اطلاعات عمومی -نه پژوهش‌شده- داستان را یک‌بارمصرف می‌کند




عنوان داستان : تحول
نویسنده داستان : صادق ثابتی

جراح نمی‌توانست محل خونریزی را پیدا کند. لخته‌های بزرگ خون درست به ‌اندازه ی یک گردو از بدنم خارج می‌شد و فکر می‌کردم این کبدم است که دارد تکه تکه می‌شود. هیچ حسی از جسمم نداشتم. فکر می‌کردم می‌میرم. تنها نگرانی‌ام این بود که وقتی خانواده‌ام در آن سرما برای تحویل گرفتن جسدم می‌آیند، در جاده یخبندان شهرمان حادثه‌ای برایشان پیش نیاید.
با وجود اینکه هیچ امیدی به زنده ماندن نداشتم، جان سالم به در بردم. آن روزها گذشته؛ روزهایی که آیه الکرسی می‌خواندم تا دلم گرم شود. حالا بعد از گذراندن دوره نقاهت طولانی و با وجود اینکه دچار چسبندگی روده شده بودم و آپاندیسم را حین جراحی از دست دادم هنوز زنده ام.
به سوی آشپزخانه می روم. مادرم در حال ریختن چای است. پدر قرار است امروز از ماموریت برگردد. این سه ماهی که پدر اینجا نبود برای من و مادرم به سختی گذشت. مادرم پوست و استخوان شده بود. نگاهش که می کنم چشمانش را از من می دزدد. میدانم حالش خراب است. پنجاهش به هفتاد می ماند. سینی را برمی دارم و وسط هال می گذارم. مادرم هم می آید و می نشیند روبرویم. به ساعت نگاه می کند. عقربه ی ثانیه شمار مثل چکشی بر قلبش می ماند که ضربان را به چشمانش رسانده است.
«مامان اینجوری که تا قبلِ رسیدن بابا پس میفتی! میخوای من برم بیرون با بابا تنها باشین؟»
مادرم نفسی بیرون می دهد و کلمات را با مکث های کوتاه به هم وصل می کند.
«نه ... آخرش که چی ... بالاخره باید تو هم باشی»
با اینکه برادر و خواهری نداشتم اما حس این را داشتم که برایش هم پسر بودم هم دختر. مثل یک پسر هوایش را داشتم و مثل یک دختر به درد دلهایش گوش می دادم. توی یک هفته ای که زیر تیغ جراحی رفتم تنها مادرم بود که شبانه روز از خواب و خوراک افتاده بود و کنارم بود. بار اول خون بند نمی آمد و به ناچار من را زیر تیغ بعدی می بردند. جراح به مادرم می گفت «حتما به شیشه اعتیاد دارد که خونش بند نمی آید»
چای را که می خورم به اتاق می روم. کمد لباسهایم را باز می کنم و آنها را یکی یکی از روی رگال کنار میزنم. باید کلی لباس جدید می گرفتم. اتاقم تغییرات اساسی می خواست. مادرم صدایم می زند. «مهسا»
به سمت هال می روم. دستش زیر شیر آب است. فکرش را با من در میان می گذارد.
«اون تئاتری که گفتی هنوز اجرا داره؟»
کمی به چپ و راست نگاه می کنم تا متوجه منظورش شوم. با خنده می گویم
«آبی مایل به صورتی؟ اتفاقا تا آخر هفته ی همین ماهه. چطور؟»
دستهایش را از زیر شیر آب می کشد و شیر را می بندد. خیسی اش را با دستمال می گیرد و می گوید
«ببین اگه واسه امشب جا داره سه تا بگیر. خودتم زودتر برو اونجا تا ما بیایم»
«ولی مامان بابا که تازه برسه...» صحبتم را قطع می کند و صدایش را قوی تر. « اینجوری بهتره. مگه نمیگی آخرش از پدر مادرها دعوت می کنن حرف بزنن. توی جمع بهتره»
مضطرب می شوم. می ترسم. نمی دانستم عکس العمل پدرم وسط سالن چه می تواند باشد.
«ولی مامان اونجا...» بازهم حرفم را قطع می کند. «برو بگیر دختر. بهترین جا همونجاست»
بلیطهای تئاتر را می گیرم. جلوی سالن منتظر می مانم. ساعت حدود هشت است که پدر و مادرم می رسند. پدرم را در تاریک روشن پیاده رو بغل می کنم. خسته است، اما با لبخندش از دعوت من تشکر می کند. سیه چرده شده است. انگار روی سکوهای نفتی جنوب قیر بر صورتش می نشیند. دستی به شانه ام می زند
«هرچی ما سیاه تر میشیم تو هزار ماشا... سفیدتر میشی» و می خندد.
خنده ام زور ندارد. به مادرم نگاه می کنم. او هم نگاهش زور ندارد. دستم را دراز می کنم و به داخل هدایتشان می کنم. کم کم همه در حال تو رفتن هستند. پدر توی صف به پوستر نمایش نگاهی می کند و می پرسد « حالا چرا صورتی؟ تو چرا انقدر لطیفی آخه؟ آبیِ مایل به مشکی می گرفتی که بشه آبی نفتی اگه واسه من گرفتی!» و باز می خندد.
می نشینیم روی صندلی. مادر را می اندازم وسط. نمایش آغاز می شود. هر چند دقیقه یک بار سری خم می کنم تا عکس العملهای پدر را ببینم. هنوز نمی دانست که از دانشگاه اخراجم کرده اند. منتظر بود تا مهندس شوم و من را با خود به سکوهای نفتی ببرد. می خواست حسابی از من مرد بسازد. بچه که بودم همیشه کفشهای مامان را از پایم در می آورد و کفشهای خودش را پایم می کرد تا با آنها راه بروم. من هم همیشه گریه ام می گرفت. اینها را مامان برایم می گفت.
توی چهره ی پدرم هیچ حسی نیست. فریم عینکش ضخیم است و سبیلهایش کوتاه. فرصت نکرده بود ته ریشش را هم بزند. دلش بعد از آن همه خستگیِ کار تفریحات شاد می خواست. اما نمایش همچنان غمگین پیش می رفت. کمی روی صندلی جابجا می شود و رو به ما می کند و سری به نشانه ی «چیه این؟» تکان می دهد و می گوید «چیه این؟»
یک ساعت می گذرد. پرده جمع می شود و لحظاتی بعد باز می شود. بلند می شویم و برای بازیگران روی صحنه دست می زنیم. کارگردان در انتها روی صحنه می آید و از رسالت تئاترش می گوید و از پدر و مادرانی که تمایل به صحبت دارند دعوت می کند تا به روی صحنه بیایند.
من و مادرم آرامش نداریم. مادر بلند می شود. پدر با تعجب نگاهش می کند «کجا؟!»
مادر نفس بلندی بیرون می دهد و کیفش را دو دستی می چسبد. «میرم رو صحنه» و می رود بالا. حضار تشویق می کنند.
پدر به من نگاه می کند و به سمتم خم می شود « کجا رفت؟» من هم لبهایم را آویزان می کنم. کارگردان میکروفن را دست مادرم می دهد. دستش می لرزد. سلام می کند و شب بخیر می گوید. زلزله به جان کلماتش می افتند. از شبها و روزهایی صحبت می کند که فقط یک مادر می تواند درک کند. از غمهایی که یک مادر می تواند حس کند اما به زبان آوردنش هم شجاعت می خواهد، چه برسد به پذیرفتنش. پدر چهره اش درهم شده است. پلک نمی زند. آماده ی شنیدن چیزی است که یقینا می داند چیز خوبی نیست. طاقتش طاق می شود. رو به من می پرسد
«چی شده...؟»
قبل از اینکه حرفی بزنم با صدای مادرم گردنش را صاف می کند.
«مهسا دخترم الان بین ماست. دختری که بیست سال پیله ی پسری دورش تنیده شده بود و حالا ازش رها شده»
کارگردان من را صدا می کند تا بالا بروم. پدر مات و مبهوت به دور و بر نگاه می کند و عینکش را برمی دارد و توی صندلی جمع می شود. بالا می روم و با تشویق تماشاگران میکروفن را می گیرم. سلام می کنم و چشمم را روی جمعیت می چرخانم. صندلی پدرم خالی است.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای ثابتی، سلام.
کُل داستان شما توی همین یک‌جمله خلاصه می‌شود: «مهسا دخترم الان بین ماست. دختری که بیست سال پیله ی پسری دورش تنیده شده بود و حالا ازش رها شده.» امّا راستش سیر داستان مطلقاً ما را آهسته و پیوسته از فهم چنین مضمون و چنین پایانی با خبر نمی‌کند. برای همین این جمله، تکه‌ای جدا و غریبه با کلیت متن به‌نظر می‌رسد. امّا سؤالات داستان شما بنیادی‌تر از این‌هاست. اول این‌که، من گمان می‌کنم برای نوشتن چنین داستانی تحقیق مفصل و با جزئیات کم‌تر دیده و شنیده شده‌ای انجام نداده‌اید و برای همین داستان چه به لحاظ ساختاری و چه به لحاظ زبانی تراش‌خورده و فنی به‌نظر نمی‌رسد. از طرف دیگر، شما قصه‌ای هم برای تعریف کردن نداشتید. شخصیت اصلی از یک عمل جراحی جانِ سالم به در کرده است. پدرش هر چندماه یک‌بار به خانه می‌آید و روی سکوهای نفتی مشغول است. مادرش هم پوست و استخوان شده و در مدتی که او بیمار بوده و افتاده روی تخت بیمارستان از او پرستاری می‌کرده. بعد ناگهان مسئله‌ی تئاتر دیدن به محور اصلی قصه اضافه می‌شود. درصورتی‌که هنوز نه آن‌چنان موقعیتی از این پارادوکس هویتی دیده‌ایم و نه مادر این خانواده را درست شناختیم و نه پدر و نه راوی را. شما برای تصویر این موقعیت به پوشیدن کفش مادر اشاره کرده‌اید و یک جمله‌ی کلیشه‌ای مثل این: «کمد لباسهایم را باز می کنم و آنها را یکی یکی از روی رگال کنار میزنم. باید کلی لباس جدید می گرفتم.» همین؟ این‌دست تضادها را که حالا هر مخاطبی می‌داند امّا شما به‌عنوان نویسنده چه موقعیت بکری برایش در نظر گرفته‌اید؟ شما چطور و با چه جزئیاتی باید این موقعیت را شرح می‌دادید تا برای من تازه و نو جلوه کند؟
متأسفانه فضای تئاتر نتوانسته کمکی به داستان شما بکند. مهم‌تر این‌که، داستان مسئله یا دغدغه‌ی به‌خصوصی را مطرح نمی‌کند. انگار دارد یک تصویر خیلی ساده و روزمره را تشریح می‌کند؛ تازه آن‌هم بدون هیچ فرازوفرودی. شاید حس کنید دارم مته‎به‌خشخاش می‌گذارم ولی می‌خواهم بپرسم خانواده‌ای با چنین مختصاتی که شما رسم کرده‌اید چرا باید برای تئاتر که تفریح گرانی محسوب می‌شود اهمیت قائل باشند و پیگیر دیدن نمایش‌ها؟ حتی برایم مشخص نیست که آیا چنین چیزی وجود دارد که بعد از پایان نمایشی در این سطح کارگردان از مخاطبانش بخواهد هرکس هرحرفی دارد بیاید بالای سِن بگوید؟
ازطرف دیگر، می‌خواهم بگویم انتهای این نمایش هم چیزی عاید خواننده نمی‌شود. یعنی رخدادی که منجر به کشف یا آشکارشدن بعضی از لایه‌های پنهانی اثر شود. مادرِ راوی بعد از درخواست کارگردان به روی سِن می‌رود و جمله‌ی ابتدایی که اول متن آوردم را به زبان می‌آورد. ولی چرا؟ مگر محتوای این نمایش چه بوده؟ مادر چرا حاضر می‌شود رنج فرزندش را به همه می‌گوید؟ راوی هم بدون هیچ خجالتی بالا می‌رود و مادرش را همراهی می‌کند و می‌بیند که پدرش رفته و ظاهراً طاقت دیدن این لحظات را نداشته است. امّا بعدش چه؟ پدر چرا می‌رود؟ آیا برای اولین‌بار است که متوجه مشکل فرزندش می‌شود؟ آیا مادر قصدوغرض و نیت دیگری از فاش کردن این موضوع در حضور همسرش داشته؟ داستان شما در سطح کلیت و طرح یک‌سری از موضوعات باقی می‌ماند بدون این‌که نکته‌ی به‌خصوصی را باز کند. این را از این جهت می‌گویم که به‌نظر من داستان شما می‌توانست داستان جزئیات باشد که متأسفانه شما از پرداختن به آن غفلت کرده‌اید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۱
صادق ثابتی » پنجشنبه 19 دی 1398
متاسفانه حتی توضیحات بنده هم قابل انتشار نیست! داستان به این شکل به کل عقیم است

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت