دوری شدید از داستان، نزدیکی به پیش‌بینی آب‌وهوا و مقداری هم فلاکت




عنوان داستان : سردمه
نویسنده داستان : علیرضا وهاب زاده

_وقتی از خواب بیدار شدم چند دقیقه ای گیج بودم . جسمم تکون نمی خورد فقط چشمهام چپ و راست می شدن و اطراف رو با تعجب و حیرت و هراس نگاه می کردن . چند دقیقه ای طول کشید تا به خودم بیام . داره کم کم ظهر میشه و من زیر یه پلِ بزرگ تو مرکز شهر تازه از خواب بیدار شدم .از صدای جیغ موشهای فاضلاب که به خاطر بارون دیشب بی خانمان و زابراه شدن و اومدن رو زمین و الان دارن دنبال هم میکنن چندشم میشه . تا مغز استخونهام یخ زده و موقع بلند شدن از جا تمامی مفصلهای بدنم رو احساس میکنم . مچ پای چپم هنوز ورم داره و اولین چیزی که من رو یاد دیروز می اندازه درد و سوزش کف دستهامه که وقتی خاک لباسهام رو میتکونم میزنه به مغزم . زخمِ زمین خوردنِ دیروز هنوز تازه ست و باعث میشه لحظات آخرِ دیشب یادم بیاد که چه جوری گذشت و من چه جوری خودم رو کشوندم اینجا .
چند وقتی هست که جایِ مناسبی واسه خواب ندارم . از بد شانسی هم هوا هر روز داره سردتر میشه ، من تا به حال پاییزی به این سردی ندیده بودم و گویا وضعیت بارندگی امسال هم خیلی بهتر از سالهای گذشته ست . من هم هر چی پیدا می کنم می پوشم . الان هر کسی منو از دور نگاه کنه فکر می کنه یه خرس قهوه ای داره رو پاهاش راه میره . فقط مشکل کفشهامه .خیلی برام بزرگن . کف هر جفتشون هم پاره ست و خیسی و سرمای زمین مستقیم میزنه تو پاهام . کاش میشد چند تا جوراب پیدا کنم و بپوشم یا اگه یه جفت کفش پیدا می کردم که دیگه عالی میشد . خودم رو جم و جور کردم و از زیرِ پل اومدم بیرون . هوا ابریه و با سرمایی که هست به گمونم امشب برفی باشه . کم کم دارم نگران میشم فکر نکنم بتونم سرمای امشب رو به راحتی تحمل کنم . باید دنبال یه جای امن و گرم باشم و شاید بتونم چوبی چیزی واسه گرم کردن خودم پیدا کنم . به خاطر مچ پای چپم نمیتونم خیلی تند راه برم . با بارونی که دیشب اومده هر چیزی رو هم که پیدا میکنم یا خیسه یا خیلی بزرگ و سنگین که من نمیتونم با این وضعیت دستهام بلندشون کنم . آروم خودم رو سرازیر میکنم به سمت پایین . همیشه پایین شهر یکی دو درجه ای از بالای شهر گرمتره و احتمالا کمتر هم برف میاد . هرچی به غروب نزدیکتر میشه سردی هوا ، دلشوره من و درد مچ پاهام بیشتر میشه . شیشه همه ماشینها بالاست .آدم خیلی احساس تنهایی می کنه . عابر های پیاده دستهاشون تو جیب کتهاشونه و یقه ها رو دادن بالا و سرشون رو پایین گرفتن و با سرعت راه میرن .کلاغ ها آروم نشستن روی سیمهای برق خودشون رو باد کردن و با اخم دارن روبروشون رو نگاه می کنن .
دم یه مغازه میوه فروشی چند تا جعبه میوه پیدا کردم . باورتون نمیشه چقدر خیالم راحت شد . ته دلم گرم شد و لبخند ضعیفی اومد رو لبم .گره ابروهام کلی باز شد امیدوار شدم امشب به اون سردیها هم که فکر میکردم نخواهد بود . با اشتیاق سه تا جعبه رو برداشتم و شکستم .خیلی مرتب تکه های چوب رو روی هم گذاشتم و بین بازوی چپ و تنم محکم گرفتم . توی راه مرد میانسالی که داشت سیگارش رو روشن میکرد یادم انداخت این چوب هارو باید با یه جیزی آتش بزنم . رفتم جلو وسعی کردم مودب باشم و با احترام صحبت کنم . ازش دو نخ سیگار و یه جعبه کبریت گرفتم . صمیمانه تشکر کردم و به راهم ادامه دادم . این پایین های شهر انگار هنوز معرفت آدم ها پا بر جاست . شاید به همین دلیله که اینجا همیشه هوا گرم تره . لبخندی که اون مرد به من زد و نگاهی که به چشمهام انداخت یک دنیا می ارزید.
هنوز هوا سرده و پارگی کفشهام باعث شده نتونم هیچکدوم از انگشتهای پام رو احساس کنم . بدنم از درون یخ زده ست و هر کاری می کنم نمی تونم از این سریعتر راه برم . می خوام قبل از تاریکی هوا و احتمالا برف یه جای مناسبی پیدا کنم . بالاخره رفتم زیر یکی از پلهای بزرگ شهر یه جای بلند و صاف پیدا کردم . چوبها رو با دقت و سلیقه روی هم چیدم و برگهای خشکِ اون اطراف رو گذاشتم بینشون . جعبه کبریت رو تو دستم گرفتم و با دست دیگه یدونه کبریت ازش بیرون آوردم . نگام افتاد به دستهام . به نظرم جفتشون غریبه می اومد .- وای چه بلایی سر من اومده ؟ آیا این دستهای منه ؟ من اینجا چه کار می کنم ؟ این چه لباسهاییه که من تنم کردم ؟ کفشهای من کجان ؟ من سر پناهی بهتر از زیرِ پل بزرگراه داشتم- زوق زوقِ مچ پام و سوزش کف دستم و لرزش پشتم از سرما منرو به خودم آورد . با پشت دستهای خشک و خشنم خیسی چشمهام رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم و کبریت رو روی جعبه اش سر دادم . آتش با جرقه زیبایی روشن شد . ناخود آگاه خندیدم و ذوق کردم . آروم گذاشتمش زیر یکی از برگها . آتش کم کم بزرگتر و گرم تر شد . چوبهای بزرگتر و خشکتر رو روی شعله گذاشتم . آتش خوب و گرمی روشن شده بود.
الان دیگه کاملا هوا تاریک شده و سوز بدی داره میاد . آسمون هم پر از ابرهای قرمز رنگه . تو دلم گفتم حالا هر چی می خواد برف بیاد و یخبندون بشه . تکه های سرد سیب زمینی آتیشی که از روز قبل تو جیبم باقی مونده بود واسم طعم لذیذ ترین غذاها رو میده . پاهام رو کم کم از تو کفش در آوردم و نزدیک آتش گرفتم . احساس فوق العاده خوب و دلچسبی دارم . انگار به یه آرزوی قدیمی رسیدم . به نظرم تمام خواسته ها و نیازهای دوران زندگیم کوچیک و بی ارزش اومد . سیگاری از جیبم در آوردم و با شعله آتش روشنش کردم و پک سنگینی بهش زدم و دودش رو چند ثانیه تو قفسه سینه ام نگه داشتم . اونقدر آتش برام گوارا بود که همونجا خوابم برد . فکر کنم صبح که از خواب بیدار بشم همه جا از برف سفید سفید شده باشه .

90.8
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای وهاب‌زاده، سلام.

ظاهراً، البته طبق حدسیّات و با خوش‌بینی زیاد، غرض‌تان از نوشتن این متن در همراه با رویکردی طبقاتی، نمایش جلوه‌های نابودشده‌ی انسانی بوده و برای همین راوی یک کارتن‌خواب مفلوک است که با پیدا کردن چندتکه چوب و نشستن کنار آتش خوشحال می‌شود و کیف می‌کند. واقعیتش این است که من حتی نمی‌توانم یک‌خطیِ داستان را بگویم. چون اصلاً نفهمیدم داستانِ شما درباره‌ی چیست؟ درباره‌ی کیست و چه پیشامدی در انتظار شخصیت‌هاست و چه واقعه‌ای به‌وقوع می‌پیوندد و...؟
متن شما فقط‌وفقط شرح یک موقعیت است؛ آن‌هم موقعیتی به‌ظاهر پرتلاطم و قصه‌گو امّا به‌واقع کلیشه‌ای و فوق‌العاده کلیشه‌ای. نویسنده صرفاً مشاهدات خودش را نوشته و بدتر این‌که، حتی ذره‌ای در نوشتن همان مشاهدات هم خلاقیت به خرج نداده و تقریباً تمام آن‌چیزی که نوشته‌اید صورتی خنثی و سطحی از تصاویری است که تابه‌حال چه در باقی قصه‌ها و چه در سریال‌های تلویزیونی کم ندیده‌ایم. این نقّالیِ صرف متن و جریان قصه را از داستان‌شدگی ساقط کرده و آن را به قهقرا برده است.
سؤال‌ها: پیشینه‌ی این مردخیابانی یا کارتن‌خواب چیست؟ چه شده که به این حال‌وروز افتاده؟ برشکست شده؟ معتاد است؟ شکست عشقی خورده؟ مجنون است؟ مجرم است؟ از زندان فرار کرده؟ خانواده‌اش او را طرد کرده‌اند؟ زن و بچه‌ دارد؟ تحصیلات چطور؟ راستی داستان توی چه مقطع زمانی می‌گذرد؟ اصلاً این آدمِ بی‌نام‌ونشان زیر پُل چه می‌کند و برای چه‌مدتی آن‌جاست؟ آیا در ادامه از آن مهلکه فرار می‌کرد یا باید برای همیشه زیرپُل زندگی کند؟ سؤال‌هایی از این دست را داستان شما حتی به‌اندازه‌ی یک‌خط هم پاسخ نمی‌دهد و درواقع نمی‌تواند پاسخ بدهد چون شما اجازه‌ی این کار را به داستان‌تان نداده‌اید. امّا از آن‌طرف، راوی تا می‌تواند درباره‌ی آب‌وهوا و بارندگی زیاد و ورم دست‌وپاهایش بدون حساب‌وکتاب حرف می‌زند؛ این‌کار حتی برای ذره‌ای باعث جلوافتادنِ داستان نمی‌شود و نشده است و برای همین قصه فوق‌العاده راکد و ساکن است. من حین خواندن، منتظر بودم واقعه‌ای رخ بدهد، اتفاقی زیر پُل بیفتد، یا آن موش‌های زیرزمینی یا هر حیوان دیگری بلایی سرش بیاورند ولی همه‌چیز تخت تخت بود و بدون فرازونشیب جلو می‌رفت. راوی فقط دارد حرف می‌زند. حرف‌های معمولی، دیالوگ‌های بسیار ساده و مدام در حال شرح دادن اطرافش است: «الان دیگه کاملا هوا تاریک شده و سوز بدی داره میاد . آسمون هم پر از ابرهای قرمز رنگه.» یا «هوا ابریه و با سرمایی که هست به گمونم امشب برفی باشه.» یا «از بد شانسی هم هوا هر روز داره سردتر میشه ، من تا به حال پاییزی به این سردی ندیده بودم و گویا وضعیت بارندگی امسال هم خیلی بهتر از سالهای گذشته ست.» تقریباً تمام داستانِ شما را چنین جملات پُر کرده است. درباره‌ی زبان هم باید بگویم شلخته عمل کرده‌اید. یک‌جاهایی راوی هم نمی‌داند محاوره حرف بزند یا رسمی.
با همه‌ی این‌ها امیدوارم در داستان‌های بعدی علاوه‌بر این‌که داستانی برای تعریف کردن داشته باشید کمی هم به فکر خواننده باشید و جذاب‌بودن روایت را هم مدنظر بگیرید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » شنبه 23 آذر 1398
سلام آقای فتحی نقدتان عالی بود

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت