نیاز به بازنویسی نه، امّا به بازنگری اساسی، چرا



عنوان داستان : نجات شهر با ماسک

به نام حضرت دوست
حسین با پیراهن مشکی وارد کلاس شد. این اولین روزی بود که بعد از درگذشت پدربزرگش به مدرسه می‌آمد. از زمانی که وارد کلاس شد تا لحظه ای که روی صندلی اش نشست، از هر طرف کلاس این جمله شنیده می شد: "حسین تسلیت می گم". حسین بدون این که به سمت صداها سرش را بچرخاند فقط سرش را تکان می داد و با این سر تکان دادن از دوستانش به خاطر همدردیشان تشکر می کرد.
زنگ اول علوم بود. معلم تا وارد کلاس شد، همه ایستادند. معلم مانند همیشه نگاهی به کلاس انداخت تا بررسی کند چه کسی غایب است. تا چشمش به پیراهن مشکی و صورت گرفته حسین خورد از حسین پرسید: "حسین چرا پیراهن مشکی پوشیدی؟"
حسین از جایش در ردیف سوم کلاس بلند شد و به آرامی گفت: "آقا پدربزرگمان فوت کرده است." صدای حسین آن قدر کم بود که معلم متوجه حرف حسین نشد. اما قبل از این که دوباره سوالش را تکرار کند یکی از بچه های ردیف اول گفت:" آقا پدربزرگش فوت کرده".
آقا معلم با کفش های نوک تیز مشکی اش به سمت حسین حرکت کرد. دستی که گچ کلاس ها زمختکش کرده بود را روی سر حسین کشید و گفت: "تسلیت می گویم حسین جان، ان شاا... غم آخرت باشه."
زنگ که خورد. همه بچه ها کلاس را ترک کردند. فقط حسین و آقا معلم در کلاس مانده بودند. معلم داشت برگه هایش را مرتب می کرد و حسین می خواست تا از معلمش یک سوال بپرسد اما می ترسید معلم به سوال او بخندد.
بالاخره تصمیمش را گرفت. از صندلی بلند شد شلوارمشکی اش را بالا کشید. پیراهن مشکی اش را اندکی پایین کشید و مرتب کرد. سپس کنار میز معلم رفت و ایستاد. آقا معلم که حواسش به اطرافش نبود و داشت برگه های کلاسورش را مرتب می کرد ناگهان متوجه حضور حسین شد. از حسین پرسید: کاری با من داری حسین جان؟
حسین مِن مِنی کرد و گفت: "آقا یک سوال داشتم".
آقا معلم گفت" بپرس پسرم"
حسین گفت: آقا چه جوری می شود آلودگی هوا را از بین برد؟
آقا معلم گفت: آلودگی هوا به عوامل زیادی مربوط است که مهمترینش دود خودروهاست. اگر روزی برسد که همه خودروها برقی شوند دیگر هوا آلوده نمی شود.
حسین گفت: چه کار باید کرد تا زودتر تمام خودروها برقی شوند.
آقامعلم گفت: این را دولت می داند. باید به جای تولید خوردوها بی کیفیت، خودروی برقی و هیبریدی تولید کند. اما چشم من آب نمی خورد تا ده پانزده سال آینده، اتفاقی بیافتد.
حسین گفت: ده پانزده سال. آقا این طوری که خیلی ها مثل پدربزرگ من از آلودگی هوا می میرند.
حسین با صدایی بغض آلود و لرزان ادامه داد: پدربزرگ من یک ورزشکار بود. او هر روز صبح به پارک می رفت و ورزش می کرد. روزی که فوت کرد هوا خیلی آلوده بود. پدربزرگم مثل همیشه برای ورزش به پارک می رود اما بعد از مقداری ورزش حالش بد می شود و متاسفانه قبل از رساندنش به بیمارستان، فوت می کند. من تصمیم گرفتم کاری کنم تا آلودگی هوا از بین برود و دیگر هیچ کس مانند پدربزرگم از آلودگی هوا نمیرد.
آقا معلم در دلش به احساسات پاک حسین غبطه خورد، نمی دانست باید چه جوابی به حسین بدهد. بعد از چند لحظه سکوت گفت: "حسین جان شاید تو بتوانی با درس خواندن روزی یکی از مسئولین این جامعه شوی و کاری کنی تا خودروها برقی شوند و هوا آلوده نشود. به نظر من الان باید خوب درس بخوانی تا بتوانی فردا به جامعه ات خدمت کنی و جلوی آلودگی هوا را بگیری.
حسین از این جواب ها زیاد شنیده بود. " تو باید درس بخوانی تا در آینده به دانشگاه بروی و سپس یک مسئول شوی و جامعه را اصلاح کنی"
حسین به خودش می گفت" تا رسیدن من به مسئولیت هزاران پدربزرگ از آلودگی هوا خواهند مرد. من باید آلودگی را همین الان از بین ببرم."
به خانه که رسید مادرش با یک پیراهن سیاه در خانه نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد. به مادر سلام داد و مادر که این یک هفته به خاطر فوت پدرش بسیار گریه و شیون کرده بود با صدای گرفته جواب سلامش را داد و گفت ناهارش روی گاز است.
بعد از خوردن ناهار به اتاقش رفت. دفترچه یادداشتش را برداشت و تصمیم گرفت برای از بین بردن هوای آلوده شهر برنامه ریزی کند. هیچ راه حلی به ذهنش نمی امد او می خواست به تنهایی مشکلی را حل کند که هیچ یک از مسئولین بزرگ کشور نتوانسته بودند حل کنند.
معلم علوم گفته بود که دود ماشین ها دلیل اصلی آلودگی است. راه حل، از بین بردن دود ماشین ها بود. اما او چگونه می توانست به تنهایی دود تمام ماشین ها را از بین ببرد. در همین افکار درهم و برهم یاد جمله معلم دینی افتاد: اگر می خواهید جامعه خودتان را اصلاح کنید از خودتان شروع کنید.
تصمیمش را گرفت باید ابتدا دود ماشین پدرش را از بین می برد. می دانست پدرش پول ندارد تا خودرو برقی بخرد پس باید کاری می کرد تا ماشین پدرش دود نکند.
شب وقتی مطمئن شد پدر و مادرش خوابیده اند از خانه خارج شد و مقدار زیادی دستمال وارد لوله اگزوز ماشین پدرش کرد سپس با چسب راه خروج لوله اگزوز را بست.
روز بعد مدارس تعطیل بود و حسین در خانه بود. صدای شبیه انفجار و بعد از چند لحظه یاحسین مادرش، حسین را از رختخواب بلند کرد. مادرش پشت پنجره ایستاده بود و داشت انگشت اشاره اش را گاز می گرفت.
صحنه ای که حسین می دید باور کردنی نبود. لوله اگزوز ماشین پدرش ترکیده بود و دود غلیظ سیاهی که از آن خارج شده بود آسفالت کف خیابان را مشکی تر کرده بود.
زنگ درب خانه که به صدا درآمد. پدر با دستانی سیاه وارد شد و گفت: " نمی دانم کدام آدم از خدا بی خبری داخل اگزوز ماشین پارچه فرو کرده؟ باز خدا رحم کرد لوله اگزوز ترکید و ماشین منفجر نشد."
حسین که صورت باریک و سفیدش به رنگ لبو درآمده بود بدون هیچ حرفی، خودش را از مقابل چشمان مادر و پدرش دور کرد و به اتاقش رفت.
خیلی ناامید شده بود. از این که می دید به جای این که مشکل آلودگی هوا را حل کند باعث شده تا پدرش به زحمت بیافتد بسیار ناراحت بود. سرش را که بالا گرفت چشمش به عکس شهید فهمیده افتاد که مدرسه در روز دانش آموز به او هدیه داده بود. به خودش گفت سختی کار تو که از سختی کار شهید فهیمده بیشتر نیست تازه تو یک سال هم از او بزرگتری. نباید تسلیم شوی. تو باید آلودگی هوای شهر را از بین ببری.
لباسش را پوشید. مادرش تا او را دید پرسید: کجا حسین؟
حسین که نمی دانست باید چه جوابی بدهد گفت می خواهم بروم خرید؟
مادر گفت: خرید چی؟
حسین گفت: می خواهم بروم گلدان بخرم در خانه بگذارم تا هوای خانه را تمیز کند.
مادر گفت: هوا خیلی آلوده است بهتر است بیرون نروی.
حسین گفت: ماسک می زنم.
مادر گفت: پس زود برگرد.
حسین وارد مغازه گل فروشی که شد با چشمانش دنبال بذر درخت می گشت.
مغازه دار که قد بلندی داشت و پیراهن قرمز و شلوار مشکی پوشیده بود از حسین پرسید چه گلی می خوای؟
حسین گفت: بذر درخت می خوام
مغازه دار گفت: بذر چه درختی؟
حسین گفت: درختی که هوا را تمیز کند.
مغازه دار گفت: برگ همه درخت ها هوا را تمیز می کند.
حسین گفت: بذری می خوام که یک ماه تبدیل به درخت بشه.
مغازه دار خندید و گفت: چنین بذری وجود ندارد. یک بذر برای این که درخت شود حداقل یک سال زمان لازم دارد، تازه اگر خوب ازش مراقبتش بشه.
حسین که ناامیدی دوباره سراغش اماده بود گفت: یعنی هیچ بذری وجود ندارد تا یک ماهه تبدیل به درخت شود و بتواند سریع آلودگی هوا را از بین ببرد.
مغازه دار که لبخندش تمام دندان های زردش را آشکار کرده بود گفت: نه بچه جان اگر آلودگی هوا به این راحتی ها درست می شد که شما الان به جای مغازه من سر کلاست نشسته بودی و تعطیل نبودی.
حسین حالا کاملا ناامید شده بود. اسکانس ده هزار تومانی اش را که برای خرید گلدان آورده بود در دستش مچاله کرده بود و با ناراحتی در پیاده رو قدم می زد. قبل از این که وارد کوچه یشان شود چشمش به یک پیرمرد خورد که داشت سرفه می کرد. یاد پدربزرگش افتاد به سمت پیرمرد دوید ماسکش را دراورد و به پیرمرد داد. پیرمرد وقتی این حرکت حسین را دید اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد. دستی به سر حسین کشید و گفت. ممنون پسرم. ماسک احتیاج ندارم. این کار تو، ما را به یاد یکی از دوستان شهیدم در جنگ انداخت.
اسم او حسین کاظمی بود. یاد هست در یکی از عملیات ها، عراق شیمیایی زد. ماسک به تعداد نفرات نبود. حسین ماسکش را درآورد و به من داد و خودش چند سال قبل به دلیل بیماری تنفسی درگذشت.
خاطره پیرمرد یک جرقه را در ذهن حسین ایجاد کرد. به داروخانه رفت اسکانس ده هزار تومانی اش را داد و گفت به اندازه پولم به من ماسک بدهید. مسئول داروخانه به او پنج ماسک داد.
ماسک را گرفت و سر کوچه یشان ایستاد. تصمیم گرفته بود هر پیرمرد یا پیرزنی را که دید یک ماسک به او هدیه بدهد تا با این کار جان او را نجات دهد.
ده دقیقه بود که سر کوچه ایستاده بود و چهار تا از ماسک ها را به سه پیرمرد و یک پیرزن هدیه داده بود. باید زودتر به خانه بر می گشت چون مادرش گفته بود زود برگردد.
در خیابان به دنبال یک فرد پیر می گشت. از دور یک پیرمرد عصازان داشت می آمد. برای این که زودتر ماسک را به برساند سریع به سمت پیرمرد دوید. تا به پیرمرد رسید ماسک را به او داد و گفت: حاج آقا این ماسک نذری است. شما باید ماسک بزنید تا خدایی نکرده در این هوا اتفاقی برایتان نیافتد.
پیرمرد که تمام حرکاتش به کندی انجام می شد سرش را بالا آورد و نگاهی به حسین انداخت. لبخند صورت پر از چین و چورک پیرمرد را زیبا کرد. ماسک را از دست حسین گرفت و گفت: پیر شی پسرم.
حسین از این که توانسته بود به چند نفر کمک کند خوشحال بود و راهی منزل شد. در داخل کوچه‌یشان احساس کرد چیزی در کنارش به زمین افتاد، سرش را که برگرداند یک گنجشک از بالای دختر روی زمین افتاده بود. بالای دختر لانه گنجشک بود و صدای جیک جیک چند جوجه گنجشک می امد.
گنجشگ مرده بود. دلیلش آلودگی هوا بود. این دلیلی بود که به ذهن حسین رسید. حسین از صدای جیک جیک بچه گنجشک ها بسیار ناراحت شد. به خودش گفت: اگر تو می توانستی هوا را تمیز کنی الان این بچه گنجشک ها بی مادر نمی شدند.
تصمیم گرفت گنجشک مادر را، خاک کند تا جسدش زیر لاستیک ماشین ها له نشود. درب خانه را زد. وارد حیاط شد از داخل انباری یک بیلچه برداشت و شروع کرد کندن باغچه. یک گودال کوچک درست شد. گنجشک را داخل گودال گذاشت. سرش را بالا آورد و نگاهی به درختی انداخت که لانه جوجه گنجشک ها بود. صدای جیغ جیغ جوجه گنجشگ ها بلند شده بود. انگار فهمیده بودند مادرشان مرده است. وقتی داشت روی جسد گنجشک خاک می ریخت ناخودآگاه شروع به گریه کردن کرد. ناراحت بود از این که نمی تواند برای آلودگی هوا کاری کند. در دلش گفت خدایا خودت کاری کن هوا تمیز شود. نگذار گنجشک ها و پدربزرگ ها بمیرن.
احساس کرد صورتش خیس شد. سرش را که بالا گرفت قطرات باران تمام صورتش را خیس کردند. خدا حرف حسین را شنیده بود و باران هوای شهر را دوباره تمیز کرد.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
سلام.
«نجات شهر با ماسک» یک انشای تمام‌عیار است؛و غرضم از یک انشا در مقایسه با یک داستان معنای منفی آن نیست بلکه آن را تمرینی برای نوشتن می‌دانم. نوشته‌ی شما موضوعش مسئله‌ی روز است همان طور که نثر و نوع مواجهه‌ی شما با سوژه. بااین‌حال، نکته‌ای که می‌توانم بعد از خواندن چند داستان از شما بگویم دست‌کم گرفتن داستان است. شما خیلی ساده با مسئله مواجه می‌شوید. یعنی سوژه داستان و شخصیت‌ها در یک سطح کاملاً تخت و بدون تحرک قرار می‌دهید و کمی تکانش می‌دهید و تمام. این داستان هم همین‌طور است و حتی می‌توانم بگویم از باقی داستان‌هایتان هم عقب‌تر است. این مهم نیست که شما درباره‌ی مشکلی مثل آلودگی هوا داستان می‌نویسید تا درباره‌ی یکی از دختران ناصرالدین‌شاه. بلکه آن‌چه اهمیت دارد شیوه‌ی برخورد و استفاده‌ی شما از این مسئله برای خلق موقعیت‌های داستانی‌ست. به شخصیت حسین نگاه کنید. چه ویژگی‌هایی دارد؟ حسین کلاس چندم است؟ واقعاً پدربزرگش از آلودگی هوا فوت کرده؟ پدربزرگ حسین تا قبل از مرگش چگونه آدمی بوده؟ شما همچون پیام‌های بازرگانی خیلی گل‌درست و غلوآمیز رفته‌اید سراغ مسئله‌ی اصلی. حسین داستان شما بیشتر از اینکه یک نوجوان ماتم‌زده باشد و به‌نسبتِ سن‌وسالش رفتار کند مثل آدم بزرگ‌ها رفتار می‌کند. حتی نسبت به تسلیت همکلاسی‌ها و معلمش هم خیلی سرد و بی‌روح است. انتظار داشتم حسین تصوری از خودش نسبت به کسی که توی آن سن‌وسال و لابد برای اولین‌بار مرگ یکی از عزیزانش را مشاهده کرده، به مخاطب بدهد. کمی برود توی عوالم بچگی‌اش. کمی پیش‌بینی، کمی تخیل. به‌هرحال راوی شما یک بچه یا یک نوجوان است. امّا به‌محض این‌که از معلمش سؤال می‌کند که: «آقا چه جوری می شود آلودگی هوا را از بین برد؟» از پاسخ معلمش متوجه می‌شویم اساساً آلودگی هوا مسئله‌ی جدی نویسنده نیست. چون نگاهش و طرح موضوعش با گزارش‌های زرد ژورنالیستی آن‌قدرها تفاوتی نمی‌کند.
شما حتی می‌توانستید آلودگی هوا را به یکی از خرده‌داستان‌ها تبدیل کنید و جریان مرگ پدربزرگ یا باقی پدربزرگ‌های توی کلاس را محور اصلیِ کار قرار دهید. از طرفی، حسین هم خیلی مکانیکی و اتوکشیده و به‌اصطلاح بچه‌مثبت نمایش داده شده است. مگر می‌شود بچه‌ای توی این سن هیچ شیطنتی نکند و حرف بدی نزند و تصور متفاوتی از آدم‌های اطرافش حتی پدربزرگش نداشته باشد؟ این‌هایی که می‌گویم همه ظرفیت‌های قصه‌ی شماست که متأسفانه به آن فکر نکرده‌اید. دلیلش هم روشن است: شما قصه‌ای برای گفتن نداشتید و صرفاً می‌خواستید درباره‌ی یکی از مسائل روز کشور چیزی بنویسید. حتی «نذر ماسک» هم نتوانسته کمی از تخت‌بودن قصه بکاهد چون دلسوزی و ترحم او نه‌تنها بچه‌گانه نیست بلکه کاملاً تصنعی و تلویزیونی ازکاردرآمده و دافعه ایجاد می‌کند.
من فکر می‌کنم این نوشته نیاز به بازنویسی ندارد بلکه شما به‌عنوان یک نویسنده و بعد از ارسال شش داستان و تجربه‌ی بیش از سه‌سال داستان نوشتن، باید بازنگری اساسی درباره‌ی داستان و داستان‌نوشتن بکنید؛ این تغییر نگاه نسبت به داستان جز با خواندن رمان‌ و داستان میسر نمی‌شود. تعلل نکنید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۴
ایمان تکراری » شنبه 30 آذر 1398
سلام آقا ابوالفضل ممنون از لطفتان و از وقتی که برای خواندن داستان من گذاشتید. امیدوارم بتوانم روزی داستان های بهتری بنویسم. با آرزوی بهترین ها
ایمان تکراری » شنبه 30 آذر 1398
سلام آقا ابوالفضل ممنون از لطفتان و از وقتی که برای خواندن داستان من گذاشتید. امیدوارم بتوانم روزی داستان های بهتری بنویسم. با آرزوی بهترین ها
ایمان تکراری » شنبه 30 آذر 1398
سلام آقای فتحی نمی دانم این متن من به دستتان می رسد یا خیر. نویسندگی و کوزه گری شبیه هم هستند. کوزه گر با بازی با گل هنر می آفریند و نویسنده با بازی با کلمات. نقد کردن یک کوزه به معنای شکستنش نیست بلکه دیدن ظرایف و انحنای کوزه است. زمانی که یک پارچ کوزه ای را نقد می کنیم باید بگوییم چرا این پارچ این جایش انحنا دارد یا ندارد، نه این که چرا لیوان نیست. این که شما می گویید چرا در مورد پدربزرگ ننوشته ام خب معلوم است چون موضوع من چیز دیگری بود. اما در مورد این که می گویید نمی خواستید قصه بنویسید بلکه می خواستید در مورد یک موضوع اجتماعی حرف بزنید به نظرم نیت خوانی است. نیت خوانی که هیچ پایه و اساس و منطقی ندارد. در مورد کلاس و سن حسین پرسیدید که در این جمله کاملا اشاره شده است:"به خودش گفت سختی کار تو که از سختی کار شهید فهیمده بیشتر نیست تازه تو یک سال هم از او بزرگتری" در مورد علت فوت پدربزرگ هم که داستان اشاره کرده است. متاسفانه شما نمی توانید خوب تخیل کنید به نظر می رسد کار در فضای روزنامه نگاری طبع تخیل شما را کاملا از بین برده است. در مورد شناخت نوجوان هم بهتر است چند سال در مدارس کار کنید شاید داستان مرا بهتر باور کردید. آقای فتحی عزیز بهتر است بدانید که نقد کردن فقط درشت کردن نقاط منفی نیست بلکه دیدن جوانب مختلف داستان است. منتقد نویسنده را هدایت می کند. باز هم ممنونم از نقدتان زیرا آدم را به پیشرفت دعوت می کنید.
ابوالفضل سالاری » شنبه 30 آذر 1398
سلام ایمان جان راستش چون حوصله نداشتم تصمیم گرفتم داستانک ها رو بخونم و از داستان کوتاه شما هم عبور کردم چون دیدم طولانی ی اما دیدگاه شما رو که خوندم و نقدی که به نقد آقای فتحی داشتین کنجکاو شدم داستان شما رو بخونم . داستان رو خوندم و خیلی خوشم اومد من ۲۶ سالم هست و میشه گفت سخت گیرم توی انتخاب داستان خوب برای وقت گذاشتن و خوندن ولی داستان شما واقعا منو جذب کرد اول اینکه فکر کنم داستان شما به شدت مناسب گروه سنی کودک و نوجوان هست اگر به همین نکته دقت کنیم اونوقت توقع یک داستان پر فراز و نشیب عجیب غریب نداریم داستان شما ساده ست و در عین تلخی شیرین هست نوجوان شخصیت شما رو خیلی دوست داشتم و اتفاقا اینکه خیلی بچه مثبت بود رو هم ضعف شخصیت پردازی نمی دونم چون خود من و حتما خیلی های دیگه دقیقا همینجوری بچه مثبت بودیم . و اینکه حتی اگه این شخصیت داستان شما شیطون هم باشه شیطنت ایشون در زمان و مکان و موقعیت شما نمی گنجه و اصلا ضرورتی نداره این بچه حتما شیطونی کنه! داستان شما حتی تعلیق فوق العاده ای داشت اینکه من منتظر بودم ببینم این پسر قراره برا آلودگی هوا چه فکری بکنه ! لحن و نگارش شما هم بی اشکال بود یعنی خام نبود داستان شما هم سرگرم کننده ست هم بسیار آموزنده اینو بی اغراق میگم نمی دونم چند سالتون ولی به نظرم برای کودکان و نوجوان ها تخصصی بنویسید چون با این داستان نشون دادید که خیلی خوب از پسش بر میای

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت