نگاه کرد و گفت: ما همیشه از چوب همین تاغ ها، برای هیزم به خانه می آوریم.
- گِلی هم که در آن گیر کردی ،خاک رُس بوده. همین خاک است که زنهای روستا، با آن کوزه و وسایل دیگر درست می کنند. چون وقتی خاک رس را با آب قاطی کنند، گل چسبناکی می شود که برای درست کردن کوزه و ظروف خوب است.
محمد در فکر فرو رفت. به آنچه دیده بود و به حرفهای پیربخش فکر می کرد.
همین موقع صدای مندوست آمد که به سمت شان می دوید و محمد را صدا می کرد. برگشتند و او را نگاه کردند. به آنها رسید: محمد معلوم هست کجایی!؟ مادرت ساعتهاست که جلوی خانه تان عصبانی ایستاده!
پیربخش به بچه ها گفت: پاشید، پاشید؛ بروید خانه تان؛ حتما مادرها یتان خیلی نگران شده.
بچه ها از جایشان بلند شدند. دودا به پدرش گفت: من هم با محمد می روم تا درِ خانه شان.
- بعدش زود برگرد خانه....
- باشد...
بچه ها از میان خانه های روستا می گذشتند. خانه های کاه گلی، با فاصله نامنظم از هم ساخته شده بودند. هوا رو به تاریکی می رفت. نور چراغ خانه ها از پنجره هایشان بیرون افتاده و زمین خاکی جلویشان را روشن کرده بود. محمد گفت: می خواهم برای غار اسم بگذارم.
کریم گفت: رودین...
محمد گفت: نه؛ خودم پیدایش کردم. خودم اسم می گذارم.
بهمن گفت: بگذار محمد. به اسم خودت می شود.
محمد کمی فکر کرد: آ...اوم م م م.... اسمش را می گذارم 1"نوکاپ"...
دودا به بچه ها نگاه کرد و گفت: بیایید الان قرار بگذاریم که همیشه مواظب غار باشیم تا غریبه واردش نشود و قول بدهیم تا آخر عمرمان پای حرف مان بایستیم.
مندوست که از حرفهای آنها فهمیده بود محمد کجا رفته، گفت: پس رفته بودی سراغ غار که تا حالا نیامدی ؟!. حیف که الان دیر وقت است. باید بروم خانه مان. ولی فردا برایم تعریف کن آنجا چه خبر بود!...
بچه ها دستهایشان را روی هم گذاشتند وبه هم قول دادند.
مندوست دوید به سمت خانه و برای شان دست تکان داد. فریاد زد: خداحافظ تا فردا...
دودا و محمد نزدیک خانه شدند. مادر جلوی در خانه ایستاده بود، منتظر!
کریم و بهمن خداحافظی کردند و رفتند به سمت خانه شان. مادر وقتی محمد را دید، داد زد:
- معلوم هست، کجایی؟
محمد تا آمد دهان باز کند که حرف بزند، مادر شلوار پاره را، نشانش داد:
- کجا رفته بودی که شلوارت پاره شده؟ قابلمه را چرا بردی؟
محمد ناراحت جواب داد: رفته بودم توی آن غار که گفته بودی غول آنجا هست!.
مادر با شنیدن این حرف عصبانی تر شد. یک قدم به او نزدیک شد، اما محمد دوید و عقب تر ایستاد. قبل از اینکه مادرش چیزی بگوید، با قیافه حق به جانب گفت:
- به من گفتی آنجا غول هست.! منم رفتم بکشمش ... اما هیچ غولی نبود!...
مادر باعصبانیت و ناراحتی گفت: بچه جان! من اینطوری به ات گفتم، که نروی آنجا!... اگه از کوه پرت می شدی پایین؛ چیزیت می شد! یا گرگی، کفتاری، ماری، بهت حمله می کرد! چی کار می کردیم؟!...هیچ کس نمی فهمید!... تا تو را پیدا کنیم؛ خوراک جانوران می شدی!.
دودا پا درمیانی کرد:
- زندایی جان؛ او از یک ساعت پیش، با ما بود. پدرم کلی باهاش حرف زد!.
مادر کمی از عصبانیتش رفع شد. قابلمه را از دست محمد گرفت:
- من و پدرت از صبح، سر زمین بودیم. وقت کاشت ذرت است. به جای اینکه بیایی به ما کمک کنی، رفتی برای خودت می گردی؟!
همینطور که داخل خانه می رفت، گفت:
- آن ظرف درداری هم که بردی، برگردان. بعد بیا لباسهایت راعوض کن... دودا؛ تو هم بیا خانه...
- نه زندایی جان؛ من باید بروم خانه مان.

1- نوکاپ:آب نو


محمد و دودا رفتند به جایی که محمد ظرف را دفن کرده بود. محمد آنرا از زیر خاک بیرون آورد. در ظرف را باز کرد، آبهایش را سر کشید. دودا با خنده گفت: وای؛... الان روئین تن می شوی! از این به بعد می توانی حساب هر کس را که اذیتت می کند برسی. خوش به حالت!...
با این حرفِ دودا،هر دو با هم خندیدند.
......


مهر شد. از زمین و آسمان مهر می بارید. چند روزی می شد که یک نفر، کانکسی را به روستای آنها فرستاده بود که بچه ها بتوانند به طور موقت، آنجا درس بخوانند تا بعدها یک مدرسه در آنجا ساخته شود. معلمی هم برای درس دادن به روستای آنها آمده بود.
صبح بود. باران می بارید. محمد لباس سفید تمیزی تنش کرده بود و لبخند می زد. موهایش را با دست، جلوی آینه صاف کرد. آینه به دیوار کنار در آویزان بود. آینه وسط پارچه ای قرارداشت که مادر بزرگ اطرافش را سکه و مروارید دوخته بود.
خوشحالی در چشمان محمد موج میزد. حالا می توانست با سواد شود و کتاب بخواند. نورا هم لباس قرمزش را تنش کرد. شالی روی سرش پیچید و با محمد در زیر باران به سمت مدرسه دویدند.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم مقیمیان، سلام.
داستان شما زیاده‌گویی دارد. جملات اضافه‌ای که با حذفشان خللی در روند داستان به‌وجود نمی‌آورد. حتی یک‌جاهایی خواندن کار کسل‌کننده می‌شود به‌خصوص وقتی که نه تعلیق آن‌چنانی وجود دارد و نه اتفاقی مهمی توی داستان می‌افتد. بااین‌حال ایده‌تان احتمالاً برای خوانندگان نوجوان جذاب به‌نظر می‌رسد. کنجکاوی برای رفتن چند پسربچه‌ی روستایی به یک غار. امّا داستان و داستان‌نویس تکلیف خودشان را روشن نمی‌کنند. آیا می‌خواهند یک داستان تخیلی بنویسند یا یک داستان رئال؟ ایده امّا می‌گوید چنین روایتی ظریفیت زیادی برای تخیل دارد که شما استفاده‌ای از ان نکرده‌اید و دام کلیشه‌ها افتاده‌اید. روستای شما همان روستالی همیشگی با بچه‌های همیشگی و مادربزرگ و پدربزرگ همیشگی است. در صورتی که شما سعی کردید با استفاده از برخی کلمات بومی فضای داستان را تغییر بدهید که البته خیلی جلوه‌گری زیادی نداشت. بااین‌حال فکر می‌کنم شما در پانوشت‌ها کمی مخاطب را دست‌کم گرفته‌اید. طبیعتاً حالا دیگر خیلی‌ها معنای کلمه‌ی «آغل» را و «شلپ‌»وشلوپ را می‌دانند و نیازی به توضیح واضحات نیست.
می‌دانید منظور من از «همیشگی» در کار شما چیست؟ منظورم این است که شما باید پلات داستان و اساساً ماهیت داستان را طوری بسازید و فضاسازی کنید که با وجود آشنابودنش برای مخاطبان موقع خواندن حس کند و قانع شود که این فضای آشنا وجه دیگری هم دارد که تابه‌حال چیزی از آن ندیده و نشنیده است.
شما تعلیق را روی رفتن بچه‎ها درون «غار» می‌گذارید امّا با این‌که آن را تا نیمه‌ کِش می‌دهید و بعد رها می‌کنید و می‌روید سراغ «آب حیات»؛ قسمتی که گمان می‌کنم هیچ قرابتی با قسمت اول و بافت کلی داستان ندارد. این دوپارگی و چندپارگی برای خواننده دافعه ایجاد می‌کند. از آن‌طرف، بچه‌ها توی غار چیز خاص هم نمی‌بینند. با این‌که کلی گمانه‌زنی‌ می‌کنند و تصور می‌کنند غولی آن‌جا زندگی می‌کند ولی توی غار هیچ اتفاقی برایشان نمی‌افتد و بدتر این‌که خیلی‌زود لحظه‌های غار را تمام می‌کنید؛ حتی با یک دیالوگ یا تصویری کم‌تردیده‌شده هم مواجه نیستیم. می‌دانید! داستان شما نقطه‌ی جوش ندارد. یک‌جایی که داستان را به قبل و بعد از خودش تقسیم کند، که شخصیت‌ها ورِ دیگرشان را نشان بدهند و مدام موقعیت خلق کنند. داستانی که برای بچه‌ها نوشته می‌شود، به‌نظرم، باید هر لحظه‌اش و به هر شکلی هیجان داشته باشد. خطر نوشتن چنین داستان‌هایی این است که ساده‌انگارانه با لحن و جملات بچه‌ها نگاه کنیم و نتیجه تبدیل می‌شود به چندتا جمله‌ی عصاقورت‌داده.
از طرف دیگر، داستان مضامین فرعی و اصلی زیادی دارد. شما هم می‌خواستید نکات دینی را مطرح کنید هم درباره‌ی مسائل روستا حرف بزنید و هم از تخیل بچه‌ها بگویید و درباره‌ی وضعیت مدرسه و آموزش آن‌ها حرف‌هایی بزنید. پرداختن به همه‌ی این‌ها در یک داستان، آن‌هم داستانی که قصه‌ی آن‌چنانی برای تعریف کردن ندارد کار شاق و سختی محسوب می‌شود که نتیجه‌اش از پیش مشخص باشد. با همه‌ی این‌ها، شما نثر روان و سلیسی دارید و البته ایده‌ی کارتان همان‌طور که اشاره کردم در این کار قابل‌اعتنا بود. امیدوارم بتوانید «نوکاپ» را از این زیاده‌گویی‌ها خلاص کنید و داستان بهتری از درونش بیرون بکشید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۱
آناهیتا مقیمیان » یکشنبه 29 دی 1398
سلام با تشکر از شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت