یک داستانِ خوبِ زیادی سَرهم‌بندی‌شده




عنوان داستان : من زنده بودم !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

چشمم که باز کردم فقط تاریکی بود؛ بزحمت نفس می کشیدم ، آرام سربلند کردم کفن پیچ بودم درداخل یک قبر تنگ و باریک گفتم :(( یعنی من مردم )) سربر خشت گذاشتم ، دستهایم را از کفن بیرون آوردم و به خشت های بالای سرم نگاه کردم و گفتم :(( من زنده ام ، زنده ام )) دست بلندکردم و کف دستهایم را به خشت های بالای سرم چسباندم و فشار آوردم، خشت ها حرکت کرد. خوشحال شدم . باید از قبر بیرون میزدم هوا به اندازه کافی نبود . پاهایم راجمع کردم و به کمک دستهایم با قدرت به خشت ها فشار آوردم ، خشت ها از جا حرکت کرد مقداری خاک به داخل سرازیر شد روی سینه ام فروریخت . بخودم نهیب زدم باید کاررا تمام کنم موندن یعنی مرگ . به تلاشم ادامه دادم دو خشت از جا کنده شد و خاک زیادی آوار شد روی سرو سینه ام ، شکافی ایجاد شد . شب بود ستاره ها را بخوبی می دیدم . به کارم ادامه دادم از زیرخاک بیرون زدم . هیچکس در قبرستان نبود ازدوردست ها صدای پارس سگ و زوزه شغالها را می شنیدم . چشمم به غسالخانه ای متروکه در چندمتری ام افتاد . بوی سوختگی چوب به مشامم می رسید و کباب شدن چیزی ، .به دوربرم نگاه کردم و به سرعت خودم را پشت در غسالخانه رساندم دربسته بود نور شعله آتش از درز در بخوبی دیده می شد. به در فشار آوردم ، درباز شد و چشمم به پیرمرد ی افتاد بالباسهای کهنه و مندرس در کنار آتشی که در پیت حلبی شعله می کشید دراز کش بود .
در را آهسته بستم، در کنار پیرمرد یک کیسه کهنه و رنگ ورفته مخصوص برنج و یک چوب دستی بلند بود .
پاورچین ، پاورچین نزدیکش شدم دست بطرف کیسه بردم پیرمرد تکانی خورد و دست به ریش انبوه اش کشید . منتظر شدم تا پیرمرد کاملا بی حرکت شد . بوی سوختگی بیشتر شد ، بوی سیب زمینی سوخته بود . کیسه را بطرف خودم کشیدم ود ر آنرا باز کردم یک شلوار و یک پیراهن کهنه چهار خانه و دو سیب زمینی در آن بود .
شلوار و پیراهن را بیرون کشیدم و از پیرمرد فاصله گرفتم ، شلوار را پوشیدم . چشمم به پیرمرد بود .
پیراهن را هم پوشیدم و زیرلب گفتم :(( حالا بهتر شد )) پیرمرد چشم باز کرد و بادیدن من وحشت زده از جابرخاست و چوب دست اش را بدست گرفت و پرسید :(( تو کی هستی ، اینجا چی میخوای ؟ )) نگاهش به شلوار و پیراهن اش که برتن من بود گره خورد و ابرو بهم کشید به کیسه اش نگاه کرد .
گفتم :(( مال شمااست ، چاره ای نداشتم من برهنه بودم ))
پیرمرد قدمی به عقب گذاشت و چوب دستی اش را پائین آورد و گفت :(( از قبر بیرون آمدی ، یعنی زنده شدی ؟)) به پیت حلبی نزدبک شد و گفت :(( سیب زمینی ها )) خم شدو گفت :(( گاهی پیش میاد ))
چوب باریکی که نزدیک به پیت حلبی بود بر اشت بداخل پیت شعله ور فرو برد دو سیب زمینی را بیرون کشید و برکف غسالخانه پرتاب کرد . سیب زمینی ها کاملا سوخته بود . به من نگاه کرد و گفت :(( اینجا یک روستای متروکه است وقتی بعداز ظهر آوردن دفنت کنند گفتم :(( اینجا مدتهااست کسی را دفن نکرده اند . زن جوانی که با دو مرد جوان قدبلند آمده بود گفت :" چه بهتر ؛ این اینجا دفن بشه بهتره کس و کار نداره شهرم قبرهاش خیلی گرونه " :(( بیا بنشین من دهات به دهات میرم باکمک مردم شکم سیر می کنم )) نزدیکش شدم هفتاد سال را رد کرده بود موهای بلند یک دست سفید و ریش جوگندمی بلندی داشت چشمهایش غروب کرده بود و دستهایش می لرزید .
نشستم او هم کنارم نشست و به من نگاه کرد و گفت :(( از پشت غسالخانه یک رود باریک رد میشه برو سرو صورتت را بشور من تو کیسه هنوز دوتا سیب رمینی دیگه دارم ))
پرسیدم :(( اینجا کجااست ، تاشهر چقدر فاصله داره ؟)) پیرمرد چشم به شعله آتش دوخت و گفت :(( ۲ فرسخ تا ده سرچشمه و از آنجام تا جاده اصلی حدود ده فرسخ ، اهل کجایی و کارت چی بوده ؟))
گفتم :(( تهران ، من حجره دارم تو بازار مولویی )) سرتکان داد و پرسید :(( بچه هات بودن مگه نه همون دوپسر و یک دختر ؟))
گفتم ؛(( من فقط یک پسر داشتم سالها پیش تو سیل شمال همراه زنم ازدست دادم . هیچوقت جنازه شونم پیدا نکردم )) پیرمرد گفت :(( دوپسر جوان شکل هم بودند بوی ادکلن میدادند؛ خودشون دفنت کردند . بلد نبودند ، وگرنه به این آسونی نمی تونستی بیرون ببایی ، از من خواستن کمک کنم ، قبول نکردم ، گفتم که این کاردرست نیست ، ابنجا کسی را دفن نمی کنند . فحشم دادند و دختر جوان بطرفم کلوخ پرتاب کرد )) از جابلند شدم از غسالخانه بیرون زدم خودم را به رود کوچکی که پیرمرد گفته بود رساندم . آب کمی در جوی جریان داشت .
سر و صورتم را شستم به آسمان نگاه کردم و گفتم :(( ابنجوریه ، جواب محبت من همین بود ، یعنی ارزش یک قبر تو تهران را نداشتم از مال خودم ؟ )) توفکر فرو رفتم به انگشتان دستم نگاه کردم از جا بلند شدم باسرعت بداخل غسالخانه برگشتم . بوی سیب زمینی کباب شده بلند شد ه بود . گفتم :(( من باید برم تهران)) به انگشتای دستم اشاره کردم
:(( اونا اثرانگشتم را برداشتن حتما پا ی چیزی زدن )) پیرمرد خندید و گفت :(( خوب معلومه اگر کارشان درست بود که تورا برای دفن کردن به این قبرستان قدیمی نمی آوردند . یادته چه اتفاقی برات افتاد ؟))
گفتم :(( فقط یادمه تنها بودم تو خونه داشتم صبحانه میخوردم هیچکس نبود حتی خدمتکارم اون رفته بود به پسرش که سربازه سربزنه . دست دراز کردم لیوان شیر را بردارم دیگه یادم نیست )) گفت :(( سکته زدی ، رسیدن دیدن تموم کردی صبحم بردن یک جواز دفن گرفتن و بردن غسالخانه تهران و شستشو و آوردنت اینجا )) نگاهش کردم . سیب زمینی های کباب شده را از داخل پیت حلبی بیرون کشید و کنار پیت انداخت .
گفتم :(( برای تو هم اتفاق افتاده مگه نه ، مسیر کارو خوب بلدی ؟)) لبخند زد و گفت :(( تقریبا ، اما پسرام بودن . منم وقتی چشم باز کردم توقبر بودم . تو همین قبرستون ، وقتی از قبر بیرون زدم .فهمیدم آنقدر براشون ارزش نداشتم تا جایی دفنم کنند که حداقل خودشون برای یک فاتحه بتونن سرقبرم بیان . بی خیالشون شدم . ۵ سال گذشته . هرچه داشتم مال خودشون بود . برای چی باید بر می گشتم وقتی بی ارزش بودم براشون )) به سیب زمینی کباب شده اشاره کرد .دست دراز کردم و یکی از سیب زمینی را برداشتم و گفتم :(( اما اونا پسرو دخترم نیستن ، خواهرزاده های من بودن . از هفت هشت سالگی بزرگشان کردم یک تنه دست تنها خواهرمم تو سیل از دستم رفت همه چیز در اختیارشان بود . من فقط مخالف رفتن شون به خارج بودم ))
هردو مشغول خوردن سیب زمینی شدیم پیرمرد گفت :(( میخوای چیکار کنی برگردی ازشون پس بگیری ، شکایت کنی ، بندازیشون زندان ؟)) گفتم :(( زندان که نه ، اما ازشون می گیرم حداقل نصفشو من هنوز شصت سالم نشده )) پیرمرد درازکش شد و گفت :(( فعلا بخواب تاصبح ، تازه سرشبه ؛ فردا اگر زنده موندم میرسونمت ده سر چشمه یکم پول دارم از اونجا با موتور راهی ات می کنم سرجاده تا بری تهران ))
پیرمرد پلک روی هم گذاشت . چیزی نگذشت خرو پفش بلند شد . حق بااوبود آن وقت شب کاری از دستم برنمی آمد .
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای ترنجی، سلام.
داستان‌تان در کلیت آن گرم و خواندنی است. سوژه شاید آن‌قدرها بکر نیست ولی شما تا حدود زیادی از پس اجرایش برآمده‌اید و حتی فکر می‌کنم می‌تواند با کمی چکش‌کاری خیلی بهتر از این‌ها شود. از طرف دیگر، کار یک‌دست است و انسجام دارد و خیلی برای حرف زدن و سیری که انتخاب کرده به دَرودیوار نمی‌زند و به گزافه‌گویی نمی‌افتد. بااین‌حال و در ادامه، سعی می‌کنم نکاتی که به‌نظرم می‌رسد را با شما اشتراک بگذارم:
شما طومار مرده‌ای را در محل دفنش باز می‌کنید. می‌تکانیدش و آماده‌‌اش می‌کنید برای حرف‌زدن ولی در حد یک نصف‌صفحه از او حرف می‌زنید. بعد می‌فهمیم که سربه‌نیست شده است. اول این‌که، فکر می‌کنم داستان هنوز آن‌چنان که باید منطقی جلوه نمی‌کند. به‌هرحال شما مرده‌ای را زنده کرده‌اید و نشانده‌اید کنار یک مرده‌ی دیگر و این‌ها وسط یک قبرستان دارید که آن‌جا گذشته‌شان را واکاوی می‌کنند و غذا می‌خورند و خیلی کارهای دیگر امّا همچنان به گمان من، پذیرفتنش نیاز به جزئیات بیشتری برای خواننده دارد. چیزی که خیال او را از این بابت راحت کند و قصه‌اش را بخواند. از نکات مثبت کار همین‌ است که شما بدون هیچ مقدمه‌ی خسته‌کننده‌ای سراغ تعریف کردن قصه‌تان رفته‌اید. بهترین بخش داستان زمانی اتفاق می‌افتد که راوی وارد آن کلبه می‌شود و با مرد دیگری شروع می‌کند به حرف زدن و بعد سیب‌زمینی می‌خورد و لباس می‌پوشد. این جزئیات ساده فضای کار را تا حدودی ملموس کرده است. امّا در نیمه‌ی دوم روند داستان افت زیادی می‌کند و حتی از کلیشه‌ها برای ادامه‌دادن استفاده می‌شود. درواقع، می‌توانم بگویم داستان انگار دیگر بیشتر از این‌ها حرفی برای گفتن نداشته و ایده‌اش را خرج کرده و در نتیجه باید یک‌جوری به انتها برسد. درصورتی که من فکر می‌کنم ایده‌ی شما همین‌طور قدم‌به‌قدم داشت پرورش پیدا می‌کرد و شما به‌اندازه‌ی یک رمان کوتاه جا داشتید برای قصه‌پردازی. داستان امّا بدون این‌که پیشه و پیشینه‌ی شخصیت‌ها و دلایل کشته‌شدن را برایم روشن کند تمام می‌شود. در صورتی که داستان بعد از این‌که راوی متوجه می‌شود عده‌ی دیگری سر قبرش آمده‌اند و درباره‌ی آن با پیرمرد حرف می‌زند وارد جزئیات دیگری می‌شود. شما می‌توانستید با خلق موقعیت‌های دیگری مدام و به‌اندازه هم از زندگی خصوصی شخصیت‌ها حرف بزنید و هم از چرایی عاقبتی که به آن گرفتار شده‌اند. فکر می‌کنم داستان از جایی ضربه خورده که شما حس کرده‌اید مقداری از ایده و آن‌چیزی که از شخصیت‌ها خواسته‌اید اتفاق افتاده و تا همین‌جا بس است و ادامه دادنش بی‌فایده امّا سؤال این‌جاست راوی فقط برای همین چند جمله و مقداری شکایت و خوردن چندتا سیب‌زمینی از قبر بلند شده بود؟ همین؟ یعنی داستان دیگر ظرفیت ادامه‌دادن نداشت؟ ولی من فکر می‌کنم این ماجرا می‌توانست آغاز یک ماجرای پرکشش دیگری باشد.
یک نکته‌ی بعد این‌که، آقای ترنجی شما تابه‌حال بیش از صد داستان برای پایگاه «نقد داستان» فرستاده‌اید. این اصلاً تعداد کمی نیست. برای همین انتظار زیادی باشد که شما دیالوگ‌ها را، علائم سجاوندی را، اشکلات نگارشی و ویرایشی و نوشتاری را تا جایی که می‌توانید درست کنید. این حداقل وظیفه‌ی شماست. البته که بزرگ‌ترین و بهترین نویسندگان دنیا هم به ویراستار احتیاج دارند امّا شما با این سابقه و به مقداری که باید مشکلات این‌چنینی را داستان‌به‌داستان کم‌تر و کم‌تر کنید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت