داستان از دوپاره‌بودن رنج زیادی می‌برد




عنوان داستان : عروس آب
نویسنده داستان : احسان قائدی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «عروس آب» منتشر شده است.

صورتش را که بند انداختند. ابروهایش را وسمه کشیدند و لپهایش را سرخ کردند. زن ها دورش جمع شده بودند و تبارک الله می گفتند مادرش زیر لب وان یکاد می خواند و اسفند را دور سرش می تاباند. دوستانش هرکدام گوشه ای کز کرده بودند و زانو غم بغل گرفته بودند و آرام و بی صدا اشک می ریختند. انگار می خواستند کس و کارشان را به خاک بسپارند. زنها اما کل می کشیدند و با هم پچ پچ می کردند و می خندیدند. آئینه را که به دستش دادند تصویر زن زیبایی را دید که سیاهی بر بختش افتاده بود. بدنش را عطر گل یاس زدند و لباس عروس را تنش کردند. گل های ریز به موهایش بستند. موهایی که تا کمرش می آمد.
صدای ساز و دهل بلند بود. خیلی وقت بود اهالی این چنین از ته دل شاد نبودند. قشنگترین اسب آبادی را برایش زین کرده بودند. پیرمردها و پیرزن ها جلوتر می رفتند و جوانترها هلهله می کردند و دستمال ها را در هوا می چرخاندند. زن ها بلند تر کل کشیدند چیزی تا سفره عقد نمانده بود. نگاهی به مادرش انداخت که کنار او قدم بر می داشت و هر از گاهی اشکهایش را پاک میکرد دیشب تا صبح در بغل هم تا توانستند گریه کردند دست هایش را گرفته بود و گفته بود راضی کردن پدرش با او. مبادا از کسی بترسد اگر مخالف است فقط لب تر کند تا بزند زیر همه چیز. گفته بود گور بابای مال دنیا عاقل باشد و به خودش فکر کند به جوانی و زیبائیش رحم کند. اگر به این ازدواج تن دهد موهایش پای حسرت و تنهایی سفید می شود. او اما به ترک های دست پدرش فکر می کرد.
دل توی دلش نبود. می خواست بزند زیر گریه و تا می تواند ضجه بزند. اما آنجا نمی شد. شب وقتی با همسرش همبستر شد، سرش را می گذارد روی شانه اش و یک دل سیر گریه می کند. شوهرش هم حتما او را در آغوش می کشد و موهای بلندش را نوازش می کند و اشکهایش را پاک می کند. پس باید تا شب منتظر بماند. باد خنکی به صورتش می خورد انگار درختان هم هلهله میکردند و برگهایشان را برای این وصلت در هوا تکان میدادند و دستمال بازی میکردند. تور را کمی بالاتر زد که باد بیشتر نوازشش کند. پدرش خوشحال بود و جلوی او راه می رفت. مادرش دستش را به طرفش دراز کرد و گفت: "رسیدیم عاقد منتظر است عجله کن". وقتی کنار سفره عقد نشست. عاقد نزدیکش آمد و وظیفه اش درباره همبستری با داماد را گوشزد کرد و اینکه مبادا امتناع کند که قهر داماد دامن همه را میگیرد.
همه رفتند، همه جا را سکوت فرا گرفت. حجله برای هم آغوشی آماده بود چشم دوخته بود به دامادی که خجالتی بود و کم رو و فقط زل زده بود به عروسش. تاج و تور را از سرش باز کرد و روبه داماد کرد و گفت: "به اندازه ای که میخواستی زیبا هستم؟ من همان بودم که دوست داشتی؟" داماد فقط زل زد بود و حرفی نمی زد. نزدیک شد و دست لای موهای داماد کرد. دستش از سردی یخ کرد.
پدرش از نشست مردان آبادی می گفت و از نگرانی مردم برای کم آبی قنات. اما این حرفها به او چه ربطی داشت؟ پدرش می گفت: " قنات قهر کرده و باید زنش بدهند قبل از آنکه خشکسالی امان مردم را ببرد". مادرش از اتاق بیرون رفت. حرفهای پدر را سبک سنگین میکرد اما چیزی دستگیرش نمی شد. آخرین عروس قنات را خوب یادش بود اهالی می گفتند در جوانی زیبائی اش مانند نداشت. احترام خاصی برایش قائل بودند تب کرد و مرد. قنات هم پرآب بود تا همین تابستانی که گذشت. عزیز قبلترها برایش تعریف کرده بود که معمولا بیوه ها را به عقد قنات در می آورند. اما گاهی که قنات کم آب می شد می گفتند دختر باکره میخواهد. پدرش حرفش را خورده نخورده زد و گفت: " تو را به عنوان عروس قنات انتخاب کرده اند". بدنش یخ کرد با خودش فکر میکرد مگر میشود آن همه آرزوهای دور و درازش به اینجا ختم شود. منتظر بود پدر ادامه دهد که نپذیرفته و بگوید که بهشان تشر زده است که مگر دختر قحط است که دست روی جگرگوشه من گذاشتید. پدر حالا سرش را پایین انداخته بود و با گوشه گلیم کهنه پوسیده کنار اتاق بازی میکرد وقتی که گفت:" من هم پذیرفتم". خون توی قلبش ماسید دیگر ادامه حرفهای پدر را نفهمید که می گفت باید قدر این شانس را بداند و خیلی ها آرزویشان این است که عقد قنات شوند. پدر از سهم آب و گندم و مخارج زندگی عروس قنات می گفت که اهالی پرداخت می کنند و اینکه می تواند هراز چند گاهی قهر کند و سراغ قنات نرود تا مردم بیایند آشتی شان بدهند و پول نفقه را زیاد کنند. از صحبتهای پدر چیزی نمی فهمید تا آنجا که لحن پدر تغییر کرد و عاجزانه شد و از وضعیت بد زمین و محصول گفت و اینکه در خرج و مخارج زندگی مانده است. از اتاق بیرون زد. مادر پشت در نشسته بود و بی صدا گریه میکرد.
لباس هایش یکی یکی در آورد. موهایش را کمی به آب زد و شروع به نوازش داماد کرد. آن قدر خسته بود که دیگر رمقی برایش نمانده بود به موهایش دست می کشید که حالا خیس خیس شده بودند. " نمیخواهی نو عروست را بغل کنی؟". شروع به چرخیدن کرد چرخید و چرخید و چرخید موهایش در هوا پخش شده بودند بوی گل یاس در هوا پیچید گل های ریز صورتی که به موهایش زده بودند یکی یکی در هوا می چرخیدند و روی آب می افتادند.آب به حرکت در آمد. جریان آب تندتر و تندتر و تندتر شد.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای قائدی، سلام.
داستان شما در حد یک ایده مانده است. ایده‌ای نامنسجم که هنوز خوب پخته نشده و تکلیفش روشن نیست. این‌که می‌خواهد با حدودوثغور یک فضای روستایی با خرافات کهنه جلو برود و پا به حیطه‌ی رئالیسم جادویی بگذارد یا می‌خواهد روستای خشک و عوام‌زده‌ای را توصیف کند که اهالی‌اش حاضرند به‌خاطر رسومات پوسیده قربانی بدهند. درعین‌این‌که داستان شما می‌توانست ترکیبی از هردو باشد امّا درعین‌حال، و به‌نظر من، نتوانسته وارد هیچ ساحتی از دو گرایش بالا شود. در شروع داستان تا اواسط آن ما خانواده‌ی ساده‌ای را می‌بینیم که دخترشان آماده‌ی رفتن به خانه‌ی بخت می‌شود. همه‌چیز ساده و حتی انسانی است. مادر برای دخترش «و ان یکاد» می‌خواند و دختر هم با این‌که آن‌چنان با این ازدواج همراه نیست ولی به فکر ترکِ دست‌های پدرش است. این شروع برای آن نیمه‌ی دومِ به ظاهر هولناکی که در نظر گرفته‌اید زیادی ساده و به‌نظرم بدون خلاقیت نوشته شده است. نه در سطح زبان و نه شخصیت‌ها ساختارشکنی نکرده‌اید و حتی از کلیشه‌هایی که تابه‌حال از روستا و اهالی روستا دیده‌ایم هم فراتر نرفته‌اید و همان‌ها را دوباره بدون هیچ‌ دستکاری بازگو کرده‌اید.
شما همان داستان دختری که به‌خاطر فقر ناچار است ازدواج کند و خودش را قربانی خانواده بکند با یک ایده‌ی بسیار خام ادغام کرده‌اید ولی هیچ‌کدام کمکی به هم نکرده‌اند. در نیمه‌ی دوم داستان، ورق کاملاً و بدون هیچ حساب و کتابی برمی‌گردد. با این‌که عروس شوهرش را می‌بیند و ظاهراً همه‌چیز طبق روال پیش می‌رود امّا صحبت‌های پدر نه تنها جریان قصه را به هم می‌ریزد بلکه لحن و فاز آن را هم دگرگون می‌کند. چطور یک‌هو این گفتگو جریان می‌گیرد و داستان را به یک حکایت قدیمی تبدیل می‌کند؟ نمی‌دانیم.
دختر حالا باید عروس قنات شود که بی‌آب است و با این‌کار باعث می‌شود دوباره پُرآب شود و یک روستا را نجات دهد. از طرفی، ظاهراً این رسم با عقد بیوه‌‌زن‌ها با قنات انجام می‌شده ولی در مواردی که بی‌آبی حاد باشد دختر جوانی را برای این کار انتخاب می‌کنند. داستان حالا به راه دیگری می‌رود که هرچه هست اسمش نمی‌تواند داستان باشد. دختر و پدری که تا قبل از این رفتارهای انسانی و واقعی داشتند، تبدیل شدند به دو عنصر فراواقعی که باید خواسته‌ها و رفتارهای عجیب داشته باشند. پدر از دخترش می‌خواهد که به عقد قناتِ روستا در بیاید. حتی گاهی می‌تواند با قنات قهر کند تا مردم بیایند او را آشتی بدهند و نفقه‌ی بیشتری بپردازند! داستان شما حالا به یک حکایت تبدیل شده است. شخصیت‌پردازی در هیج‌کجای داستان وجود ندارد. روستا و جغرافیای داستان بلکل نادیده گرفته شده است و شما چیزی بیشتری جز فقر از اهالی این خانواده به خواننده نمی‌گویید. حتی خبری از دیالوگ، تعلیق و ابهام هم نیست. خرده‌روایت‌ها جایشان را به جملات وصفی خنثی داده‌اند. گمان می‌کنم شما با ایده‌ی قنات و تمرکز روی همان خرافه می‌توانید داستان جذاب‌تری بنویسید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۲
احسان قائدی » پنجشنبه 12 دی 1398
سلام متاسفانه من از بخش اول نقد شما تقریبا هیچ چیز متوجه نشدم بخش دوم نقد هم به صورت عبارات کاملا کلی نوشته شده احتمال میدم داستان را در شرایط خوبی مطالعه نکردید و حتی فلش بک ها را متوجه نشدید بازهم ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و خوندید
قاسم فتحی » شنبه 14 دی 1398
منتقد داستان
سلام دوست عزیز. نه فقط متن شما، که باقی داستان‌های ارسالی به پایگاه را نیز در یک محیط کاملاً آرام و چندین‌بار مطالعه می‌کنم. نظر من درباره‌ی «عروس آب» همانی بود که نوشتم. موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت