داستانی لحظه‌محور، بدون تکیه‌گاه و با مایه‌هایی سانتی‌مانتال




عنوان داستان : شب سرد زمستانی
نویسنده داستان : محمدمهدی قاسم زاده

شب تاریکی بود. برف بی¬امان می¬بارید. خیابان هم لغزنده بود و هر لحظه ممکن بود زمین بخوریم. بوی چوب سوخته تمام مشامم را پر کرده بود. همه جا سفید شده بود. مادرم که پشتم نشسته بود فریاد کشید: خسته شدم از دستت. گم شو از زندگیم. بسه دیگه. بسه. گم شو کسافت.
پدرم هم سرعت موتور را بیشتر کرد و در خیابان خیسِ پوشیده از برف در حالی که نعره می¬کشید مدام به چپ و راست منحرف می¬شد: خفه شو. خفه شو. دهنت ببند دریوزه. میکشمت.
من میان این دو نشسته بودم. گوش¬هایم را محکم گرفته بودم و با دهانم صدا درمی¬¬آوردم تا صدای اطراف را نشنوم. ناگهان صدای مادربزرگم را شنیدم. گفت: سلام پویا جان حالت خوبه قشنگم؟ بیا ببین برات چی آوردم. اما چیزی ¬ندیدم. دوباره صدایم زد: پسرم بیا. برات اسباب¬بازی آوردم. داد زدم: عزیز کجایی؟ که مادرم با سیلی زد توی دهانم. دست¬هایم خونی شد. چرا عزیز را نمیدیدم؟ می-ترسیدم دوباره صدایش بزنم. اما ناگهان دیدم روبه¬¬رویمان نشسته روی زمین و یک ساک پر از اسباب¬بازی در دست دارد. با موتور محکم زمین خوردیم. من و مادرم ابتدا به زمین خوردیم ولی پدرم همین¬طور با موتور روی زمین کشیده شد و چند متر بعد از ما روی زمین افتاد. بعد با عصبانیت موتور را از روی خودش بلند کرد و به سمت مادرم دوید. مدام فریاد می¬کشید می¬کشمت کسافت میکشمت. مادرم هم چاقویی که کنارش روی زمین افتاده بود را برداشت و به پدرم حمله¬ور شد. مادربزرگم دوباره صدایم زد: پویا جان پسر قشنگم بیا ببین عزیز چی آورده. نگاه کن چه موتور قشنگیه. من درست میان مادربزرگم و پدر و مادرم ایستاده بودم. دویدم تا پدر و مادرم را از هم جدا کنم. اما هر چه می¬دویدم از جایم تکان نمی¬خوردم. مدام صدایشان می¬کردم اما اصلا انگار صدای من را نمی¬شنیدند. مادربزرگم هم داشت با حوصله اسباب¬بازی¬ها را نشانم می¬داد. اسباب¬بازی¬ها مشغول حرف زدن با هم شده بودند و بعد دیدم که جنازه پدر و مادرم روی زمین افتاد. بوی خون و دود تمام خیابان را پر کرده بود. خون از جنازه¬ها سرازیر شده بود. تمام اسباب¬باز¬ی¬هایم خونی شد. به عزیز گفتم: حالا چطور با اینها بازی کنم؟ عزیز چیزی نگفت. اسباب¬بازی¬ها همین¬طور که بلند بلند با هم حرف می¬زدند به سمت جنازه پدر و مادرم رفتند. من هم پشت سرشان راه افتادم. عزیز صدا کرد: کجا می¬ری پویا؟ بیا بشین کنارم میخوام برات یه قصه خوب تعریف کنم. ایستادم. اسباب-بازی¬ها عصبانی شدند و با سرعت به طرفم حمله ور شدند من هم به سمت مادربزرگم دویدم. اما او آرام بود و داشت با لبخند دویدن من را نگاه می¬کرد. هر چه می¬دویدم فاصله¬مان بیشتر می¬شد. نفس نفس می¬زدم...
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای قاسم‌زاده، سلام.

«شب سرد زمستانی» موقعیت جان‌داری است. از همان ابتدا اوج دارد و تعلیق. نمی‌دانم این اولین داستان شماست یا نه ولی بااین‌حال، نشان می‌دهد بلدید قصه بگویید. در ادامه سعی می‌کنم نکاتی را که به‌نظر می‌رسد خدمتتان عرض کنم:
شما موقعیت خوبی را برای شروع انتخاب کرده‌اید. راوی پسربچه‌ای است که، البته ما سن‌وسالش را نمی‌دانیم، روی ترک موتور مابین پدرومادرش نشسته است. مطلقاً نمی‌دانیم مقصد آن‌ها کجاست و از کجا حرکت کرده‌اند. راوی در همان وضعیت به جروبحث و دعواهایشان گوش می‌دهد و تازه از عصبانیت آن‌ها بی‌نصیب نمی‌ماند و کتک می‌خورد و بدوبی‌راه هم می‌شنود. نکته‌ی اول این‌که، دعوای آن‌ها سر چیست؟ چرا پدر مدام فریاد می‌کشد و با آن الفاظ با مادرش حرف می‌زند؟ چرا آن‌ها را به ما معرفی نمی‌کنید؟ چرا هیچ‌کدام از شخصیت‌ها تکیه‌گاهی پیدا نمی‌کنند؟ شما ظاهراً قصد داشتید با کلماتی مثل «می‌کشمت» یا «خفه‌شو و دریوزه» سرنخی از مرافعه‌ی پدرومادر به مخاطب بدهید ولی این‌ها همه مبهم و گنگ است و چیزی دستگیر خواننده نمی‌شود.
نکته‌ی دوم این‌که، در قدم بعدی داستان و کُنش شخصیت‌ها غیرعادی می‌شود ولی همچنان ما نمی‌دانیم دعوا سر چیست. این‌جا را نگاه کنید: «مادرم با سیلی زد توی دهانم. دست‌هایم خونی شد. چرا عزیز را نمیدیدم؟ می‌ ترسیدم دوباره صدایش بزنم.» چنین رفتاری با این بچه آن‌هم از طرف مادرش، نمی‌تواند یک‌هو و ناگهانی اتفاق بیفتد. در صحنه‌ی بعد واقعه‌ی مرکزی داستان رخ می‌دهد: موتوری که پدرومادر و بچه سوارش هستند توی آن بوران و برف سُر می‌خورد و همه پخش زمین می‌شوند. یعنی تصادف کرده‌اند؟ پدر کنترل موتورش را به‌خاطر جروبحث‌ها از دست داده؟ آیا وضعیت آب‌وهوا باعث این اتفاق شده؟ بدتر این‌که، شما از چنین لحظه‌ی داستانی و نفس‌گیری به‌راحتی عبور کرده‌اید و به‌جای توصیف این بخش و حال‌وروز پدرومادر راوی را به جان اسباب‌بازی‌ها و مادربزرگش انداخته‌اید که ثمر آن‌چنانی ندارد.
این موضوع و این نگاه سرسری به سیر داستان، شخصیت‌ها و موقعیت‌های کوچکی که ایجاد کرده‌اید نشان می‌دهد متأسفانه قبل از نوشتن طرحی مدوّن نکرده‌اید و برای هیچ‌کدام از مقاطع کار و نقاط عطفش برنامه‌ای نداشته‌اید. برای همین راوی را کم‌سن‌وسال انتخاب کرده‌اید تا به‌جای دیدن اطرافش، توصیف وضعیت بحرانی و نقل دیالوگ‌هایی که می‌شنود رؤیاپردازی می‌کند. این کار، به‌نظرِ من، تقلیل دادن شخصیت‌ها و نزدیک کردن داستان به یک نگاه سانتی‌مانتال و تزریق مصنوعی احساسات و عواطف سطحی به خواننده است. ترجیح شما این بوده که یک شِمای کلی از هر آن‌چیزی که در داستان بوده به مخاطب بدهید و خیلی سریع هم از آن عبور کنید. درصورتی که مایه‌های داستان شما و موقعیت آن بسیار ظرفیت قصه‌گویی دارد امّا نمی‌‎دانم چرا اصلاً استفاده‌ای ازش نکرده‌اید.
امیدوارم قدر ایده خوب کارتان را بدانید و بتوانید در بازنویسی سروشکل بهتری به آن بدهید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت