شخصیت‌پردازی با چشم ‌غیرمسلّح!




عنوان داستان : باتیستوتا
نویسنده داستان : مصعب یحیایی

زنگ خورد و کلاس تمام شد. ولی کاویان پور با همان هیبت همیشگی اش کنار تخته ایستاده بود و داشت شعر می خواند.
دوشینه کاین نیلی صدف گشت از کواکب پر درر / در زد یکی؛ گفتم که ای؟ گفتا منم، ...
گفتا منم؟!
گفتا منم؟! یحیایی!
- ببخشید آقا. گفتا منم بگشای در...
بچه ها حوصله نشستن نداشتند. داشتند همهمه می کردند. چند نفری بی اجازه از کلاس بیرون رفتند. معلم دیگر شعر را ادامه نداد. تقریبا نفر آخری بودم که از کلاس بیرون می رفت. اواسط آبان ماه بود. جایی زیر بیدهای داخل حیاط ولو شدم. توی حال خودم بودم که عباس سراغم آمد و گفت که بناست یک مسابقه فوتبال برگزار کنیم. هم کلاسی بودیم. قرار شد من مابقی بچه های تیم را خبر کنم. کار سختی نبود البته. تقریبا همه توی همین مدرسه بودند. چندتایی هم که نبودند، عصری توی کوچه پیدایشان کردم.
سجاد با تیم محله بالا هماهنگ کرده بود. آن ها هم اوکی داده بودند. قرار بود فردا همه جمع شویم پشت دبیرستان. توی همان زمین آسفالتی که هر بار پای یکی مان را زخمی می کرد. هم تیمی ها آمده بودند برای شور و مشورت. من، سجاد، عباس، امید، حسین، ... پست های مان مشخص بود. سجاد حکم علی کریمی را داشت برای ما. فرز بود و تکنیکی. انصافا بازیکن خوبی بود. عباس هم دروازه بان خوبی بود. البته کارتون زیاد می دید و سعی می کرد خودش را با یک کلاه آفتاب گیر به واکاشی زومای فوتبالیست ها شبیه کند. گاهی حتی وقت توپ گیری چشم هایش را می بست که با حس ششم شیرجه برود! امید سد دفاعی مان بود. با همان کفش های کاری که به پایش زار می زد. بنایش هم این بود که توپ رد شد، شده، ولی حریف نباید رد شود! این وسط من هم پلاس بودم جلوی دروازه حریف. البته من فوتبال را خیلی دوست داشتم؛ البته نه بیشتر از شعر؛ ولی خدایی اصلا آدم این کار نبودم. یعنی همیشه این پایم به آن پایم می گفت... لا اله الا الله! خوشمزه اش این بود که با این وضع پیراهن تیم آرژانتین را هم می پوشیدم و عاشق باتیستوتا بودم. باتیستوتایی که اصلا نمی دانستم کیست و چه شکلی ست. حتی به خودم زحمت نداده بودم که عکسش را ببینم؛ چه برسد به بازی اش! فقط اسمش را از برادرم یاد گرفته بودم. پیراهن آرژانتین را هم خودش برایم خریده بود.
بگذریم. بحث به اینجا رسید که تیم تُرک ها معمولا اهل خطا هستند و بعد از آن دعوا. باید هر طور شده بود یک داور می آوردیم که مقبول هر دو طرف باشد. پریدم وسط گفتم: داور با من!
بچه ها پرسیدند: کی؟!
- نبی. نبی را می آورم. هم محله ای خودشان هم هست. حتما قبولش دارند.
نبی زیادی کند بود. کند و شلخته. طوری که تقریبا همیشه دیر می رسید به مدرسه. همیشه ی خدا هم دو پوسته بود. یعنی شلوار مدرسه را روی شلوار خانگی اش می پوشید و می آمد. تا می نشست توی کلاس، دست می برد داخل جیبش و یک دستمال کاغذی بیرون می کشید که آب بینی اش را بگیرد. همزمان که دستش را بیرون می آورد کلی دستمال کثیف از جیبش بیرون می ریخت و می افتاد روی دست و پای من که کنارش می نشستم. حالم به هم می خورد. بچه ساده دل و خوش قلبی بود البته. خدا مرا ببخشد. هفته قبل حسابی کتکش دادم. سرش را گذاشته بود روی میز و با دست هایش داخل نیمکت تنبک می زد. معلم صدایی شنیده بود ولی ردش را پیدا نمی کرد. با اشاره چشم، نبی را به معلم نشان دادم. پا شد و خودش را رساند به نیمکت ما. اول کار آرام دستش را گذاشت روی دوش نبی. پرسید: عروسی باباته تنبک می زنی؟! نبی همین که سر بالا کرد اولین کشیده را خورد.
**
هر دو تیم آمده بودند. تیم حریف نشسته بود و داشتند برنامه شان را مرور می کردند. نیم ساعتی مانده بود به مسابقه و داور هنوز نرسیده بود. می توانستم تصور کنم نبی الان در چه حالی ست. از این اتاق می رود به آن اتاق و دنبال جوراب هایش می گردد. جوراب هایی که از بس پا کرده و نشُسته، بوی گربه مرده می دهند. همزمان دست می کند توی جیب و یک دستمال کاغذی بیرون می کشد. تازه بعد از آن، تا پا بجنباند و از خانه برسد به ما کلی دیر می شود. به قول مدیر مدرسه مان نبی اینجوری است: شلـــــــــــق، پلــق. شلــــــــــق، پلــق!
لاجرم دوچرخه ام را سوار شدم و رفتم سمت خانه شان. همانطور که فکر می کردم هنوز آماده نبود. وقتی گفتم که بناست دوپشته با دوچرخه برویم سر مسابقه چشم هایش برق زد. حق داشت. راه کمی نبود برای آدم تپل و خسته ای مثل نبی.
**
از همان اول کار، بالایی‌ها شروع کردند به جر زنی که قبول نیست. باید با توپ ما بازی کنیم! جوری هم اصرار می کردند که اگر کسی آن طرف تر بود فکر می کرد از فیفا توپ گرفته اند! یک توپ پلاستیکی دوپوست که این همه افاده نداشت! تیم ها مستقر شده بودند. منتظر بودیم داور بیاید وسط. آفتاب می خورد به کله نبی که انگار همین دیروز کچلش کرده بود و برق می زد. صدایش زدم:
- نبی. جلدی بیا وسط دیگه...
داشت دنبال چیزی می گشت. دستش را از جیبش کشید و مشتی دستمال کاغذی ریخت بیرون! سوت را انداخت دور گردنش و یک بار امتحانش کرد. سرش را چرخاند به سمت من و گفت:
- نبی هم نه. آقای داور!... بار آخرت باشه...
این را گفت و یک باره کنار زمین شلوارش را کشید پایین. البته هیچ نگران نبودم. می دانستم که اقلکم دو شلوار دارد. پیراهنش را هم در آورد. خیلی جدی گرفته بود. زیر لباس های مدرسه یک شورت و پیراهن ورزشی پوشیده بود. حالا مطمئن شدم که کله اش را هم فقط برای داوری بازی کچل کرده. همان اول کار کلی خندیدم به نبی! از کنارم رد شد و با جدیت گفت: دفعه بعد اخطار می گیری!
دوید و توپ را کاشت وسط زمین. بالاخره سوت شروع بازی را زد. یک ربع از بازی گذشته بود. هنوز هیچ دروازه ای باز نشده ولی بازی در اختیار ما بود. وسط زمین به نبی که رسیدم بغل گوشش گفتم:
- چطوری کولینا؟!
و با قهقهه رد شدم. کمی بی اعتنایی کرد که شاید من بی خیال شوم ولی دوباره هم سر به سرش گذاشتم. وهاب دفاع بالایی‌ها بود. پای سجاد را زد ولی زیر بار نمی رفت. آمدم بین بچه ها که دعوا نشود. اشاره کردم به نبی:
- داور داریم آقا. هر چی کولینا گفت!
بچه ها خندیدند. حرصش در آمده بود. قبل از این که به خطای بالایی‌‌ها برسد آمد و با جدیت روبرویم ایستاد. پیشانی اش عرق کرده بود و نفس نفس می زد. دوباره دستش را برد توی جیب هایش و شروع کرد به گشتن داخل شان. منتظر بودم که دستمالی بیرون بکشد و چندتایی هم دستمال کثیف بریزد وسط زمین. یک قدم جلوتر آمد و بی معطلی دستش را بالا برد. یک کارت زرد و پشت بندش بلافاصله کارت قرمز!
اولش فکر می کردم دارد شوخی می کند. اعتنا نکردم و رفتم که بازی را ادامه بدهم. سجاد توپ را کاشته بود و می خواست شوت کند. نبی سوت بلندی کشید و بازی را متوقف کرد! حریف از خدا خواسته تحریکش می کرد. کار داشت بیخ پیدا می کرد. بیرون نمی رفتم دعوا می شود. بالایی‌ها هم دست به سنگ شان خوب است. مطمئن بودم که حداقل سر دو سه نفرمان را می شکنند.
رفتم و توی سایه دیوار دبیرستان نشستم. حسابی عصبانی بودم از نبی. حالا دیگر مجبور بود مسیر برگشت را پیاده برود. دیگر حوصله دیدن فوتبال تیم مان را هم نداشتم. دوچرخه ام را سوار شدم که برگردم خانه. عباس صدایم زد: کجا؟!
با بی میلی گفتم: خونه. مواظب دروازه ت باش واکاشی زوما. هرچند این تیم بدون باتیستوتا تیم نمی شه!
توی مسیر مدام به این فکر می کردم که اصلاً مرا چه به فوتبال؟! خدایی من از اول هم آدم فوتبال نبودم. دوچرخه را توی سراشیبی رها کردم و همان طور که باد می خورد به صورتم می خواندم:
دوشینه کاین نیلی صدف گشت از کواکب پر درر/ در زد یکی گفتم که ای؟ گفتا منم، بگشای در
جستم ز جا رفتم دوان، آسیمه سر دل دل کنان/ تا جویم از نامش نشان، تا گیرم از حالش خبر...
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای یحیایی، سلام.

در جوفِ داستانِ این اثر یک توانایی اساسی دیده می‌شود: شخصیت‌پردازی. شما، به‌خصوص درباره‌ی شخصیت «نبی»، بسیار جزئی‌گر، حقیقی و همذات‌پندارانه عمل کرده‌اید و همین او را با باقی شخصیت‌ها متمایز کرده است. امّا سر این سفره همه‌چیز هست جز قوت اصلی. شما نتوانسته‌اید از ظرفیت داستان نهایت استفاده را کنید و متاسفأنه نویسنده هم به عادت یا شاید به دلیلی تنبلی خیلی راحت به برخی کلیشه‌های رایج تن‌داده و به‌قول معروف خواننده تا دَم دَر می‌آورد امّا پشت در نگه می‌دارد.
داستان درباره‌ی برگزاری یک مسابقه‌ی فوتبال است. راوی علی‌رغم بی‌علاقی‌اش به فوتبال و تمایلش به شعر، راضی می‌شود تیمی درست کند و حتی در ادامه داورِ این مسابقه را هم انتخاب کند. شخصیت راوی برای خواننده مشخص نیست. شما به‌هرحال یک داستان نوجوانانه نوشته‌اید؛ در نتیجه، باید بگویم راوی شما نه به اندازه‌ی تمایلاتش شرّوشور دارد، نه توانسته عشقش به شعر را به‌جز خواندن چندبیت به خواننده منتقل کند و نه شما به‌عنوان نویسنده توانسته‌اید از این تضاد به‌خوبی استفاده کنید. به‌جای آن امّا شخصیت «نبی» را خیلی‌خوب نمایش داده‌اید. انگار او را با چشم دیگری دیده‌اید و باقی را هم از پشت یک شیشه‌ی بخارگرفته. این جملات را دوباره بخوانید: «نبی زیادی کند بود. کند و شلخته. طوری که تقریبا همیشه دیر می رسید به مدرسه. همیشه ی خدا هم دو پوسته بود. یعنی شلوار مدرسه را روی شلوار خانگی اش می پوشید و می آمد.» یا «این را گفت و یک باره کنار زمین شلوارش را کشید پایین. البته هیچ نگران نبودم. می دانستم که اقلکم دو شلوار دارد. پیراهنش را هم در آورد. خیلی جدی گرفته بود. زیر لباس های مدرسه یک شورت و پیراهن ورزشی پوشیده بود. حالا مطمئن شدم که کله اش را هم فقط برای داوری بازی کچل کرده. همان اول کار کلی خندیدم به نبی! از کنارم رد شد و با جدیت گفت: دفعه بعد اخطار می گیری!»
این تصاویر برای نوجوان‌ها جذابیت دارد امّا راستش باید بگویم شما بیشتر در مقام یک معلم پرورشی به داستان نگاه کرده‌اید تا نوجوانی که عاشق ادبیات است و توی آن جغرافیا داستان زندگی می‌کند. بالأخره نوجوان‌ها وسط بازیِ پُرتنشی مثل فوتبال چهارتا فحش و بد‌بیراه هم به‌هم می‌گویند و لحظات خشن و زشت هم ایجاد می‌شود. امّا این بازی، جز چند طعنه و تمسخر کلیشه‌ای هیچ‌چیز دیگری ندارد. اوجش آن‌جایی است که راوی، نبی را دست می‌اندازد و به‌خاطر کچلی‌اش به او می‌گوید: «کولینا».
از طرفی، قصه‌ی شما هیچ پوشش تخیلی هم ندارد و همه‌چیز در بستر واقعیت جلو می‌رود. درصورتی‌که رخداد اصلی شما در این داستان بازی فوتبال است ولی شما آن را در حد یک بازی گلف تقلیل داده‌اید؛ همه‌چیز آرام است، کسی زیر لِنگ کسی نمی‌زند، همه مؤدب‌اند و اساساً جزئیاتی فضاساز و پیش‌رونده به خواننده نمی‌دهید. بدتر، موقعی است که داستان باید وارد فاز دیگر شود و مخاطبش را همراه خودش کند با یک بیت شعر تمام می‌شود.
«نبی» با راوی قصه، وسط زمین، فوتبال وارد یک چالش جدی می‌شود. چرا این چالش را بسط نداده‌اید؟ چرا از این درگیری نهایت استفاده را برای تزریق خرده‌روایت‌ها و شخصیت‌پردازی‌ بیشتر استفاده نکرده‌اید؟ امیدوارم در داستان‌های بعدی‌، هنر شخصیت‌پردازی‌تان را در خدمت تعریف کردن قصه قرار بدهید و یکی را فدای دیگری نکنید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت