اضمحلالِ تدریجیِ یک ایده‌ی جذاب




عنوان داستان : دود سیاه
نویسنده داستان : رها جورتانی

دود سیاه ،دود سفید، دود خاکستری، تموم دنیای منو دودها گرفته اند.دستمو روی قفسه سینه‌ام فشار می‌دم قلبم تیر می کشه دود سیاه جلوی چشمامو می‌گیره یه دست کوچولوی سفید درست وسط دستای سیاه‌شدهٔ یه مرد هی نزدیک می‌شه اونقدر نزدیک که می خوره تو صورتم! دردم می گیره
با دستام دودها رو کنار می‌زنم سطل سطل خون می‌پاشه رو دستام رو لباسام روی تموم دیوارها . کورمال‌کورمال با دستای لرزون دنبال جعبه قرص‌هام می‌گردم قورتشون که می‌دم دودها خاکستری میشن و اون دست کوچولوی سفید توی اتاق بالا وپایین میره. چشم‌هامو می‌بندم، این بار از قرص ها هم کاری بر نمیاد. این دست‌های لعنتی همه جا هستند حتی توی بشقاب نیم خورده غذام ،حتی توی استفراغ مکرر های داخل سینک!

دود چشمامو می سوزونه روی هم فشارشون میدم، همه جیغ می‌زنن هرکس به یه طرف فرار می کنه، گوشه‌ای وایسادم! باید فرار کرده‌باشم باید فرار کنم ولی نشد نمیشه. خون تمام دیوارها رو گُل‌گلی کرده. توی یه کتاب خونده‌بودم که مجرم همیشه به محل جرم برمی‌گرده. شاید بخاطر همینه که اینجام! همه جا صدای گریه میاد چادرم پر خاکه پر خون! سرم گیج میره میفتم رو زمین.صبا گریه می کنه ،صبا شیر می خواد! سرمو که بالا می کنم درست کنار دستم، رو زمین سه تا دست خونی افتاده‌، دو دست بزرگ سیاه که یه دست کوچولوی سفید رو سفت بغل‌کرده. چشمام دیگه جایی رو نمی‌ بینه . دست‌ کوچولوی سفید رو توی دستای لرزونم می گیرم یاد صبا میفتم، چند ماهی بود که ندیده‌بودمش حتما دستاش همین‌قدر کوچولو بودن!
دست‌ رو به سینه‌ام فشار میدم و ضجه می زنم. چندتا زن چادری بغلم کردن:
-خدا صبر بهت بده
-خدا لعنتشون کنه
-شوهر و بچه‌تونن؟
-آقا آقا این خانوم غش کرد...

پوتینام رو که می‌بستم شهاب گفت:
_برو قهرمان این آخریشه
تو چشماش خیره شدم
_مطمئنی؟
با اخم همیشگیش گفت:
_اره بابا نترس! این عملیات تموم شه فردا خونه‌ ای با یه عالمه پول
_پیش صبا؟
دست‌هاش رو که روی لب‌هام گذاشت چندشم شد. خودمو عقب‌کشیدم خیلی وقت بود که ازش می‌ترسیدم . دیگه اون شهابی نبود که چند سال عاشقش بودم. الان فقط هیولای بداخلاقی بود که سیگار می کشید و مواد منفجره درست می کرد،هیولایی که به زور صبا رو از من گرفته بود.

چمدون سیاهو که دستم داد لب‌هامو گاز گرفتم و راه افتادم. کارم ساده‌بود باید چمدون رو زیر چادرم پنهان می کردم و زیر پل می ذاشتم و تموم.نفسم بالا نمی اومد چمدون زمین گذاشتم چادرمو به خودم پیچیدم و تا توان داشتم تا سر خیابون دویدم . بمب که منفجر شد یه چی درست وسط قلبم ترکید.
با شهاب تو دانشگاه اشنا شده بودم الکترونیک می خوند دم دمای انقلاب بود هر روز تو کافه بحث حزب بود من بخاطر شهاب می رفتم عاشقش شده بودم عاشق بلندپروازی و نترس بودنش.انقلاب که شد صبا اولین لگدهاشو زد حالم بد بود ویار داشتم ولی هر شب باید بساط دود و مشروب شهاب و دوستای تازه اش را فراهم می کردم. انقلاب اون جوری نبود که اونا می خواستن. شهاب هر روز مشکوک تر و بداخلاق تر می شد حتی با من حرف هم نمی زد فقط از لابه لای حرفاش عملیات های مهندسی رو می فهمیدم!

دودها دوباره برگشتند دودهای سیاه، از روی صندلی کهنه بلند می‌شم گوشه پرده همیشه کشیده رو پس‌می‌زنم دست کوچولوی سفید، درست پشت شیشه کنار دو دست سیاه ایستاده‌.
پنجره رو باز می‌کنم از پشت دستا، قبرستون امامزاده صالح پیداست. صبا سال‌هاست که اونجاست
همه میگن من کشتمش
ولی کسی نمی‌دونه من بی گناهم! من صبا رو نکشتم دست کوچولوی سفید اونو کشت من فقط نگاه‌کردم!
همه میگن من دیوونم
همه دست کوچولوی سفید رو نمی‌بینن!
دودها سفید میشن
صبا کوچولو اون پایینه گریه می کنه شیر می خواد
دستا دور سرم می چرخند
از پشت سر هلم میدن،
پرواز کردن رو دوست دارم
صبا اون پایین منتظرمه
صبا گشنشه
صبا شیر می خواد....

#رها
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم جورتانی، سلام.

باید بگویم ایده‌ی داستان‌تان بی‌نهایت جذاب و بکر است. ریتم تند و رگباری قصه هم به جذابیتش افزوده و با وجود همه‌ی کاستی‌ها تعلیق جان‌داری دارد و خواننده را به خودش می‌چسباند. امّا معلوم نیست چرا این‌قدر با چنین ایده‌ای دَم‌دستی برخورد کرده‌اید؟ این نگاه سرسری، در کلیّت اثر، باعث شده روایت شما در حد یک متن اینستاگرامی جلوه کند.
راوی شما، زنی‌ست که ظاهراً به جنون گرفتار شده است. او چندصباحی بعد از انقلاب و بنا بر روابطش با شهاب، در یکی از سازمان‌های چریکی، که به‌احتمال زیاد باید سازمان مجاهدین است، مشغول شده یا مشغول بوده و یکی از وظایفش حمل و استقرار چمدان حاوی بمب در زیر پلی در مرکز شهر بوده. در یکی از این بمب‌گذاری‌ها، او خود بعد از انفجار آن‌جا حاضر بوده و از نزدیک شاهد کشته‌شدن انسان‌های زیادی به‌خصوص دختر کوچکی به‌نام صبا است و همین موضوع باعث می‌شود احساس عذاب وجدان، او را به مرز دیوانگی برساند و مدام آن لحظات برایش تداعی شود. همین یک‌خطیِ زنِ بمب‌گذار برای جذابیت یک رمان بلند کفایت می‌کند امّا شما به‌جای خلق موقعیت، شرح جزئیات حضور او، موقعیت جغرافیایی، روابط فعلی با جهان اطرافش و پرورش خرده‌ها و شخصیت‌هایی که با آن‌ها ارتباط دارد و باعث شده سر از این سازمان دربیاورد، صرفاً تکه‌هایی به‌هم‌ریخته از فشار عصبی، هذیان و مقداری هم به روابط او با مردی به‌نام شهاب اشاره می‌کنید و باقی داستان هم به عذاب وجدان زن درباره‌ی صبا منتهی می‌شود. شما داستان را به‌زیبایی شروع کرده‌اید و تصویر هولناکی را برای خواننده شرح می‌دهید: «یه دست کوچولوی سفید درست وسط دستای سیاه‌شدۀ یه مرد هی نزدیک می‌شه اونقدر نزدیک که می خوره تو صورتم.» و بعد آن سوءتفاهم بعدش و این‌که عابران زیر زیر پُل که زن ویرانش کرده، گمان می‌کنند مادر صبا خودِ اوست و ضربه‌ی بعدی این‌جاست که مادرِ صبا دقیقا خودِ اوست. و بعد خیلی درست و به‌جا ضربه‌ی دوم را در پاراگراف بعدی می‌زنید: «بستن پوتین‌ها» و این‌که ما می‌فهمیم او، خواسته یا ناخواسته، یک تروریست است که در جریان یکی از عملیات‌ها دختر خودش را هم قربانی می‌کند. دیالوگ‌ها امّا پخته نیست، غلوآمیز است و حتی دافعه‌برانگیز. درواقع بعد از خواندن دیالوگ‌ها به‌خصوص این مورد که از ظرف شهاب گفته می‌شود: «اره بابا نترس! این عملیات تموم شه فردا خونه‌ ای با یه عالمه پول.» یک پرسش تاریخی درباره‌ی سازمان منافقین به‌میان می‌آید: آیا آن‌ها در قامت یک آدم‌کش حرفه‌ای صرفاً به‌خاطر پول دست به چنین اقداماتی می‌زدند یا برای ایدئولوژی‌ها و آرمان‌هایشان؟ بدتر این‌که، از یک عضو سازمان که بمب جابه‌جا می‌کند نمی‌توان انتظار داشت درک عامیانه و سطحی درباره‌ی انقلاب و سیاست سازمان داشته باشد؛ این‌قدر که بگوید: «انقلاب اون جوری نبود که اونا می خواستن.» این اصلاً نمی‌تواند دیالوگ یک از اعضای سازمان مجاهدین باشد. خوش‌بینانه‌اش این است که، شما چنین ساده‌لوحی ناشیانه‌ای را در بافت داستان برای او درنظر نگرفته‌اید و مقدماتش را برای باوراندش به خواننده نچیده‌اید. شما به‌عنوان یک نویسنده، شخصیت زن را در حد یک گماشته‌ی از همه‌جا‌بی‌خبر نمایش می‌دهید که فقط فرمان‌بُردار است و اَوامر را بدون هیچ کم‌وکاستی اجرا می‌کند. و اصل مشکل هم همین‌جاست؛ این کار شما تنها می‌تواند یک هدف داشته باشد؛ این‌که بتوانید تمام بار قصه را روی دوش زن بیندازید و وضعیت فعلی رقت‌انگیزش را توجیه کنید و نهایتاً با مقداری احساسات مادرانه مخاطب را نه با یک قصه‌ی فاجعه‌بار که با یک مرثیه‌سرایی کلیشه‌ای و زودگذر تحت‌تأثیر قرار بدهید. برای همین است به‌جای کُنش و خلق موقعیت بیشتر او را به هذیان‌گفتن وادار می‌کنید و باقی خرده‌هاه و شخصیت‌ها داستان را فراموش می‌کنید و داستان را به انتها می‌رسانید.
خانم جورتایی!
«دود سیاه»، که عنوان نچسبی برای این داستان است، دچار انباشت ایده‌های بکر داستانی است و مملوء از خرده‌هاروایت‌های جذاب؛ قصه را حیف نکنید و دوباره آن را بنویسید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت