کمبود عجیب یک رشته منطق محکم و قوی




عنوان داستان : اسمت چیه
نویسنده داستان : مهدی فدایی

- اسمت چیه ؟
-گل مراد .
داد می زد ، صدا را باد می برد . هوا گرگ و میش بود .
-گفتی اسمت چی بود
داد میزد ، گل مراد ، گل مراد ... ، تکان های شدید نیسان و ضربه های ورق گالوانیزه ی کف ماشین فرصت آرامش نمی داد ، نم باران به تن گاوها نشسته بود و باد تمام بوی تن گاوها را به قسمت عقب هدایت می کرد ولی گرمایی که از آن متصاعد می شد قدری از زور سرما کم می کرد .
- کجا می ری ؟
- دارم می رم شهر این دو تا گاو را بفروشم .
- چرا تو این بارون ، صبر می کردی یک روز آفتابی گاوها را می آوردی برای فروش .
سرشانه هایش معلوم نبود از سنگینی رطوبتی که روی شانه اش نشسته یا فشاری که زندگی وارد کرده بود ، افراشته نبودند ، گیوه هایش تا ساق پایش جابجا رنگ گل گرفته بود ، قطرات باران بر چهره اش نشسته و شکل اشک هایش بود . معلوم نبود صدا را باد برد یا غرق فکر ، نشید و ... جوابی نداد .
- چند می فروشی ؟
- هر چقدر شده ، مهم نیست ، مال دنیا ارزش نداره ، دخترم سلامت باشد ، صدقه سر دخترم ، قیمتش چهار میلیونه ، قصدم فروشه ، پول عمل دخترم جور بشه ، خدا را شکر می کنم .
پای گل مراد و مسافر در پهن و روی کف گالوانیزه پشت وانت لیز می خورد و برای حفظ تعادل دست ها را باز کرده و میله های عمودی عقب را سفت چسبیده بودند گویی به صلیب کشیده شده باشند و تمام شرایط را برای حفظ تعادل و موقعیتشان به مبارزه برخواسته بودند و در این باد حرف می زدند .
- ارزون تر می فروشی ؟
- والله نه .
- می فروشی به من ، پول زیاد همراهم نیست ، گوسفندهام رو فروختم ، سه و نیم نقد بهت می دم .
- نه ، نمی فروشم ، زحمتش رو کشیدم .
- دویست دیگه می زارم روش
- نه
...
دست کرد در جیب شلوارش و همراه پول های رطوبت زده ، پارچه مرطوب جیبش بیرون آمد ، پول ها را به گل مراد داد و به گاوها نگاهی انداخت ، پارچه ی جیبش را که مرطوب شده بود به زحمت در جای قبلی اش جا زد .
با دست به بدنه نیسان کوبید ، نیسان کنار جاده از حرکت باز ایستاد
با هم روبوسی کردند ، گل مراد گوئی از زور بدبختی نگاهش را می دزدید یا ترجیح می داد به جای نگاه دیگران چشمانش را به زمین بدوزد تا از افکارش محافظت کند ، از راننده و زنش هم تشکر کرد و تنها به سوی دیگر جاده برای بازگشت به خانه رفت ، معلوم نبود که با دستارش عرقش را پاک می کند یا اشکش را و یا قطرات باران را ، انگار حاصل دسترنجش را و قسمتی از غمش از دلبستگی اش به گاوها را پاک می کند .
ماشین در اولین محله شهر ایستاد .
مسافر شروع به باز کردن درب عقب نیسان کرد ، راننده هم پیاده شد .
- داری چیکار می کنی ؟
- دستت درد نکند ، خانه ام توی همین کوچه است ، کمک کن گاوها را پیاده کنیم ، زبان بسته ها این چند متر را پیاده می برمشان .
- چکار به گاوها داری ؟
- گاوها را از گل مراد خریدم .
- گل مراد چه خریه ؟
- بابا همین بنده خدا که ... ، در حالی که صداش رو به ضعف می گذاشت و نامطمئن و دورگه و بی صدا می شد ، من خریدم ازش ، سه و هفتصد و شصت پول از من گرفت .
- برو بابا خدا روزی ات را یک جای دیگر بدهد ، گل مراد کیلوئی چنده ، دیدم اونم مثل خودت تو این بارون کنار جاده ایستاده ، برای ثواب خدا سوارش کردم .
چیزی نمی شنید ، حتی اگر هم می شنید ، صدا زور خارج شدن از گلویش نداشت ، به هیچ چیز فکر نمی کرد .
قورباغه زیر چرخ ماشینی از کمر له شده بود و با دستانش سعی در حرکت پاها و نیمه عقب ممزوج شده اش با آسفالت داشت .
راننده گیره ی شل شده ی درب عقب نیسان را صفت کرد و رفت .
سرمای هوا با لباس های نیمه خیس ، تنش را لرزاند ، پهن گاو در آب های اطراف کفش هایش رقیق می شد و پخش می شد .
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای فدایی، سلام.

یکی از مشکلات چنین داستان‌هایی این است که نویسندگان در مواجهه با جغرافیا و فضایی مثل روستا اغلب گمان می‌کنند باید با روستا طوری برخورد کنند که پیشینیان، داستان‌های گذشته و تصاویر همیشگی تلویزیون و سینما با آن برخورد کرده است؛ یعنی همان کهنگیِ 50سال گذشته را دوباره باید بدون این‌که قدمی جلوتر بیایند بازنمایی کنند. از طرفی، شما به‌جای این‌که سرگرم قصه گفتن باشید بیشتر روی ضربه‌ی پایان کار تمرکز‌ کرده‌اید که متأسفانه آن‌هم فاقد جذابیت و خلاقیت است. اساساً باید بگویم داستان شما هیچ خط منطقی ندارد؛ یعنی برای من روشن نیست که چطور دونفر پشت وانت و در کنار دو گاو دیگر امکان سوارشدن پیدا کرده‌اند، حرف می‌زنند و بعد گل‌مراد آن دوگاو را با مسافر دیگر معامله می‌کند. عجیب‌تر این‌که، مسافر پول گاوها را همان پشت وانت نقد، یعنی سه‌میلیون‌وهفصدوشصت ‌هزارتومان، از توی جیبش درمی‌آورد و به او می‌دهد. ولی در انتها متوجه می‌شویم که گاوها متعلق به راننده وانت است و او رودست خورده است.
شما می‌توانستید اتفاقاً همین معامله را با ترفندی دیگر موجه و داستانی جلوه کنید که نکردید. می‌خواستید همه‌چیز واقعی جلوه کند امّا مقدماتی برای آن نچیده‌اید.
نکته‌ی دیگر این‌که، داستان شما روی هیچ‌ واقعه‌ی کنش‌زایی بنا نشده است. چیزی نیست که به درون کاراکترها رسوخ کند، خودشان را نشان بدهند، دیالوگی بگویند، اطرافشان را ببینند و داستان را جلو ببرند. همه‌ی این‌ها، به‌زعم من، ناشی از توقع حدأقلی شما از داستان است؛ این‌که پیامی بدهید یا لحظه‌ای را توصیف کنید و چند شخصیت روستایی را کنار هم بگذارید و بعد از فداکاری حرف بزنید، توقع شما را برآورده کرده و دیگر به‌دنبال ساختن یک موقعیت یا انتخاب یک زبان داستانی برای کارتان نرفته‌اید. این نگاه خیلی می‌تواند به شما و روند داستان‌نویسی شما آسیب جدی برساند. درواقع، قصه‌ی شما شبیه به گرفتن عکس فوری از یک چهره‌ی پوشیده‌ست؛ تمام عکس‌ها شبیه به‌هم، با یک ژست و بدون حرکت است. درنتیجه، دیدن و ندیدنش خیلی فرقی نمی‌کند. نکته‌ی دیگر داستان «گل مراد» است. می‌توانستید لاأقل داستان متفاوتی برای او مهیا کنید. یک دروغ بزرگ‌تر، یک حرف قابل‌باورتر، چیزی که هم توجیه داشته باشد و هم از کلیشه‌ای بودن دور شود. شما می‌گویید او می‌خواهد گاوهایش را بفروشد تا خرج عروسی دخترش بُکند و بعد مسافر دیگر هم راضی می‌شود آن‌مقدار پول نقد را بگذارد کف دست او. این‌جای کار واقعاً می‌لنگد و باید فکر اساسی برایش بکنید.
در بطن داستان شما یک ایده‌ی خوب پنهان شده است؛ ایده‌ی معالمه‌ی دونفر برای خریدوفروش دوگاو آن‌هم پشت یک وانت. پیشنهاد می‌کنم روی این ایده کار کنید و آن را گسترش بدهید. و البته، اهمیتی هم ندارد که این معامله حتماً در فضای روستا انجام شود.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت