جزءپردازی‌های برنامه‌ریزی شده، موجب منحصربه‌فرد شدن روایت می‌شوند




عنوان داستان : پسرم پشت درِ
نویسنده داستان : سمانه سلطانی

این داستان ویرایشی از داستان «پسرم پشت درِ» می باشد.

پیره زن مثل هر روز با صدای ساعت قدیمی و جیر جیر تخت خواب از خواب پرید. درد زانوهایش امانش را بریده بود اما باید عجله می کرد. دیرش شده بود. سلانه سلانه وارد آشپزخانه شد. به صورتش آبی زد و همزمان پیچ سماور را چرخاند. صدای باز شدن درب کمد اتاق پسرش را شنید. می دانست که وسایلش را جمع می کند. روز قبل همه ی لباس هایش را شسته و اتو شده توی کمد چیده بود. با چابکی سفره ی صبحانه را همانجا پای گاز توی آشپزخانه چید. همانجا که امید دوست داشت نیمرویش را داغ داغ بخورد. سبزی خوردن را از لای دستمال نخی توی بشقاب ریخت. کره ی حیوانی و عسل را قاطی کرد و هم زمان تخم مرغ های توی ماهیتابه را هم میزد. صدای ورق زدن روزنامه از هال به گوشش خورد. توی هال سرک کشید و قیافه ی عبوس شوهرش را دید که خود را سرگرم روزنامه خواندن نشان می داد. همیشه موقع رفتن پسرشان این قیافه را می گرفت. رضایت نامه را به زور امضا کرده بود. تا چند روز همینطور ساکت می نشست و به در خیره می ماند. پیره زن هیچ چیز نگفت. امید ساکش را تا دم در برده بود و داشت پوتین هایش را واکس می زد. چند دقیقه همینطور به او نگاه کرد و دلش برای پسر یکی یک دانه اش قنج رفت. بوی نیمرو او را به خود آورد. با عجله برگشت و زیر ماهیتابه را خاموش کرد. شوهرش همانطور که از پشت عینک زیرچشمی پسرشان را می پایید گفت: یادت نره کلید را برداری.
نان را که از فریزر بیرون آورد لحظه ای مردد ماند. بدون معطلی به سمت قاب عکس شوهرش توی طاقچه رفت از پشت آن و زیر عینک شوهرش، اسکناس های مچاله شده را توی کیفش ریخت. اسکناس ها هنوز بوی روزنامه می دادند. گوشی همراهش را نگاه کرد تا مطمئن شود که شارژش تمام نمی شود. از دفترچه ی قدیمی روی میز تلفن برگه ای را جدا کرد و شماره موبایلش را با عجله ولی خوانا روی آن نوشت. امید هنوز سرش پایین بود و با دقت و وسواس پوتین هایش را برق می انداخت. کلید را از جاکلیدی برداشت و چادر را توی کوچه روی سرش کشید.
زنگ در خانه بغلی را که با عجله چند بار پشت سر هم فشار داد ، زن همسایه شصتش خبردار شد که او پشت در است. چند بار با خودش عهد کرده بود که در را به رویش باز نکند اما دلش نمی آمد. می دانست پیره زن ول کن نیست و پشت سر هم زنگ را فشار می دهد. با عصبانیتی که سعی می کرد مخفی کند و هر روز ناموفق تر بود، در را باز کرد و یادش رفت جواب سلام پیرزن را بدهد:
- زهرا خانوم باز داری میری بیرون؟
هنوز نفسش چاق نشده بود. هن هن کنان جواب داد:
- آره. سفره ی صبحونه رو انداختم یادم رفته نون تازه بگیرم. میرم تا سر خیابون و جلدی بر میگردم.
برگه ی یادداشت و کلید را توی دست زن گذاشت. زن بی حوصله و عصبی آن ها را توی دستش فشرد اما هیچ چیز نگفت.
- قربون دستت. امید اگه اومد پشت در نمونه بچه م. خسته ست. کلید را بهش بده. اگه کاریم داشت یا چیزی خواست بگو این شماره منه.
بعد انگار که از نگاه ها و سکوت زن خجالت کشیده باشد چادرش را با دستپاچگی مرتب کرد و انگار که با خودش حرف میزد توضیح داد:
- اون روز آخری که داشت ساکشو می بست که بره ، باباش بهش گفت کلید خونه رو هم برداره ها. یادش رفت پسره ی سر به هوا.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم سمانه سلطانی
معمولاً وقتی که به جهت ارتقاء سطح کیفیتی آثار ارائه شده، به دوستان نویسنده پیشنهاد می‌شود که دست به بازنویسی داستان‌شان بزنند (البته به جز مواردی که نحوه شکل‌گیری روایت، نیاز به بازنگری کلی و در نتیجه بازآفرینی ساختاری دارد) تا از حضور واقعه‌ای متمم جهت تکمیل و ارتقاء روایت بهره مؤثرتری ببرند (دقیقاً همان پیشنهادی که در هنگام نقدِ نسخه اولیه این داستان، تقدیم حضور شما شده است)، گاهی برای برخی از دوستان گرامی، چنین تصور می‌شود که برای محقق شدن این منظور مهم، بایستی کارهایی محیرالعقول انجام داد و وقایعی صرفاً کُلی را به متن علاوه کرد تا منظور مورد نظر به طرز چشمگیرتری حاصل بشود. بعد هم به سراغ گسترده‌تر نوشتن روایت بروند و اتفاقاتی صرفاً «کُندکننده‌ای» را در متن تعبیه کنند که معمولاً بیشتر موجب اطناب و اختلال در نحوه شکل‌گیری سیر منطقی روایت می‌شوند تا این که موجب تکمیل و پیشبرد روایت بشوند؛ طبعاً این آسیب رایجی است که در برخی از متن‌هایی که با تعجیل و بدون دقت در هنگامِ برنامه‌ریزیِ روایی بازنویسی شده‌اند، به طرز محسوسی دیده می شود.
برگردیم به سراغ نقد این اثر ارسالی که اتفاقاً به طرز دقیق و مدیریت‌شده‌ای بازنویسی شده است و به بهره‌گیری حداکثریِ روایی از «خرده‌روایت»‌هایی مکمل، مؤثر، منطقی و پیشبرنده پرداخته است، آن هم فقط با تنظیم و علاوه کردهِ حدود «دویست و پنجاه و هشت» واژه دقیقاً محاسبه شده به نسخه اولیه، عملکرد آگاهانه‌ای که موجب تأثیرگذاری حداکثری روایت شده است، خرده‌روایت‌های تأثیرگذاری که در هنگام رفت‌وآمدهای ذهنی بانویِ سالخورده، به گسترش حسِ باورپذیری و همزادپنداری در مخاطب سخت‌پسند کمک شایانِ ‌توجه‌ای می‌کند: «...، صدای باز شدن درب کمد اتاق...، می‌دانست که وسایلش را...، روز قبل همه‌ی لباس‌هایش را...، خود را سرگرم روزنامه خواندن نشان می‌داد. همیشه موقع رفتن پسرشان...، ساکت می‌نشست و به در خیره می‌ماند...، و دلش برای پسر...، بوی نیمرو او را به خود آورد...، از پشت عینک زیرچشمی...، هنوز سرش پایین بود...، پوتین‌هایش را برق می‌انداخت...»؛ آفرین بر شما، درواقع شما بدون این که از واقعه‌ای صرفاً کُلی استفاده و کُند کننده سیر روایت کنید، با بهره‌گیری آگاهانه و مدیریت‌شده‌ از خرده‌روایت‌هایی «متصل‌کننده» و پیشبرنده، به طرز بسیار ملایم ‌و تأثیرگذاری، بین زمان گذشته روایت و وضعیت کنونی کاراکتر اصلی، ارتباطی ناگسستنی ایجاد کرده‌اید، آن هم بدون این که متن بارنویسی شده را به اطنابی غیرمنطقی و مُخلِ پیشبرد روایت دچار کنید.
همچنین شما در نسخه اولیه این اثر به صورت صرفاً مستقیم و از طریق آخرین دیالوگ ارائه شده، به مخاطب اعلام کرده بودید که: «...، اون روز آخری که داشت ساکشو می‌بست که بره جبهه...» که اتفاقاً کارکرد صحیح و مؤثری جهت انتقال مفاهیم ضروری روایت از طریقِ ظرفیت‌های موجود در یک دیالوگ موفق است؛ اما شما در هنگام بازنویسی این داستان، به طرز بسیار مدیریت شده‌تر و جهت همراهیِ حداکثریِ مکاشفه‌گرانه مخاطب با متن، به «نشان» دادن المان‌هایی پرداخته‌اید که علاوه بر حضور در دیالوگی پایانی داستان، در بخش توصیفی روایت هم موجب شناختِ دقیق‌تر کاراکتر پسر می شوند؛ عملکرد دقیقی که نشان‌دهنده ارتقاء تحسین برانگیزِ سطح مهارت‌های شما در بهره‌گیری برنامه‌ریزی شده از شیوه روایی «توصیف پویا» است.
خانم سلطانی گرامی، بابت اعتماد، صبوری و دقت‌نظر بزرگوارانه‌تان نسبت توصیه‌های تقدیم، صمیمانه تشکر می‌کنم، مشتاقانه منتظر داستان جدید شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت