این داستان به قصه احتیاج دارد




عنوان داستان : کلافه
نویسنده داستان : علیرضا وهاب زاده

_گفتم : آخه زن یه کم آرومتر . به همسایه ها چه ربطی داره خواهرت می خواد کیک شکلاتی بپزه . چرا داد می زنی ؟ با بی محلی آروم پلک چشمهاشو بست و روی صندلی چرخید و پشتش رو کرد به من و رو به تلفن گفت : داشتم می گفتم . راستی کجا بودیم ؟
روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودم که دختر کوچکم آمد جلو و گفت بابا جون نقاشیم قشنگ شده ؟ عکس تو و مامان و داداشی رو کشیدم . می بینی بابا تو توی نقاشی هم اخم کردی ها ؟! با حیرت صورتش رو نگاه کردم . داشت ریز ریز می خندید . دفترش رو بستم و گفتم آره مرسی قشنگ بود . قفسه سینه ام سوخت .صورتم داغ شد . زنم هنوز داره داد می زنه که یه جوری سفیده ها رو هم بزن که وقتی کاسه رو بر می گردونی نریزن بیرون .
از سر بیکاری و عوض شدن حال و هوا رفتم آشپزخانه و از زیر ظرفشویی کیسه آشغالها رو برداشتم . زیر لب غر می زدم که صد دفعه گفتم یه پلاستیک درست و حسابی بذارید تو سطل ، این بطری که هنوز توش آب هست ؟ اَه چرا این سیب رو انداختین بیرون ؟ از آشپزخانه که داشتم می اومدم بیرون نگام افتاد تو چشمای پسر نوجوونم که تو اتاق رو تختش دراز کشیده بود . یه دفعه رفتم تو فکر.باید بیشتر بهش نزدیک بشم . فکر کنم خیلی تنهاست. چند وقتیه زیاد سرحال نیست . باید بیشتر بهش نزدیک بشم . تصویری که تو کل این سالها از من تو ذهن خانواده ام شكل گرفته با واقعیتی که تو دلم هست خیلی فاصله داره . سرم رو می اندازم پایین و از خونه میام بیرون . زنم هنوز مشغول هم زدن سفیده تخم مرغه .
آشغال به دست میرم سر کوچه . یه سطل بزرگ و سیاه و بدبو همیشه اینجاست . آروم کیسه رو میذارم تو سطل . یه کم اون طرف تر روی پله های جلوی خونه ای می نشینم . سیگاری روشن می کنم . پک سنگینی می زنم و هوا رو از لای دندونام میدم تو ریه . وقتی خیالم راحت شد که ریه ام پر شده ، درنگی می کنم و همه رو با فشار فوت می کنم بیرون . دوباره قفسه سینه ام سوخت ، گیجگاهم داغ شد . نمی دونم زندگیم چرا اینطوری شده . به جرأت می تونم بگم هیچ چیزش باب میلم نیست . هیچ چیزش اونی نیست که من می خواستم . چرا همه چیز اینقدر زود گذشت ؟ اگار دیروز بود رفتم مدرسه . کلاس اول دبستان ، کنکور ، تولد بچه هام . خیلی خیلی زود گذشت . دیگه داره چهل و دو سه سالم میشه . با بی میلی بلند می شم برم سمت خونه . چشمم می افته به دیوار روبروم . یکی با ذغال عکس یه پنج برعکس کشیده ، کنارش با خط بدی نوشته ، عشـــــق
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای وهاب‌زاده، سلام.
«کلافه» کسل‌کننده است. تقریباً هیچ خط داستانی محکمی ندارد و مرد کلافه‌ی داستان هم معلوم نیست دارد چه می‌گوید و از کدام مشکل حرف می‌زند و چرا در انتها همه‌چیز خیلی ناگهانی به عشق ختم می‌شود. مهم‌ترین مشکل شما نداشتن قصه‌ای برای تعریف‌کردن است. درنتیجه، چیزی که می‌نویسید تبدیل به متنی دوپاره و حتی چندپاره می‌شود.
مردِ کلافه از زمین و زمان شکایت دارد. از زنش، از بچه‌اش که باید بیشتر به او نزدیک می‌شده و در انتها از این‌که واقعیت خانواده‌اش با واقعیتی که توی دلش است فرق دارد و زندگی همچنان با وجود این‌که چهل‌وخرده‌ای سالش شده بر وفق مرداش نیست. ولی قصه‌ به ما نمی‌گوید که چرا او این‌قدر کلافه‌ است؟ چرا به زنش می‌توپد که همسایه‌ها از دست کیک درست کردن خواهرزنش عاصی‌اند؟ راستی! اصلاً مردِ قصه کجاست؟ کجای این روایت قرار دارد؟ کجا نشسته؟ تابه‌حال چه می‌کرده و چطور شده که یک‌هو زده به سرش؟
من می‌خواهم بگویم چرا برای این وضعیت مرد موقعیتی خلق نکرده‌اید؟ چرا به گذشته‌‌اش اشاره نکرده‌اید تا موقعیت فعلی او برای ما قابل‌پذیرش شود؟ یک‌جای دیگر مرد می‌گوید: «از آشپزخانه که داشتم می اومدم بیرون نگام افتاد تو چشمای پسر نوجوونم که تو اتاق رو تختش دراز کشیده بود . یه دفعه رفتم تو فکر.باید بیشتر بهش نزدیک بشم . فکر کنم خیلی تنهاست. چند وقتیه زیاد سرحال نیست . باید بیشتر بهش نزدیک بشم.» و این همه‌ی چیزی است که از آن پسر نوجوان می‌دانیم. حتی موقعیتی که شرح می‌دهد هم آن‌قدرها بغرنج نیست که پدر با خودش فکر می‌کند باید بیشتر به او نزدیک شود. برای این مسئله نیاز به شرح بیشتری است، نیاز به این‌که بدانیم اصلاً پسرِ این مرد چه می‌کرده و چرا به‌زعم او، به این حال‌وروز افتاده؟ البته برخلاف عنوان داستان، حسرت بیشتر به مرد و به کلیت داستان، می‌آید تا کلافگی. او مدام حسرت گذشته را می‌خورد. البته که در آن بین حرف‌هایی هم از روی کلافگی می‌زند ولی، به‌نظرم، او بیشتر به عمری که از او گذشته غبطه می‌خورد. مرد پشت‌بندش و کاملاً ناگهانی در جمله‌ی بعد می‌گوید: «تصویری که تو کل این سالها از من تو ذهن خانواده ام شكل گرفته با واقعیتی که تو دلم هست خیلی فاصله داره.» کدام تصویر؟ چرا او از تصویر «خانواده» و تصویر واقعی که «توی دلش» است حرفی نمی‌زند؟
مشکل این داستان این است که نویسنده مسئله‌ی مشخصی برای طرح کردن و تعریف کردن ندارد. می‌خواهد چندتاچیز را جسته‌وگریخته از زبان یک مرد بگوید امّا موفق نمی‌شود و هیچ‌چیز پیش نمی‌رود؛ نه شخصیت‌ها شکل می‌گیرد، نه قصه‌ای خلق می‌شود و نه موقعیتی. پیشنهاد می‌کنم پیش‌ازهرچیز اول تکلیف خودتان را با داستان مشخص کنید. شما اگر قصه‌ای برای گفتن نداشته‌ باشید هرقدر هم سعی کنید و هرچه هم ایده‌ی بکر و جذابی داشته باشید باز آن داستان فاقد جذابیت است.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۱
علیرضا وهاب زاده » شنبه 07 دی 1398
سپاس.ممنون از نکات مهمی که گفتید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت