قصه‌ی آشفته، موقعیت آشفته می‌خواهد




عنوان داستان : ست زرشکی
نویسنده داستان : قدسیه خان بابایی

حدود هشت و نیم بود که از خانه زدم بیرون. به قول مامان« تا آقا پالون خر انداخت؛ خانوم چادر سر انداخت». با آبجی اقدس ساعت ۹ خانه مامان قرار داشتیم. ساکم سنگین بود ولی نمی خواستم با تاکسی بروم. توی این موقعیت هزار تومن هم، هزار تومن بود. برای خریدن میز آرایش و صندلی ها، روی همه ی پنجاه هزار تومنی که قرار بود از اقدس بگیرم، حساب کرده بودم.
جلوی سوپری احمد آقا ایستادم. هیچ کس توی مغازه نبود. به احمد آقا گفتم یک تون ماهی و نیم کیلو خیارشور بدهد. صبح، آنقدر ذوق داشتم که دست و دلم نرفت چیزی برای ناهار بار بگذارم. هی فکر کردم چی درست کنم. آخرش خودم را اینجوری گول زدم که غذام میسوزد؛ معلوم نیست چقدر طول بکشد تا موهای اقدس رنگ بازکند. آخر اقدس هر دفعه ته تیوپ های رنگ را قاطی پاطی میکرد و می مالید به موهاش. یک بار یلدا بهش گفت« خاله جونی موهات خیلی خوشگل شده؛ عین موهای آن شرلی». این دفعه هم اگر به هوای عروسی خواهر شوهرش نبود، حتما خودش رنگ میکرد.
سر صبح، تا علی و یلدا پای شان را از خانه بیرون گذاشتند و صدای روشن شدن موتور علی آمد، دویدم توی زیرزمین. آب پاش و رنگ مو و پودر دکلره و دستکش و پیش بندو از رو کابینت قدیمی برداشتم و ریختم توی ساک سفری علی. یک ساک قهوه ای چرمی متوسط بود؛ به قول خودش مال زمان جاهلی!
هر دفعه که برای کار ارایشگری از خونه بیرون می زدم کیف را می انداختم رو کولم و یا علی از تو مدد! قراضه شده بود ولی دسته و بدنه اش هنوز محکم بود.
نه که فقط غذا بار نگذاشته باشم، اصلا هیچ کاری نتوانستم بکنم. حتی استکان نعلبکی صبحانه را هم آب نزدم. عوضش موقع برداشتن ساک، توی زیرزمین ایستادم و یک دل سیر به پرده های تور زرشکی نگاه کردم. حاشیه های تور، کمی زدگی داشت ولی عوضش کم تر پول دادم. به قول مامان« هیچ ارزونی بی علت نیس، هیچ گرونی بی حکمت نیس». همین که چرک و چیل و طبله های کنار پنجره های کوتاهِ زیر زمین را می پوشاند خدا بده برکت.
چند تا گلدان کوچک گل ناز هم گذاشته بودم روی یک میز قدیمی. فکر کردم میز و صندلی زرشکی هم که بیاید، چه سِت خوش رنگی میشود. گلدان های بزرگ گِلی توی حیاط را با هر بدبختی که بود کشیدم جلوی پنجره ها. لامصب ها خیلی سنگین بودند ولی عوضش اینجوری توی حیاط که می ایستادی، از پشت شیشه ها تور زرشکی معلوم نمیشد. میخواستم وقتی آرایشگاه کامل شد همه را یک جا به علی نشان بدهم.
احمد آقا تون ماهی را روی میز شیشه ای گذاشت و خیار شور را توی پلاستیک فریزر ریخت. با احتیاط زیپ ساک را باز کردم. پارچه کناره های زیپ ریش ریش شده بود. ولی طوری هم نبود که بشود بدوزیش. اولش توی ذهنم آمد در اولین فرصت باید یک ساک نو بخرم ولی بعد تندی یادم آمد وقتی میز آرایش و صندلی ها را بخرم و آرایشگاه را راه بیندازم چه نیازی به این چیزها؛ می مانم توی آرایشگاه خودم و کارم را میکنم. «آرایشگاه خودم» توی ذهنم پیچ و تاب خورد؛ به قول یلدا ته دلم ویلیق ویلیق شد.
کیف پولم را از رو وسایل توی ساک برداشتم . دو تا اسکناس ده تومنی گذاشتم روی میز چرک مغازه. علی، صبح به صبح بیست تومن میگذاشت لب طاقچه. چشمم افتاد به پول های توی کیفم. یادم افتاد هزار تومن هزار تومن با چه جان کندنی جمعشان کردم.
داشتم فکر میکردم باید برای کرایه وانت هم یک فکری بکنم که صدای پیامک گوشیم آمد. آقای نوری بود. نوشته بود« امروز بالاخره تشریف میاری؟» این چند وقت هر روز همین ساعت پیام داده بود و من هربار بهانه ای جور کرده بودم. دفعه آخر که پیام داده بود و جوابش را نداده بودم زنگ زده بود و گفته بود« ببین.. بیا امانتی هاتو ببر. برا پولش عجله ای نیس؛ من اونقدر برای شخصیت و وجود خودت ارزش قائلم که..». و من وسط حرفهایش گفته بودم «نه بحث پولش نیس. فرصت نکردم بیام خدمتتون». و وقتی خندیده بود گفته بودم« ببخشید زنگ میزنن. باید برم درو باز کنم» و بی خداحافظی گوشی را قطع کرده بودم و تمام تنم یخ کرده بود.
خواستم بنویسم« اگرامروز پنجاه تومن بابت رنگ مو از خواهرم بگیرم و بگذارم روی چهارصد و پنجاه تومنی که با خون جگر جمع کرده ام و پولم درست بشود، بله تشریف می آورم» خنده ام گرفت. نوشتم «بله، تا ظهر خدمت میرسم» بلافاصله نوشت« به به! چشم ما روشن، پس منتظرتم ».
روز اولی که آگهی فروش میز و صندلی آرایشگاه را توی سایت دیوار دیدم، احساس کردم از خوشحالی یک لحظه قلبم ایستاد. بعد از اینکه دیپلم آرایشگری گرفتم بارها فکرکرده بودم یک میز و صندلی بخرم و آرایشگاه راه بیاندازم ولی هیچ جوری نمیتوانستم پولش را جور کنم. توی قسمت قیمت کالا نوشته بود: «پانصد هزار تومان». عین همان را لوازم آرایشی سر چهار راه توی مغازه اش گذاشته بود یک میلیون و پانصد.
اولش نیم ساعتی زل زده بودم به عکسی که فروشنده از میز و صندلی گذاشته بود توی سایت. نمی فهمیدم واقعا همینقدر که توی عکس مشخص بود نو هستند یا به خاطر نور لامپی بود که هم روی دسته ی صندلی زرشکی اصلاح افتاده بود و هم وسط آینه بیضی میز آرایش. دست مردی که موبایل را گرفته بود تا عکس بیاندازد توی آینه معلوم بود. آستین پیراهن آبی چهارخانه اش هم معلوم بود.
خوب یادم هست که سه بار روی اطلاعات تماس آگهی زدم و هر بار تا خواست زنگ بخورد قطع کردم. نمی فهمیدم میز و صندلی آرایشگاه زنانه را چرا باید یک مرد برای فروش بگذارد. فکر کردم شاید زنی قصد فروش داشته و شوهرش مثل شوهر من گفته:« خودم میذارم. سر و کارت با مردم نیفته برا خودت بهتره». شاید با زنش دعواش شده و گفته «ضررش به جهنم. همه شو از دم میدم بره؛ بشین بچه داری تو بکن» شاید زنش گریه کرده و گفته« الهی خیر نبینی، دلخوشیمو ازم گرفتی».. سرم داشت باد میکرد. گوشی را پرت کرده بودم گوشه ی اتاق که یلدا از مدرسه آمد. گفت تولد دوستش دعوت شده. گفت دوستش لباسهای تولدش را از ترکیه خریده. گفت همه ی بچه ها دعوتند. گفت خونه شون خیلی بزرگه؛ مثل قصره. گفت« مامان .. راسی کادو چی ببرم براش؟» رفت توی اتاق لباس مدرسه اش را کند و برگشت. گفت« لباس چی بپوشم؟ اون لباس قبلیه کوچیک شده ها». گمانم همان وقت بود که بغض گلویم را فشار داد. یاد روزی افتادم که رفته بودم تولد عطیه منصوریان. مامان یک پارچه پیچ اسکن آبی از بقچه پارچه های سوغاتی در آورد و داد برایم لباس بدوزند. مامان فقط عصمت خانم را به عنوان خیاط میشناخت و عصمت خانم هم فقط یک جور لباس بلد بود بدوزد. پیراهن جلو بسته با یقه سه سانتی که سر آدم به زور توی لباس می رفت و موقع پوشیدن میخواستی خفه شوی. اگر خیلی تحویلت می گرفت، با اضافه های پارچه یک گل رز هم درست میکرد و میزد روی سینه لباس. خوب یادم هست که وقتی توی آن تولد نشستم و هم کلاسی هایم با صدای بلند نوار توی ضبط رقصیدند و بالا و پایین پریدند، دعا کردم زودتر تمام شود. از بس که لباس های بچه ها رنگی رنگی بود. از بس خوشگل و خوش دوخت بود. از بس سر و وضع من به آنها نمی خورد.
احمد آقا داشت میگفت:« همین پیش پاتون از بازار اومدم. هر چی رو می فروشیم، فرداش باید گرون تر بخریم. والا دیگه موندیم». حوصله ایستادن و گوش کردن نداشتم. مثل علی گفتم« خیره ان شالله» آدامس های شیک را که احمد آقا به جای بقیه پول روی میز گذاشته بود برداشتم و ازمغازه بیرون آمدم. داشتم از پله ی مغازه احمد آقا پایین می آمدم که موبایلم زنگ خورد. آقای نوری بود. تا جواب دادم گفت« سلام. ببین.. برا بردن میز و صندلیه، وسیله داری؟» خواستم بگویم یک فکری میکنم که خودش زود گفت« یکی از دوستام وانت داره. میگم برات بیاره» گفتم«نه، زحمت میشه» بلند گفت« ای بابا.. چقدر تعارف میکنی» چیزی نگفتم. گفت« پس می بینمت دیگه. کاری نداری؟» خواستم بگویم از اولش هم با تو کاری نداشتم. گفتم« نه، ممنون» « پس فعلا» و قطع کرد. بلافاصله صدای پیامک آمد. نوشته بود« آدرس رو برات می فرستم می تونستم خودم بیام دنبالت ولی فکر کردم شاید سختت باشه. خیابان گل ها، کوچه هفتم، پلاک ۱۶، منتظرتم»
جلوی کبابی یک پسر جوان روی یک چهارپایه پلاستیکی نشسته بود. یک سبد بزرگ پیاز سفید جلوش بود و تند تند پوست میکند. جلوی تاکسی تلفنی چند تا از راننده ها بلند بلند با هم حرف می زدند. سخت ترین قسمت مسیر خانه مامان همینجا بود. مردها سر تا پایت را برانداز میکردند. علی میگفت« عیب نداره. کرایه بده با تاکسی برو. اصلا با آژانس برو ولی از جلو این بی ناموسا رد نشو»
از روی جوی کنار پیاده رو رد شدم و رفتم توی خیابان. گوشی را انداختم توی ساک. علی میگفت« زن هایی که موقع راه رفتن تو خیابون گوشی دستشونه .. استغفرالله» قدم هایم را تند تر کردم.
نزدیک امامزاده که رسیدم سینه ام میسوخت. همان طور که رد میشدم زیر لب سلام دادم. طوری نبود که بتوانم مثل علی بایستم و دست روی سینه بگذارم و سلام بدهم. از شیرینی فروشی کنار امامزاده بوی شیرینی تازه می اومد. دلم ضعف رفت.
از جلوی آموزشگاه که رد شدم بوی تافت و ادکلن زد به دماغم. روی یک پرده بزرگ نوشته بود:« آموزشگاه و آرایشگاه خاص» گمانم تا شش هفت ماه بعد از دیپلم آرایشگری هم رخت و لباس نخریدم. همان اول یک متر و نیم تترون گرفتم دادم اقدس برام یک مانتوی سفید دوخت. همیشه به بهانه لباس کار پوشیدم تا معلوم نشود لباس هایم تکراری است. توی آرایشگاه قر و فر زیاد بود. ولی کاری به بقیه نداشتم. به قول مامان « آدم باید همیشه نگاه کنه به دستمایه اش... نه که به همسایه اش».
همین که علی را راضی کرده بودم بروم آرایشگری یاد بگیرم خیلی بود. اولش گفت« اصلا حرفشم نزن». یک مدت هیچی نگفتم ولی بعد دیدم واقعا دلم میخواهد یک کاری یاد بگیرم. یک کاری که ازش پول دربیاید.

اولش دو سه دفعه گفتم «ببین هر وقت میخواهیم بریم یه عقدی عروسی ای چیزی... خب الان دیگه فرق کرده. زنها پول حسابی میدن میرن آرایشگاه هفتاد قلم آرایش میکنن. ما که از این پولهای یامفت نداریم که بخواهیم بدیم. ولی خب نمیشه هم که من و یلدا با همین موهای ساده بریم. بالاخره آدم آبرو داره». میگفت: «آخه من موندم مگه همین قیافه های خودتون چشه که میخواید خودتونو رنگ کنید برید یه عروسی» بعد که عروسی خواهرش مجبورش کردن بیاید زنانه و جلو عروس دوماد برقصد، چشمش افتاد به زنها و تازه فهمید تا حالا چی میگفتم. بعدش دو سه بار دیگه بهش گفتم «آخه تو که اینقدر مهربونی، به فکر من و یلدایی، نمیگی ما از بقیه کم میاریم؟» هیچی نمیگفت.
یکهو چیزی تو ذهنم آمد. به قول مامان باید رگ خواب مَرد رو پیدا کنی. یک بار گفتم« اصلا من به درک. نمیگی یلدا حسرت بخوره». فهمیدم شُل شد. دو سه دفعه دیگر هم همین ها را گفتم تا بالاخره یک شب گفت «باشه برو. ولی مدیونی اگه مثه زن آرایشگرا بگردی». تازه آن موقع فهمیدم دردش چی بوده. میگفت« زن که ددری شد، دیگه دلش به زندگیش نیس. مخصوصا که دستشم بره تو جیب خودش؛ دیگه شوهر کیلو چند»

بعد از اینکه دیپلم آرایشگری گرفتم، اقدس و دو سه تا از دوستام شدن مشتری هام . سالی یکی دو بار هم موهای مامان را رنگ میکردم؛ قهوه ای تیره. هر وقت موهاشو رنگ میکردم و می اومدم خونه، دو سه تا اسکناس تا شده تو ساک وسایلم بود. زنگ می زدم و تا میگفتم «مادر من این چه کاریه آخه؟» میگفت:« ننه جون، منو مدیون شوهراتون نکنید. پول دادی رنگ خریدی، حق شوهرت به من روا نیس»

جلوی فروشگاه لوازم آرایشی جلالی ایستادم. از همان موقع که آموزشگاه می رفتم وسایلم را از همینجا می خریدم. برا هر چیزی که لازم داشتم چقدرمیگشتم تا جنس ارزان پیدا کنم. همان را هم کم مصرف میکردم، یعنی هیچ وقت نشد یک نوک قاشق رنگ دور بریزم. جوری درست میکردم هیچی اضافه نیاید. به قول مامان کیله و رِجّه.
آقای جلالی داشت جعبه ها را وارسی میکرد و وسایل را توی قفسه ها میچید. پرسیدم «واریاسیون بنفش دارید؟» ردیف رنگ موها را نگاه کرد.« ظاهرا تموم کردیم». لبخند زدم و خواستم خداحافظی کنم که گفت« اجازه بدید یه نگاهی به اینا بندازم. اجناس، تازه رسیده». رفتم کنار فروشگاه و دستم رو گذاشتم روی دسته صندلی اصلاحی که اونجا بود. یک مقوای بزرگ به پشتی اش چسبونده بودند، «هشتصد و پنجاه هزار تومان». سلفونِ رویش خاک گرفته بود. دستم را برداشتم و خاکش را فوت کردم. آقای جلالی کارتون های کوچک و بزرگ روی میز را جابه جا کرد.
آن روز ناهار یلدا را دادم. فردا صبح راس ساعت ۹ با شماره فروشنده میز و صندلی تماس گرفتم. قرار گذاشتیم و رفتم آن سر شهر.آقای نوری میگفت «این مغازه رو، مستاجر قبلی که خالی کرد، سپردیم به بنگاه. گفتیم به هر حال کرایه ای ازش درمیاد کمک خرجی. یه مدت هم خالی افتاده بود. من، خیلی هم دلم نبود به زن کرایه بدم. ولی بنگاهیه هی کلید کرد حالا که مستاجر پیدا شده، بذار هم کار این بنده خدا راه بیفته، هم کار تو. اولش زنه، یکی دو ماه هم کرایه رو داد ولی بعد یهو دیدیم نه تلفن جواب میده نه چیزی. انگار یه گیر و گوری داشت. خدا عالمه»
«خلاصه اومدیم در آرایشگاش، زنه برگشت گفت: ندارم. تو این محل آرایشگاه نمی گرده. حالا دیگه گردن خودش. گفت برا اینا یک و پونصد پول دادم. گفتم زن حسابی خب اینا به چه دردم میخوره. خواهش تمنا کرد همینجا بمونه بردار عوض کرایه ت. منم واقعیتش دلم سوخت. دیدم مستاصله. گفتم برو به سلامت.»
مِن مِن کردم و گفتم« یعنی راضیه؟» «آاااره بابا .. شما خیالت راحت. از خدا خواسته اش بود. واقعیتش منم دیگه حوصله ارّه دادن و تیشه گرفتن با زنه رو نداشتم.»
همان روز که میز و صندلی را توی سایت دیدم، شب اش به علی گفتم « راستی خانم آموزشگامون دکور آرایشگاشو عوض کرده. یه سِری میز و صندلی گذاشته برا فروش» قلبم داشت گروپ گروپ میزد. گفت« خب! به ما چه؟» گفتم «هیچی.. همینجوری»
آقای جلالی برگشت چند تا وسیله دیگه از روی میز برداشت. گفتم « نداشتید نه؟» گفت «نه متاسفانه».
از فروشگاه که بیرون اومدم، دست کردم توی ساک که موبایلم را دربیاورم. میخواستم به اقدس بگویم سر راه واریاسیون بخرد. سر کوچه شان یک فروشگاه بزرگ لوازم آرایشی بود. دستم خورد به دسته کلید و کیف پول و آدامس های شیک. از گوشه زیپ دستم را فرو کردم تا ته ساک. پیداش نکردم. ساک را گذاشتم روی پرایدی که کنار خیابان پارک بود. زیپش را کامل باز کردم و با دقت نگاه کردم، واقعا نبود. سرم گیج رفت. پیامک های آقای نوری.. علی.. منتظرتم.. فعلا.. آدرس مغازه..
نفهمیدم چطوری به خانه مامان رسیده بودم. مامان صندلی آهنی قراضه را گذاشته بود گوشه حیاط و روی پله ی کوتاه جلوی در اتاق منتظر نشسته بود. تا من را دید گفت« چطو شده؟» زود ماجرا را گفتم. وا رفت. داشتم می گفتم که نگران نباشد و چیزی نیست و گوشی ام زیاد نمی ارزید که اقدس از راه رسید. با تلفن خانه مامان، شماره موبایلم را گرفتم. زنگ خورد. بلند گفتم«زنگ میخوره». مامان، بچه اقدس را بغل کرد و گفت« برید ببینید گوشیش کجا افتاده. برو بلکه پیدا کنی» اقدس هاج و واج بود. دنبالم راه افتاد. صدای مامان را از پشت سرم شنیدم که گفت«زنگ بزنید به علی. مردها بهتر میدونن باید چه کار کرد» اقدس پشت سر هم شماره ام را می گرفت و روی زمین را نگاه میکرد. گفتم«سایلنته» اخم کرد. حالا دنبال یک موبایل بی صدا میگشتیم که صفحه اش روشن باشد. اقدس گفت« آبجی میخوای آگهی بزنیم؟» جواب ندادم.
کنار بلوار و خیابان را نگاه کردیم. با پا برگ های خشک و قوطی های آب معدنی و رانی را کنار زدیم. توی جوی آب هم اثری از موبایل نبود.
دم سوپری احمد آقا ایستادم. گفتم ببخشید«موبایل من اینجا نموند؟» خندید. « گم کردی؟» سعی کردم لبخند بزنم. «بله» « من چیزی ندیدم اینجا. مطمئنی دستت بود؟» جواب ندادم.
روی زمین و روی میز را نگاه کردم.« اگه اینجا افتاده بود من می دیدم» گلویم میسوخت. از مغازه بیرون رفتم و توی کوچه و زیر پله های آهنی مغازه را نگاه کردم. برگشتم توی مغازه و گفتم« میشه یه ماژیک و دو تا ورق آچار به من بدید؟» تند تند نوشتم :«یک عدد گوشی گم شده. از یابنده تقاضا می شود با این شماره تماس بگیرد و مژدگانی دریافت کند.» اول ، شماره خانه را نوشتم ولی بعد پشیمان شدم. احتمالا اولین جمله علی این بود:« اینم از کار کردن زنها.» شماره خودمان را خط زدم، شماره خانه مامان را نوشتم. روی کاغذ دوم هم همین ها را نوشتم. احمد آقا گفت« اومدید اینجا دستتون نبود» گفتم« دم در مغازه دستم بود. نمیدونم کی افتاده». صدای کلفتی از پشت سرم گفت: « بردن» برگشتم طرف صدا. مرد قد بلند و چهار شانه ای کنار یخچال بزرگ ته مغازه ایستاده بود. داشت نوشابه و کیک میخورد.« از این گوشی خوبا بود؟ یعنی از این جدیدا؟»«زیاد نه» گوشی نوکیای ساده ای را نشانم داد« از اینا بود؟»« نه» «خب پس بردن دیگه؛ الان همه دزد شدن» احمد آقا نگاهش کرد و دستمالش را روی جای پلاستیک خیارشور کشید.
گریه ام گرفته بود. سرم را پایین انداختم. اقدس گفت« چسب هم بگیر». احمد آقا یک چسب نواری هم روی میز گذاشت. یادم آمد کیف پولم را برنداشتم. اقدس یک اسکناس روی میز گذاشت. احمد آقا فقط پول چسب را حساب کرد.
برگشتیم طرف خانه مامان. سرم سنگین شده بود. گردنم تیر میکشید. جلوی آژانس و کبابی شلوغ بود. از جلوی امامزاده که رد می شدیم ایستادم. دستم را روی سینه گذاشتم و سلام دادم. اقدس گفت« یه چیزی نذر کنیم پیدا بشه» توی دلم گفتم« یا امامزاده عظیم الشان، پنجاه تومن .. نه، بیست تومن نذر میکنم گوشیم پیدا بشه» می ترسیدم کسی گوشی را پیدا کند و به علی زنگ بزند. پیام های آقای نوری... منتظرتم.. نگران نباش.. وسیله داری؟ .. قابلتو نداتره.. همین ها برای یک عمر علی کافی بود.
اقدس آهسته گفت« آبجی..چیزی هم تو گوشی هس؟» با بغض گفتم «نه».
اگر کسی گوشی را پیدا میکرد و به علی زنگ میزد و میبرد تحویلش میداد و علی، چت های من و آقای نوری را میدید. اگر می فهمید این مدت پس انداز داشته ام. اگر قرار و مدارم با آقای نوری را میدید... قصد کرده بودم به علی بگم صندلی ها رو صد هزار تومن خریده ام، خورد خورد کار میکنم پولش را میدهم. قصد داشتم بگویم جنس دست دوم که خودت بهتر میدونی ، قیمتی نداره.
جلوی فروشگاه لوازم آرایشی ایستادم. پاهایم راه نمی رفت. اقدس کاغذ را گرفت و رفت داخل. آقای جلالی کاغذ را گرفت و پشت شیشه چسباند. بعد، از مغازه بیرون آمد و کنارم ایستاد« نگران نباشین.. پیدا میشه ایشالا». راه افتادم ولی دو سه قدم که رفتیم برگشتم و به آقای جلالی گفتم« واریاسیون آبی هم نداشتید؟» صدای خودم را نشناختم. انگار صدای کسی از گلوی من خارج شد. با تعجب نگاهم کرد و رفت داخل؛ من هم پشت سرش. از بین کارتن های روی میز یک جعبه کوچک برداشت و جلویم گذاشت. اقدس بقیه پول چسب را روی میز گذاشت.
برگشتیم خانه مامان. تا رسیدیم، شوهر اقدس به موبایلش زنگ زد. اقدس یواش حرف میزد. از بین حرف هاش شنیدم «نه هنوز رنگ نکردم؛ تازه رسیدم خونه مامانم».
بلند شدم ساک را روی اوپن آشپزخانه مامان خالی کردم. پودر دکلره را توی کاسه ریختم و اکسیدان را رویش خالی کردم. مامان و اقدس نگاهم میکردند. اقدس بی حرف بلند شد موهایش را شانه کرد و نشست روی صندلی کنار حیاط. پیش بندش را بستم و خمیر سفید دکلره و اکسیدان را روی موهاش مالیدم. مامان دو تا دستکش یک بارمصرف دستم داد« دستات خراب میشه» دستکش را دست کردم و ادامه دادم. تا پلاستیک فریزر را پاره کنم و روی موهای اقدس بکشم، مامان برایم چای ریخته بود. هسته دو تا خرما را درآورد«بذار دهنت حالت به هم نخوره». خرما را به زور چایی قورت دادم. راه گلویم بسته شده بود.
مامان یک خرمای دیگر دستم داد«پَسه پنهون کاری نکنید مادر؛ بالاخره که می فهمه.» نمی خواستم زنگ بزنم. نمی تونستم واکنشش را پیش بینی کنم. مامان حرفش را تکرار کرد.
شماره علی را گرفتم. تا جواب سلامم را داد گفت «چی شده؟» گفتم« هیچی.. مگه باید چیزی بشه..زنگ زدم حالتو..» بلند گفت« یلدا طوری شده؟» دستپاچه شدم« نه به خدا.. یلدا مدرسه است» « پس چی؟» « هیچی .. گوشیم..» « گوشیت چی؟ چرا نسیه حرف میزنی؟»« گم شده»« مگه تو خونه نبودی؟» « یه سر اومدم خونه مامان اینا» چند لحظه سکوت کرد بعد گفت «برو بسوزونش. اگه افتاده باشه دست یه بی پدر درد سر درست میشه. خدافظ ».
مامان کنار تلفن نشسته بود و پشت سر هم شماره موبایلم را می گرفت. بوق میخورد ولی کسی جواب نمی داد. گفتم« مامان زیاد بگیریم شارژش تموم میشه خاموش میشه.» مامان گوشی را گذاشت« خب گفتم بلکه..» اقدس گفت« آبجی پوست سرم داره میسوزه». تند گفتم« برو موهاتو بشور». مامان گفت« برو همین کاری که شوهرت میگه بکن». واریاسیون آبی و اکسیدان و آب و رنگ دودی را توی کاسه قاطی کردم. کف سر اقدس قرمز شده بود. رنگساژ را آرام آرام روی موهاش مالیدم. اقدس همانطور که روی صندلی نشسته بود چند ثانیه یک بار شماره موبایلم را میگرفت.داشتم آماده میشدم بروم خانه، کارت ملی بردارم و برم دفتر خدمات پستی و سیمکارتم را بسوزانم. باید قید گوشی را می زدم. شاید برای همیشه. علی پول نداشت که برایم موبایل بخرد. اگر میخواستم خودم بخرم باید همه پس اندازم را می دادم برای موبایل. آرایشگاه چی میشد؟ همه ی نقشه هایم.. یلدا.. رگ های گردنم تیر میکشید. « الو..الو آقا.. شما این گوشی رو پیدا کردی؟» اقدس داشت فریاد می زد. موبایلش را از دستش کشیدم «سلام. اقا شما گوشی پیدا کردید؟» «آره. افتاده بود تو خیابون.»« من خیلی زنگ زدم. جواب نمی دادید»« من بلد نیستم اینا رو جواب بدم. الانم داشتم دست میکشیدم روش یه دفعه صدا شما اومد»« ببخشید..ممنون میشم گوشی رو بهم بدید» «من الان که سر کارم» « کجا پیداش کردید». «تو محله خودمون.. نزدیک آژانس. افتاده بود کف خیابون»« محله تون کجاس؟» «خیابون شقایق» «ما هم شقایقیم. میشه خواهش کنم گوشی رو..»« من حدودای ظهر میام محله. الان سر کارم» « گفتم کوچه شش پلاکِ..» گفت« شیش؟» و صدا قطع شد. گوشی خاموش شد. اقدس رفت موهایش را بشوید.
دستهام بدجوری می لرزید. مامان گفت« الهی شکر.. خدایا شکرت»از جا بلند شدم. مامان نگاهم کرد. گفتم «میرم یه شکلاتی چیزی برا این بنده خدا بگیرم». از پله های مغازه که بالا می رفتم پاهایم تا میشد. مانده بودم شکلات بخرم یا شیرینی؟ ماجرا را به فروشنده گفتم. گفت: «این شکلات ها خوبه خواهر، اگه راهش دور باشه راحت تره.» زنی که یک بسته آب نبات خریده بود گفت:« پول بهش بده. شیرینی میخواد چه کنه؟ مردهای بد بخت تو نونِ زن و بچه موندن.» و از شیرینی فروشی بیرون رفت.
شیرینی فروش، جعبه شکلات بزرگی را برداشت و با دستمال خاکش را گرفت.« بازم خدا رو شکر که پیدا شد؛ آدم نامرد زیاده» لبخند زدم. نمی دانستم کسی که گوشی ام را پیدا کرده چه شکلی است.

وقتی از شیرینی فروشی برگشتم چند تا مرد سر کوچه مامان ایستاده بودند. تا من را دیدند شاگرد کبابی گفت« همینه» و کمی عقب رفت. مرد چهل پنجاه ساله ای به طرفم اومد. سر و وضعش به هم ریخته بود. یک کاپشن چرم مشکی کهنه تنش بود و یک شلوار پارچه ای نازک. موتورش روشن بود و درست سر کوچه مامان پارک کرده بود. دو سه قدم آمدم داخل کوچه . مرد به طرفم آمد. گوشی را گرفت طرفم. قلبم داشت می ایستاد. سعی کردم سریع گوشی را بگیرم که متوجه لرزش دست هایم نشود. « ماشین از روش رد شده» صدایش خش داشت. صفحه گوشی خرد شده بود. شکلات را به طرفش گرفتم. گفت« اِ.. دست شما درد نکنه.. من صبح داشتم از این خیابون..» نماندم بقیه حرف هاش رو بشنوم.
مامان تا گوشی را دید صورتش سرخ شد « حالا کلی باید بدی درست کنی». اقدس موهایش را شسته بود. جلوی آینه ایستاده بود« خیلی خوشگل شد آبجی. همون رنگی که دوس داشتم.» مامان گفت« یعنی چقدر خرج گوشیه میشه؟». اقدس نگاهم کرد«حوصله داری برای فردا موهامو درست کنی؟ اعصابشو داری؟» فکرم رفت دنبال پنجاه تومنی که می توانستم بابت شینیون ازش بگیرم. گفتم« آره. صبح بیا درست کنم».
از خانه مامان که بیرون آمدم یادم افتاد تون ماهی و خیارشور را گذاشته ام توی یخچال. برگشتم. مامان پلاستیک به دست داشت چادر رنگی سر میکرد. داشت به اقدس میگفت« دستپاچه اید.. گیجید.. همینجوری گوشیش رو گم کرد دیگه» تا من را دید گفت« داشتم برات می آوردم مادر».
سر کوچه مامان سوار تاکسی شدم. پاهام رمق نداشت. وقتی تاکسی از جلوی امامزاده رد شد توی دلم گفتم« آقا.. در اولین فرصت» و بعد فکر کردم کاش همان پنجاه تومان را نذر کرده بودم.
جلوی موبایل فروشی سر چهارراه پیاده شدم. گوشی را نشان دادم« درست میشه؟» پسر جوان گفت« ال سی دی شکسته. چهار صد،چهارصد و پنجاه. البته موجود ندارم. اگه می خواهید بگم بیارن.» سر تکان دادم. گوشی را برداشت و زنگ زد. بعد گفت «چهارصد. عصری برام میارن. شما غروب بیا تحویل بگیر». همه اسکناس های توی کیفم را روی میزش گذاشتم و بیرون آمدم.
مامان میگفت:« میگن قدیما یه زنی بود چرخه ریسی میکرد. یه روز یه جَوون ناتو اومد پنبه هایی که زنه ریسیده بود تحویل بگیره. تا پنبه ها رو وزن کرد گفت این که دو مثقال کمه. زنه دستپاچه شد. گوشواره های طلاش رو در آورد انداخت تو پنبه ها. گفت پسر جون، دوباره بکش بین درست شد. پسره گفت کشیدن نمیخواد. درست شد؛ چه جورم درست شد»
داشتم می رفتم توی کوچه خودمان که چشمم افتاد به کافی نت. رفتم تو. به دختر جوانی که پشت کامپیوتر نشسته بود گفتم:« میخوام یه متن برام پرینت بگیرید». با لبخند گفت« خواهش میکنم در خدمتتون هستم، دست نویس متن همراهتونه؟» گفتم «کوتاهه». دختر، یک کاغذ یادداشت جلوم گذاشت« لطفا هر چی مد نظرتون هست بنویسید، من براتون تایپ کنم.»
درشت نوشتم: «کوتاهی، بند و ابرو، میکاپ، شینیون، با بهترین کیفیت و نازل ترین قیمت.»
فکر کردم صندلی فلزی آبی را میشود زرشکی کرد؟
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم خان‌بابایی، سلام.

«ست زرشکی» تا همین‌جا هم داستان خوبی شده است. نویسنده بی‌وقفه قصه می‌گوید و شخصیت‌ها و راوی را جلو می‌برد و مهم‌تر از همه، کلیّت منسجمی دارد و لحن داستانی خودش را تا انتها حفظ می‌کند. ریتم تند داستان هم برازنده‌ی قصه و شخصیت اصلی است که دائم حرف‌ می‌زند و تلاش می‌کند به هدفی که دارد برسد. بااین‌حال، سعی می‌کنم چند نکته درباره‌ی اثر بگویم و مقداری هم پیشنهاد بدهم:
قصه آن‌طور که ادعا می‌کند ملتهب نیست؛ یعنی آشفتگی‌اش عمق پیدا نمی‌کند. فضای آشفته را جز در زبان در موقعیت‌ها نمی‌سازد. راوی به‌قصدِ خریدن میزوصندلی آرایشگاه از خانه بیرون می‌آید و آن‌وسط هزارتا فکر و خیال می‌کند و باید به‌فکر بچه‌هایش و چندنفر دیگر هم باشد. درعین‌حال، از نظر مالی فوق‌العاده اوضاع وخیمی دارد و می‌خواهد بدون این‌که همسرش متوجه شود میز آرایشگاه را با قیمت بهتری از یک غریبه بخرد. امّا مثلاً حضور راوی در آن بقالی توجیه ندارد. معلوم نیست به‌غیر از خریدن تن‌ماهی و خیارشور چرا دارد وقت خودش را تلف را می‌کند؟
از طرفی، بعضی از تشویش‌ها و سؤال‌هایش کمی ساده‌لوحانه به‌نظر می‌رسند. مثلاً آن‌جایی که با خودش می‌گوید چرا باید یک مرد میز و صندلی آرایشگاه زنانه را بفروشد. و سپس خودش را با زندگیِ بسته‌ و رفتار شوهرش مقایسه می‌کند و برایش توجیه خامی می‌تراشد. نه این‌که چنین رفتارهایی دیگر وجود ندارد و منسوخ شده است بلکه منظورم این است که شما مقدمه‌ای برای این ساده‌لوحی ترتیب نداده‌اید. برعکس، شخصیت اصلی هم ظاهراً خیلی هم تیزوبُز همه‌ی برنامه‌ها را چیده و دنبال این است که بدون این‌‌که شوهرش متوجه شود کارهایش را جلو ببرد.
درباره‌ی زبان کار و استفاده از برخی اصطلاحات هم به‌اندازه و تا حدودِ زیادی براساس بافت داستان عمل کرده‌اید. مثلاً: «همین که چرک و چیل و طبله های کنار پنجره های کوتاهِ زیر زمین را می پوشاند خدا بده برکت.» یا «آب پاش و رنگ مو و پودر دکلره و دستکش و پیش بندو از رو کابینت قدیمی برداشتم و ریختم توی ساک سفری علی. یک ساک قهوه ای چرمی متوسط بود؛ به قول خودش مال زمان جاهلی!» یا «به قول یلدا ته دلم ویلیق ویلیق شد.»
البته همچنان، به‌نظرم، این جمله‌ها و اساساً تمام جملات داستان از نظر زبانی نیاز به پاکیزه‌شدن دارد؛ بعضی‌هایشان پریشان و بدفرم‌اند و روشن است که خیلی موقع نوشتن تراش نخورده‌اند و عجله کرده‌اید. نکته‌ دیگر این‌که، گمان می‌کنم داستان کمی تا قسمتی به سمت کلیشه‌ها حرکت کرده است. به‌عنوان‌مثال، راوی از تولد یکی از دوستانِ دخترش(یلدا) حرف می‌زند و می‌گوید که خانه‌ی دوست یلدا بزرگ است و حالا باید هدیه ببرد برای تولدش و بغض گلوی او را گرفته است. درصورتی‌که شما نرم‌نرمک دارید فقر این خانواده را عیان می‌کنید. برای همین دیگر نیازی به این جملات و این روند کلیشه‌ای ندارید که بعد از داستانِ تولدِ دوستِ یلدا، به‌خاطره‌ی خودش در کودکی اشاره بکند. و این یک‌جور استراحت‌دادن زورکی به مخاطب و دور کردنش از لحاظِ آشوب است که باعث می‌شود خواننده از آن فضای ابتدایی دور شود. حتی گمشدن موبایل هم، به‌نظرم، نتوانسته تعلیق درخوری ایجاد کند و ما بیشتر با ان شوهر رادیکال مواجه شویم. فکر می‌کنم داستان‌تان به مقداری فرازوفرود و موقعیت بیشتر برای ترسیم چنین فضایی نیاز دارد تا از پسِ تکمیل طرح کلیِ نسبتاً ملتهبِ داستان بربیاید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۱
قدسیه خان بابایی » دوشنبه 02 دی 1398
بسیار عالی، ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت