نوشتن از یک فضای توهمی چندین برابر به منطق داستانی نیاز دارد




عنوان داستان : غزال
نویسنده داستان : محمدرضا ولی زاده مقدم

به نام خدا
به دیوار سرد انبار تکیه داده ام. چشمانم هنوز به تاریکی عادت نکرده اند. نگاهم به رشته ی لامپ شکسته افتاده که هنوز تقلای روشنی می کند. دست در جیبم می کنم و بسته سیگار و فندک را بیرون می آورم. سیگاری روشن می کنم. پکی عمیق به سیگار می زنم و دود را آرام آرام بیرون می دهم. رطوبت لزجی روی دستم احساس می کنم. پاهایم نا ایستادن ندارند. پک دیگری به سیگار می زنم. تصاویری از ذهنم می گذرد. تصاویری ناگوار و دیوانه کننده.
صدایشان را می شنوم. پچ پچ هایی که درباره من است . آنها اصراردارند با خوراندن قرص هایی به من اینها را به پریشانیم ربط بدهند. من پریشانم چون آنها می خواهند پریشان باشم . به همه می گویند که دیوانه شده ام، آن موقع است که جوش می آورم. با این حال خودم را کنترل می کنم. خشم خود را فرو می خورم و گوشه گیری می کنم . آن ها این را هم به حساب دیوانگی ام می گذارند.
بعضی وقت ها آن چنان خشمگین می شوم که می خواهم خوی وحشی ام را رها کنم تا آنها را بدرد، اما باز صبر می کنم. همه اش زیرسر زنم است یا نه... برادرم. نمی دانم چه افکار کثیفی در سر دارند. از روی عمد کاری می کنند من عصبانی شوم. دیگر از دست همه شان خسته شده ام و توان جنگیدن ندارم.
انگار توی جمع شان اضافه ام . مثل گلی که گوشه خانه اسیر گلدان است و فقط آبش می دهند تا خشک نشود . تا باشد. شاید سروسری با هم دارند. حتما سرو سری باهم دارند. زنم هم؟ آره چرا که نه .حتما از من سیر شده . میل را در من کشته و حتی دیگر رقبتی به دیدنم هم ندارد . انگار کنارم بودن فقط یک رفع وظیفه است. خرجمان ؟ همین را بگو، من که پولی در نمی آورم . زنم هم همین طور . حتما برادرم خرجمان را می دهد . هیچ گربه ای هم که برای رضای خدا موش نمی گیرد. آنها حتی دخترم را هم با خود همراه کرده اند.
میل شکار همیشه در من بوده . یکی ازخاطراتی که تازه به ذهنم زده ، شکار یک غزال تیز پا است که درون دشتی وسیع که انتهایش را درختان بلند و خمیده گرفته بود به سرعت می دوید . می خواست در میان درختان گم شود؛ من به روی زانویم نشستم و اسلحه را به سمتش نشانه گرفتم. با مگسک اسلحه چندی دنبالش کردم . ناگهان ایستاد و با چشمان درشتش نگاهم کرد . چشمانش مرا یاد کسی انداخت . چشمان معصومی که ترس در آن موج می زد. صدای بلند شلیک در دشت پیچید. با صورت به زمین خورد . به سویش دویدم.
پکی دیگر به سیگار می زنم . حالا که چشمم به تاریکی عادت کرده ، متوجه چیزی شده ام که مقابلم آویزان است. قدمی به سویش بر می دارم. کف انبار خیس است و بوی تندی در انبار پیچیده. نزدیک تر که می شوم می بینم ، طناب داری است که از سقف انبار آویزان است. آهی بلند می کشم. با خود می گویم) واقعا به اینجا رسیده ام . باید خانه ام را به این پست فطرت ها بسپارم .( عدالت کجاست ؟ ولی انگار... آخر راه است و باید تسلیم شوم . شاید برای خودم هم بهتر باشد . آسوده می شوم ازاین درد کشدار و این حلقه غمی که تنگ تر می شود. دست دراز می کنم و چارپایه را به زیر دار میکشم و بالا می روم. طناب دار را می اندازم دور گردنم؛ هنوز سیگار روی لبم است و یک پک دیگر فرصت زندگی دارم . روبرویم ، از لابلای شکاف های درِانبار نوری به درون می تابد وصحنه ای را برایم روشن می کند.انگار یک جسد کف انبار افتاده...
روی تختم این پهلو آن پهلو می شوم. حال آدم های خواب زده را دارم. تمام تنم خیس عرق شده. با باندی که دور مچ دستم پیچیده و خون خشکیده ای رویش است؛ عرق پیشانی ام را پاک می کنم. حال عجیبی دارم، انگار همه جانم دارد شعله می کشد. پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و تا می توانم در خود مچاله می شوم. سرم درد می کند؛انگارکرم هایی درون سرم می لولند و از مغزم می خورند . صدای بلند درهمی می شنوم؛ صدای گوش خراشی که شده سوهان روحم. دست هایم را روی گوشم فشار می دهم اما این صدا های لعنتی انگار از همه چیز عبور می کنند.
دیگر سرم دارد می ترکد . از تخت بلند می شوم و دنباله صدا را می گیرم . انگاری سرم تاب دارد . وارد هال می شوم. کودکم در گهواره اش خوابیده و کنارش ضبط صوتی ست. به سمت ضبط می روم و دکمه خاموش را می زنم اما صدا قطع نمی شود . ذهنم آنقدر زیر فشار است که توان درک چرایی خاموش نشدن ضبط را ندارم. زمزمه ای درونم می گوید که این هم حتما دسیسه زنم است. ضبط را بلند می کنم و به زمین می کوبم. باتری هایش به بیرون پرت و صدا قطع می شود.
نفس آسوده ای می کشم و به سمت تخت می روم . ناگهان صدای دیگری بلند می شود. گوش هایم را محکم می گیرم و در چارچوب در زانو می زنم. دیگر دارد تحملم از دستم خارج می شود. صدای گریه کودکم است . به سمت حمام می روم و محکم به در می کوبم. صدای شرشر دوش می آید و زنم جواب نمی دهد. با پاهایم محکم تر به در می کوبم. صدای آب قطع می شود و زنم می گوید: چیه؟چی شده .
فریاد می زنم بیا این را ساکتش کن صدایش دارد دیوانه ام می کند. زنم کمی سکوت می کند و بعد می گوید ) بچه که گریه نمی کند ، صدایی هم نمی آید....قرص هایت را خوردی؟(
عفریته هنوز هم به فکر قرص خوراندن به من است . دندان به هم می فشارم و روی زانو به سمت گهواره می روم. شروع می کنم به تکان دادن گهواره . نگاهی به کودکم می کنم. صورتش گل انداخته و گونه هایش سرخ شده است. دستم را دراز می کنم و روی دهانش می گذارم. شاید صدای گریه هایش کمتر شود اما اثر نمی کند. با چشمان درشتش به من زل زده و با انگشتان کوچکش پشت دستم چنگ می کشد. می خواهم دستم را بر دارم اما نمی شود ، یعنی صدای گریه اش نمی گذارد.
دیگر گریه نمی کند وناز خوابیده است .به سمت یخچال می روم. پارچ آب را بیرون می آورم. لیوانی برمی دارم و به سمت صندلی کنار میز می روم و می نشینم. آب خنکی می نوشم ، آسودگی همه جانم را گرفته و آتش درونم خوابیده . صدای در حمام آمد. لیوان را بین دست هایم گرفته و سرم را روی آن می گذارم. خنکی دلنشینی بر پیشانیم می نشیند.
خواب داشت به چشمانم می آمد که صدای جیغ و فغان همسرم آرامشم را بهم می زند. حال ندارم ببینم چه می گوید . آمد بالای سرم . ضربه ای به شانه ام می زند . خماری چرت از سرم می پرد. سرم را بالا گرفته و نگاهی به او می اندازم. خیسی اشک صورتش را گرفته . گونه هایش سرخ شده . در دل گفتم )انگار پسرم، سرخی گونه هایش به مادرش رفته(. سرخی گونه اش دل نشین تر می شود وقتی که بلند می خندد و دستش را جلوی دهانش می گیرد و چشمان زیبایش را خط می کند . لبخند به لبم نشست. هق هق کنان گفت) چه بلایی سر بچه ام آوردی؟ ( از فکر بیرون آمدم و گفتم) چه بلایی؟ آنجا گرفته خوابیده .(
گفت) صورتش مثله گچ سفید شده و نفس نمی کشد.(
و پیراهنم را می کشد و از روی صندلی بلندم می کند . می خواهد به سمت بچه بکشدم ، پیراهنم را از چنگش بیرون می کشم. دوباره آن صداهای مزاحم به سرم هجوم می آورند. لبانش تکان می خورد اما صدایی نمی شنوم . انگار چیزی به مغزم چنگ می زند. گیج نگاهش می کنم. بلند فریاد می زند (اصلا می فهمی چی میگم). سیلی به صورتم می زند. دستم ناخودآگاه جواب سیلی اش را با سیلی محکمی می دهد . تا می خواهد سرش را برگرداند و نگاهم کند، لیوان را برمی دارم و به سرش می کوبم. به زمین می افتاد. دیگر حالم دست خودم نیست. نمی دانم چرا ؛ ولی چند ضربه دیگر به سرش می زنم . خون از شکاف پیشانیش می جهد . از گوشش رگه خونی لیز می خورد ، نیمه صورتش را طی می کند و از نوک بینیش می چکد.
دلم بحالمان می سوزد. دستم را زیر سرش می گذارم و سرش را بلند می کنم .دیگر خونی در رگ هایش نمی تپد. حس عجیب و درهمی از ترس و نفرت و حتی آسودگی دارم. به سراغ کودکم می روم. چشمم که به او می افتاد حس می کنم روحم می خواهد از تنم بپرد. رنگش سفید شده واز سرخی دل نشینش خبری نیست. با انگشت خونی ام گونه هایش را دوباره سرخ می کنم.
قطره اشکی که روی دستم می چکد ، از رویا بیرونم می کشد. اشکهایم را پاک می کنم و به سمت اتاق خواب می روم . اسلحه شکاری را از بالای کمد برمی دارم . در کمد را بازمی کنم و در کشو ها به دنبال گلوله می گردم . پاکت گلوله ها را پیدا کرده ام ولی یک گلوله بیشتر نیست. همین مرا بس است. به سمت تخت می روم و رویش می نشینم. قنداق اسلحه را زمین می گذارم و چانه ام را روی لوله می گذارم. چشمانم را می بندم و نفسی عمیق می کشم. تا می خواهم ماشه را بکشم و خودم را از این زندگی نکبت خلاص کنم؛ صدای جیغ دخترم را می شنوم. نه خدایا نه ... می خواهم به او توجه نکنم و ماشه را بکشم اما نمی شود. کاش نمی آمدی... افکاری به ذهنم دویده که نمی گذارد دستم عمل کند (عاقبت این دختر چه می شود ؛ نه پدری، نه مادری ، کسی را ندارد جز عمویش . نه من اگر او را بکشم هم نمی گذارم دخترم زیر دست برادر ناتویم بزرگ شود. اصلا این دختر در این دنیای جهنمی چگونه می خواهد دوام بیاورد. به چنگ گرگ ها بیافتد چه؟ نه باید اورا هم از این زندگی راحت کنم . این تنها لطفی ست که می توانم در حقش انجام دهم).
اسلحه را برمی دارم و به هال می روم. وقتی مرا در این حال می بیند شوکه می شود. آرام کیفش را از دوشش می سُراند وکمی عقب رفته و از من دور می شود؛ یک آن دیدم دارد به سرعت یک غزال می دود. مثل یک آدمی که خونی شده باشد، دنبالش می افتم. از دروازه که خارج می شوم می بینم دارد از بلندی کنار خانه مان بالا می رود. دنبالش می روم و بالای بلندی می ایستم . دارد در دشتی وسیع که انتهایش را درختان بلند و خمیده گرفته ، فرار می کند.

صدای خنده هایش در دشت می پیچد. دنبالش می کنم. مویش درباد موج می زند . برمی گردد و به من لبخند می زند. صورتش چقدر زیباست. دلم غنج می زند برایش. با پاهای کوچکش دشت در دشت می دود . خودم را به او می رسانم و بغلش می کنم. در هوا تابش می دهم. بلند می خندد. احساس خوشی همه وجودم را گرفته. زمین می گذارمش . دوباره شروع به دویدن می کند . می ایستم و نگاهش می کنم . پایش گیر می کند و زمین می خورد. زندگی برایم تار می شود. (غزال غزال) اسمش را صدا می زنم. بر می گردد با چشمان اشک آلودش نگاهم می کند. غزال ...
صدای شلیک برای چندی گیجم کرده. تازه سردی زمین را با پای برهنه ام احساس می کنم. به سمتش می روم. به صورت روی زمین افتاده و تیر پیراهنش را چاک چاک کرده. به سمت خودم می چرخانمش . هنوز زنده است و با چشمان نیمه بازش نگاهم می کند. انگار می خواهد چیزی بگوید ولی آنقدر بی جان و بریده بریده بود که چیزی نفهمیدم .(....کاش می مُر...). از ته جان فریاد می زنم . احساس گرگ زخمی یی را دارم که به دست چوپان نجات پیدا کرده اما بعد تیمار به گله اش می زند. بلند می شوم و به سمت خانه می روم. حالا باید چیزی پیدا کنم تا خودم را با آن بکشم.
مستقیم به سمت انبار می روم. چراغ انبار خراب است و سوسو می زند. داخل می شوم وهمه چیز انبار را زیرو رو می کنم. کنار میزخرابی، که وسط انبار است و رویش ابزار قراردارد، طنابی می بینم. طناب را برداشته و به وسط انبار می روم . دنبال جایی برای دار می گردم. حلقه آهنی در سقف است. چارپایه را به پیش می کشم و دست در حلقه می کنم و چند بار می کشم .به نظر محکم می رسد و تاب وزنم را دارد. طناب را به شکل دار گره می زنم و در حلقه می کنم. طول طناب را کوتاه می گیرم تا پاهایم موقع دار به زمین نرسد.
در حال گره زدن احساس کردم کسی دارد صدایم می کند. توجه نمی کنم و کارم را تمام می کنم. صدا نزدیک می شود. انگار صدای برادرم است. این مزاحم همیشگی که زندگیم را نابود کرده، زن و فرزندانم را از من گرفته . حالا هم مانع آرامشم شده. از انبار بیرون می روم. داشت از در خانه داخل می شد که صدایش می کنم. رو برمی گرداند و می گوید (سلام ) . همینطور که به سمتم می آید ادامه می دهد (حالت چطوره؟ )جوابی بهش نمی دهم. فقط نگاهش می کنم .
(راستش صدای تیر شنیدم ؛به نظرم از این طرف بود،دل نگرانتون شدم.)
کار هایی که می توانم با او بکنم را مرور می کنم اماهیچکدام امکان پذیر نیست. جثه اوکمی از من درشت تر است . اگر با او گلاویزشوم مطمئنم پیروزی با اوست. به دستم که باندی پیچیده شده بود اشاره می کند و می گوید(دستت بهتر شده؟ پسر عجب کار احمقانه ای بود!)
فکری به سرم زد .قدمی به سمتش برمی دارم ومن من کنان می گویم(یک چیزی بهت میگم ولی باز نگو دیوانه شدی؟)
لبخندی زد وگفت( بگو) .
(یکی کف انبار افتاده ،گمونم مرده باشه) .
به سرعت جلو می آید و کنارم می زند و می رود به سمت انبار .در چارچوب در می ایستد و به داخل نگاه می کند.
(کو،کجاست؛باز توهم زدی؟)
پشت سرش می ایستم و می گویم (بروجلو تر شاید از این جا دیده نمی شود).
یک قدم به جلو برداشته. حالا داخل انبار ایستاده. مدام لب پایینم را گاز می گیرم. نفس عمیقی می کشم و با ساق دستم محکم به پس سرش می کوبم. سمت میز پرت می شود. از پشت سر به جلو هلش می دهم و سرش را محکم به میز فشار می دهم . با دست دیگرم هرز دنبال وسیله ای هستم تا به او زخم بزنم ؛کاری که او در تمام عمرش با من کرده و حالا باید تاوان بدهد. سخت تقلا می کند .من هم دیگر توان اینکه او را در این حالت نگه دارم را ندارم. دستم به جعبه ابزار می خورد . وسایل انگار از چنگم فرار می کنند. آخرسر پیچ گوشتی ای به انگشتانم می چسبد . اما دیگر دیر شده، برادرم محکم مرا پس می زند و حالا اوست که به من حمله می کند. گلاویز می شویم و او حرف هایی را به فریاد می زند و مرا تکان می دهد. پایم به چیزی گیر می کند و به زمین می افتم. گمانم پیت نفت بود.
محکم پیچ گوشتی را در مشتم می گیرم و در پهلویش فرو می کنم. دادش به هوا می رود.چند ضربه دیگر بهش می زنم و خون گرمی روی دستم می جهد. دستانش از دور گردنم می افتد.او را کف انبار ،که حالا خیس نفت شده ،می خوابانم وگلویش را فشار می دهم. هر چه زور دارم در انگشتانم جمع می کنم ، رگ های متورم شده اش را حس می کنم. دیگر تکان نمی خورد و رهایش می کنم.
بلند می شوم. نور لامپی که همه اش خاموش روشن می شود، دیگر دارد کلافه ام می کند.با مشتی لامپ را خورد می کنم. تلوخوران به سمت دیوار می روم وبه آن تکیه می دهم. دیگر توان سرپا ایستادن ندارم.افکاری به سرم هجوم می آورند، سیگاری باید بکشم.
...سیگار به لبم هست و طناب دار به گردنم . پایم روی چارپایه می لغزد. به برادرم نگاه می کنم . پک آخر را عمیق می کشم و چارپایه را از زیرپایم رد می کنم. سیگار از لبم می افتد و جهنمی زیر پایم به پا می شود . آتش زیر پایم زبانه می کشد. چشمانم را می بندم ؛ آرزو میکنم طناب دار قبل از این که آتش درد بیشتری بهم بدهد، مرا خلاص کند.
چشمانم را باز می کنم و در آینه به چشمان سرخم که آتش درونش زبانه می کشد، نگاه می کنم. صدای کوبیده شدن به در می آید . همسر و دخترم مدام صدایم می زنند. درد سردی روی مچم احساس می کنم . به پایین نگاه می کنم. درون سینک دستشویی تیغی خون آلود می بینم و خونابه ای که قرص هایم را می شورد و می برد.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای ولی زاده، سلام.
انتقامی که نمایش داده‌اید بیشتر از این‌که قالب داستانی داشته باشد شاید سینمایی است. هرچند البته حجم احساسات و هذیان‌هایی که می‌گوید این‌قدر زیادی که سینما هم نمی‌تواند از پس نمایشش بربیاید ولی بااین‌حال مهم‌تر کمبود این داستان منطق آن است. درواقع، راوی بدون این‌که دلیل و توجیهی بتراشد هرکاری دلش خواسته کرده، دست آخر در انتهای داستان متوجه شویم که همه‌ی این‌ها نتیجه‌ی توهمی است که از خوراندنِ زیادازحد قرص به راوی بوده. این کار البته می‌تواند به‌نوعی توجیه هرفعل و انفعالی در داستان باشد و حتی در نگاه اول دست شما را برای نوشتن باز بگذارد ولی درعین‌حال همان اندازه محدودکننده و بیشتر برای خواننده دلسرد کننده است. شما اگر با مایه‌ی بیشتری از یک قصه‌ی استخوان‌دار وارد عمل می‌شدید و تمام این جریان را در یک فضای واقعی و بدون هیچ هذیان و توهمی می‌نوشتید نتیجه قطعاً بهتر از حالا می‌شد. داستان شما درباره مردی‌ست که برادرش با این اتهام که دیوانه شده و کنترلش دست خودش نیست او را توی یک انباری حبس کرده و زن و دخترش را به‌نوعی حبس کرده است. امّا ما به‌جای دلیل این واقعه بیشتر حرف‌های راوی را می‌شنویم که خیلی به روشن کردن موضوع کمکی نمی‌کند.
نکته‌ی دیگر این‌که، درست است که راوی توهم زیادی دارد ولی این به معنی نیست که شما جز حس‌وحال و هذیان و حدیث‌نفس چیزی از زندگی و باقی شخصیت‌ها نگویید. برادر و زن راوی جز چند دیالوگ چیزی از آن‌ها و نقششان در طول داستان نمی‌نفهمیم. و اصلی‌تر، چرایی اوضاع و احوال راوی را. چرا به او انگ پریشان بودن و دیوانگی می‌زنند و قصد خودکشی دارد؟ چرا تا این‌حد توهم زده و اصلاً این وهم زیاد به او نیرو داده برای کشتن؟ درواقع، داستان شما برای هیچ‌کدام از شخصیت‌ها پرداختی انجام نداده و ما اصلاً متوجه رفتارهای راوی نمی‌شویم. کاش برای این استیصأل تکیه‌گاهی درست می‌کردید، چیزی که این رفتارهای غلوشده‌اش را در بافت داستان منطقی جلوه بدهد. سؤال اصلی این‌جاست که، این حادثه در انتها قرار است به چه چیزی ختم شود؟ آیا راوی دچار بحران شده یا بوده؟ آیا این حوادث ریشه در گذشته‌ی راوی دارد و او قرار است وارد حوادث دیگری شود یا مثل همیشه خیلی نباید این توهمات را جدی گرفت؟ شما وقتی با این تعداد کلمه و این حجم از روان‌پریشی درباره‌ی مردی که برادرش را می‌کشد حرف می‌زنید خواننده توقع دارد در انتها چیزی بیشتر از یک توهم دستگیرش شود.
از طرفی، حتی می‌توانم بگویم فضای وهم‌آلودی که توصیف می‌کنید هم جذابیت آن‌چنانی ندارد؛ نه در زبان راوی و نه شخصیت‌ها و نه در هیچ موقعیت دیگری. راوی به‌هوای این وهم مدام از احساساتش می‌گوید و گمان می‌کند صرف صحبت کردن از احساسات و واکنش‌های غلوشده و فراواقعی و به‌ظاهر عجیب و عصبی می‌تواند به خلق چنین وضعیتی کمک کند که به‌نظرم نکرده است. این‌که عرق کرده یا صدای گوش خراشی می‌شنود یا این‌که فکر می‌کند همه او را دیوانه فرض می‌کنند و بعد مدام فضا کاملاً ناگهانی تغییر می‌کند، هیچ‌کدام تازگی و ساختارشکنی ندارد و مهم‌تر از همه جای قصه را نمی‌گیرد.
«غزال»، که در انتها هم روشن نمی‌شود کیست، از کمبود یک قصه‌ی منسجم با یک ساختار درست و شخصیت‌هایی که از پَسِ خلق چنین موقعیتی بربیاید رنج می‌برد. پیشنهاد من این است که در وهله‌ی اول توهم و فضای شبه‌سوروئال اثر را کمی کنترل کنید و تمرکزتان را بیشتر به قصه‌ و موقعیت‌ها و به‌خصوص راوی بدهید. و البته منطق داستان را بیشتر از این‌ها جدی بگیرید. این باعث می‌شود لاأقل بخشی از تشتت متن کم شود.
موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت