بیشتر به قصه احتیاج دارید



عنوان داستان : آتش

- نجاتم بده- سوختم، سوختم
شعله های سیاه رنگ آتش به جانش افتاده. دودی ندارد و شعله ایی. گوشه های لبهایم جر خورده و گلویم می¬سوزد. آتش هر لحظه بالا و بالاتر می آید.
نجاتم بده ...
عین فرود آمدن چکشی بر روی میخی زنگ زده یا که حرکت پاندول ساعتی بی وقفه
چشمانم را می بندم، آتش. باز می¬کنم آتش.
قفسه سینه ام چون امواج طوفانی دریا بالا می رود و پایین می آید. پیراهنم را با نوک دو انگشت شصت و اشاره از بدنم جدا می کنم و تکانش می دهم سرانگشتانم نم می شوند. روی تخت نیم خیز می شوم. پاچه شلوار را میزنم بالا. ناخن هایم خطوط بلند درهم برهمی را می کشند. هر جا جوشی هست می ترکد و مایع لزجی به همراه کمی پوست زیر ناخن هایم جمع می شود و عقم می گیرد. ده انگشت خرخرکنان موهایم را شخم می زنند. عقربه ساعت روی سه بی حرکت مانده. پارچ آب را قورت قورت سر می کشم. موهای ریخته شده را با کف دست بهم می مالم و می اندازم سطل اشغال. سرم را می گذارم روی متکا. پلکهایم سنگین می شوند.
- سوختم سوختم نجاتم بده.
از انگشتان پاهایم بالا می آیند قشون قشون، لشکر لشکر، هر جا که می رسند به دندان می گیرند و می کندند و چنگ می اندازند و آتش می کشند و دودی پشت سرشان نمیگذارند. صدایی از گلویم پنجره اتاق را می لرزاند.
- سوختم سوختم
دستگیره در بشدت چرخیده و اتاق روشن می شود.
-چی شده؟ بدخواب شدی؟
بالای سرم می ایستد، دستمال کنار میز را بر می دارد و صورتم را خشک می کند.
- حمام داغ که ... من باشم نمی تونم بخوابم.
لنگ لنگان به طرف در آلومینومی بالکن می رود کلید را چند بار می چرخاند با صدای جورجوری باز می شود.
می نشیند روی تنه درخت سیبی که شاخه هایش به بالای تخت جایی که من نشسته ام می رسد.
-خواب اول شبی از معده سنگین
- می سوزه، گر گرفته، منو صدا میزنه، عطشم، می سوزم، می سوزه
ته مانده آب را می ریزد لیوان می دهد دستم.
-گرمه که برم از یخچال
-نه نرو
جای رد ناخن هایم روی بازوهایم نقش بسته انگار که تراکتوری در روی ماسه نرم بی هدف به هرجهت حرکت کرده باشد. رویش را با آستین می پوشانم. لیوان بر می گردد روی شلوار و می ریزد روی شاخه های درخت
-آب هم خاموشش نکرد بدتر آتش را به جانش ریخت.
- جان کی؟
- بابا
- بابا؟!
- تا وقتی زنده بود، نمی گذاشت بسوزه، نه؟
- چی؟ از فردا شب حق نداری میوه های نارس بخوری که این بلا رو سر خودت بیاری.
- ما از یادش بردیم.
- پاشو بگیر بخواب. تو مگه صبح سرکار نمیری.
- نه
- نه؟
- چرا اما قبلش باید یه جای دیگه برم.
- کجا؟
- همینجوری، فقط خدا کنه زودتر امشب تموم بشه
- تو تا چشم به هم بذاری صبح اومده، در بالکن یادت نره باز بمونه، هوا سرده میشه دم صبح.
- باید نجاتش بدم.
دامن پیراهنش را با دست راست جمع می کند. از روی تخت بلند می شود تنه درخت چروکیده می شود.
-الان بگیر بخواب بعدا هر کی رو خواستی نجات بده.
اتاق تاریک می شود. ملاحفه را دور خودم می پیچم. رد هوای خنک را می گیرم. از در آلومینومی می گذرم. میرسم لبه جان پناه، از بالا پایین را نگاه می کنم. صدایی از اعماق تاریکی فریاد میزند.
- نجاتم بده سوختم
در پشت دیوار کوتاهش پناه می گیرم. سرم را می گذارم روی زانوهایم.
-فقط یک شب را هم دوام بیاور
در حیاط باز می شود. بابا زنبیل قرمزی را که هر جا با خودش می برد را روی زمین می¬گذارد. بیل را بر می¬دارد یکی از موزاییک های لق حیاط را درآورده و بیل را در آن فرو می برد.
- حیاطی که توش درخت نباشه حیاط نیست بیابانه، برهوت.
خاکها کنار موزاییک روی هم تلنبار می شوند. بیل را تکیه می دهد به دیوار از توی زنبیل یک نهال کوچک را بیرون می آورد.
- درخت چی؟
- میوه که داد می فهمی
ریشه های نازک نهال را با دست در چاله جای می دهد و ساقه نازکش را می دهد دست من
-محکم بگیر کج نشه
خاکها را با دست می ریزد دور آن و با پایش می کوبد. با آفتابه زرد رنگ دور و برش را می خیساند.
- قدیما یه حیاط برزگ داشتیم پردرخت سیب، توت، گلابی، توی باغچه انواع سبزیهارو می کاشتم. جعفری، ریحان عطرش همه خونه رو بر میداشت.
- دور تا دورشم گلهای سرخ و بوته های گوجه، یادمه
هزاران بار تعریف کرده است. انگار در همان زمان و درهمان خانه توقف کرده است.کنار سکوی کنترل آب می نشیند و دستانش را جلو می آورد.
- آب بریز.
- بسه
دستانش را بهم فشار می دهد و آب اضافی را می چلاند.
- شاید عمر من کفاف نده میوه هاش رو بچینم اما ..
سرش را بالا می برد به آخرین طبقه که رسید بی حرکت می ماند و آهی می کشد.
-اما حداقل بچه های این ساختمان یک درخت داشته باشند.
قد کشیده، تک و توک میوه های کال در بین شاخه هایش دیده می شود زردآلو یا هلو هنوز مشخص نیست.
- تا حالا که باید می رسیدند.
دست می برم. یکی از شاخه ها را پایین می کشم. جیغ می کشم و چند قدم عقبتر می روم دستهایم را تکان میدهم. برگها همه سوراخ سوراخ شده و مچاله و تیره. مشت مشت سیاهی پشتشان پنهان می شوند. بدنم مور مور می شود. نگاهم روی پوست رنده رنده شده، درخت خیره می ماند.
-نجاتم بده سوختم.
فریادهای عاجزانه اش را در دل تاریکی می شنوم.
ظرف خالی شیشه پاکن را تا نصفه پر آب کردم، گذاشتم روی زمین. در شیشه محلول را محکم فشار دادم از روی خط چین چین دورش دو قسمت شد.
- گفت به اندازه در بطری کافیه
ریختم داخل شیشه پاک کن. تکانش دادم. آب چرکی شد. با گوشه روسری دهانم را پوشاندم. نردبان آهنی را کشاندم به طرف درخت و تکیه دادم به دیوار. نفسم که بالا آمد روی سومین پله اش ایستادم. با هر فشار اهرم شیشه پاک کن، سیاهی ها چسبیدند به درخت.
- شته ها خودشان خشک می شوند و می افتند پایین.
باد شاخه ها را می رقصاند آتش خاموش و خاموشتر می شود.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
سلام.
«آتش» بی‌تکلیف است. یعنی روشن نیست که قرار بوده یک داستان طنز باشد یا داستان سوروئال صرفی که با خواب یکی از شخصیت‌ها شکل گرفته است. داستان از شخصیت‌ها چیزی به ما نمی‌گوید. نه کسی که خواب دیده مشخص می‌شود و نه کسی که داخل می‌آید. از طرفی، جملات آغازین داستان‌تان نوید یک قصه‌ی عجیب را می‌دهد؛ کسی که آتش گرفته و دهانش پاره شده امّا خیلی‌زود متوجه می‌شویم که این‌ها هذیان بعد از خواب دیدن است. جلوتر و با آمدن شخصیت دیگر که به‌نظر مادر می‌آید، همه‌چیز عوض می‌شود؛ هم لحن و هم فضای داستان. راوی در موقعیت بدی است. مدام داد می‌زند که: «سوختم، سوختم» و درخواست کمک می‌کند امّا مادرش برخورد سردی دارد؛ انگار مسئله خیلی هم برای او جدی نیست. به‌عنوان مثال مادرش می‌گوید: «چی شده؟ بدخواب شدی؟» یا «خواب اول شبی از معده سنگین». در صورتی که راوی لحظات سختی را توصیف می‌کند. کمی که می‌گذرد دلیلی برای وضع فعلی‌اش به خواننده می‌گوید امّا به کلیت داستان نمی‌آید و کمکی به آن نمی‌کند:

«جای رد ناخن هایم روی بازوهایم نقش بسته انگار که تراکتوری در روی ماسه نرم بی هدف به هرجهت حرکت کرده باشد. رویش را با آستین می پوشانم. لیوان بر می گردد روی شلوار و می ریزد روی شاخه های درخت
آب هم خاموشش نکرد بدتر آتش را به جانش ریخت
جان کی؟
بابا
بابا؟
تا وقتی زنده بود، نمی گذاشت بسوزه، نه؟»
با این‌که جلوتر پدرش خطاب به دختر در توجیه کاشت درخت می‌گوید: «اما حداقل بچه های این ساختمان یک درخت داشته باشند» و این‌طور تداعی می‌کند که نکند مکان این قصه در یتیم‌خانه یا مرکز نگهداری بچه‌های بی‌سرپرست است امّا لحن ابتدایی و دیالوگ‌ها و فضای اول داستان، نشان می‌دهد این خواب‌های آشفته در خانه رخ داده است. نکته‌ی دیگر لحن پدر است. او هم انگار خیلی دخترش را جدی نگرفته است و به‌اصلاح خودی نشان نمی‌دهد و همه‌چیز را خیلی ساده برگزار می‌کند. دختر خیلی سعی می‌کند وضعیت را بغرنج نشان دهد و لحن و کلمات و توصیفاتش را با فضایی که می‌بیند تطبیق دهد امّا پاسخ‌ها شبیه شوخی‌اند:

«خاکها کنار موزاییک روی هم تلنبار می شوند. بیل را تکیه می دهد به دیوار از توی زنبیل یک نهال کوچک را بیرون می آورد
درخت چی؟
میوه که داد می فهمی»

غرضم از لحن دیالوگ‌ها، خونسردی هجوآمیز و کمی با تمسخر پدرومادر است. اینکه عامدانه این کار را کرده‌اید یا نه بحث دیگری است امّا شما برای هیچ‌کدامش منطقی درست نکرده‌اید. البته نکته‌ی مهم‌تر این‌جاست که ما اصلاً نمی‌دانیم دختری که خواب می‌بیند چند سالش است؟ ما حتی نمی‌دانیم چرا چنین خوابی می‌بیند و پدرش چکاره بوده و چرا به خوابش آمده و درخت کاشته است؟ روابط در داستان شما، چه رابطه‌ی شخصیت‌ها و چه رابطه‌ی اشیاء، روشن نیست. شما بیشتر به‌جای این‌که قصه تعریف کنید و دلیل این آشوب درونی و این ذهیان عجیب را شرح دهید صرفاً از خواب‌های راوی گفته‌اید و آن‌ها با تنوع زیاد بسط داده‌اید. حتی سعی کرده‌اید به عجیب‌ترین شکل‌ممکن خواب‌ها را تعریف کنید تا خواننده قانع شود که راوی واقعاً خواب‌های عجیب دیده ولی متأسفانه این خواب‌ها هیچ‌کدام به پیشبرد قصه کمکی نکرده‌اند. فکر می‌کنم این داستان بیشتر از هر چیز به یک قصه‌ احتیاج دارد و بعد به خواب و هذیان.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۱
ریحانه محمدی » پنجشنبه 05 دی 1398
باسلام و عرض ادب و تشکر از وقتی که برای نقد این داستان گذاشتید. این داستان یک نوع داستان واقعی است اما به این شکل که پیرمردی در یک آپارتمان چهار طبقه به همراه دخترش یک نهال می کارد. پیرمرد می میرد و سایر اعضای خانواده به درخت بی توجهی می کنند بی توجهی نه عامدانه. یک روز دختر متوجه می شود که درخت دارد ازبین می رود چون شته ها تمام بدنش را می خورند و تمام ساقه و برگهای درخت از بین می رود. تمام شب دچار کابوس و بختک می شود جیغ میکشد اما صدایش در نمیاید ولیوقتی یکبار فریاد می کشد مادر به داخل وارد می شود و علت فریادش را می پرسد. کابوسی که ناشی از این است که آتشی بی شعله و دود درخت را می سوزاند و درخت کمک می خواهد. فردای آن روز سم میگیرد و درخت را سمپاشی می کند و درخت نجات پیدا میکند که یک داستان محیط زیستی می خواست باشد. اما این نوشته تا چه حد این را رسانده است ازنقد شما بر می آید که فقط خوابهای عجیب و هذیانش را رسانده است که در واقعیت هم همینطور بوده است. شاید یک نوع عذاب وجدان ناشی از بی توجهی به یک موجود زنده. اما سوال و خواهش من این است که راهنمایی بفرمایید که یک جنبه مثبت این نوشته چیست تا آن را تقویت کنم؟ و دوم چطور می شود این نوشته را به داستان تبدیل کرد. در واقع پیشنهاد شما را برای تبدیل این نوشته به داستان میخواهم بدانم. البته این را هم میدانم که اینجا کلاس آموزش داستان نویسی نیست. منظور من یکی دو جمله کمک کننده برای تبدیل این نوشته به داستان میتواند باشد. مثلا آیا می فرمایید من خواب را حذف کنم؟ یکی دیگر از سوالات اساسی من این است که در یک داستان کوتاه همه شخصیت ها باید به نوعی معرفی شوند؟ مثلا شغل، سن ، خصوصیات ظاهری و ... والدین.یا فقط همان دختر مهم است. سپاس از مهرتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت