از موقعیت یک‌ قصه‌گو حرف بزنید نه یک نقّال




عنوان داستان : نیمکت خالی
نویسنده داستان : محراب کیمیایی

ساعت نزدیک دوازده ظهر یک روز شهریوری بود. صدای کشیده شدن کفش روی آسفالت، ورود حاج یداله را به پارک جار می‌زد. سه ماهی می‌شد که حاج یداله اخلاقش عوض شده بود و با ظاهری متفاوت از خانه می‌زد بیرون؛ درست بعد از چهلم زنش. کفش‌هایش را می‌انداخت نوک پایش و پشت‌شان را می‌خواباند. با اینکه از نظر جسمی سالم بود اما یک قدمِ درست برنمی‌داشت. اصلا راه رفتن یادش رفته بود. وزن شکم گنده‌اش را می‌انداخت روی پاهایش تا حرکت کند. کمربندش کجش انگار تعادل او را بر هم زده بود و هر لحظه امکان داشت از یک طرف بیفتد.
حاج یداله از کنار جمع دوستان قدیمی‌اش که سرگرم بازی و صحبت بودند،گذشت. احوال‌پرسی آن ها را مثل همه این سه ماه تنها با حرکت دستی که در همان عرض کمرش اتفاق می‌افتاد، جواب داد. سه ماه بود که با کسی حرف نمی‌زد. صدای پچ‌پچ دوستان، پشت سرش هر روز بلند‌تر می‌شد و حاج یداله هر روز کرتر. پیراهن چهارخانه آبی چروکی به تن داشت. لبه یقه‌هایش برگشته بود و چرک، پشت یقه‌اش را سیاه کرده بود. معلوم بود با همین پیراهن می‌خوابد و بیرون می‌رود. معلوم بود یک هفته است که دخترش وقت نکرده به او سر بزند.
حاج یداله با تمام حواس‌پرتی ها و شلختگی‌ها، نیمکتش را خوب می‌شناخت. نیمکت همیشه خالی پارک. همانطور که موهای بلند سفیدش تا جلوی چشمان ریزش ریخته بودند و لب‌هایش نزدیک بود از صورتش بیفتند پایین، از بین چمن‌ها گذشت تا زودتر به نیمکت برسد. تنها نیمکت پارک که زیر هیچ سایه‌ای نبود؛ داغ داغ.
حاج یداله به نیمکت رسید، یکهو نشست. پاهایش سوخت، چشمانش را بست. تکیه داد، کمرش سوخت. حالا نوبت کف دستش بود. دسته نیمکت را گرفت و لب‌هایش را گزید. بعد از چند دقیقه آرام گرفت. انگار همین سوختن‌ها حالش را بهتر می‌کرد. آفتاب مستقیم می‌خورد وسط سرش تا بیشتر افکارش را در هم بپیچد.
حاج یداله سرش را به سمت آسمان گرفت که چشم‌ها و صورتش هم خوب بسوزند. دهانش را باز کرد، تا موقعی که ته گلویش یک مزه شور و داغ را چشید.
سرش را پایین آورد. یک پسربچه ده دوازده ساله با لباس ورزشی سبز رنگ روبرویش روی چمن‌ها نشسته بود. دوتا توپ در دستانش بود و هر چقدر کلنجار می‌رفت نمی‌توانست یکی را لایه دیگری کند. توپ را روی زمین گذاشته بود، از پشت لایه را گرفته بود و از جلو با زانو توپ را فشار می‌داد، اما زورش نمی‌رسید. از هیکل لاغر و دست‌های بی‌جانش هم بعید بود بتواند این کار را انجام دهد. در حالی‌که نفس نفس می‌زد روی چمن‌ها دراز کشید و اینور و آنور را نگاه ‌کرد. بعد بلند شد و دوباره تلاشش را از سر می‌گرفت.
حاج یداله خنده‌اش گرفت. هیچوقت یادش نمی‌آمد که فوتبال بازی کرده باشد اما جثه پسربچه و زور زدن‌هایش او را یاد خودش می‌انداخت.
حاج یداله هنوز دلش نمی‌خواست حرف بزند. بنابراین آنقدر به پسربچه نگاه کرد تا چشم‌های‌شان به هم گیر افتاد. با حرکت دست به پسربچه گفت تا برود پیشش. لبخند مهربانانه‌ای هم گوشه لبش گذاشت تا پسربچه زودتر بیاید.
پسربچه توپ‌ها را در دست حاج یداله گذاشت و رفت تا بقیه وسایلش را از روی چمن بیاورد. حاج یداله سریع توپ‌ را لایه کرد و با دستش آن را در بالای سرش نگه داشت. پسربچه از آن طرف چمن‌ها در حالی که چشم‌هایش از خوشحالی گشاد شده بودند، برای حاج یداله دست بلند کرد و گفت: شوتش کن.
آنقدر سر حاج یداله داغ شده بود که هوس کند اولین شوت عمرش را بزند.
او همانطور که نشسته بود توپ را جلوی پایش انداخت و به سمت پسربچه شوت کرد. توپ و لنگ کفش حاج یداله هر دو در آسمان چرخیدند و چند متر آن طرف تر فرود آمدند. پسربچه بلند بلند می‌خندید. حاج یداله داشت لب‌هایش را می‌گزید، چهره‌اش سرخ شده بود. نمی‌خواست از این نیمکت داغ دل بکند حتی برای چند لحظه. این طرف و آن طرفش را نگاه کرد.
ناگهان چیزی را جلوی پایش احساس کرد. پسربچه روبروی او زانو زده بود و داشت سعی می‌کرد پای حاج یداله را داخل کفشش قرار دهد.
حاج یداله به پسربچه نگاه کرد. یاد نوه‌هایش افتاد که خیلی وقت بود ندیده بودشان، که از او فراری شده بودند. یاد خودش افتاد که چقدر ترسناک شده.
دهانش باز شد: ممنون پسرم.
و مزه شور و داغ را روی لب‌هایش حس کرد.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای کیمیایی، سلام.
داستان شما درباره‌ی کیست؟ و شخصیت‌ها دقیقاً چه می‌کنند؟ پیرمردی که مدتی از مرگ همسرش می‌گذرد، هرروز به پارک می‌رود. پسربچه‌ای توی پارک و موقع توپ‌بازی او را وادار به شوت‌زدن می‌کند ولی او تعادلش را از دست می‌دهد و کفش‌هایش به هوا می‌رود ولی کمی بعد بچه پای پیرمرد را توی کفشش می‌کند و تمام.
شما خیلی خلاصه و جمع‌وجور به یک پیام محبت‌آمیز از رابطه‌ی پیرمرد و پسربچه بسنده کرده‌اید. سؤال مهمی را هم مطرح نمی‌کنید که خواننده احساس کند در بطن این قصه تعلیق یا ابهام خاصی وجود دارد که کم‌کم به آن می‌رسد. نمی‌گویید حاج یدالله چرا درعین این‌که سالم است ولی لنگ می‌زند و درست راه نمی‌رود؟ شما نه فضا را توصیف می‌کنید و نه جزئیاتی به مخاطب می‌دهید که بتواند داستان شما را بهتر تصور کند و با قصه همراه شود. درواقع و به‌طور کلی می‌توانم بگویم شما برای داستان گفتن خیز برداشته‌اید و حتی یک‌جاهایی به آن نزدیک می‌شوید امّا معلوم نیست چرا قصه گفتن را به تعویق می‌اندازید. البته من می‌توانم حدس بزنم. دلیلش این است که شما طرح مدوّن و ازپیش‌ نوشته‌ شده‌ای نداشتید. به روند و نقاط عطف داستان فکر نکرده‌اید و برای همین به شرح یک تصویر خیلی ساده بسنده کرده‌اید.
مهم‌تر این‌که، راوی شما سوم‌شخص است امّا شما اصلاً استفاده‌ی درستی برای شخصیت‌پردازی از آن نمی‌کنید. شخصیت حاج یدالله تمایزی با پیرمردهایی که تابه‌حال دیده‌ایم ندارد درصورتی که راوی شما می‌توانست این تمایز را ایجاد کند و بیشتر از شخصیت او بگوید. حتی می‌توانم بگویم ناخواسته قصه‌ی شما بی‌شباهت با داستان یک آگهی تلویزیونی درباره‌ی محبت به سالمندان نیست.
شما داستان می‌نویسید برای این‌که فکر می‌کنید قصه‌تان کمی، فقط کمی، با قصه‌هایی که تابه‌حال خوانده‌اید فرق دارد اما نویسندگان آن آثار برای زبان، فضا، شیوه‌ی مواجهه با مسئله و شخصیت‌ها و نوع روایت و چیدمان آن زحمت زیادی کشیده‌اند و این از کلمه‌به‌کلمه‌ی متن و ساخت تراش‌خورده و استخوان‌دار آثارشان مشخص است.
امّا من فکر می‌کنم شما باید برای حاج یدالله یک پیشینه‌ی خوب بنویسید. این‌که قبلاً چکاره بوده و با زنش چه رفتاری می‌کرده و چندتا بچه دارد و چرا هرروز به پارک می‌آید. چرا تابه‌حال پایش به توپ نخورده؟ آیا خاطره‌ای از بازی فوتبال یا هر بازی دیگری دارد که تا حالا پایش به تو نخورده؟ آن پسربچه کیست؟ آیا نمی‌تواند یکی از نوه‌های او باشد؟ و...
این سؤالات را فقط از این بابت کنار هم ردیف می‌کنم که بگویم شما حتی اگر آن‌ها را وارد داستان نکنید ولی باید پاسخ‌شان را بدانید یا پاسخی برایش دست‌وپا کنید.
منتظر داستان‌های بعدی شما هستیم.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۲
محراب کیمیایی » جمعه 29 آذر 1398
ممنون از توجهتون دوست گرامی...
ایرج بایرامی » پنجشنبه 28 آذر 1398
«شما طرح مدوّن و ازپیش‌ نوشته‌ شده‌ای نداشتید. به روند و نقاط عطف داستان فکر نکرده‌اید و برای همین به شرح یک تصویر خیلی ساده بسنده کرده‌اید.»

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت