بارقه‌هایی هست امّا داستانی وجود ندارد




عنوان داستان : همسایه
نویسنده داستان : حسنا پرویزی

مادربزرگ موهای یکدست سفیدش را پشت گوش می‌زند و دسته‌های ریحان را از بقیه‌ی سبزی جدا می‌کند. با اخم شروع می‌کند به پاک کردن. چند برگ جدا می‌کند و توی ظرف کنار سینی می‌اندازد .
- ادعا تون می شه بچه‌ عصر ارتباطاتین ولی هیچی حالیتون نیست از ارتباط برقرار کردن!
پسر خودش را از اعماق کاناپه بالا می‌کشد و خواب‌آلود و بی‌حوصله دستش را می‌گیرد به لبه‌ کاناپه و تکیه‌گاه چانه می‌کند.
- چه ربطی داره؟ من از همسایه‌ی فضول خوشم نمیاد
مادربزرگ انگار عصبانی‌تر شده باشد دسته‌ سبزی را با غیظ جدا می‌کند و بدون پاک کردن توی سینی می‌اندازد.
- احوال‌پرسی فضولیه؟
- روزی چند بار؟ اصلاً احوال من چه ربطی داره به یه پیرزن؟
- دختر باشه بهش ربط داره؟
پسر ریز می‌خندد
- حالا اون فرق داره ...
- از کسی خوشت نیاد باید بی‌ادبی کنی؟
پسر دست هاش را از زیر چانه بیرون می‌کشد و تو هوا تکان می‌دهد
- تو اعصابم بود دیگه... می‌رفتم
ادای همسایه را درمی‌آورد
- "سلام کلاس می ری؟"... برمی‌گشتم "سلام برگشتی؟"... بابا به تو چه ؟
پسر فرو می‌رود توی کاناپه و به تلفن همراهش زل می‌زند.
مادربزرگ رو می‌کند به بیرون از پنجره ، به‌جایی که زن همسایه‌ی روبرو ، به تراس آمده و در حال تقلاست برای برداشتن پله آهنی که به دیوار تکیه داده اند.
پله‌ آهنی برای زنی با این جثه‌ ریز، خیلی سنگین است اما او ناامید نمی‌شود و چند بار امتحان می‌کند. پله را کشان‌کشان به سمت خانه می‌برد. زن همسایه سرانجام موفق شده و جایی بین پرده‌های خانه‌اش گم می‌شود.
مادربزرگ چاقو را برمی‌دارد و سروته تربچه‌ها را می‌گیرد.
- همسایه همیشه به درد آدم می خوره ...
پسر خودش را زیر پتو پنهان می‌کند.
- شماها اگه تو خونه تون بیفتین بمیرین هم کسی نمی فهمه... انقدر می مونید تو خونه تا بوی گندتون کل محلو برداره و بفهمن یکی مرده...
پسر از زیر پتو بیرون می‌پرد
- مگه نمی گی شما ده تا خانواده تو یه حیاط زندگی می کردین؟ مگه مث فامیل نبودین؟ مگه نمی گی برای هم جون می دادیم؟ چطور وقتی خونه تون آتیش گرفت هیچ‌کس نیومد نجاتت بده؟
زن آرام دست می‌کشد به دستش و آستین لباس راکمی پایین می‌کشد.
- آتیش فرق داره ... هزار جای دیگه به دادمون رسیده بودن که...
پسر پوزخند می‌زند.
حواس مادربزرگ دوباره می‌رود پی زن همسایه که توی تراس آمده و دارد طناب بلندی را جمع می‌کند و به داخل خانه می‌برد.
- صبح تا شب از رفیق هات حرف می‌زنی و همیشه هم تو خونه ای... کجان این رفیقات؟ اون تو؟!
چرا یه بار نمیان دیدنت؟ تو چرا نمی ری؟
- هر جا که هستن به حریم شخصیِ من احترام میذارن
- کسی رو نبینی راحت‌تر می تونی بهش احترام بزاری
پسر نیم خیز می‌شود، می‌نشیند. چشم هاش را می‌مالد و باز زل می‌زند به صفحه‌ تلفن همراهش.
- بابات هم‌سن تو بود با همه پسرای محل رفیق بود... یه روز فوتبال بودن... یه روز سینما... اونو باید به‌زور میاوردم خونه... تو رو باید به‌زور بفرستم بیرون...
پسر پتو را بغل می‌زند و می‌رود توی اتاق.
مادربزرگ سینی سبزی را جمع می‌کند و به آشپزخانه می‌برد. ظرف را پر می‌کند از آب و در سینک می‌گذارد.
پیچ سماور را می‌پیچاند. پیاز خرد می‌کند. توی قابلمه می‌ریزد و تفت می‌دهد.
از یخچال یک بسته گوشت بیرون می‌آورد و به پیاز اضافه می‌کند. چند دقیقه بعد دو لیوان آب توی قابلمه خالی می‌کند و درش را می‌بندد.
مادربزرگ کنار پنجره می‌رود و از پنجره خانه‌ی همسایه روبرویی را نگاه می‌کند.
جایی که زن همسایه آویخته به طناب بین زمین و آسمان تاب می‌خورد و سایه‌اش جایی میان‌ِ پرده‌های خانه‌اش گم می‌شود ■
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم پرویزی، سلام.

همین داستان نصفه‌ونیمه و تلف‌شده هم نشان می‌دهد شما شَم داستانی دارید. همه‌چیز، آگاهانه یا ناخودآگاه، به‌لحاظ محتوایی آماده‌ی نوشتن یک داستان کوتاه است. امّا تنها چیزی که وجود ندارد قصه‌ای برای تعریف کردن است. حتی دیالوگ‌هایی که نوشته‌اید هم موجز و خوب و خواندنی از کار درآمده ولی در نبودِ قصه شما هرکاری که بکنید باز هم فایده‌ی چندانی ندارد. ظاهراً داستان شما درباره‌ی شکاف نسل‌هاست، درباره‌ی بحث مادربزرگی با نوه‌ی سِرتقش که چرا از همه دل‌بریده و با اطرافیانش بد حرف می‌زند و ارتباط خوبی ندارد. واقعیتش این است که روایت داستانِ شما یک درک سطحی از واقعیت را به خواننده‌اش منتقل کرده است. از طرفی، چینش روایی و برخورد شخصیت‌ها باهمدیگر هم زیادی ساده و تقلیل‌گرایانه است. ما اصلاً متوجه نمی‌شویم این نوه آن‌جا توی خانه‌ی مادربزرگ چه می‌کند؟ چرا مادربزرگ این‌قدر برای رابطه با دیگران تا این‌حد که بگوید: «شماها اگه تو خونه تون بیفتین بمیرین هم کسی نمی فهمه... انقدر می‌ مونید تو خونه تا بوی گندتون کل محلو برداره و بفهمن یکی مرده...» و بعد کلی اصرار می‌کند و سرانجامی هم ندارد؟ این اصرارها قرار بوده در حد یک توصیه و نصیحت باشد یا داستان هم پشت سرش بوده؟
این شِق ابتدایی داستان است که آویزان و بسته‌نشده تمام می‌شود. شق دوم امّا از دیالوگ آتش‌سوزی آغاز می‌شود. آن‌جایی که پسر می‌گوید: «مگه نمی گی شما ده تا خانواده تو یه حیاط زندگی می کردین؟ مگه مث فامیل نبودین؟ مگه نمی گی برای هم جون می دادیم؟ چطور وقتی خونه تون آتیش گرفت هیچ‌کس نیومد نجاتت بده؟» و دیگر ما متوجه این اتفاق نمی‌شویم. این‌که‌ این آتش‌سوزی کی، کجا و چطور اتفاق افتاده و مهم‌تر، مادربزرگ چطور از آن حادثه جان سالم به‌دَربرده است؟ شما در این بخش به همین یک دیالوگ اکتفا می‌کنید تا خیلی‌زود به پایان‌بندی داستان برسید. داستانی که هنوز شروع نشده و شخصیت‌هایش هیچ کنشی جز چند جمله‌ی ساده حرفی به زبان نیاورده‌اند تمام می‌شود. از پیشینه و خانواده‌ی پسر هم فقط‌وفقط یک دیالوگ خنثی وجود دارد؛ این‌که پدرش همیشه با رفقایش بوده، سینما می‌رفته و با مکافات به‌خانه می‌آمده ولی پسرش زورِ بیرون رفتن از خانه را ندارد و دائم با موبایلش وَر می‌رود و درباره‌ی حریم خصوصی و برخی از مفاهیم مدرنیته اظهارفضل می‌کند. در داستان «همسایه» همسایه‌ای هم وجود ندارد. فقط یک‌لحظه از دور دیده می‌شود و پسر هم درباره‌ی رفتارش با آن‌ها به مادربزرگش بگومگویی می‌کند و تمام. این‌که این همسایه قرار بوده چه تأثیری در جلورفتن داستان و خلق موقعیت‌های تازه داشته باشد را نمی‌دانیم.
متأسفانه با وجود برخی بارقه‌های امیدبخش در متن شما اما نتوانسته‌اید واقعه‌ای را جلو ببرید و برای همین همه‌چیز در قصه‌ی شما ساکن و راکد است. فکر می‌کنم در داستان‌های بعدی بهتر است قبل از نوشتن یک طرح مدوّن بنویسید تا لاأقل در کنار تغییرات ناگهانی، سیر داستان برای خودتان روشن و مشخص باشد.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » پنجشنبه 21 آذر 1398
سلام داستان همسایه را خواندم . حادثه‌ای رخ نمی دهد و یا بهتر است بگوییم اصلا قرار نیست که اتفاقی رخ دهد . مادر بزرگ مشغول کار است و در همان حین با نوه اش گفتگویی میکند که شکاف نسلها را نشان می‌دهد . به قول آقای فتحی:«متأسفانه با وجود برخی بارقه‌های امیدبخش در متن اما نتوانسته‌اید واقعه‌ای را جلو ببرید و برای همین همه‌چیز در قصه‌ی شما ساکن و راکد است.» منتظر داستان‌های بهتری از شما هستیم . با آرزوی موفقیت برای شما دوست عزیز

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت