ساختنِ ناکجاآباد به چیزهایی بیشتر از دانستن فنون داستان‌نویسی احتیاج دارد




عنوان داستان : من آقای ...هستم
نویسنده داستان : سمیه کاتبی

من آقای ...هستم.

صبح روزقبل ازواقعه
من آقای ...هستم وترجیح می دهم همینطوربی نام تا آخرداستان باقی بمانم هرچند درپایان هم نامم را نمی گویم ونامگذاری را به عهده خودتان می گذارم ،درواقع بهتراست که پایان هرچیزی بازباشد،باز،باز.
داستان امروزهم ازآنجایی شروع می شود که خانواده آقای زمانی به مسافرخانه ای می رسند که تا کیلومترها هیچ کس در آنجا زندگی نمی کند.البته خیلی هم عجیب نیست معمولا تمام ساکنان روی زمین درجایی زندگی می کنند که به جزتنهایی با کسی دمخور نیستند.اسم روی تابلوسردرمسافرخانه مشخص نیست ومن به سلیقه خودم نام مسافرخانه را«ساعت شنی»می گذارم .هدف خاصی ازاین نامگذاری درذهنم نیست فقط چون همیشه یک ساعت شنی پشت دستم می بندم با این نام احساس راحتی بیشتری دارم. آقای زمانی که رمقی درپاهایش وتوانی دردستانش برای کشیدن چمدانها احساس نمی کند با لبخندی روبه اهل وعیال می گوید؛«خوب اینم ازخونه جدیدمون»همسرآقای زمانی عینک آفتابی اش راازروی چشمهایش که ازکناره هایش کمی ریمل به پایین شره کرده برمی داردونگاه خریدارانه ای ازپایین تا به بالای ساختمان می اندازدونگاهی هم به دوروبرمی کند و می پرسد؛« اینجایکم عجیب نیست؟»آقای زمانی که حالا اولین ساک از روی دوشش افتاده می گوید؛«معمولا همه مسافرخونه ها همینجورن» خانم زمانی عینکش راتوی کیفش می گذارد ودوباره می گوید؛« ظاهرش که خوبه »داخلش چطوره؟»آقای زمانی «حالا بیا بالا خودت ببین، خوبی ش اینه که تا یک سال می تونیم اینجا بمونیم» خانم زمانی آهی می کشد ودوباره می پرسد،«اینا هم همون قانون قدیمی رو دارن»آقای زمانی سرش را با انگشت تاول زده اش به آرامی می خاراند ومی گوید؛«آره،نه یک نفربیشترونه یک نفرکمتر»
«خوب پس چرا معطلی بریم بالا»وازچند طبقه بالا می روند.ازچند راهروی پرپیچ وخم می گذرند.گاهی پاهایشان به کفش های پخش و پلا شده دم دراتاقها برخورد می کند وکفش ها ناخواسته به طرفی پرت می شوندتا بلاخره به طبقه چهارم مسافرخانه می رسند.قبل ازاینکه آقای زمانی کلید را بیاندازد نگاهش روی یک جفت رد پا گیرمی کند ،ردپایی که به نظرش عجیب می رسد.با صدای حواست کجاست؟چمدانها را توی اتاق می برد وبرمی گردد که دوباره رد پا را نگاه کند اما اثری نمی بیند دلش هری می ریزد پایین .
ازاتاق کناری یعنی اتاق شماره«دوازده »صدای سازی بگوش می رسد دخترآقای زمانی می گوید؛«سنتوره»پسرآقای زمانی می گوید؛« داره چهارگاه می زنه»آقای زمانی روی لبه تخت ولومی شود وبه نوایی که ازاتاق کناری به گوش می رسد دل می سپارد.خانم زمانی درحالیکه دارد چمدانها را بازمی کند می گوید؛
« یعنی طرف می خواد صبح تا شب سرما روبخوره؟»آقای زمانی که همچنان دلش درحال وهوای نوای خانه همسایه است با نگاهش سیم های آویزان برق را می کاودبعد به طرف صندلی چوبی کناراتاق می رود صندلی را کشان کشان تا سیم آویزان بالای دیوارمی رساند وهمینکه دستش به سیم می رسد، یکی ازپایه های میزمی شکند. آقای زمانی درحالیکه تارعنکبوت روی سیم به دستش چسبیده است می افتد روی زمین.دخترآقای زمانی جیغ کوتاهی می کشد وخانم زمانی خودش را به شوهرش می رساند سیم کنده شده را ازدست شوهرش می گیردوبه سقف جایی که سیم ازآنجا کنده شده نگاه می کند و(واووووی می گوید)آقای زمانی بلند می شود صندلی را وارسی می کند ومی گوید؛
« لوازم اینجا خیلی کهنه ست»
خانم زمانی سیم را به دست شوهرش می دهد ومی گوید؛« اون بالا رونگاه کن»نگاه آقای زمانی وبچه ها روی لانه مارپیچی موریانه های چرخ می خورد .
همسایه اتاق شماره( دوازده) لحظه ای مضرابهایش را کنارمی گذاردو ازروی تشکچه ای که حدود یک ساعت با پشت خمیده وچهارزانورویش چمباتمه زده بود بلند می شود حواسش پرت شده به سروصداهایی که ازاتاق کناری به گوش می رسد وباخودش می گوید؛
« حدس می زنم که اینا هم بیشترازقبلی ها اینجا نمی مونن»وبه طرف قوری روحی کوچکش می رود وآن را روی شعله قرمزسوزپیکنیک می گذارد وبعد روبه عکسی که نگاهش یخ زده وازتنها میخ اتاق آویزان شده می گوید؛«زیادی می خوان به اتاقشون برسن!»
وبعد دوباره روی زمین چهارزانومی زند،انگارحالش عوض شده باشد کلید کوک ش را برمی داردوشروع می کند به عوض کردن دستگاه هنوزکوک کردنش تمام نشده که صدای شیون ازاتاق کناری بگوشش میرسد.کلید کوک را کنارمی گذارد.سروصدا بیشترمی شود.چند نفربا باصدای بلند نام کسی را تکرارمی کنند.یادهمسایه کناری اش می افتد ازچشمی دربه بیرون چشم می دوزد.همسایه های دیگرهم دارندسرک می کشند.به نظرش پیچیدن صدای آژیرتوی سر،ازصدای کشیده شدن ناخن روی سطح فلزجگرخراش تراست.عادت کرده دنیا بیرون را ازسوراخ ریزچشمی ببیند.چندنفربا لباس سفید وبرانکارد سریع می دوند.صدای گریه ها بلند ترمی شود. برمی گردد ویک لیوان چای پررنگ برای خودش می ریزد سیگاری می گیراند وبه کتابچه نتش نگاهی می اندازد مابین نت ها به سکوت رسیده است .چای که تمام می شود صداها کمترمی شوند.بقیه اش را حدس می زند،همسایه اتاق شماره سیزده برای همیشه رفته است.
آقای زمانی وبچه ها دم درایستاده اند.خانم زمانی ناراحتی اش را باغر غری ریزقاطی می کند ومی گوید؛«عجب پاقدمی داشتیم ما» وبعد برمی گردد ومشغول درآوردن تابلوها ازچمدان می شود.دخترآقای زمانی خودش را روی تخت می اندازد ومی پرسد؛« مامان مرگ درد داره؟» خانم زمانی که سعی می کند خودش را بی تفاوت نشان دهد می گوید؛ «نه مامان اصلادرد نداره،تازه بعضی وقتها درد روهم از بین می بره» نگاهم روی پسر آقای زمانی است که سعی می کند بازی جدیدش را ازمرحله های قبلی کمی بالاترببرد،هماهنگ باضرباهنگ بازی به این طرف وآن طرف می پردووقتی که گیم آورمی شود حالش را بهترازهر کسی درک می کنم.خانم زمانی که درکمد لباس را بازمی کند آهی می کشد وروبه شوهرش که روی تخت درازکشیده وچادررنگی اش را روی پاهایش انداخته وبه کولرسقفی هم چشم دوخته می گوید؛« این کمد خیلی کوچیکه حتی لباسای من توش جا نمیشه چه برسه به توبچه ها» اتاق دورسرآقای زمانی کم کم به چرخ درمی آید درحالیکه یک دستش را زیرسرش گذاشته می گوید«فردا میرم یک کمد دیگه می خرم»دخترآقای زمانی می پرد وسط حرف زن و شوهرومی گوید؛ «منم یه میزتحریرمی خوام که چند تا کشوداشته باشه بایه صندلی». پسرگیم آورشده هم می گوید؛ «منم یه تخت دیگه می خوام،پایه های این تخت خیلی سرو صدا می کنه فنرش هم داغون شده.» آقای زمانی به یک طرف می غلطد و می گوید باشه.
ظهرهمان روز
آقای زمانی درحال بالا آوردن کمد ها وتخت است که دوباره همان رد پای عجیب را درطبقه اول، جلودراتاقی می بیند.چند لحظه مکث می کند فکرش حسابی مشغول شده، چه کسی می تواندچنین رد پای بزرگ و عجیبی داشته باشد؟سنگینی کمد ها وتخت مجال بیشترفکرکردن را از آقای زمانی می گیرد .تا طبقه چهارم خیلی باید بپیچد وگاهی هم مستقیم برود.
خانم زمانی که دارد روزنامه های پیچیده شده را بازمیکند روبه آقای زمانی که روی تخت دمرافتاده وعرق روی پیشانی اش را با بالش خشک می کند می گوید؛«این دفعه که رفتی بیرون یه جعبه میخ هم بگیر»آقای زمانی همانطوردمرومی پرسد؛«اون همه میخ روچکارکردی؟ »خانم زمانی بی آنکه جوابی بدهد کاسه بشقاب های یادگاری اش رابا احتیاط ازتوی صندوق بیرون می آورد و سری می چرخاند که یعنی مگه چشمات نمی بینه دیوارها رو نگاه کن.
عصرنزدیک به شب
با بلند شدن صدای سازهمسایه، برق توی چشمهای دخترآقای زمانی تا روی سوهان ناخن هایش می دود. حرص خانم زمانی وقتی درمی آید که دخترش می گوید؛«داره ماهورمی زنه و...» هنوزباقی جمله ازتوی دهان دختردرنیامده که آمبولانسی آژیرکشان جلودرمسافرخانه می ایستد.
همسایه کناری دوباره مضرابهایش راکنارمی گذارد. کمرخم شده اش هم نمی تواند مانع رفتنش به طرف پنجره بشود وببیند که بازکسی را می برند وطبق حدس آقای نوازنده دیگرهیچ وقت به ساختمان برنمی گردد.
دخترآقای زمانی نگاهی به دیوارمشترک اتاق بااتاق آقای نوازنده می اندازد ومی گوید؛«حالا رفت توسه گاه»
خانم آقای زمانی که ازطبقه پایین برمی گردد روبه آقای زمانی که هنوز ازفکرجای پاها بیرون نیامده می گوید؛«پیک موتوری بوده طفلک هنوز بیست روپرنکرده بود»
شب دیروقت
کولرسقفی می چرخد ،می چرخد ومی چرخد. باد با ملافه روی پاهای آقای زمانی شوخی اش گرفته .آقای زمانی این پهلووآن پهلومی شود به جای پاها فکرمی کند. صدای خروپف خانم زمانی با نت سنگین کولر جواب همدیگررا می دهند.خواب ازچشمان آقای زمانی پرهیزمی کند.
صبح روزواقعه
خانم زمانی دنبال جای خالی می گردد تا آخرین تابلوش را به دیواربکوبد دخترآقای زمانی دنبال لباس ورزشی اش کمد ها را بهم ریخته است پسر آقای زمانی هنوزدرمرحله نخست به این طرف وآن طرف می چرخد.
ظهرروزواقعه
همسایه دارد شورمی زند ،این را دختر آقای زمانی می گوید؛آقای زمانی خسته وکوفته دارد به خانم زمانی کمک می کند تا قابلمه راهرچه زودتر پای سفره بیاورد. سفره پهن می شود خانواده آقای زمانی دورسفره نشسته اند. آقای زمانی درحال کوبیدن محتویات آبگوشت است .خانم زمانی نگاهش روی حرکات دست آقای زمانی گیرمی کند، چند تکه ازمحتویات درون قابلمه بیرون می پرد خانم زمانی می گوید؛
«چه خبرته؟چرااینقدرعجله داری؟»آقای زمانی که حالا سعی می کند زیرنگاه های خانم زمانی آهسته ترگوشکوب را برسرنخود ولوبیاها فرود آورد می گوید؛« نمی دونم چه مرگم شده»
همسایه کناری دست و دلش به ساز زدن نمی رود سیگاری دود می کند و به طرف پنجره می رود وبه رفت وآمد ،آدمهای ساختمان که به نظرش هرکدامشا ن شبیه یک نت هستند نگاه می کند.
چیزی می پرد توی گلوی آقای زمانی وبعد چند بارپشت سرهم سرفه می کند .خانم زمانی چند باربه پشت همسرش می زند. دخترآقای زمانی لیوان دوغی به مادرش می دهد. اشک ازچشمان آقای زمانی درحال سرازیر شدن است .من اما کنارش نشسته ام واستخوان کوچکی را می بینم که در گلوی آقای زمانی گیرکرده است وحالا با چندجرعه دوغ پایین می رود آقای زمانی که حالش کمی بهترشده بلند می شود وهمچنان که اهه اهه می کند به طرف تختش می رود .پنکه سقفی می چرخد آقای زمانی دمرو درازمی کشد.خانم زمانی گوش کوبیده را با قاشق می خورد وهرازگاهی استخوان ریزی را دوردهانش می چرخاند وبعد با دست بیرونش می آورد بالش زیرسرآقای زمانی دارد کم کم عرق سردی را مزمزه می کند .
نفس آقای زمانی دارد تنگ ترمی شود من اما هنوزکنارش ایستاده ام و می بینم که تکه استخوان گیرکرده به جای بدی رسیده است. نفسش که بالا نیاید رد پای مرا تا کنار تختش می بیند.
همسایه کناری صدای آژیرآمبولانس را می شنود وازچشمی خیلی ریز در،بیرون را نگاه می کند وزیرلب با خودش می گوید؛
« انگارپشت سرش ایستاده بود.»
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم کاتبی، سلام.

از حُسن‌های این داستان یکی قصه‌گو بودنش است؛ درواقع شما به‌هرطریقی سعی کرده‌اید از ابتدا تا انتها قصه بگویید؛ حتی برایش ساختاری چیده‌اید تا از ابتدا آغاز کنید و به آن واقعه‌ی انتهایی برسید ولی باهمه‌ی‌این‌ها، داستان نه به‌لحاظ زبانی و نه شخصیت‌ها و نه حوادثی که رخ می‌دهد نتوانسته جذابیتی ایجاد کند. خانواده‌ی آقای زمانی قبل از ورود به آن مسافرخانه کمی براندازش می‌کنند و در پاراگراف ابتدایی از عجیب‌بودنش حرف می‌زنند ولی دلیل آمدن‌شان را نمی‌فهمیم. چرا این خانواده باید به مسافرخانه‌ای شبیه به این نقل‌مکان کنند؟ خانه‌ی قبلی‌شان کجا بوده؟ نکته‌ی بعدی این‌که، همسر آقای زمانی که به‌نظر به تعطیلات آمده در همان ابتدا به آن مسافرخانه «نگاه خریدارانه»ای می‌اندازد و می‌گوید: «اینجایکم عجیب نیست؟» و همسرش در پاسخ می‌گوید: «معمولا همه مسافرخونه ها همینجورن» این حکم از کجا می‌آید؟ حتی یک‌جای دیگر می‌گوید: «معمولا تمام ساکنان روی زمین درجایی زندگی می کنند که به جزتنهایی با کسی دمخور نیستند.» من نمی‌توانم به شما بگویم چرا از چنین احکامی استفاده کرده‌اید امّا می‌توان بپرسم آیا برای منطقی‌جلوه‌دادنِ چنین صحبت‌هایی زمینه‌چینی کرده‌اید؟ آیا تعبیری شبیه به این با بافت داستان همخوانی دارند؟
و نکته‌ی بعد این‌که، آیا این خانواده از سر بی‌جایی و بی‌مکانی به این‌جا آماده‌اند یا برای تفریح؟ از چیزی فرار می‌کنند؟ آیا این خانواده هدف دیگری دارند؟ ما تقریباً هیچ‌چیز درباره‌ی آن‌ها نمی‌دانیم. در ادامه همه‌چیز نشان می‌دهد که آن‌ها برای هرکاری دیگری آمده‌اند جز تفریح. اصلاً آن‌جا شباهتی به یک مسافرخانه‌ی دورافتاده ندارد. چون هیچ مسافری نمیتواند دکور اتاق را درست کند و اجاره ندارد دست به دکور و سقف و دیوارهای اتاق بزند. از طرفی با وجود تاکید نویسنده بر «دورافتاده بودن» این مسافرخانه امّا ظاهراً همه‌چیز در دسترس است؛ آقای زمانی هم میز می‌خرد، هم کمد و هم تخت و در ضمن می‌تواند آبگوشت هم درست کند.
فکر می‌کنم شما تلاش زیادی برای ساخت یک فضای عجیب‌ با آدم‌هایی ظاهراً متفاوت کرده‌اید ولی واقعیتش این است که ساخت چنین جهانی به چیزهای بیشتر از یک داستان معمولی نیاز دارد. به این‌که شما تمام و کمال آنجا را ابتدا برای خودتان ساخته باشید. جزئیات را طوری نمایش بدهید که دیگران در وجود چنین جایی شک نکنند و آن را تصعنی ندانند. امّا مسئله‌ی مهم‌تر این‌که، اصلاً داستان دنبال چیست و می‌خواهد چه بگوید؟ چه وقایعی را دنبال می‌کند؟ بحث و جدل خانم و آقای زمانی چه کشمکشی در داستان ایجاد کرده که در انتها به مرگش منتهی می‌شود؟ دخترش هم همین‌طور؛ حضور او انگار هیچ توجیهی ندارد و کمکی به داستان نمی‌کند. از طرفی، مرگ آقای زمانی هم آن‌قدر مسئله‌ی بزرگی نشان نداده نمی‌شود. شما طوری داستان را قسمت‌بندی کرده‌اید خواننده که خواننده موقع خواندن آن واقعه‌ی اصلی، حسی درونش ایجاد نمی‌شود و حتی جا می‌خورد که: «همین بود؟». بعد هم احتمالاً با خودش می‌گوید این‌همه مقدمه‌چینی پس برای چه بود؟ این‌جا کجاست؟ راوی چرا این‌قدر همه‌چیز را نصف‌ونیمه ول می‌کند؟
گمان می‌کنم این خیز شما برای ساخت چنین فضایی به قدرت بیشتری احتیاج دارد که این جز با نوشتن و خواندن به‌دست نمی‌آید. امیدوارم ادامه بدهید و همچنان بنویسید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت